شعرونه: زن

زن

زن صحرای‌است
که هیچ آهوی نگاهی
با پای باد هم
پیموده‌اش نمی‌تواند
٭٭٭
زن لبخند خوابی‌است
که انتظار
سر بر شانه‌های خستهٔ‌اش می‌نهد
٭٭٭
زن ذهن آبی باغی‌است
که هر گوشه اش شعر می تراود
٭٭٭
زن نگاهی مانده به راهی است
که حواسش را
دیو سیاه گرد ٰو غبار
پیش انداخته است
٭٭٭
زن
قلبی است که در تپش برای دیگری زنذگی را
معنی می بخشد

زن
نقطه آغاز هر چیز است
و پایان هیچ چیزی نیست

زن
زندگی
است
زن
زن
است
۹۵،۵،۲۶

ادامه نوشته

شعرونه: تنهایی جهان

تنهایی جهان

خانه‌ی من تاریک است،
خودم را نمی‌بینم،
آیا من
تنهاییِ جهانم؟
۱۴۰۳.۱۱.۳

ادامه نوشته

شعرونه: شعرها و کوتاهه های اصلاح شده‌ی (2023)

شعرها و کوتاهه های اصلاح شده‌ی (2023)

اینجا،
از کوچه‌ بدل کردن‌هایم
کوچه‌ها به تنگ آمده‌اند.
می‌خواهم بروم؛
جایی که کوچه‌ای نباشد.
۱۴۰۱.۱۰.۱۱
تفاوت در رنگ نیست.
فرق میان خود و زمین را
اینگونه باید می‌دانستم؛
باران زمین را سبز می‌ کند.
من که می گریم،
چشمانم سرخ می شود.
۱۴۰۱.۱۰.۱۱
من از تو می‌چرخم،
با این گالیله‌وار،
توبه‌نامه‌ای باید نوشت،
از گناهِ عشق
که مدارهای من را به هم می‌ریزد.
1395
در کوچهء بن بست،
مرگ را
باید
با پای زندگی
قدم زد.
1395
قرار بود من و تو با هم ببینیم.
مکانی باید بهانه می شد،
مثل زمین.
۱۳۹۵.۵.۳۱
مرا دوست داشتی،
هر لحظه ای که به یادت می افتم؛
خودم را بغل می کنم.
۱۳۹۵.۶.۲۶
... و خدا،
ترا آفرید
که شاعر شوم.
۱۳۹۵.۶.۱۷
روزی فرا می‌رسد
که دنیا،
با همه‌ی زیبایی‌هایش،
دلت را می‌زند.
ترا به خدا قسم،
چرا
با تو بودن
دلزدگی ندارد؟
۱۳۹۶.۴.۱
زندگی!
این خانه خراب،
خراب...
خوب می‌گذرد.
۱۳۹۶
چشم‌ عشق کور نیست.
راهی را تا هنوز ،
اشتباه نه رفته‌ام.
۱۳۹۹.۱۰.۲۳
سال‌هایی که در امن بودیم
اندوه ما این بود:
که برای مردن بزرگ می‌شویم.
از سال‌های جنگ بی‌خبر بودیم،
که در گهواره ما را می‌کشند.
۱۴۰۱.۱۰.۲۳
این شام
سر حرفم با خیام بود،
دختر تاک
تلخ ،
اما شیرین گریست.
۱۴۰۰.۱۰.۲۳
شکستن
جز توقف
در مسیرِ ناپیدا نیست،
شاید
این پایان،
بازگشتی دوباره باشد.
۱۴۰۰.۱۰.۲۳
زنده ماندنم
پس از رفتنت
دغدغه‌ی
چگونگی جان دادن است.
۱۴۰۰.۱۰.۲۵
این‌همه که گرم و روشنم،
صورتش را
آفتاب شسته است.
۱۴۰۰.۱۰.۲۴
... و آن نامه،
با همه چلیپاهایش،
خواناترین است،
از تمام نامه‌هایی
که ننوشته‌ام.
۹۴.۱۰.۲۵
در جستجویت،
کوچه‌های وجود را
با آهنگی از انتظار
پیموده‌ام.
مگر پرنده‌ی صدایت
گوش ذهنم را نوازش دهد.
دوست دارم
این مقابل شدن با خود را،
در سرابی
که عشق به تن می‌کند.
۹۴.۱۰.۲۸
۱
از میان انگشتانش می بینم،
پرندهء نگاهش به سویم بال می گشاید؛
اما نه بر شاخه‌ای زندگی‌ام
می نشیند
و نه از آن دور میچرخد.
روزگار با من چشم پتکان دارد.
۹۴.۱۰.۲۹

۲
برای درک کردنش
کوچه‌های فکرش را
با پای دل می‌پیمایم،
در آینه نگاه‌هایش.
۹۴۰۱۰.۲۹
شاید تو با شب نشسته ای،
هیچ از خود
از تاریکی
و تنهایی اش؛
خسته نمی شود.
۱۴۰۱.۱۰.۳۰
زندگی دروغ شیرینی است،
برای درک کردن
حقیقتی تلخی؛
مانند مرگ.
۱۴۰۱.۱۰.۳۰
دوستت دارم
و تا همیشه دوستت خواهم داشت.
با دوست داشتنت،
یاد گرفتم
که خودم را
چگونه دوست بدارم.
۱۴۰۱.۱۰.۳.
کاش کسی نمی‌بود
که از تکاندن درختان میوه خوشش بیاید.
کاش تو درخت توت بودی
و من پرنده‌ای که در سایه‌ات می‌نشست.
۱۴۰۱.۱۰.۳۰
کاش تو را زودتر می‌شناختم
و در شناخت خودم
کمتر گم می‌شدم.
۱۴۰۱.۱۰.۳۰
مثل گذشته‌ها
کسی برای مردن
به پیر شدن نرسید.
امسال نیز،
مثل سال‌های جنگ،
کودکان ما را
سرمای زمستان کشت.
۱۴۰۱.۱۰.۳۰
ما جریده‌ای نداریم
که هر صبح، منتظرش باشیم
رادیوها خاموش‌اند
تلویزیون‌ها، غریبه‌اند
دیرتر از ما
خواب‌زده از رویدادها، می‌گذرند.
۱۴۰۱.۱۰.۳۰
نه از واژه‌ها،
نه از سطرهای خالی
از نخوانده‌شدنشان می‌ترسم.
۱۴۰۱.۱۰.۳۰
۱
دوست داشتنی کردن زندگی
بهانهء می خواهد
ممنونم از خدا
ممنونم از تو
خدا
ترا آفرید
و تو
روی لبانت
لبخند
۹۴.۱۱.۴

۲
ملامت کیست؟
تو دزدش
من قاتلش هستم
تو، بی آنکه بدانی،
قلبم را ربودی
و من، دانسته،
به پنجه‌ی بی‌پروایی سپردمش.
محکمه‌ی عشق
چه حکمی خواهد کرد؟
جرم من سنگین‌تر است
که هم یگانه شاهدم
و هم خاموش
از دزدیده شدن قلبم.
۹۴.۱۱.۴
اگر باور کنیم
تو گلِ دنیا
و من سنگِ زمین
قطعاً نگران نباش
که نخواهیم دید
گل در دل سنگ جوانه می‌زند.
۱۳۹۹.۱۱.۸
شاید تقصیر انسان‌ها همین است
که هر چه به هم نزدیک‌تر می‌شوند،
می‌بایست دورتر شوند.
۱۳۹۹.۱۱.۸
کوه‌ها سر به فلک می‌کشند
غروری که از نگاه‌های ما گرفته‌اند.
کوه‌ها نمی‌دانند
که ما در پی نور نیستیم،
بیداری می‌خواهیم.

۱۴۰۱.۱۱.۵
خواب دیدم
سوار قایق شکسته‌ام،
باید ذهن دریا را
می‌خواندم؛
که عاشق دیوانه‌گی من است
یا
از غرق شدنم لذت می‌برد؟
۱۳۹۹.۱۱.۱۳
می‌خواهم جایی
که خود را گم کرده‌ام،
پیدا شوم.
نشانی را خوب می‌دانم،
اما
می‌ترسم
راه را درست بروم.
مردمان،
در دامان دشت و کوه،
خوابِ شهر می‌بینند.
۱۳۹۹.۱۱.۱۳
زندگی
شب زمستانی بود
شبی که از سردی بخود می پیچید
دستت را گرفت که خنکش نشود
نمی دانست
شبی خواهی رفت
و از لرزه ی که بر اندامش می افتد
همان شب
ارمانش خواهد شد
۱۴۰۱.۱۱.۱۹
هیچ‌گاه
از انتظار خسته نمی‌شوم،
اما ترسی که دارم
از این است
که رفتن من
برگشتن تو باشد.
۱۴۰۱.۱۲.۳
نفرت را کنار بگذار
افتاب که بتابد
از برف چه بجا خواهد ماند؟
۱۳۹۵.۶.۳۰
بودن با تو را که تمنا می‌کنم،
چون برگ در باد
سر از شاخه و زمین نمی‌شناسم.
با من بمان،
که تمنای بودنت
چون مه در افق
آغوش را بشناسد،
مرز را نه!
۱۳۹۶.۱.۱
دل شاخه
برای پرنده شور می‌زند،
و دانه،
خوابی است
که پرنده
در پنجره می‌چیند.
۱۳۹۶.۱.۲
"وقتی خیالم
تار گیسوانت را
حلقه‌حلقه دور می‌زند،
بگذار فریاد بزنم:
مرگ بر دار،
زندگی جاودانه است."
۱۳۹۶.۱.۲
عید هم گذشت،
روزهای دیگر هم گذشتنی اند.
عید راه را بلد است،
سال‌هاست می‌رود و بر می‌گردد.
اگر کلبه‌ای قلبت،
شهر زده نشده باشد؛
راه قریه ی مان همان باریک‌راه است.
و ما هنوز،
از همان پل شکسته می گذریم.
۱۴۰۲.۲.۳
وقتی تیری
بر قلب می‌نشیند،
زندگی
به پایان می‌رسد.
بخند!
همین‌که می‌خندی،
مرگ
به آخر می‌رسد.
۱۳۹۴.۲.۱۵
تنها نیستم
در این کوچه،
با خودم
زندگی می‌کنم.
١٣٩٨.٢.٢٧
تلخ است
رفتنِ تو،
چون شبی که
ماه را
در آغوشِ ابرها گم کرده باشد؛
ظلمتی
که دوری از خویش را
در آن
نفس می‌کشم.
٩٥.٢.٢٧
...و در آخر،
تابلویی از سایه می‌کشم،
تابلویی از خودم:
ﮔﻠﻮیی ﺗﺸﻨﻪ‌ی ﺻﺪﺍ،
ﺻﺪﺍیی در ﺟﺴﺘﺠﻮی ﻓﺮﯾﺎد.
۱۳۹۶.۲.۳۱
پرنده‌های ما
جای دیگر آواز می‌خوانند.
باغ‌ها
و جنگل‌های ما
درختی ندارند.
۱۳۹۵.۳.۲۲
زیبایی را
در چشم‌ها صدا می‌زند،
و صدا را
آرام می‌کشد.
ازدواج سرمه است،
خطی بر پلکِ نگاه،
که دیدن را
به شنیدن پیوند می‌زند.
٩٥.٤.٩
پاییز نیست،
اما شاخچه‌های امیدم
از باد می‌ترسند.
برگ‌ها
هوای رقص دارند،
زمین نگران افتادنشان،
و من،
نگران همه.
نگران خودم،
که از افتادن و شکستن
گریزانم.
۱۴۰۲.۵.۱۵
ورېځ
هغه جلکۍ وه
چې نه یې غوښتل د پېغلتوب پر درشل پښه کېږدي
او د چا د زړه غوندې اوبه شي
۱۴۰۲.۴.۱۶
آهوی عشق
دست نمی‌دهد،
و گرگ تنهایی
دست برنمی‌دارد.
کسی می‌داند
بدون زندگی
چگونه باید بسر برد؟
دلتنگی با من
از دلتنگی‌هایش کنار آمده است،
او دیگر در آغوش شب نمی‌خوابد.
من اما از عشق
ترا انتخاب کرده‌ام،
که در میان آفتاب‌های سرد
در سایه‌ام بمانی،
و دلتنگی‌هایم را
با نوری که از لبخندت می‌تراود، آب کنی.
انتخاب من،
جاودانگی‌ست.
خواستم کوه غرورت را بدوم،
توانایی‌ام اما قد نداد
و در دل شب‌های تاریک
در سکوت خودش شکست خورد.
95.4.20
دهکده‌ام را کم به یاد دارم،
وقتی به شهر آمدیم.
مادر کلانم
به هر کرد و جوی آب که می‌دید
به گریه می‌افتاد.
دیروز کرد کوچک حویلی را
از آب دیده‌هایش آبیاری کرد
و امروز تمام خنده‌های دهکده را
در گوشهٔ چادر ذهنش پیچانده
با خود برد.
٩٥.٤.٢٢
خیالم را
در باغ زیبایی ات رها کرده ام.
می خواهم
شاعری بمانم
که شعرهایم،
مانند لبانت
گل بشکفند.
95.4.21
سراب خستگی در رگ‌های سایه جاری است،
تصویر لبان ترک خورده‌اش
در آیینه‌ای از تشنگی می‌شکند.
کسی در پی سایه می‌لنگد
و راه هنوز آغاز نشده است.
٩٥.٤.٢١
بی‌هیچ ترسی
می‌بوسمت.
اگر در دام افتادیم،
دُره و شلاق.
اگر نه،
با لذت خوشبختی،
بخود خواهیم رسید.
۱۴۰۲.۴.۲۳
سایه‌های عطش پراکنده شده‌اند.
ما گل خواهیم شد.
در جوی‌های دهکده،
بهار جاری است.
۱۴۰۲.۴.۲۳
بر شکم خود سنگ بست
تا فراموش کند
که کودکانش گرسنه‌اند.
۱۴۰۲۴.۲۴
بخند،
وقتی می‌خندی،
قوسی که در کنج لبانت
نقش می‌بندد
متن زندگی‌ام را
پررنگ می‌کند،
مثل نور صبح،
که سایه‌ها را کنار می‌زند.
۱۴۰۲.۴.۳۱
تشنگی در جای خودش،
به اندازه‌ای سیر نشدن از تو
گرسنه ام.
۱۴۰۲.۴.۳۱
هوا با تابستان گرم گرفته است
زمستان گذشته خُنَکش زده بود
۱۴۰۲.۵.۳
من چشم‌های خودم هستم
که در جیب سکوت دل صدایش می‌شوم
این صدا را کسی می‌شنود
که زیبایی او را از خود دزدیده است
در جایی که من و او یکی بودیم
و در نگاهش گم شدم.
صدای من، صدای گمشده‌ایست
که از سایه‌های دل به دنیا آمده
و در دل سکوت‌های بی‌پایان
چیزی جز پژواکی از خود نمی‌یابد.
۹۵۰۵۰۸
در آیینه‌ی کوچه‌ی بن‌بست،
صدایم را دیدم،
که هر لحظه در بازگشتش
از نو گم می‌شد.
نمی‌دانستم کجا را می‌خواهد جستجو کند
هر کوچه‌ای را که پی می‌گرفت،
بیشتر در خودش گم می‌شد،
مثل سایه‌ای که در میان درختان در باد گم می‌شود.
۱۳۹۷.۵.۶
کاش زندگی
لباسی بود
که هرگز
بر قامت ما
کوتاه نمی‌آمد
و بهانه‌ای نمی‌شد
برای کوتاه آمدن در مقابل عشق.
۱۳۹۹.۵.۷
خنده
گره‌ای کور است
که خود
بر لبانش زده است
نه باز می شود
نه بسته
۱۴۰۲.۵.۶
کسانی که
بر خود حساب باز می‌کنند،
حساب دیگران را می‌بندند.

اندک اشتباهی اگر کنند،
در بانکی بی‌نام
حساب‌شان
برای همیشه بسته خواهد شد.
۱۴۰۲.۵.۶
زندگی،
حساب بانکی کسانی‌ست
که دیگران
برای مسدود کردنش
حساب نمی‌دهند.

زندگی،
حسابی بادآورده
که هیچ‌کس
سودش را نمی‌پردازد.
۱۴۰۲.۵.۶
این روزها،
خیلی درد می‌کند.
نامه‌ات را
در خالیِ دلم
جا داده‌ام،
زخمی که هر روز
تازه‌تر می‌شود.
۱۳۹۷.۵.۷
اشک‌های من،
دخترانی‌اند
با چشم‌های خواب‌آلود
که تا نیمه‌شب
پای صدای سکوت می‌نشینند.
۱۴۰۲.۵.۱۰
عشق،
عادلانه نمی‌اندیشد.
همیشه اوست،
و من،
کمتر از همیشه.
۱۴۰۲.۵.۱۳
شب،
سهمگین است
به اندازه‌ی یک سکوت.
باورتان نمی‌شود؟
تنهایی را صدا کنید.
روزگاریست
زیر این چترها
با باران
نشسته است.
۱۴۰۲.۵.۱۴
نمی‌خواهم گذشته‌ات باشم،
آدم کمتر یاد گذشته می‌افتد.
اما یادت،
در سکوت‌ها پیچیده است.
نمی‌دانم،
به کجا می‌برد مرا:
به گذشته‌ای که گم شده‌ام
یا به حالِ گم‌شده‌ای
که هنوز
گذشته را نفس می‌کشد.
۱۴۰۲.۵.۱۹
نمی‌خواهم آسمان بی‌ستاره باشم،
آدم در تاریکی می‌ترسد.
اما گاهی،
تاریکی،
تنها جایی‌ست
که خوابش ستاره‌هاست.
۱۴۰۲.۵.۱۹
با یادِ ترِ دریاها
خاموش نمی‌شوم.
جنگل سینه‌ام
دست در آتش خشکسالی دارد.
۱۴۰۲.۵.۲۰
به تور نگاه‌هایش
آهسته گفتم:
می‌داند
کبوتر آرزوهایم
بر کدام بام
خواهد نشست.
۱۴۰۲ᐧ.۵.۲۱
پای دلم جایی گیر کرده است؛
شاید راز رسیدن به نشانی‌های ناگفته
همین باشد.
دخترانی که هم‌چشمی با مهتاب داشتند
تاریکی را بر دامن شب دوخته‌اند؛
هر شب، مهتابی نیست.
۱۴۰۲.۵.۲۵
با دختر خواب‌هایم نشسته‌ام.
کاش رنگ چشم‌هایش شب نمی‌شد
و در این کوچه‌ی تاریک
به این فکر نمی‌کردم
که درب‌ها بسته‌اند یا باز.
لذت، آستین بر زده است.
صدف نم بر لب می‌خواهد.
زندگی، در پی گرفتن یک نفس دیگر است.
بر لب هایت،
بوسه می زنم؛
این باغ باید،
گل بشکفد.
عشق اگر دریا نمی بود،
کسی در خودش
غرق نمی شد.
۱۳۹۸.۵.۲۷
تصویرت را می‌شنوم.
تصویرت
صدایی‌ست
که بی‌صدا سخن می‌گوید.
۱۴۰۲.۵.۲۷
آمدنت بهار است
ابرهای دلتنگی را
با دست‌های نسیم کنار زده‌ام
برای نوروزی
که شکوفه‌ها
در آغوشش خانه می‌کنند
۱۴۰۲.۵.۲۷
از تو می‌نویسم،
همان‌گونه که مردم
افتخارات‌شان را می‌نویسند؛
برای ماندن.
۱۴۰۲.۵.۲۷
همه چیزش را گرفت
حتی سایه‌ی خودش را
نمی‌دانست
که خاطره‌ها را نمی‌شود ربود
دیوانگی در خود، دیوانگی نیست.
پشت این دیوار،
عشق را باید دید،
که سایه‌ی هوشیاری
به آن تکیه زده است.
برای بودنت
دراز نمی‌شود،
دست فکرم شکسته است،
و رویاهایم
به دیوار سکوت تکیه داده‌اند.
خواب
در این آغوش همیشه ترا دارم.
بیداری،
سایه‌ای کمرنگی است
که در پشت پرده‌ی آرامش
ناپدید می‌شود—
لحظه‌ای که حتی از خود
پنهان می‌شوم.
مپرس که با خاطراتت
چرا می‌گريم.
آسمان که ابری باشد،
می‌بارد.
گاهی برق صدایش
سکوت تاریک مرا
روشن می‌کند.
گاهی
در رسیدن
به تاریکی سکوت
دلم می‌گیرد.
چشم‌هایم در پی روشنایی
برای جنگ می‌روند
با تاریکی.
کتابچه یادداشت‌هایم را ورق می‌زنم.
لباس هیچ مکالمه‌ای
به تن هیچ شخصیتی نمی‌آید.
داستانی که هنوز
نوشته نشده،
هر بار
این‌گونه
ناتمام می‌ماند.
۱۴۰۲.۵.۲۹
بگذار!
در ابری‌ترین لحظه‌ها،
چشمانت
در باران خوشی‌ها
برق بزنند.
می‌خواهم ببینم
در آن سوی تاریک زندگی
چه می‌گذرد.
۱۴۰۲.۵.۲۹
امشب
من و شب
دور سفره‌ی
شبگیر
نشسته‌ایم.
تاریکی خود را
می‌خوریم.
۹۴.۴.۹/۱۰
بعضی ها کوچک فکر می کنند
شاید نه شنیده اند
که تنها کودکان فرشته های عشق اند.
اگر نقاش می‌بودم
روی تصویر ژوکوند عصر خودم تمرکز می‌کردم
که اشک‌هایش را
با پشت دستِ لبخند،
پاک می‌کند.
۱۴۰۲.۶.۳
از سرودنت عاجزم
عشق، دیوانگی خود را
می‌خواهد
که هنوز
به آن نرسیده‌ام.
96.3.23/24
شعر، تنهایی اتاقی است
که دلش گوش به در آویخته.
واژه‌ها
فریادهای خاموشی‌اند
که پشت این در
آهنگ قدم‌های به خواب‌رفته را
می‌سرایند.
1396.1.8
هر شانه‌ای تکیه‌گاهی امن نیست
که سر بر آن بگذاریم.
پرندگانی بوده‌اند
که نغمه‌های شان
از همین شانه‌ها،
طمع تلخ مرگ چشیده‌اند.
باد دست و پاچه شد
در کوچه‌ای پیچ‌درپیچ، گیسوانت
خانه‌اش را می‌پالید.
زندگي هم می میرد
اما بدون ما
شوخی هایم را کمی قدم می زنم
داستان زندگی
آخر نمی شود
کاش به جای تصویرت بودی
که نمی‌گفتی:
نگاه نکن.
دلم می‌خواهد
همیشه با من باشی،
با سایه‌ات.
دلم در آنسوی غم ها
خاموشانه صدای خودش را قرت می دهد
برایش سرمه درد خورانده اند
۹۵.۶.۸
گاهی فکر می‌کنم
عشق همان خبری است
که اثرگذاری‌اش بیشتر است.
خبری که هرم معکوس را نمی شناسد.
خودم بر می‌شمرم،
یکی از ضعف‌هایم،
تو هستی.
و یکی،
خودم.
یکی هم،
عشق است.
۱۴۰۲.۶.
می‌خواهم با ناقراری‌ها
راحت زندگی کنم
درون قلبت جایی هست؟
گذشته را چگونه فراموش کنم که با هم بودیم؟
از امروز چگونه فرار کنم که پر از یادها و خاطرات توست؟
فردا را چگونه منتظر نمانم که باز خواهی گشت؟
۹۵.۶.۱۰
مثل خاطراتِ فراموش‌شده،
خانه‌هایی ساخته شده‌اند
بی‌سکنه،
اما چه کسی می‌داند؟
شاید خانه‌ای را که با رنگ‌های کم‌نور
نقاشی کرده‌ام،
کسی را در آن فراموش کرده باشم،
کسی که دست بر دستِ خاطره گذاشته باشد.
۱۴۰۲.۶.۱۱
با یک آیینه رفتم
گفته بود
بار دیگر با مهتاب بیا
۱۴۰۲.۶.۱۳
مست شراب نیستم
به مستی کشنده‌ی عادتم
به مستی عشق
و درمان خانه‌ی است در کوچهٔ زنده‌گی
که بلد نیستم
۱۴۰۲.۶.۱۳
بهای هر خوشی
متفاوت است
گاهی یک خوشی
به قیمت جان تمام می‌شود
پاییز،
به بهای برهنگی درختان
طلایی خوش است.
۱۴۰۲.۶.۱۵
چشم‌ها
حرف‌هایی‌اند
که می‌دانند
دل‌ها
گوش دارند
و دیدن را بلدند.
۱۴۰۲.۶.۱۶
سراغ مرا از مردم بگیر،
من هر لحظه
در این آیینه‌ها
پای تصویرم می‌ایستم؛
تصویری
که شکستن را
بی‌صدا به نمایش می‌گذارد.

دقیق‌ترین تصویر شکستنم
در همین آیینه‌هاست،
آیینه‌هایی که
شکستنی نیستند
اما
هر روز می‌شکنند.
۱۴۰۲.۶.۱۶
جستجوی نزدیکی


آن‌چنان به جانان رسیده‌ایم
که فاصله را
در هر گام از دست داده‌ایم.

اما دوری،
همچون سایه‌ای
بر دیوار دل،
همیشه با ماست.
فرقی نمی‌کند
که عشق
اقیانوس آرام باشد
یا دریای شعله‌ور،
ما غرق شدن را تجربه می‌کنیم
و می‌خواهیم
در عمق سکوت خویش ناپدید شویم.
۱۴۰۲.۶.۱۸
سکوت دختر خوش‌زبانی است،
تنها وقتی نمی‌خواهد
لب به حرف نمی‌برد.
وقتی نفس می‌گیرد،
فریادی می‌شود دلپذیر.
۱۴۰۲.۶.۱۸
کلمات دیگر روح ندارند
چون موسیقی آزاردهنده‌ای‌اند.
بگذار
چشمانت با من حرف بزنند
نمی‌خواهم آنچه را که نمی‌گویی
کسی دیگر بشنود،
حتی خودم.
۱۴۰۲.۶.۱۸
کسی که می‌گوید
زندگی زیبا نیست،
حتی از کنار سایه‌ای از عشق
نگذشته است.
یا از بوی گل‌ها ترسی در دل دارد؟
یا از تپش قلبی که در سکوت می‌زند.
۱۴۰۲.۶.۱۹
نگران تنهایی کوچه نباش!
دلم در کنار تو خواهد ماند،
تنها من با سایه‌ام در دل شب گم می‌شوم.
۱۳۹۹.۶.۱۹
داستان‌هایی در من خواهی یافت
که خودم نمی‌دانم
در کدام خرابه‌ی قلبم
از کدام اتفاق،
شکل گرفته‌اند.
داستان‌هایی که خودم هم
نخوانده‌ام.

۱۴۰۲.۶.۱۹
درکت می‌کنم،
اما نگران نباش.
که با لمس واژه‌ها
قصه‌ات را می‌نویسم.
مردم که ترا در خط‌های بی‌صدا
در خطوط بریل،
چون نقش سایه‌ای بر دیوار،
ببینند،
کافیست
خنده‌هایت در سکوت شب
به دل من راه یابد.
۱۴۰۲.۶.۲۰
از روی همین رابطه،
دوستت دارم.
روشن شدن تنها رابطه‌ای است
که آفتاب و مهتاب با تو دارند.
دوستت دارم
زمانی که در افکارم روشن می‌شوی
و همه‌جا را نور فرا می‌گیرد.
۱۴۰۲.۶.۲.
تاریخ قصه‌ای نیست
که حتما
باید باورش کرد.
همین امروز
در روزنامه‌ای
در مورد من
نوشته‌اند:
عاشقی در سفر دیگری به شهر عشق.
۱۴۰۲.۶.۲۰
بیا!
جنگی نباشیم
می خواهم با تو حرف بزنم
۱۴۰۲.۶.۲۱
زندگی در پناهِ
امن می‌خواهم.
بانو!
در اعماق دلت
مکانِ کوچکی برایم هست؟
۱۴۰۲.۶.۲۱ا
درد در دلِ گم شده‌ام
کسی است
که مرا
در پیچ‌وخم‌های قلبش
پیدا کند؟
۱۴۰۲.۶.۲۲
اگر برای داشتنت
بهایی می‌بود،
خودم را به آن می‌فروختم.
۱۴۰۲.۶.۲۲
خواب می‌بینم
از میدان نبرد برگشته‌ام؛
مردم،
مرد آزادی صدایم می‌زنند.

خواب می‌بینم
مردی را که با سایه‌های زخم‌ها راه می‌رود،
گدا خوانده،
به کوچه‌ی شما راه نمی‌دهند.

خواب می‌بینم
کسی در گوشم زمزمه می‌کند:
هر پیروزی،
گلی از باغ دل را پر پر می کند.
۱۴۰۲.۶.۲۲
لذت،
آستین بر کشیده.
نم،
بر لبِ صدف جلوه می کند.
زندگی،
نفس دیگر می گیرد.
حرص زندگی
گر بخواهد
دست عمر
دراز می‌شود؛
مرگ ما بدنصیبان
اما
در دستانِ
جوانیِ ماست.
۱۴۰۲.۶.۲۴
می‌خواهم به جایی بروم
که تنهایی
سر از گریبانش
بیرون نکرده باشد.
۱۴۰۲.۶.۲۵
نمی توانم
بروم؛
من،
عادتت شده‌ام.
۱۴۰۲.۶.۲۵
روزی اگر دنیا را آب گرفت،
دعا می‌کنم کشتی شوم؛
تا رفتنت بر آب‌ها
پناهی باشد
چون موجی
که نوح را باور کرد.
۱۴۰۲.۶.۲۵
از امروز،
چشم سیر نگاهت نمی‌کنم.
نمی‌خواهم
کسی برایت بگوید:
با گرسنه‌ها درافتاده‌ای.
۱۴۰۲.۶.۲۶
دهکده‌ی ما،
عشق را به رسمیت نمی‌شناسند،
و درد،
سندی نمی‌شود
که دلم،
در کوچه‌ی رؤیاهایش،
خانه‌ای به کرایه بگیرد.
۱۴۰۲.۵.۲۶
مرا بکش؛
تبرئه‌ات می‌کنند.
قانون عشق
هرگز
مژگان را
تیر نخوانده است.
۱۴۰۲.۶.۲۶
بمان،
با رفتنت
زندگی از پا می‌افتد.
ریشه‌ها که زخم بردارند،
شاخه‌ها خشک می‌شوند
و آواز پرنده‌ها
در گره‌ی بغض، خاموش می‌ماند.
۱۴۰۲.۶.۲۶
دخت خیال
برای اینکه
گرسنگی جنون عشق
تا دامن گریبان ندرد
با شگور پر از نان آرزو
در کوچه‌ی زندگی گرم‌تر قدم می‌زند.
۱۳۹۴.۵.۲
درد عشق
طفل لجبازی است
پایش
نه در خانه گیر می‌کند
نه کوچه
از دستش در امان می‌ماند.
۱۴۰۲.۶.۲۸
گاهی شام
گاهی نیمه شب‌ها
روی بام زنده‌گی می ایستد
ماه دختری است
که دلش را در گوشه‌ی از چادر شب
فراموش کرده است
۱۴۰۲.۶.۲۷
زندگی
شرط گذاشتن است؛
اگر لبخند بزنی،
دنیا را هم
می‌بازم.
۱۴۰۲.۶.۲۸
بگذار
خاطراتت
با من بمانند؛
چراغی باید
برای شب‌های تاریک داشت.
۱۴۰۲.۷.۱
کاش کسی مثل تو بود
که دوستش می‌داشتم.
۱۴۰۲.۷.۵
با خودم
می مانم
تنها
که
نخواهم بود
۱۴۰۲.۷.۵
شب‌های بسیاری گذشته است
و از مهتاب خبری نیست.
شب‌های بسیاری گذشته است
که در کوچه‌ی شما
هیچ‌کس را دزد نگرفته‌اند.
۱۴۰۲.۷.۶
نامه‌ای به آدرس خودم می‌نویسم؛
سال‌هاست
از خودم
بی‌خبرم.
نمی‌دانم
با این نامه‌های بی‌جواب
به کجا خواهم رفت؟
در کدام ناکجا
به جستجویت برخیزم؟
۱۴۰۲.۷.۶
با دلتنگی
کنار آمدن مشکل است.
این زندگی
سر بر زانو
به خواب رفتن می‌خواهد.
۱۳۹۸.۷.۸
وقتی به نفس‌های آفتاب‌زده‌ات می‌اندیشم،
می‌خواهم درخت شوم،
دیوار شوم،
یا هر آن چیز دیگر
که سایه‌ای داشته باشد.
۱۴۰۲.۷.۹
تنها پای وجود تو در میان بود،
وگرنه،
صد دل اگر داشتم،
بی‌معنا بود.
۱۴۰۲.۷.۹
او می‌خندد
و من از میان گلبرگ‌های شکفته‌اش
عطر شادی می‌چینم
تا نفسی تازه کنم.
۱۴۰۲.۷.۱۰ا
از من مپرس،
چرا سوخته‌ام؟
آب،
وقتی تو را می‌بیند،
خودش هم تشنه می‌شود.
۱۴۰۲.۷.۱۰
مردم دنیا شاعر نیستند
که تو را
چون من صدا بزنند.
۱۴۰۲.۷.۱۰
شب که شدی،
ماه نیز باید شوی؛
تاریکی نباید گمان کند
چشم‌های روشن،
برای همیشه بسته‌اند.
۱۴۰۲.۷.۱۲
شیرین‌ترین خاطره‌ام
از روزهای مکتب است؛
آن‌گاه که پدر قهر بود
مادرم
پنهانی
میان برگ‌های کتابچه‌ام
سکه‌های محبت می‌گذاشت.
۱۴۰۲.۷.۱۲
تو را در نگاهم
سبز کرده‌ام،
به شوق باریدن بارانِ آمدنت.
دیگر
در نگاه دیگران
تو را نمی‌بینم؛
چشم‌هایم
تنها برای روییدن تو
باز می‌شوند.
۱۴۰۲.۷.۱۴
تصویر بی‌گناهی‌ام را خواسته بودی،
چادر کهنه‌ی بی‌پناهی‌ام را
در دشت تنهایی،
با باران اشک شستم،
تا شاید پاکیِ گذشته
بازگردد.
۱۴۰۲.۷.۱۴
رودخانه‌ای ترک‌خورده‌ام،
که خواسته بودی
نبودنت را
در بستر خالی‌ام
به زبان تشنگی
تصویر کنم.

۱۴۰۲.۷.۱۵
همه
کشتی‌بانِ چشم‌ها شده‌اند.
آدم می‌ترسد،
دریا
رازِ طوفان را
فراموش کرده باشد
و مرا در خود غرق نکند.
۱۴۰۲.۷.۱۹
وجودم،
همه درد است؛
به چشمانم نگاه نکن،
چشم‌ها
تنها رودخانه‌هایی‌اند
که لبریز از اشکند،
اما در دلشان
ریشه‌های درختان خشکیده
هیچ‌گاه سبز نمی‌شوند.
۱۴۰۲.۷.۱۹
تو خودت آیینه‌ای،
و من از نارضایتی‌ات می‌ترسم.
آیینه‌ی من شاید
تصویری که می‌خواهی،
به تو ندهد.

شاید چهره‌ات
در آن پررنگ‌تر از واقعیت باشد،
یا شاید
آن‌قدر کم‌رنگ
که خودت را نشناسی.

من از این بی‌رنگی‌ها
و پررنگی‌ها می‌ترسم.
خیلی می‌ترسم.
۱۴۰۲.۷.۲۰

کاش
هزار دل داشتم،
برای کسی
که از شکستن
لذت می‌برد.

۱۴۰۲.۷.۲۰

تب‌خال
دروغ می‌گوید،
از خوابی که نترسیدم.
دندان‌هایم هنوز گرم‌اند،
گرم‌تر از سکوتی
که شب را
داغ می‌کند.

تب‌خال،
در لابه‌لای این تاریکی
زخمی بر لب می‌زند،
زخمی که هیچ‌گاه
خاموش نمی‌شود.

۱۴۰۲.۷.۲۱
دل رفته است
چنان از دست من،
که می‌ترسم
دست از دل بشویم.
سوادِ من
از من،
از زندگی چیزی مپرس؛
جز دوست داشتنت،
سوادِ دیگری ندارم.
۱۴۰۲.۷.۲۴
عشق
عشق،
باغِ جنّت است.
ما مسلمانیم،
و زندگی را
در جنّت
می‌خواهیم.
۱۴۰۲.۷.۲۴
زندگی
زندگی،
کاغذی از درد است.
و عشق،
به نامِ داستانِ ما،
بر آن
تصویر شده است.
۱۴۰۲.۷.۲۵
وصال

به وصلت رسیدن
در جوانی می‌زیبد.
حنا،
بهتر است
رنگِ دست‌ها باشد،
نه موها.

۱۴۰۲.۷.۲۵
چشم‌ها،
رودخانه‌هایی‌اند
برای تعبیر خوابِ خاطراتی
که همیشه
اشک را
از گریبان گرفته‌اند.
۱۴۰۲.۷.۲۶
تو را می‌خواهم،
چنان‌که باران
به زمین بازمی‌گردد،
چنان‌که آسمان
ابرهایش را
خود انتخاب می‌کند.

حق انتخاب بهترین را که دارم.
گاهی باید بر گناه خویش اعتراف کرد
وقتی قلب‌های ما
پر از احساس می‌شوند،
احساسات
زیاده‌روی می‌کنند.

توقعی بیش از یک بوسه
جان می‌گیرد،
و گناه
چون آتشی
در دستان ما می‌سوزد.

۱۴۰۰.۸.۵
خانهٔ تاریک
کسی را دوست دارم که
از آن‌سوی ابرها
می‌آید.

قرار ما
وقتی است که خاطره‌ها
در بستر باغ
رویای برگ می‌بینند.

کاش همیشه ابر باشد،
کاش خاطره‌ها
همیشه
خوابِ برگ ببینند،
و کاش خانهٔ تاریک من
در پذیراییِ روشنایی
خسته باشد.
۱۳۹۹.۸.۶

زن

بگذار دلی به نام زن
در این خانه بشکند
و صدای شکستن آن
در خیابانی بی‌عبور گم شود.
برای اینکه زن است
مردی را باید نشانش داد با دست،
نه با نگاه؛
به درخت خشکیده‌ای باید زد
و خاکستر سنگ‌های بی‌صدا را بر دوشش کشید.
شاید همین بهترین مردانه‌گی است
پر افتخار
مگر نه؟
۹۴.۸.۱۴/۱۵
از باران
که می‌ترسم
خانه‌ام گِلی است
۱۴۰۰.۹.۵
صبر می کنیم
به لبخندهای خشکیده‌ی
روی لب های خودمان
غم و درد که نیستیم
به دامان کسی
چسپیده
بمانیم
۱۴۰۰.۸.۱۸
منتظر شلیک دیگر است.
درخت،
می‌ترسد
که مبادا
پرنده‌هایی را که خواب برده است،
هرگز بیدار نشوند.
۱۴۰۰.۱۰.۸
دیشب،
این حوالی
زیر ابر سیاه
نفس می‌کشید.

دیشب،
ستاره‌ای ندرخشید،
و کوچه‌ها
در لای و گل
پای‌کوبی داشتند.

هیچ‌کس نفهمید
ابر چگونه آمد
و باران
به رقص.

دیشب،
من با خودم
می‌گریستم.
٩٥.٨.٢٢
در رویای من
جهانی است
دوست‌داشتنی
که می‌خواهم
گم‌شدن را در آن بیابم.

دور از این جهان،
جهانی که حقیقتش
تنگ‌تر از آرزوهایم است،
هر از گاهی
که از خودم گم می‌شوم،
نمی‌خواهم
دوباره بخودم برگردم.

جهانی که من
با پای حقیقت می‌پیمایم،
تنگ است،
و گم‌شدن،
حجمی بزرگ‌تر از آن.

در رویای من
جهانی است
که می‌خواهم
کمی دورتر از آن
قله‌ای باشم بلند،
که ابرها بر شانه‌هایم
دست بگذارند،
تا از آنجا
در سکوتی بلند،
گم‌شدنم را
به تماشا بنشینم.
۹۴.۸.۲۱
سخت است
بر خویشتن خندیدن،
اما گاهی
باید به زور خندید.
با سختی،
باید سخت گرفت.
۱۳۹۸.۸.۲۴
انتظار،
سربازی‌ست
که هر روز
در سنگر،
هدف قرار می‌گیرد.
اما برای فردا،
مجبور است زنده بماند.
۱۳۹۸.۸.۲۴
عشق در سردی نگاه

سردی،
بر شب چیره شده است.
سکوت،
یخ بسته.
فریاد را
در لحاف گرم باید پیچید.

عشق،
گرمایش را
تا زمستان،
هیزم نگاه سرد نگه دارد.

زنده ماندن،
و عشق را
در سردی یک نگاه
باید تجربه کرد.
۹۴.۸.۲۵
صدای خفته

و دیگر هیچ نمی‌خواهم بگویم
من، گنهکار چشمان خویشم.
دیدم:
بره‌های صدا را
چگونه از نخاس زندگی ربودند
و در مسلخ سکوت ذبح کردند.

و دیگر هیچ نمی‌خواهم بگویم
من، گنهکار چشمان خویشم.
دیدم:
گلوی آب را بستند،
و کمی دورتر،
نان خشک
در گلوی رهگذری گیر کرد،
جوی آب
از خشکی، جنازه‌اش را
بر دوش نکشید.

و دیگر هیچ نمی‌خواهم بگویم
من، گنهکار چشمان خویشم.
دیدم:
جشن تولدی کوچک
در صدای خفیف دایره‌ای،
با دو شق کردن نوزادی
سرخ و گلگون شد.
نوزادی که گریه‌اش
اشک شادی آورد،
چه زود،
با اشک‌های خشک ترس،
خاموش شد.
و دیگر هیچ نمی‌خواهم بگویم
من، گنهکار چشمان خویشم.
دیدم:
من مرده‌ام،
بی‌حس،
بی‌حرکت،
بی‌زبان.
و غیرت
در غرورم جان داده است.
من، صدای خفته‌ام.
من، گنهکار چشمان خویشم.
۱۳۹۴.۸.۲۵
تنهایی ناله‌ای‌ست
در کوچه‌های پر ازدحام
که صدایش به خود هم نمی‌رسد.
بیا نام خود را روی یخ بنویسیم
اگر کسی پرسید،
می‌گوییم آفتاب توطئه کرده است.
۱۳۹۹.۵.۵
چشمه‌های چشمم،
خشکیده اند.
دنیا در تبِ،
تغییر اقلیم می‌سوزد.
۱۴۰۲.۸.۲۸
از خیر گناه که در گذرم چنین،
در آغوش من ثواب چسبیده‌ای.
صبح
تاریک نیست؛
خواب‌هایم شب‌زده‌اند.
۱۴۰۳.۹.
فردا؛
بیست و هفت ساله می‌شود.
فردا؛
با ما خوش خواهد گذشت.
پیوند در خانه‌ی
ما.
۱۴۰۲.۹.۴
#پیوند
کار دل
در دست
غم و غصه است.
ما را مپرس،
که ما را
با چشمان تر چه کار؟
۱۴۰۲.۹.۴
ترسی از این نداریم که آشوب می‌کند،
دشمنی را که داریم، در قلب خود جا داده‌ایم.
۱۴۰۲.۹.۱۰
زندگی کوتاه است؛
اتفاقات این داستان
باید
جالب و پرهیجان باشد.
۱۴۰۲.۹.۱۲
می‌خواهم در آغوش بگیرمت
و داد بزنم که
دوستت دارم.
اما ممکن نیست؛
دستانم
به تو نمی‌رسند.
دوری همین را می‌خواست.
1402.9.12
درد ندارم
اما همه درد را دارم.
شیطنت چشم‌ها
در جای خودش
تماشا هم توطئه می‌کند.
۱۴۰۲.۹.۱۶
قلبم دیگر آیینه‌ی ندارد
شکست
از دیده شدن خود عذر خواهی کرد
۱۴۰۲.۹.۲۱
من
قصه‌هایی دنباله‌دار را
که تا به حال
نشنیده‌ای،
برایت تعریف کنم.
تا راهی دور و دراز را
که در پیش داریم،
نفهمیم.
تو با ختم نشدن بخش پایانی
در میان حرف‌هایم دویده
بگویی:
رسیدیم.
1402.9.22
مرا در وجود خودت جستجو کن،
جای دیگری را
برای زیستن پیدا نکرده‌ام.
۱۴۰۲.۹.۲۳
۶ کوتاهه

شاید
شدیدترین مجازات،
از لطیف‌ترین مجازات‌ها خواهد بود.
در عشق اسراف کرده‌ام،
گناهی که
باید می‌کردم.
۱۴۰۰.۱۰.۱۰

من از بخشیده‌شده‌گانم
شیطان‌های زمینی
گناهانم را
از درخت تنم
چیده‌اند.
۱۴۰۰.۱۰.۱۰

او
روزی خواهد آمد
که شب،
همچنان در انتظار روز خواهد بود.
۱۴۰۰.۱۰.۱۰

همیشه
برای خودم
بد بوده ام
همیشه خوبترین حساب‌ها را
روی بدترین ها باز کرده ام
۱۴۰۰.۱۰.۱۰

می‌گویند:
قصه‌ای باد بود،
کسی که
شعر می‌گفت.

۱۴۰۰.۱۰.۱۰

می‌گویند:
عاشق بی‌دل!
درختی چگونه
بی‌ریشه می‌روید؟
جای عشق،
دل است.
۱۴۰۰.۱۰.۱۰

ادامه نوشته

شعرونه: شعرها و کوتاهه‌ها(2024)

شعرها و کوتاهه‌ها(2024)

آخرین تابلویم
تصویری از صدای نگاه‌هایت است.
مردم حرف‌های غیرعادی را
شعر می‌خوانند.
۱۴۰۲.۱۰.۱۳
کوچه‌ی ما دخترکی است
به‌نام ترس
و باد
شغالی است که همیشه
در آن
زوزه می‌کشد.

۱۴۹۹.۱۰.۱۵
نقاش
به یاد درختانی که آتش گرفته‌اند،
از خاکستر شاخه‌های سوخته
روی دیواری ترک‌خورده و بی‌رنگ
پرنده‌ای با بال‌های خسته و چشمانی نمناک
نقاشی کرده است.
کسی در پای آن نوشته است:
"این دیوار تنها یادگار درخت است،
ادرختی که دیگر هرگز نخواهد رویید.
۱۴۰۰.۱۰.۲۲
نقاشان ما
می‌خواهند
با زبانِ ساده و آسان
حرف بزنند.
نقاشان ما این روزها
دل به رنگ‌های سیاه و سپید بسته‌اند
و روی دیوارهای سردِ شهر،
هر روز
با زغال
کمپاین رسم و نقاشی برپا می کنند.
بی‌خبر از آنکه که
هنوز
آغاز زمستان است
و دیوارها
گرما می‌خواهند.
۱۴۰۰.۱.۲۲
چگونه فراموش کنم
که در تقلای جان دادن در آغوش تو
برای من فاتحه نخواندی؟
۱۴۰۲.۱۱.۹
خود را در ذهن کوچه
فراموش کرده‌ام.
خیال در شعر،
سنگی در کف طفلان است.
۹۴.۱۱.۱۲
کوچه‌های پر بن‌بست را
با تنهایی می‌پیمایم.
مرگ را
کمی باید
با پای زندگی
قدم زد.
سایه‌ی بی‌حالم را
از راه برمی‌گیرم.
دستانم، دستان سایه‌ام را
لمس می‌کنند،
اما طاقتی نیست
که خستگی‌ها و همدیگر را
به آغوش بکشیم.
هنوز
از 'من'
'ما' نشده‌ایم.
۹۴.۱۱.۲۷
سفره‌ای خالی
سنگی بر شکم
پای گرسنگی نشسته
و نمی‌لرزد.
٩٥.٢.٣
نفس شب گرفته است
بغضی چون گره در گلویم
مورچه بر زمان می‌خزد،
خواب
شکسته از بیداری
بر لبه‌ی شب می‌لرزد.
من به ناکجاییِ خود
سفر کرده‌ام.
۱۳۹۵.۱.۳۱
آیینه؛
دیروزی
در حافظه اش ندارد
خود را دیر شناختم
1395.1.30
در تمام کوچه های
شهر
((بې‌چاره‌گی)) برایم دست تکان داد
احساس ((شادی)) کردم
از اینکه
کسی مرا می شناخت
۱۴۰۰.۱۱.۴
به محض سفارش
ممکن نیست کسی را فراموش کرد
طبیب اوقات صرف هر دوای را
در نسخه می نویسد
1402.12.6
خوب مخ ور واړاوه
شپې نیمه برخه په دار تېره کړه
او ما لا سترګې نه وې موښلې
چې شپه له ملابانگ سره
پر هغه لاره چې ستا د راتلو د ژمنې په اوښکو لمده وه
زنګېدله تلله
۱۴۰۲.۱۲.۸
نمی خواهم
در نهایت شب
روی شانه های تنهایی سنگینی کنم
و دست به دست با سکوت
از کنار ویرانه ی ترس
راه به حضیره بی تو بودن را کوتاه
۱۳۹۹.۱۲.۸
تاریک وجود مرده‌ی خود را
با پای زندگی قدم می‌زنم
در شکسته آئینه‌ی این صحرا
آهوی روشنایی تير خورده‌ هم
دست نمی دهد
من
از نفس افتادن را
تجربه می کنم
۹۵.۱.۲۵
ذهن گرد درگیر چه است
که این گونه بی صبرانه
روی نقش قدم ها می خوابد
حسد می خورد
یا بر من می خندد
که اسب رفتنت را مهار کرده نتوانستم
مرغ دلم نقش قدم هایت را پر می زند
تا حجاب گسترده از گرد را
بر آنها بردارد
۹۵.۱.۲۱
دروغ شیرین ترین حرف از زبان تو است
و حقیقت تلخ ترین باوری است
که من بر این دروغ دارم
۱۳۹۵.۱.۱۵
درد شانه هایم را گریه می کند
قصه‌ی تنهایی من
با همین وسعت کوتاه است
۱۳۹۵.۱.۲
دیشب
شیرین‌ترین شبِ خواب بود،
رمه‌های گرسنه‌ی نگاهَم
علف‌های رؤیایت را
سیر چریدند.
۹۴.۱۱.۲۴
کسی هست
که در شعرهایم
به من نگاه می‌کند،
کسی هست
که از پشت هر کلمه
صدایم می‌زند
تا شاعر بمانم
و با خود حرف بزنم.
۱۴۰۲.۱۲.۱۲
شاعر: صديق الله بدر
دکلمه: وصال نوري
امشب پرندهء خواب
در شاخه هایی یادت پر می زنند
فردا زیر درخت صبح
در چشمانم به زودی بیدار نخواهم شد
۹۴.۴.۲۹/۳۰
کوچه های عشق را
با پای دل می‎پیمایم
قامت دیوارها چنان خمیده است
که نمی شود در سایه‌ی دیوارها
نفسی تازه کرد
دیواری نیست
که درزهایش
از تار گیسویت حرف بزند
آهنگ عشق
خوب‌تر
با تار
سروده می شود
۱۳۹۹.۱۲.۱۹
مردم حساس می شوند
بی پرده نباید چیزی گفت
حتی از عشق
۱۴۰۲.۱۲.۲۵
مثل امروز
قراری که گذاشتیم
خوردن گندم یک بهانه‌ بود
روی زمین باید با هم می‌دیدیم
دوست داشتنت
کمی وقت می خواست
از اینکه است
از زمان متشکرم
۱۴۰۲.۱.۴
روز
زبانش لال
و شب
مرغ شور و فریادی است
که بال و پر گشوده
و رنگ از رخ تنهایی پریده است
سکوت فقط بغضی است
که گم کرده ره عشق را
عقربه های ساعتِ زمان
به کندی می زند
۹۴.۱.۱۵
زندگی اگر دست نداد
این بهار برایت گل می‌شوم
۱۴۰۳.۱.۱۸
داشتنت آنقدرها هم
که فکر می کردم آسان نبود
شب ها بیدار ماندم
تا فکر کنم هنگام دیدارت
از آن لحظه چگونه استقبال کنم
روزها در سرگردانی کوچه ها
زخم های پاهای دلم را
که گرگ خستگی گاز گرفته بود
بر می شمردم
حالا که در کوچه های خیال با من هستی
هنوز هم
پلک روی پلک نگذاشته ام
۱۴۰۲.۱.۲۷
یک سایه دور از تو نشسته ام
کاش
افتاب در چاشت
غروب کند
۱۳۹۵
راه هایی را که بلدم
خسته‌گی می رویند
و امید
گل بوته‌ی است که
سایه ندارد
1396.1.8
هوا
عینک دودی به چشم کرده است
می خواهد پنهانی بگرید
شاید فکر می کند
اشک باران نیست
۱۴۰۳.۲.۵
شعر تنهایی اتاقی است
که گوش دل به در آویخته است
واٰژه‌ها
فریادهایی خموشی اند
که به این در
چسپیده اند
1396.1.8
در شعر من
مردی ایستاده
در کنار حوض تشنگی
و دختر رویا
از خودش
در خانه فراموش شده است
۱۳۹۶.۶.۳۱
از سایه خود می ترسم
زیر لب چېزی گفته بودم
خبر داشت
1403>2>5
من و تنهایی
زیر چتر بارانی
سکوت هر دم می بارد
۱۴۰۰.۲.۶
شاید به اندازه من
دل اسمان تنگ شده بود
که از زمین دور رفت
۱۴۰۱.۲.۷
غم‌ها و دردها
در زدن را نمی‌دانند
از نا آدم‌ها نباید دلگیر شد
نا آدم‌ها، نا آدم‌اند

۱۴۰۰.۲.۷
بی تو نمی‌شود
در سایه‌های خود گیر کرده‌ام
راه فراری نیست.
1402.2.11
یادم می‌آید
باران که می‌بارید
هوا دلپذیرتر می‌شد
این بهار
به خنک‌زده‌ها می‌ماند
1402.2.11
خنده‌هایت را
که در خانه‌ی دیوار شریک‌مان
فراموش کرده‌ای
گوش دلم را در دست نوازش گرفته است
باور دارم
بر می‌گردی
از پنجره
هوای آمدنت می‌وزد
1402.2.11
همیشه
اولین تماسِ عیدی
از او بود
فردا تماسی
نخواهم داشت
زندگی فراموشش کرد
۱۳۰۱.۲.۱۰
دست طلب ندارم
من فقیری ام
که
خودش را دوست دارد.
۱۳۰۱.۲.۱۰
دست به گریبان کسی نبرید که نمی داند، عاشقیم
اشک عشق در هر چشمی حلقه نمی زند
۱۳۰۱.۲.۱۰
من از تبـــــــار بشکستــــه ام
دست بسته‌ی دست شسته ام
من از خویشتن دوری کرده ام
من از بود و نبـــودم خسته ام
١٣٩٨.٢.١١
زمستان

مسافر من
از ذوق زده گی من
انکار می کند:
هنوز برف می بارد
بهار نیست
که درختها شکوفه کنند
۱۴۰۳.۲.۱۳
در این وادی کــــــه گذاره نمیشه
میگن که عشق با بیچاره نمیشه
دست فریادی مـا که رسد به آن
است گریبانـــی که پاره نمیشه؟
۱۴۰۳.۲.۱۳
دردی که از خاکم جوانه زد،
نخواهد خشکید.
عشق هر صبح
در اشک‌هایم طلوع می‌کند.
۱۳۹۵.۱۲.۱۷
صدای خفته‌ای در کوچه
قدم می‌زند.
چیزی مانند بغضی
در گلویم بند مانده است.
شاید گفتن:
دوستت دارم.
۹۵.۹.۱۵
طبیعت زیبایی اش را
مدیون جنگل و کوه و دریاست
زن اما مثل خودش زیباست
۱۳۹۵.۷.۳
عید
رمضان هنوز در راه است.
هر شب
بر بامِ بلندِ دلم
زینه
می‌گذارم،
تا به خود بگویم:
هر
روز
عید
است.
حتی فردا هم...
۱۴۰۳.۳.۲۶
در آغوش تنهایي
ترس تاریکی بر شانه هایم
سنگینی می کند
من کوچه های خالی خواب هایم را
قدم می زنم
۹۵.۶.۱۲
زنده گي در بي نهايت خستگی ایستاده
من بار دوش دل خويشم
كسي است كه بگويد
تنهايي را باید تا كجا دوید؟
٩٥.٣.٢٢
در ذهن گرد،
چه می‌گذرد
که روی قدم‌ها می‌خوابد؟
حسدش گرفته،
یا بر من می‌خندد،
که نتوانستم
اسبِ رفتنت را مهار کنم.
۹۵.۱.۲۱

مرغِ دلم
روی نقشِ قدم‌هایت پر می‌زند،
تا حجابی که بر آن گسترده است،
بردارد.
۹۵.۱.۲۱
زن، صحرایی است
که هیچ نگاهی، حتی با پای باد
پیموده‌اش نمی‌تواند.

زن، لبخند خوابی است
که انتظار، خسته‌دل
سر بر آستانش نهاده است.

زن، ذهن باغی است
که می‌تراود:
شعر،
خیال،
و آوازهای دور.

زن، نگاهی است
که مانده بر راهی،
و دیوِ سیاهِ غبار
حواسش را دزدیده است.

زن، قلبی است
که برای دیگری می‌تپد،
و به زندگی
معنا می‌بخشد.
۹۵،۵،۲۶
نارسیده کنار تپهٔ آرزو
زیر سایهٔ سنگین شب
پای دلم
به سنگ خستگی خورد.

امشب با چراغ درد
بالای تپه خواهم رفت
و با انگشتان یأس
بلندترین قله را نشان خواهم داد؛
قله‌ای که هرگز
از سر شوخی
یا غرور
به پایین نمی‌نگرد.

همان‌گونه که تو،
با همه دوری‌ات،
هنوز در قلبم هستی.
۹۵۰۵۰۲۵
در کوچه‌ی کودکی‌هایم
پشت دری ایستاده‌ام
که پای دلم
هنوز گیر کرده است.
۹۵،۴،۴
این کوچه را
هر روز
سیر
می‌گردم.
گرسنگی‌ام
در همین کوچه،
در سایه‌های دیوار
با من
بزرگ شده است.

۱۳۹۶.۴.۶
کوچه های عشق را
با پای دل پیمودم
دیواری اما نیافتم
که درزهایش
از تار گیسوانت حرف بزنند
آهنگ عشق
خوب‌تر
با تار
سروده می شود
۱۳۹۹.۱۲.۱۹
هوا تاریک شده بود
ترس گرگ نیامدنت
بر بام قلبم نشسته بود
هوا تاریک شده بود
ابرها در اسمان مرده بودند
گونه هایم
اما
در این ماتم
نم کشیده بودند
هوا تاریک شده بود
و من حین برگشت
در آیینه ی چشمانم
با تو قدم می زدم
۱۴۰۳.۴.۱۱
به من فرقی نمی کند
بگو هر چه می خواهی، بگو
بگو که کودکان کوچه ی ما
او را به سنگ می زدند
بگو که کوچه های دیگر را
بلد نبود
بگو، هر چه می خواهی بگو
آزرده نمی شوم
بگو تا من بر او نمی خندیدم
کوچه را ترک نمی کرد
بگو هر چه می خواهی بگو
بگو که او دیوانه بود
1403.4.12
به عشق چه خطاب کنم؟
زنبور عسل!
می ترسم
نیش بزند،
بمیرد.
1403.4.13
هی می‌شکنم
آدم‌هایی را
که محکِ تنهایی زده‌اند؛
استخوانی‌اند.
۱۴۰۳.۴.۱۳
بدوش توان کشیدنت را نداشت زیبایـــــــــــــــــــی
مرا مگری که می خورد در تو عشق است و بس
۱۴۰۳.۴.۱۴
با وعده‌ای آمدنت،
در چشمم امید طلوع می‌کند.
اما می‌ترسم؛
پس از رفتنت،
در آینده بمانم.
۱۴۰۳.۴.۱۸
... و دختری را
که من عاشقانه ترین ترانه‌ی زندگی می خوانم‌
در کوچه های صدا سرمه می فروشد
۱۴۰۳.۴.۱۹
ترجمان‌ها
قفل تمامی لهجه‌ها و زبان‌ها را
خواهند گشود.
اما در مقابل تصویرت
زانو خواهند زد.
کلید این زبان با من است.
۱۴۰۳.۴.۱۹
درد این شهر،
فریادِ واژه‌های سکوت است،
که خموشانه
در سروده‌هایم،
نفس می‌کشند.
۱۳۹۵.۴.۲۰
تو سوختاندن
و من خاکستر شدن را بلد نیستم
من
هر روز می سوزم
و
تو
هر روز
در پی
خاکستری از من
دست باد را می گیری
1403.4.21
شرم در نگاه دخت چشمانت
از خوابی می‌گفت که
من نیز دیده بودم
1403.4.21
پدرم می خواست تکرار خودش باشد
من عاشق دختری شدم
که از دوست داشتنش چیزی نمی فهمید
وقتی می خندید
نمی گفت چرا؟
۱۴۰۳.۴.۲۱
دوستم داشت
آرام کردنم را پس از گریه
با سیلی از دست پدرم تجربه کرده ام
۱۴۰۳.۴.۲۱
زنجیر دروازه
در دست باد می‌رقصید
تنهایی
چشم از زمین بر نمی‌داشت
خوابم
گل لبخندی بود
که روی لبان لذت شکفت
1403.4.25
... و کودکان
سنگ گناه بدست
در کوچه‌ای زندگی
به جانم چسبیدند
پایم در لحظه ای گیر کرده بود
که فرار از من گریخته بود
کاش دل به باخت نمی‌دادم
کاش دیوانه نمی‌شدم
کاش چشمانم
به لخک دروازه‌تان دوخته نمی‌ماند
1403.4.25
دردها
غصه ها
و گریه ها
هیچکدام
چیزی از عشق نمی کاهند
عشق تابلوی خانه ی است از رنگ ها
باد و طوفان و باران
با دلهره از کنارش می گذرند
می ترسند
نمک گیر شوند
1403.4.25

دخترهمسایه
پرسیدم:
کیست؟
مادر خندید:
قصهء مادرکلانت
شادختی که
کودکی ها را
با تو گریه کرده است.
تولد که شدم
مادرکلانم می گفت:
شادختش را گم کرده است
پیدایش که کرد
خودش قفل خموشی بر لب می زند
ببین!
شادخت همسایه هم
در جستجوست
1403.4.26
بگذارید!
در زمین خواب‌ها
دراز بکشم،
زمینی که همه باغ می‌روید.
بگذارید!
سیبی را
که به من می‌داد،
بگیرم.
1403.4.26
بانوی که
در شب های گرم
پایش به خواب هایم باز شده است
از شب های سرد تنهایی می گوید
۱۴۰۳.۵.۱
قربانی شدن مفهوم اش را از دست داده است
آدم نمی تواند حتی بر خودش هم حساب کند
قربانی شدن دیگر معنای فداکاری را ندارد
نه در برابر دیگران، نه در برابر خود.
من خود را در آیینه می‌بینم،
اما تصویرم شکسته است،
حس می‌کنم حتی نمی‌توانم
بر بازتاب خود تکیه کنم.
نمی‌دانم
آیا هنوز این منم؟
یا
بازتابی از کسی که دیگر نمی‌شناسم؟
در این سکوت، حتی کلماتم نیز
به نظر می‌رسد در دل خود گم شده‌اند.
نه گذشته‌ام، نه آینده‌ام،
هیچ چیزی از من باقی نمانده است.
تنها این اتاق است که در تنهایی فریاد می‌زند،
و من به هیچ‌کجا نمی‌روم.
نه از خودم، نه از دیگران.
تمامی خطوط زندگی‌ام،
حالا مانند شیشه‌ای شکسته‌اند.
زندگی
باختن است
اینکه من حریفم
یا او
نمی دانم
۱۴۰۳.۵.۴
یادم بده
چگونه صدایت کنم
تا کنار پنجره بایستی؟
درخت ماندنم
با ریشه‌های از نفس افتاده
به سودِ دل نیست.
یادم بده
چگونه پرنده شوم؟
تا کنار پنجره‌ات
نزدیکتر به تو
آواز بخوانم،
بی‌صدا
همچون بادی که
در برگ‌ها می‌رقصد
1403.5.4
دل درگیر رویاهاست
روی زنجیر تپشِ لحظه‌ها
اثرِ انگشت باد است
و من
گم شده‌ای در خودم
۱۳۹۹.۵.۵
من از روز،
از روشنایی می‌ترسم.
آدم‌ها در روز
در نگاهِ هم فرو می‌روند،
چون تیغی در تیغ.
در شب،
سایه‌ها
لال می‌شوند.
من دست سکوت را
می‌گیرم.
آدم
از سایه‌اش کمتر می‌ترسد.

۱۳۹۹.۵.۶
پرده دروغ
شب تاریک است
تاریک‌تر از همیشه،
و گلوی سکوت
پر از فریادهای خفته
پر از بغضی
که ترکیدن را
حتی در خواب ندیده است.

من و این اتاق
تنهایی را
مثل لباسِ کهنه
بر تن کرده‌ایم.

نه، تقصیر تو نیست
اما این، کارِ عشق است.

امشب
از یک دروغ
پرده برمی‌دارم
و سکوت،
فریاد می‌شود.
٩٥.٥.٥
شب دست تاریکی را گرفت
من دست ترا
شب بگوید چقدر تاریک است
من می گویم:
به همان اندازه دوستت دارم
٩٥.٥.٥
تنهایی را که تاب می‌آورم،
اتاق آنقدر خالی هم نیست.
می‌بینی!
در هر کنج آن،
یادهایت نفس می‌کشند.
٩٥.٥.٥
تصویرها
دارم زندگی را به تصویر می‌کشم
وقتی از لذت حرف می‌زنند
بوسه‌ای در باغ لب‌های تو سبز می‌شوم
وقتی دلبستگی به امیدی است
ترانه‌ی خلوت با تنهایی سر می‌کنم
وقتی از جنون چیزی می‌گویند
جاروکشی می‌شوم
تا کوچه‌های عشق را
از گرد روزگار پاک کنم
وقتی پای بی‌صدایی در میان شد
گلوی عشق می‌شوم
برای فریادی که کسی نشنیده است
وقتی حرف از زندگی باشد
در آغوش خواب چشمانم پنهانش می‌کنم
از مرگ باید ترسید.
۹۴.۱۱.۷
شیرینی تکرارم
تنها
در خاطره‌ی از مردنم خواهد بود
مرگ قلبم برای من تلخ است
من عاشقم.
94.10.21
کاش
قلبم را قفل می‌زدم
و به ناراحتی‌هایم
کم نمی‌آوردم
۱۳۹۴.۱۰.۷
کودک خیالم،
خواب در آغوش گل ها می‌بیند.
بگذار سرگشته در باغِ صدایت باشم.
۱۳۹۴.۱۰.۶
شب، با تمام خاموشی‌اش
در رگ‌های تنهایی تنیده است.
نیست کسی که مهر سکوت
بر لب شکسته
و فریاد کند:
"یلدای امسال نیز،
در تاریکی ایستاده است.
و امیدها،
چشم به دوردست انتظار دوخته‌اند."
۹۴.۹.۲۸
آفتاب از شرق دل طلوع نخواهد کرد
ابرهای سیاه
از غرب ظلمت
آسمان را پوشانند.
۹۴.۹.۲۴
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﺪﻧﺒﺎﻟﻢ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ افتد
ﺗﺎﺯﻩ ﺣﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺍﺯ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﻡ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﻡ
ﭼﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﻫﻢ بپا شویم
و ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ
تجرﺑﻪ ﮐﻨﯿﻢ
94.9.23
گفتم،
سایهٔ نگاهت سرد است.
گفت،
آدم برفی را یخ نمی‌زند.
۱۴۰۳.۵.۹
می خواهم پاک و پوست کنده حرف بزنم
گاهی آدم ها از خودشان انکار می کنند
می خواهم پاک و پوست کنده حرف بزنم
گاهی آنقدر دیر می آیی
که شناختن ات برای من هم دشوار می شود
ده و قریه که بجای خودش
می خواهم پاک و پوست کنده حرف بزنم
هنوز آدم نشده یی
آدم ها باید
وقت آمد و رفت شان را بدانند
حرف زدن که بجای خودش
1403.5.9
بیا!
کمی حرف بزنیم،
کمی متفاوت‌تر.
من هر چه دلم خواست
از تو خواهم گفت،
و تو
هر چه دلت خواست بگو.
بیا!
از دل گپ بزنیم.
۱۴۰۳.۵.۹
صدایش لرزه بر اندام دل می اندازد
نګاهش آبم کرده است
دست در منحرف کردن حواس هم دارد
کسی است که بگوید
عشق کاری که نمی کند، چیست؟
۱۳۹۸.۵.۸
نامه ات را گرفتم
در جیب قلبم گذاشتم
پُر نشد
۱۳۹۵.۵.۹
به زاهد بگویید:
پیمانه را برای گناه نمی‌خواهم،
که درد دل کنم.
می‌خواهم
عاشقانه حرف بزنیم
تا این همه سکوت در خود فرو رفته را
بشکنیم.
۱۴۰۳.۵.۱۱
فکر می کنند
خواهیم شکست
از شکسته ها
چه خواهد شکست
شکسته هایی که
برای دیگران
شکسته اند
آیا چیزی از آن‌ها باقی‌مانده
که دوباره شکسته شود؟
۱۴۰۳.۵.۱۲
گفتی
تا انگشتان دستانت را
یک یک
و
آهسته آهسته
می شماری
بر می گردم
فرقی نمی کند
هزار و هزار بار دیگر
باز هم می شمارم
۱۴۰۳.۵.۱۲
نمی خواهم کودکان ما
نام گل‌ها را از یاد ببرند
و حساب گلوله‌های باقی‌مانده در سنگر بدهند.

نمی‌خواهم کسی به من بگوید:
کنار آخرین درخت سوخته از درختان قریه
خانه‌ی شماست.

نمی‌خواهم کسی بگوید:
پرنده‌ای که در قفس جان داد،
هنگام بیرون شدن از قریه
فراموش ما شد.

نمی‌خواهم کسی بگوید:
جنگ دوباره آغاز می‌شود؛
گل‌ها دیگر هرگز شکوفه نخواهند داد،
و آواز پرنده‌ها
برای همیشه به خاموشی خواهد رفت.
۱۴۰۳.۵.۱۳
روزی که نمی‌خواستم
چشمانم به بیداری گشوده شوند،
خوابِ تو را می‌دیدم؛
سرت بر شانه‌ام بود،
و خوابت برده بود.
۱۴۰۳.۵.۱
شعر صدای تو است
زیبا
مترنم
و
عاشقانه
1395.5.13
می رود
که
تنها
بمانم

که کمتر اذیتم کند
نبودنت
عطر ترا به تن کرده است
۱۴۰۳.۵.۱۴
دیگر شاید کسی
چیزی را بدوش نخواهد کشید
مثل سنگین‌ترین ارزش
شکستن باور
۱۴۰۳.۵.۲۰
مدت‌هاست
از جنگ فاصله گرفته‌ایم،
اما هنوز
چنگ در دامنش داریم.

نقاش درونم
می‌خواهد
نمایشگاهی
به نام "ویرانه‌های زیبا"
برپا کند؛
جایی که
زخم‌های ما قاب شوند
و اشک‌های ما رنگ.

تابلوهای ما
قصه‌هایی بگویند
که هنوز تمام نشده‌اند
۱۴۰۳.۵.۲۰
بهانهٔ دنیا
سپیدی موهایم است
من
دل به چشمانِ سیاهی داده ام
که هنوز
جوان می نگرند.
۱۴۰۳.۵.۲۲
بر می گردد
عشق کفش هایش را
‌ ‌ دانسته
فراموش کرده است
١٣٩٨.٥.٢٣
خوابم می‌گوید:
در کوچه‌هایی
که خود را گم کرده‌ام،
تو را دیده است.
۱۴۰۳.۵.۲۵
من جنگجوی خسته از خودم
کوه
جنگل
دریا
حتی قصری که در قلب تو بنا کرده ام
نشانی هایی اند که فهمیده فراموش کرده ام
من جنگجوی خسته از خودم
۱۴۰۳.۵.۲۶
دور از همه،
دست به دامان گریه می برم.
وقتی پای شمال در میان باشد،
ابرها هرگز نخواهند بارید.
۱۴۰۳.۵.۲۷
می‌خواهم قله‌های غرورت را
برای شعری که به تو می‌سرایم
با پای خیال بپیمایم.

اینک در میان هوای شعرم ایستاده‌ام:
نه توان پرواز دارم،
نه شوق سقوط به زندگی
دستم را می‌گیرد.

چشم شعر
به سیاهی می‌رود
و در چشم خیال،
پرنده‌های گرد
لانه کرده‌اند.

هنوز همه‌چیز
در آیینه‌ی این قله‌ی کوچک می‌درخشد،
مانند آن کوه بلند رمقی
که بر دیوار قلعه‌ی کهنه‌ی ما سایه کرده است.

دیگر نه رمقی برای پرواز مانده،
نه شعری که سروده شود.
و شاعر...
با احساس کوچکی‌اش
در خود
آب می شود.

بانو!
وقتی دست غرورت را می‌گیری،
به من نگاه مکن:
از بلندی‌ها،
هر چیزی کوچک می‌نماید.
۹۵.۵.۲۸
کودک فقیری‌ام
که صبحانه‌اش را
در خواب می‌بیند،
و نان چاشت را
در خیال.
۱۴۰۳.۵.۲
تنهایی خواب تکان دهنده است
هیچ سحرگاهی
در کنار خویش بیدار نمی شوم
۱۴۰۳.۵.۳۰
به اندازهٔ یک تنهایی
از زلزله
از سیلاب
از جنگ
حتی
از خودم
می ترسم
بانو!
مسافر من!
کاش دست بر شانه ام گذاشته
می گفتی
نترس!
آدم های تنها باید بترسند
۱۴۰۳.۵.۳۰
چیزهای زیادی نوشته ام
شعرهایی که مشهور شده اند
در آنها
ترا نفس کشیده ام
۱۴۰۳.۵.۳
آسمان ابری است،
چون دلِ بشری که
از دلتنگی،
آه می‌کشد.
۱۴۰۳.۶.۱
امروز نبودی.
فردا هم نمی‌آیی...
سیصد و شصت‌وسه روز دیگر،
در حساب همین دو روز،
می‌گذرد.
۱۴۰۳.۶.۱
باران
اشکی است که
پیش از سوگ می‌ریزد.

شاید از سوگ من...
خدا نکند،
شاید از سوگ تو.
۱۴۰۳.۶.۱
سایه‌‌های سرد،
میوه‌های شیرین؛
درخت‌ها گاهی
با آدم‌ها،
خوب حرف می‌زنند.
۱۴۰۳.۶.۴
گاهی آدم می خواهد
با کسی در نیفتد
گاهی آدم می‌خواهد
تنها باخودش حرف بزند
‌ بدون
دردسر
۱۴۰۳.۶.۴
عصبانی ام کن
می خواهم
از خوب دوست داشتنم
بهتر بفهمی
۱۴۰۳.۶.۵
به کسی که نمی‌خواهد،
از عشق چیزی نگویید.
گل در سایه‌ای درخت،
زیر پا می‌شود.
۱۴۰۳.۶.۵
هر روز رویای آمدنت در من طلوع می‌کند،
و
تنهایی
در غروب انتظار
دست به دست با من
کنار در می‌ایستد.
تنهایی کوچه‌های زندگی‌ام را خوب بلد است.
بانو!
اگر در غروب انتظار من
طلوع کردی،
تنهایی‌ام را
فراموش نکن.
۹۵.۶.۸
ضربان قلب من،
در میان دره‌های غم؛
خاموشانه خودش را قرت می‌دهد.
صدای ضربان قلب مرا،
سرمهٔ درد خورانده‌اند.
۹۵.۶.۸
ما
دو بیگانه‌ایم
که با هم آشنا هستیم.
من در کنار خودم نشسته‌ام.
۱۴۰۳.۶.۹
اضافه وزن که‌ام،
غم عشق را کم داشتم.
۱۴۰۳.۶.۹
پای عشق
اگر در میان نمی بود
صدای
قیس
تا
خودش
و
از
لیلا
تا
خودش
می‌رسید.
۱۴۰۳.۶.۱۰
بگذار
بگویم:
"آتش تنوری"
بگذار
قلبم
بوی نان
تازه بدهد
۱۴۰۳.۶.۱۰
غمت
اندوهت
و خودت را
به من بسپار.

خاک
امانتدارِ خوبی‌ست.
۱۴۰۳.۶.۱۰
زندگی پرنده‌ای است
که خود را
در قفس امن احساس می‌کند.
۱۴۰۳.۶.۱۵
خزان،
د رنجو په پله را اوړي.
د غږ چنار،
خپلې پاڼې راټولوي.
۱۴۰۳.۶
عشق مشکل من بود،
نه از کسی که دوستش داشتم
و بی خبر ماند.
۱۴۰۳.۶.۱۶
بیا از هم پنهان شویم!
می خواهم بدانم،
کسی از بین ما
دنبال ما خواهد گشت؟
۱۴۰۳.۶.۱۷
شک دارم
که به هم
دل نخواهیم بست.
کوچهٔ ما
از جوی عشق آب می‌خورد،
اما در دل این راه،
شکوفه‌ها
در سایهٔ تردید می‌میرند.
۱۴۰۳.۶.۱۷
تا آخرین دانه تکید
درخت توت فراموش کرده بود
پرندهء که همیشه برایش آواز می خواند
در جمع ما نیست
و سکوت درخت را در آغوش گرفته است.
۱۴۰۳.۶.۱۷
شاخه‌شاخه،
بر سینهٔ آرزوهایم
تیر می‌خلم.
من،
تنهٔ درختی را
به نام تو
زخمی کرده بودم
با نوک چاقو.
۱۴۰۳.۶.۱۷
مونوگراف نوشته شده خریدم
در جشن فراغت
کلاهم
سقف سالون را بوسه زد
۱۴۰۳.۶.۱۸
زیر سقف خانهٔ کاه‌گلی‌ام،
پای باران نشستم.
بهار نمی‌خواستم،
از بوی گل خوشم می‌آمد.
۱۴۰۳.۶.۲۳
پاییز،
پاروزن کشتی های طلایی‌ست.
آدمی،
گرسنه‌ای که سیر است.
۱۴۰۳.۶.۲۳
اگر خواستی،
مرا
در کنج قلبت
بیاویز.
در جایی‌که
محبت را نمی شناسد
۱۴۰۲.۶.۲۴
گاهی خود را پرندهٔ می یابم
که روی شاخهٔ بی برگ و بی‌میوه نشسته است.

گاهی خود را درون پنجرهٔ می‌یابم
که گرگ نشسته در آن،
دندان ندارد.

گاهی خود را در خودم می‌یابم
که هر لحظه در تاریک خودش،
از خودش می‌ترسد.
۱۴۰۳.۶.۲۴
من مانده‌ام و لشکریان بی‌شمار،
لشکریانی که به من گوش نمی‌دهند،
لشکریانی که حس تنهایی به من می‌دهند.
بیا، من مداخله‌ای نخواهم کرد.
من از این همه بی‌زارم.
بر تو مرگ‌شان روا باد.
بیا، چنین لحظه‌ی قتل‌عام
هرگز به تو دست نخواهد داد.
بیا، اگر جنگی پر از برد می‌خواهی،
بیا به جنگی که من هرگز در آن مداخله‌ای نخواهم کرد.
بیا! این درد و غم و ناله و فریاد،
این همه را از تیغ بکش.
بیا، من مداخله‌ای نخواهم کرد.
من سرلشکر،
بی‌لشکر خوشم.
۱۴۰۳.۷.۱۱
برگ‌ها در خزان با باد می‌روند،
ژاله در بهار شگوفه‌ها را با خود می‌برد.
پای درخت در زمین گیر کرده است،
که در یک فصل برهنه‌گی‌اش را به تماشا می‌نشیند،
و در فصل دیگر عقیم بودنش را باور می‌کند.
۱۴۰۳.۱.۱۱
می‌خواستم برای پدرم بگریم،
که چرا از جایش بلند نمی‌شود.
پدرم مردی بود که خرمن را به تنهایی باد می‌کرد،
و کمرش
زیر بوری‌هایی که
از آسیاب دهکده می‌آورد،
خم نمی‌شد.
می‌خواستم بگریم که
سیلی محکم برادرم
اشک در رود چشمان کوچکم را خشک کرد:
«تو از مرگ چه می‌دانی؟
ترا با گریه بر پدر چه کار؟»
دیگر هرگز نگریستم.
دیگر هیچ‌گاه
پلک‌هایم
حتی برای تنهایی خودم تر نشدند.
راستی، مرا به تنهایی چه،
که پدرم را گریه نکردم؟
۱۴۰۳.۷.۱۱
از مکتب
تا کوچه،
خوانا اییم.
یک سروده‌ ام
در جوی کوچه،
گل و لای پوشید.
۱۴۰۳.۷.۱۲
از خودم دلجویی خواهم کرد
با گل‌هایی که در دستم مانده چه کنم؟
با این دلتنگی پژمردگی.
۱۴۰۳.۷.۱۲
گفت:
به کسی اعتماد نکنم
آیینه را شکستم
۱۴۰۳.۷.۱۲
در انتهای جاده
صدای در گوش دره‌های ذهنم پیچید:
"بن‌بست است! بن‌بست است اینجا."
نمی‌خواهم
بایستم.
می‌خواهم بگویم
من سفیر بازگشتنم.
شما! شما از صدا بپرسید
چرا به پای قلبم
زنجیر شده است؟
۱۴۰۳.۷.۱۳
پای رفتن دارد
چرا باید باور نکنم که
مردم در جنت
به دوزخ نیز فکر می کنند
۱۴۰۳.۷.۱۵
تازه متوجه شدم
یک روز از تقویم گذشته است
و یک روز است که
ترا فقط یک خاطره در ذهن دارم.
چه وقت آن روز خواهد آمد
که بگویم
نمی‌خواهم خاطره‌ای در ذهنم بماند.
نمی‌خواهم یک عمر
در یک روز از تقویم گیر کنم.
۱۴۰۳.۷.۱۵
صدایم قد نمی‌دهد
یا شاید دیوار تنهایی آن‌قدر بلند شده است
که صدای از آن سو مرا نمی‌بیند.
۱۴۰۳.۷.۱۷
هر شب مهمان شبیم
تا دیر بیدار می‌ماند.
شب باید زود بخوابد.
شب خواب‌هایی دارد
که نباید ناتمام بمانند.
شب مهمان‌نواز متفاوتی است.
شب دوست ندارد
مهمانش را دیر تنها رها کند
و برای دیدن شیرین‌ترین خواب‌ها
پلک بر پلک بگذارد.
کمی زود باید بخوابم.
آفتاب نباید
از خوابی که هنوز تمام نشده است، بیدارم کند.
راستی، اگر بیشتر از خودم بگویم،
هر روز بر من
از یک خواب شیرین
اما ناتمام
تلخ می‌گذرد.
۱۴۰۳.۷.۱۷
زنی را که دوست دارم
لبخند باران است،
در گرمای کویر دلم،
شکوفه‌ای از نور.

زنی که دوستم دارد
با لبخند چشمانش،
خورشید را به پنجره می‌آورد.
۱۴۰۳.۷.۱۸
هر روز
زنگ خانه را فشار می‌دهم،
هر روز
به قناعت خویش فکر می‌کنم،
می‌خواهم باور کنم:
در خانه‌ای که تنها من زندگی می‌کنم،
کسی نیست
۱۴۰۳.۷.۱۸
سایه‌ای در آیینه‌ام
که در پی ثواب است
اما دوست دارد
گناه به من چسبیده باشد.
۱۴۰۳.۷.۱۸
باران که بارید،
سیل آمد.
هوا برفی است،
برف کوچ هم می‌آید.
آرزوهای من!
کدام‌یک از شما را
به آغوش خداحافظی بکشم؟
سیلاب‌ها و برف کوچ‌ها
دوست دارند
آدم‌ها را
بی‌خانه و بی‌همراه کنند.
۱۴۰۳.۷.۱۸
در آغاز هر شب
به خودم صبح بخیری می‌گویم.
یک شب خواب دیدم
که آن ناکجا کسی نیست.
حتی خودم را نیافتم
که برای خودم
صبح بخیری بگویم.
پا به خواب‌های تو کشیده‌ام
تا بگویم:
بیداری می‌خواهد پا به پای ما برود.
۱۴۰۳.۷.۲۰
عشق آدم ها را گیر می‌اندازد
یا درون شان را درگیر می‌کند
آدم ها کبوترانی اند که با تور
هم گیر می افتند
هم به پرواز می‌آیند
۱۴۰۳.۷.۲۰
دختر خواب‌ها،
بمان!
نمی‌خواهم دست خواب را بگیرم؛
در خواب می‌ترسم.
۱۴۰۳.۷.۲۰
که رفته‌ای،
عزیز شده‌ای،
عزیز با خاطره‌هایت.
کاش
گاهی
دستت را می‌گرفتم
و می‌رفتی،
و برای برگشتن
بهانه‌ای مثل فراموش کردن خاطره‌هایت داشتی.
کاش
گاهی
عزیز در همیشه بودنت می‌ماندی.
کاش دست از رفتنت می‌کشیدی
و عزیز بودنت را
برای همیشه
با من
فراموش می‌کردی.
۱۴۰۳.۷.۲۰
کاش
جنگ
کینه
و نفرت
کاغذهای مچاله‌شده بودند،

کاش
دور
و
خیلی
دور
به باد
سپرده
می‌شدند.
۱۴۰۳.۷.۲۴
جنگی بودیم
اما حرف می‌زدیم.
با هم می‌گفتیم:
کسی است که باید ملامتش کنیم،
کسی که
قایق ما را در دریای زندگی
از سنگ پر کرده است.
می‌ترسیدیم
که شاید
دیگر
چنین با هم
نخواهیم بود.
می‌خواهم جنگی باشیم،
اما حرف بزنیم،
حرف از عشق،
حرف از راستی،
حرف از جنگ من و تو.
۱۴۰۳.۷.۲۵
وقتی نگاهش را از من می گیرد
با خودم می گویم
بگذار فکر کند
در بارانی که هیچگاه نبارید
قدم زده ام
۱۴۰۳.۷.۲۵
بگذار!
با گذر از کوچه‌های خیالت
به تو عادت کنم.
بگذار!
باور کنم
که من هم عاشق شدن را بلدم.
۱۴۰۳.۷.۲۵
اتاق را گشتم،
همه‌چیز سر جایش بود؛
حتی پژواک خنده‌هایت.
دلش پُر شد:
"خالی از تو است."
قلبم مهاجری است
که عقربه‌های شکسته‌اش
در مرزی به نام مرگ،
که سراوان می‌خوانندش،
مانند سربازی که هرگز برنمی‌گردد،
برای همیشه از حرکت باز می‌مانند.
۱۴۰۳.۷.۲۵
#جنایت در سراوان ایران
در سراوان
گلوله‌های داغ
بر تخته‌ای سینه‌ام نشستند:
«مهاجرت، جرم است!»
۱۴۰۳.۷.۲۶
از تاریکی نمی‌ترسم
حتی
احساسش نمی کنم
یادهایت اما
شبانه جان می گیرند
۱۴۰۳.۷.۲۶
وقتی به دست‌هایم فکر می‌کنم
که زمانی تو را به آغوشم کشیده‌اند،
نمی‌خواهم در جنگ‌ها
حتی در جنگی برای «خودم» هم شرکت کنم.
من، نارفته به جنگ‌ها،
در آیینه‌هایی از آن
خود را سربازی یافتم
که دست‌هایش در سنگر مانده‌اند
و به خانه برگشته است.
آهای!
مردم!
می‌خواهم
فرد شکست‌خورده‌ای باشم،
فردی که در هیچ جنگی شرکت نخواهد کرد،
فردی که تنها به دست‌هایش فکر می‌کند.
۱۴۰۳.۷.۲۶
این من نیستم که فکر می کند،
پایش نخواسته به کوچه‌ی نور می‌لغزد.
این فکر یک عاشق نیمه شب است
که از تاریکی وجود خویش،
به بیرون زده است.
تا دست مهتابی را بگیرد
که نشانی اش را شامگاه تاریک،
در گوش ذهن خستهٔ زندگی،
داد می زد.
۱۴۰۳.۷.۲۹
سرِ وقت نیامدن را
به اقلیم آموختی
برف در تابستان بارید
۱۴۰۳.۷.۲۹
از خودم
نیاموختم.
برای بودن،
می‌خواهم
با تو باشم.
۱۴۰۳.۷.۲۹
از کدام راه بیایم
از بیراهه،
یا راهی که نیست
و پایانش
ناپیداست؟
۱۴۰۳.۷.۳۰
دخت شعری که شبانگاه
در نور لرزان باغچه‌ی زندگی
لبخند می‌زند،
می‌ترسد
که تاریکی خار پایش شود
و لب‌هایش را
دوباره به ناله باز کند:
زندگی،
به این همه رنگش نمی‌ارزد،
به سایه‌ی تاریک و نیرنگش نمی‌ارزد.
۱۴۰۳.۷.۳۰
دریای ترک‌خورده
با مرغابی‌ها رفت
تا از چشمه‌ای که نیست
آب بنوشد.
۱۴۰۳.۸.۱
نه می خندد
نه می گیرید
نه حرف می زند
کاش سایه ام می بودم
۱۴۰۳.۸.۲
تنها به بستر خواب نمی‌روم
هنوز هم از سردی بیزارم
تنها مانده‌ام،
اما خیالم هر لحظه
دست‌های مرا گرفته
کوچه به کوچه، خواب به خواب
با من راه می‌رود.

امروز،
خیالم خسته است
از سال‌هایی که شمرده نمی‌شوند،
در کنارم نشسته
چشم دوخته به دوردست.
صدایی که خدا می‌داند از کیست،
به گوش‌ات می‌رسد،
خیالم شتاب می‌گیرد
در میان کوچه‌های گم‌شده
از پلیس چیزی می‌پرسی،
درب شفاخانه‌ای می‌ایست،
و در سردخانه
میخکوب می‌شوی.
آسمان در چشم‌هایم حلقه می‌زند،
و نام‌هایی را که می‌خوانی
می‌گویی:
شکرت خدایا.

باز می‌گردی،
با خیالی که دور از تو
صدها کوه و دریا را پیموده،
تازه می‌فهمی،
که هنوز از سردی بیزار بوده‌ام.
دست هایت را بهم میمالی
تا گرم شوم.

راستی،
هنوز هم
از دیدن داکتر و پولیس،
بر من احساس ترس می‌کنی؟
۱۴۰۳.۸.۲
طلوع کن
من از متن شب‌های تاریک برگشته‌ام.
چشم‌هایم،
باز و بسته شدن را در تاریکی آموخته‌اند.
من کسی را که دیده‌ام،
هیچ ندیده‌ام.

طلوع کن، آفتاب!
هر صبح طلوع کن
تا چهره‌های ندیده‌ی شب را ببینم.
طلوع کن،
برای خودت.

آن‌ها از به دار آویختنت می‌گفتند،
اما نمی‌دانستند
چگونه
تو را به دار بیاویزند.
شب هم،
دارپایه بودنش را
در سکوت خودش پنهان کرده بود.
۱۴۰۳.۸.۴
پاییز
مهمانِ است
که سفره‌های طلایی را دوست دارد.

پاییز
مهمانِ است
که در جاده‌های عشق
دزدانه از کنار گداها می‌گذرد.
۱۴۰۳.۸.۶
دیریست
شانه های
شکارچی را
آواز می خواند
پرنده فکر می کند
خانهء دشمن امن است
۱۴۰۳.۸.۶
من از قله های برگشته ام
از قله های بلند
عشق را
ترا
و تمام چیزهایی دیگر
مانند ده و قریه و دریا و درختان را که از آنجا کوچک می نمودن
به این بزرگی که در چشمانم جای نمی شوند
فکر نکرده بودم
ببخش
که می روم
و حس بزرگی می کنم
می خواهم از آن بلندی ها
به تو
به عشق
به دهکده و هر چیز دیگر نگاه کنم
و این همه بزرگی را از آن بلندی ها به تما بشینم
۱۴۰۳.۸.۶
می خواهم در هیچ جای این شهر
از تو در امان نباشم
می خواهم
مثل یادهایت باشی
۱۴۰۳.۸.۶
خواب می‌بینم
پای مزارم نشسته
می گویی:
خاک‌ مزارت شوم
حالا از لحد نمی ترسم
حالا از بوی خاک خوشم می‌آید.
۱۴۰۳.۸.۶
هم‌نفس پرنده ها نیستم
قفسِ بی‌صدایی آورده‌ام
۱۴۰۳.۸.۶
من می گویم که می‌آیی
و او باور می‌کند
باوری که
به من می‌گوید
دروغ نه گفته‌ام
من و دلم در اعتماد عجیب به هم دل داده ایم
در باور او به من
و در بی اعتمادی به دروغی
که از باور او
راست می‌پندارمش
لذت می برم
من و دلم در این بازی با اعتماد،
عجیب هم‌نفسیم
۱۴۰۳.۸.۷
نامت دریایی خروشان اقلیم "جمشید" است
دریای که "اوشاس" را
به
"ارشاک"
سپرد
۱۴۰۳.۸.۸
زندگی خانه‌ای کاه‌گلی است،
با اندک بارانی می‌چکد.
مثل چشمان من،
که پیش از آمدن ابرهای یادت،
دست باریدن می‌گیرد.
زندگی بهار بهار
در خودش سبز می‌شود،
و کوچه‌های حسرت
از عطر شگوفه‌هایش پر می‌شود،
مثل عطر یادهایت در کوچه‌باغِ دلم.
زندگی امیدی از خودش سیر است،
امیدی که راه فرار به کوچه مرگ را هم نمی‌داند،
مثل آرزوهای من،
که به بن‌بست خورده اند.
۱۴۰۳.۸.۷
بیا!
این گونه هم زندگی کنیم
نه تو حرف بزن
نه من چیزی می گویم
بیا!
تا بفهمیم
زندگی در سکوت ممکن است؟
بیا!
تا بفهمیم
سکوت صدایش را
چه وقت
چگونه
و چرا
قورت داده است؟
۱۴۰۳.۸.۹
می‌خواهم
پرنده‌ی
بلندترین قله باشم
می‌خواهم ببینم
دریچهء قفس
به کدامین شاخهء
درخت زندگی
‌ باز است
۱۴۰۳.۸.۱۰
دست‌هایم را با زنجیر خودداری
بسته‌ام
نمی‌خواهم از درون زندان زندگی
به زندانبانی که رهایی صدایش می کنند
تکان بخورد
۱۴۰۳.۸.۱۰
با رفتنت
تنهایی
دست تکان داد
که تنها
و بدون خودش
به خانه ی که نداشت
برگشته بود
۱۴۰۳.۸.۱۱
تلخ که گریستم
اشک هایم را
تنها مادرم دیده بود
۱۴۰۳.۸.۱۳
برگ‌ها با باد می‌روند
یا دستِ فرود آمدن را می‌گیرند
درخت دغدغه‌ای ندارد
درخت بر استواری قامت خود می‌بالد
۱۴۰۳.۸.۱۳
جانم به فدایت،
حافظ که نیستم،
ببخشم سمرقند و بخارا را
۱۴۰۳.۸.۱۴
تنهایی
مرا چیزی شده است
خودم هم گمان می کنم
عاشق شده ام
۱۴۰۳.۸.۱۶
پاڼې بادونه وړي
او که د یوې شېبې نڅا
په مينه کې
دم شېبه
تر قدمونو لاندې ګړس ماتېږي
ونې ته باک نه ورځي
ونه
پر خپل قامت غره ده
۱۴۰۳.۸.۱۷
می‌خواستم
با تو نبودن را به تصویر بکشم
نام تابلویی را
که از شب کشیده بودم
"آفتاب در زمستان دیر بیدار می شود"
گذاشتم
۱۴۰۳.۸.۱۸
کوچه‌ها و پس‌کوچه ها را
با انگشتانم حرف می زنم
من به راستی دیوانه شده ام
۱۴۰۳.۸.۱۸
جاکتی از خاطرات گرم برایم بباف
نگاه‌های زمستان از دیوار پاییز
سرد درز کرده است
۱۴۰۳.۸.۱۹
مثل دیوار خامی
که پایش
به یک اختلاف خانوادگی نم کشیده باشد
از فرو ریختن که می ترسم
حرف اخیر هر دعوا را
اشک می زند
... دگر هر چیزی که است
سرجایش است
تنها فکرهایت
نمی گذارد
زندگی کنم
۱۴۰۳.۸.۲۰
پنجره‌های نیمه باز
همیشه
حرفی برای گفتن دارند
سایه‌ی پشت آن پنجره
شاید لال است
۱۴۰۳.۸.۲۰
هر بار
تا وسط کوچه می‌روم
و باز می‌گردم.

نخستین بار،
آن‌هم
فقط یک‌بار
تا همین‌جا
در خواب دیده بودمت.

بیداریِ من،
یک‌بار دیگر
در خواب‌هایم بیدار شو.

می‌گویند
خانه‌های این کوچه
کرایه‌ای‌اند.
مهتاب من،
می‌ترسم روشنایی را
جای دیگر ببری.

می‌خواهم
همیشه
تا پایان این کوچه بروم،
پایانی که
به آغاز تو می‌رسد.
۱۴۰۳.۸.۲۱
بگذار
در تو گم شوم
می خواهم پیدایت کنم
۱۴۰۳.۸.۲۲
من و آیینه و سایه
همیشه با هم حرف می زنیم
چیزی که من دادش می زنم
آیینه و سایه
به آن باور دارند
پس چرا من و آیینه و سایه
من و آیینه و سایه هستیم؟
۱۴۰۳.۸.۲۲
می خواهم
بیشتر به تو بچسپم
شادی
در هر چه نزدیک شدن
بخود است
۱۴۰۳.۸.۲۴
و شاید اگر درخت خبر می بود
که شکارچی برای چه دعای باران می کرد
و پاییز چرا هر بار برایش جامه طلایی می آورد
هرگز برگ و شاخه نمی کرد
و برهنگی اش را به شرم نمی نشست
۱۴۰۳.۸.۲۳
شرم برهنگی
زیر فرش
زیر تخت
... و زیر شیشه ی را
که روی میز گذاشته بود
پالید
چیزی را گم نکرده بود
می خواست
تنهایی اش را اندازه بگیرد
۱۴۰۳.۸.۲۶
امشب نباید
خواب در خواب بماند
امشب بیا
با هم حرف بزنیم
۱۴۰۳.۸.۲۶
از برگهای زرد
از برگهای پاییزی می نویسم
از برگهایی که در باغ آن
ارزوهایم سبزند
۱۴۰۳.۸.۲۷
برگ های زرد
در باد می ریزند
ارزوها سبزند
۱۴۰۳.۸.۲۷
دلم به هیچ‌ سایه‌ی گرم نمی‌شود،
جز سایه‌ی رویاهایم.
شاید این منم،
که تو را در کوچه های قلبم،
از دست دوست داشتن گرفته ام.
شاید این منم،
که با صدای خودم،
قرار سر قرار گذاشته ام.
شاید زندگی
پر خم و پیچ ترین راهی‌ست
که گام های خسته‌ام
بی پایان در آن می‌لغزند.
و عشق،
سکوتی که می خواهد،
از میان هیاهو عبور کند.
۱۴۰۳.۸.۲۷
روزگار جوی آب سرد است
روزگار می خواهد دستان عشق شسته از هر باوری
به صفره‌ی خالی قلبم دراز شوند
روزگار می خواهد
در این زلالِ بی احساس
چیزی از خودم بجا بگذارم
که هیچ کس نگیرد
۱۴۰۳.۸.۲۸
شب بارانی را دوست دارم
شبی اگر بارانی نمی بود
خدا می داند
کسی که می خواست دلش را خالی کند
مژه هایش را در کدام آسمان می شست؟
۱۴۰۳.۸.۲۹
دیوانگی‌ام را با هیچ‌کس تقسیم نمی‌کنم
دیوانگی من شعله‌ی است
که هیزم نمی خواهد
و در پای دود نشستن را بلد نیست
۱۴۰۳.۸.۳۰
دلم بی در و دیوار و پنجره است
دلم باور به آزادی دارد
۱۴۰۳.۸.۳۰
برای تو می‌میرم
برای من زنده بمان
بیا برای مرگ و زندگی
یاد بدهیم
عشق مسئله‌ی ماندن و مردن نیست
بلاتکلیفی دیگری است
۱۴۰۳.۸.۳۰
باز هم با گریبانم
که در دستان کوچه
پاره پاره خوش است
قدم می زنم
باز هم می خواهم
در آتش خاموش نگاهت
خاکستر سینه ام را
بر شانه ی باد
برقصانم

۱۴۰۳.۹.۱
کودکی هایم
در آغوش پدر
ترس را
نمی‌شناخت
۱۴۰۳.۹.۱
در کودکی
از تاریکی نمی ترسیدم
صدای پدر
چراغی بود
در گوشه‌ٔ اتاق
۱۴۰۳.۹.۱
دخترم!
خوب نگاه کن!
فرشته‌ای را
که در آیینهٔ چشمانم
می‌بینی
همان است
که روزی در کودکی‌ات
در افسانه‌های شبانه
رویایش
چراغ خوابت را می ربود
۱۴۰۳.۹.۱
خوابم نمی‌برد
بی‌خوابی در تخت رویاهایم
شب را به رقص بی پایان می‌خواند
قلبم در تپش‌های بی انتها
آوای سکوت را می نوازد
۱۴۰۳.۹.۱
سحر
دیر از راه می رسد؛
مهتاب
سر از پنجره‌ای
شب چهاردهم
بیرون کشیده است
۱۴۰۳.۹.۱
چیزی از تو
نصیبم نشد که روا باشد
ناروایی‌هایت
تو را از من نمی خواهد
۱۴۰۳.۹.۲
می‌ترسم؛
گرگ فراموشی در کمین است،
رمهٔ یادی مرا از دلت بیرون نکن.
۱۴۰۳.۹.۲
هیچ چیز سر جایش نیست؛
از خودم هم نمی‌دانم
کجا گم شده‌ام
و در کدام گوشهٔ تاریک اتاق پیدایم کنم،
آزرده ام از تو.
می دانستی
همه چیز در نبودنت از هم می‌پاشد،
حتی من.
۱۴۰۳.۹.۲
درخت،
آخرین برگش را گریه کرد
زخم اما
بوته‌ای است
که از نو سبز می شود
۱۴۰۳.۹.۲
در خیال بام و کوچه‌ات
پرنده می‌شوم
و از شاخه های شعرم
پر می کشم
دلم می خواهد
در میان دیوارهای‌ بی‌صدا
نفس کشیدن را حس کنم
۱۴۰۳.۹.۲
به مرگ خود نمرده‌ام
که بدانم
چگونه کسی
به مرگ خود
می‌میرد.
از من،
از مرگِ من بپرس،
که مرگ را
برای تو
چگونه
زندگی می‌کنم.
۱۳۹۶.۴.۷
تلخ کامی‌ام را
در سایهء تاک
دراز کشیده‌ام
می دانم
تلفیق تلخی ها
خوابی است
شیرین،
که در دل سایه‌ها بیدار می شود
۱۳۹۶.۲.۲۷
تمام راه‌هایی را که من بلدم،
خستگی روئیده است.
امید،
گل بوته‌ای است
که سایه ندارد.
۱۳۹۶.۱.۸
دستان پر برکت بزرگان
و گرمای نگاه جوانی،
برای این خانواده‌ها
دلم تنگ شده است.
کجا رفتند؟
خانه‌ها خالی بودن شان
و کوچه ها خاموشی شان را گریه می کنند
۱۴۰۳.۹.۲
عشق از خاک دردم
جوانه می زند
در اشک شب ها
۱۴۰۳.۹.۲
خون!
سرخ است
و رنگ قلمم
سبز.
از خون خوشم نمی‌آید،
دست‌هایم را از آن پاک می خواهم
سال‌هاست
از نوشتن بازمانده‌ام.
۱۴۰۳.۹.۲
اَخَم،
چینِ پیشانی‌ام
بر قامتِ آبرو
سایه انداخته است.

فکرِ برهم،
ذهنم
در آشفتگی خود را
گم می‌کند.
۱۴۰۳.۹.۳
زندگی!
در کوچه‌ای که نیست
تو را می‌پالم
۱۴۰۳.۹.۳
کم خوابم
طلوع کن
به جای ماه.
۱۴۰۳.۹.۳
سپیده شاید،
رنگِ آرامش داشته باشد،
اما طلوع نکن!
در دامن شب،
رویاهایم می‌تابند.
۱۴۰۳.۹.۳
دریا را دست کم نگیر
دریا برای این دیوانه‌وار دست به موج می‌زند
تا یاد تپش های قلبم بیفتم
دیوانه،
کار دست دیوانه می دهد
۱۴۰۳.۹.۵
زمستان چه دارد،
که خُنَک هر سال،
اتاقِ گرم می‌پالد.
۱۴۰۳.۹.۵
این زمستان نیز،
تبرها به جان باغ‌های میوه افتاده اند.
سال پیش‌رو
بازار اشک‌ها خشک اما سرد خواهد بود.
۱۴۰۳.۹.۵
رفت و آمدها کنار گذاشته شده
و خاطره هایت،
دستت را
به سوی گذشته کشیده اند
۱۴۰۳.۹.۶
جوی ذهن تشنگی
ترک خورده بیدار خواهد شد
آب گل‌آلود، از کنارش گذشته است
۱۴۰۳.۹.۶
عشق، ضرورتی بود
برای شناخت ما
بیا عشق را دست‌کم نگیریم
زندگی در سایه‌ای تاریک
جان خواهد داد
۱۴۰۰.۹.۶
باران نبود
دلم شکاف شده بود
و عشق از آن می‌بارید
۱۳۹۷.۹.۶
چشم هایم می پرند
دلم بالین می خواهد
دریچه را نبندید
خواب های مسافری دارم
که با باد می آیند
۱۴۰۳.۹.۶
من نتوانستم
اشکِ دردم را
خشک‌شده روی گونه‌هایت ببینم
شرمنده‌ام
که گفتم گذاره می‌کنم
۱۴۰۳.۹.۶
کسی اگر گوش می‌داد
دست سکوت را نمی‌گرفتم،
دیوارها تنها
صدای خودشان را باز می‌گرداندند
۱۴۰۳.۹.۷
کومه هایت می چکند از رخسارت
باران گهی به این زیبایی هم می‌بارد
۱۴۰۳.۹.۷
چشمانت اگر می‌خواهند
مرا بخوان
من در این دریا
خانه می‌سازم.
۱۴۰۳.۹.۸
با آیینه حرف نزن
دل‌شکنی دارد
شکسته نمی‌خواهمت.
بی صدا در کنارم بمان
مثل سایه
سایه‌ای که همیشه هست
اما حرف نمی زند
۱۴۰۳.۹.۸
نمی‌خواهم آیینه باشی
آیینه می‌شکند
شکسنت، در قلبم جای ندارد
۱۴۰۳.۹.۸
کسی را دوست ندارم
اما دلم می خواهد همیشه نامه بنویسم
جواب هم نمی گیرم.
نمی دانم چه کسی پس از من،
در چه زمانی،
این نامه ها را خواهد خواند
و چه دروغی
نسبت به من،
عشق و نامه ها خواهد گفت
۱۴۰۳.۹.۹
باغبانِ شبانه‌ام
باغبانی که
با عطشی بی‌فرجام
لب به غنچه‌های بازنشده می‌گذارد
تا شهدِ بی‌کرانِ بهار را بچشد
۱۴۰۳.۹.۹
بوته‌ها را کنار بزن
حتی بوته‌های گل سرخ
که بو می‌دهند، می‌روند
مثل درخت
سایه‌ای
برای تمام عمرم باش
بهارِ من
۱۴۰۳.۹.۱۰
چیزهای تازه‌ای گفتم، نوشتن ساده شد
شعرهایی از تو گفتم، شهرتی آماده شد
در هوا عطر تو پیچید و مرا زنده نمود
ترا در هر نفس دیدم، جهان آزاده شد
۱۴۰۳.۹.۱۰
چشم‌هایم را می‌بندم
نه برای اینکه شب را دوست دارم،
من از تاریکی می‌ترسم؛
تاریکی،
هیولای بزرگی‌ست
هیولایی که زنده می‌ماند
با فکر نابودی من.

چشم‌هایم کوچک‌اند،
آن‌قدر کوچک
که این هیولا
در آن‌ها نمی‌گنجد.

چشم‌هایم را می‌بندم
تا به روشنایی فکر کنم
شاید
فردا دوباره خورشید
چشم‌های مرا پر کند.
۱۴۰۳.۹.۱۰
چشم از تو برنمی‌ندارم،
خشونت نیست.
چشم‌هایم،
این پرنده‌های گم‌شده با تو،
پرواز به باغ هر چهره را
هرگز از من نیاموخته‌اند.
۱۴۰۳.۹.۱۱
صبح زمستانی
خواب سنگینی‌ست در بیداری.
نه از بستر دل کنده می‌شود
نه حرکت باز می‌ایستد.
۱۴۰۳.۹.۱۲
وقتی آفتاب به دنبالم راه می‌افتد
تازه حس می‌کنم
که از سایه‌ام کوچکترم.
چه می‌شود
اگر به دنبالش راه بیافتیم
و بزرگی عشق را
بیشتر تجربه کنیم؟
۱۳۹۴.۹.۲۳
چنانکه اشک‌ها می‌خواهند
رازی را به من بگویند.
مهتاب،
با همیشه بودن‌اش،
به شب می‌فهماند
که تاریکی هم
می‌تواند عاشق شود.
۱۴۰۳.۹.۱۲
سال‌هاست*
در کنار هم
من و همسایه‌ام
نه سلامی رد و بدل کرده‌ایم،
نه نگاهی.
صدای تلویزیونش
از گوش‌های سنگینش می‌گوید،
و سکوت خانه‌ام
از دلی که سنگینی می‌کند.

این زمستان را هم
با کشیدن نقاشی صندلی آغاز کرده‌ام،
صندلی‌ای که هیچ‌گاه گرم نشد،
مانند همسایه‌ای
که سلامش را هیچ‌گاه نشنیدم.

دلم برای صندلی‌های وطنم تنگ شده،
آنجا که ازدحام خانواده
جایی برای نشستن نمی‌گذاشت،
و کوچه‌های پر سروصدای وطن،
که هیاهویش
بر گوش‌هایم سنگینی می‌کرد.
۱۴۰۳.۹.۱۳
* به دوست و همکار گرامی ام خانم نجیبه ایوبی که با بیان یک خاطره ی شان به نوشتن این چند سطر پرداختم.
تعامل بر دلش زهر می ریخت
عاشق رنگ بود
خواست معلم کیمیا را گیج کند.
روی تخته‌ی سپید
با تباشیر سیاه نوشت:
ساعت تفریح!

معلم مکثی کرد،
خنده‌ در نگاهش لرزید،
و صنف،
به رنگ خنده درآمد.
۱۴۰۳.۹.۱۴
داسـې کافره يې راوکتل چې
مسلماني یې کړه رایاده خپله
۱۳۹۷.۹.۱۴
چنان کافرانه لبخندی به من زد
که لبخند مسلمانی ز یادم برد
امشب
از یاد خواب‌هایت نرفته‌ام
امشب
نخواسته‌ام بخوابم
کی می‌داند
امشب شاید تو هم نخواسته باشی بخوابی.
۱۴۰۳.۹.۱۵
دروغِ امروز گفت،
دیروز
فقط،
خوشباوری بود.
۱۴۰۳.۹.۱۸
ويې ویل:
زه د خاموشو ویيونو د زړه غږ یم
و مې سکونډله
مینې غوښتل
کتاب شي
۱۴۰۳.۹.۱۹
خدا حافظ!
شاید سفر تا همین‌جا بود،
در سکوتی که تنها خودم می‌فهمم.
سفری که در سایه‌های سرد بی‌حسی جان می‌گرفت،
و در هر قدم
صدای خود را گم می‌کردم.

سفر تا همین‌جا بود،
جایی که دیگر هیچ صدایی را
همراه خود نیافتم،
حتی صدای قدم‌هایم را
که در این مسیر گم شدند.
۱۴۰۳.۹.۱۹
بیا حرف بزنیم،
تا میان کلمات
رد پای عشق را
بازیابیم.

عشق،
تنها با دیدار
در زمین دل
جوانه نمی‌زند،
گاه در نفس‌های کنار هم
بی‌صدا جان می‌گیرد.
۱۴۰۳.۹.۱۹
دوست دارم
با من حرف بزن
غنچه‌ها تا نشکفند
گل‌ها عطر نمی‌دهند
۱۴۰۳.۹.۱۹
می‌خواهم
مثل موسیقی،
از زندگی لذت ببرم
تنهایی‌ام را
در نغمه‌های خنده‌ات پیچیده‌ام
تارهای دلم،
راگ‌های کهنه‌ای می‌نوازند
۱۴۰۳.۹.۱۹
بگذار
زندگی تا می‌تواند،
خسته‌ام کند.
نمی‌خواهم
پس از خموشی‌ام
غوره بدل بماند.
می‌خواهم بار دیگر
با دل خوش
و اشک خوشی،
پای مزارم بایستد.
و من لذت دوباره بودنم را،
با دل و جان حس کنم.
۱۴۰۳.۹.۲۰
می‌گویند
روزی فرا خواهد رسید
که صدا‌ها به هم خواهند پیوست.
اگر مرا شنیدی،
دست صدایم را
محکم بگیر.
اگر گم شدم،
خودم را نخواهم یافت.
۱۴۰۳.۹.۲۰
هیچ افتاده‌ی اگر
دست ایستاده‌ی را
نه دیده است.
دست‌ها
همیشه
درگیر جیب‌ها بوده اند.
۱۴۰۰.۹.۲۲
طولانی نگاه کن
سایه‌ی زندگی
کوتاه‌تر از آن است
که فکر می‌کنیم
۱۴۰۰.۹.۲۲
برمی‌دارم
سایه‌ای افتاده، بی‌حالم را
خیره در برابر چشمان نور
سایه‌ام نیم‌خیز می‌شود.
دستانم لمس می‌کنند
دستان سایه‌ام را؛
نیست طاقتی اما
که به آغوش کشیم
خود و خستگی‌های همدیگر را.
سایه‌ام را بر خواهم داشت
مگر اینکه
سایه‌ام من باشم
و من سایه‌ام باشم.
۱۳۹۴.۱۱.۲۷
مرا
ترس تاریک
در آغوش گرفته است.
تنهایی را
در سایه‌ها
آواز می‌خوانم.
راهی نامعلوم
به نام زندگی
در پیش است.
لحظه‌ای باید بایستم.
دلتنگی سایه‌ام را
نمی‌توانم نادیده بگیرم.
نکند به دل بگیرد
همان خاموشی را
که من از تنهایی
به دل گرفته‌ام.
نن د زړه حمله راغلې وه
نن سره دو ورځې او شپې شوې
چی روغتون کې یم
امشب مگر بغض در گلوی خواب
بترکد
که چشم‌هایم
در کوچه‌های شام
رفت و آمدی بی‌قرار
در مسیر شب دارند
بانوی من،
لطفا
اگر گذرت شد
کمی دیر بمان
تا گهواره چشم‌هایم
با کودکانه‌های خوابت
بجنبد.
در هر قدم
به مرگ سلام می‌دهیم؛
ما در کوچه‌هایی
که زندگی
می‌خواهد نفس بگیرد،
قدم می‌زنیم.
۱۳۹۴.۱۱۰۴
چنار صدا
گوش تبرت
کر از شکستن
۹۴.۱۰.۳۰
در جستجویت
آهنگ کوچه‌ای در وجودم به‌جوش است
گوش ذهنم را نوازش می‌کند
پرنده‌ای که ترنم صدایت را با خود می‌آورد
مقابل شدن با صدایت را دوست دارم
در لباسی از سراب
که کوچه‌ای از عشق به تن کرده است
خیالم، اندیشه‌ای از دست کم گرفتن است
وقتی به دست‌هایم نگاه می‌کنم؛
می‌ترسم که مشت‌های بسته‌ام
کمبودی را از من پنهان کنند.
بگذار
با تو سخن گفتن را
در قدم‌های بی‌صدا،
راه بروم.
هنوز راهی که باید،
در دل شب نرفته‌ام.
۱۴۰۳.۹.۲۹
هیچ به تنم نیامد
آستین‌هایش یا درازند
یا کوتاه
از چشم بی‌تناسب روزگار
بهتر است
گم
شده باشم.
۱۳۹۴.۱۰.۶
زود یا دیر، فرق نمی‌کند
دست به دعای رسیدنت دراز کرده‌ام
دریور شاهراه
دیوانه و هوشیار ندارد
انتخابش، غروبِ نرسیدن است.
۱۴۰۳.۹.۲۹
#در تاثر حادثه های ترافیکی کابل-کندهار و کندهار -هلمند که ۶۰ کشته و زخمی در پی داشت.
... و من
رهگذری‌ام
که در جاده‌های ناپیدا گم شده‌ام،
گاهی به دنبال ستاره‌ای
که نامش عشق است،
شبانه راه می‌افتم؛
گاهی چون رود بیکرانی
تا آخرین قطره
در زندگی موج می‌زنم؛
و گاهی
چون بادِ سرگردان
بر پل باریک اندیشه
قدم می‌زنم،
این یک قدم فاصله را
تا پرتگاه.
دیگر از هیچ بهاری خبری نخواهد بود،
مبارک تنورِ سردِ زمستان.
آرزوهایم، ریشه‌های خشکیده‌اند
در دلِ خاکِ یخ‌بسته.
کوچه‌ی ما
توفان در کوچه‌ی ما خانه کرده است،
کوچه‌ی ما غرق در دل توفان است.
کوچه‌ی ما، تاریک و خسته،
در سکوتِ تنهایی
به خواب رفته است.

کوچه‌ی ما که هر پلک به هم می‌زند،
گرد و خاک و خس و خاشاک
ذهنش را می‌خوانند.

کوچه‌ی ما، نشسته با خود،
تهی از آدم،
تهی از عشق،
تهی از من،
تهی از تو،
تهی از ما،
تهی از هر چیز.

کوچه‌ی ما، دیگر کوچه‌ی ما نیست،
کوچه‌ی توفان است.

من که چشمانم را از ترس توفان بسته‌ام،
غرق رویا شده‌ام:
من و تو، بال و پر مرغ توفانیم،
کوچه را پر می‌زنیم.
کوچه‌ی توفان را.
دیریست در خواب
کسی پرواز پرنده‌ای را
با نام خنده از لب‌ها نمی‌بیند.
باران می‌بارد
اما رود زندگی
از دهکده خشک می‌گذرد.
چشم‌هایش آتش
در دل قهر زبانه می‌کشد
گلی در بهارم.
۱۴۰۳.۱۰.۱
جاری در رگ‌ها
پوچی در من پر است
خالی‌ام هنوز.
در دریای نگاه‌هایت شناورم
بگذار!
موج‌های آرامش‌بخش
عمق چشمانت،
مرا غرق کند.
هیچ خاطره‌ای
آرامش این دریا را ندارد.
۱۴۰۳.۱۰.۱
وجودِ نور،
وجودِ تشخیص است.
نور است که
به سایه و تاریکی معنا می‌بخشد.
نوری باید،
تا تفسیرِ تشخیص شود.
۱۳۹۴.۱۰.۲
رنگ و تازگی
در آغوشِ بهار است.
بگذارید
بهارِ من
بیاید.
۱۳۹۴.۹.۲۵
دل عشق را نشکنید
سنگی اگر شکست
سنگری نخواهد ماند.
۱۳۹۴.۹.۲۵
پرنده‌ی یادهایت از دیرگاه
پر می‌زند،
تکرارش را،
بیا تا با بازگشتت
فضای لانه‌ی دل دگر شود.
۱۳۹۴.۹.۲۰
ګهواره‌ی دل ناآرام می‌جنبد
کودک عشق
گرسنه از خواب پریده.
۱۳۹۴.۹.۲۰
دوست داشتن
همین است:
داشتن تو
بی‌هیچ نیازی
به آغوشی پر
۱۴۰۳.۱۰.۴
سینه‌ای پس از پیری
لانه‌ای ترک‌خورده است
هر بومی می‌خواهد
دور آن بچرخد
۱۴۰۳.۱۰.۴
نوت: دچار حمله قلبی شده بودم.
راستش را بگو
به دل نمی‌گیرم
که دوستم نداری
پرنده‌ها را هرچند برانی
برای دانه باز می‌گردند
عاشق ما نیستند
۱۴۰۳.۱۰.۴
همگامی با اقیانوس
تصور دور است
من قطره‌ای از عشقم
که برای زندگی کافی است
۱۴۰۳.۱۰.۴
قلب هر کس
سریع نمی‌زند
برخی اصول در ضربان
هم وجود دارند
۱۴۰۳.۱۰.۴
خداحافظی را
با رفتن
آغاز نکن
از این قاتل می‌ترسم
۱۴۰۳.۱۰.۴
با خاطراتت
دیگر دق آورده‌ام
برگرد!
از امسال هم
روزهای زیادی نمانده‌اند
نمی‌خواهم بهار در فصل دلتنگی‌ها گم شود.
۱۴۰۳.۱۰.۴
په خاطراتو کې دې ډوب شوی یم،
په داسې سمندر کې چې
ژوروالی یې نه ما
او نه تا ته معلوم دی.
۱۴۰۳.۱۰.۴
نن شپه هم غواړي
سړه تېره شي
سپوږمۍ!
تیاره کې
څوک د چا لاره نه څاري
۱۴۰۳.۱۰.۴
این شب هم می‌خواهد
سرد ببارد
مهتاب من!
در تاریکی
کسی چشم به راه نمی‌ماند.
۱۴۰۳.۱۰.۴
از تاریکی
در شب‌های غم
که باکی نداشتم،
لبخندش ماه بود.
۱۴۰۳.۱۰.۴:
کشتی‌های دست‌های من
روی سینه‌ات،
برای به دام انداختن ماهی‌های بزرگی
که در اعماق این بحر شناورند؛
لنگر انداخته‌اند.
فرونشاندن عطشِ آتشینِ دل
راه دیگری نداشت.
تلاطم این بحر
مرا به جست‌وجویی بی‌پایان
فرا می‌خواند.
۱۴۰۳.۱۰.۴
چشم‌هایش دریایی بود
که هر موجش
آرامشم را با خود می‌برد.
من، غرق در تلاطم آن،
بی‌صدایی را داد می‌زدم.
۱۴۰۳.۱۰.۵
شب، روسری‌ای است
که زمان، آرام
بر چهره‌ی خویش می‌کشد.
خستگی چیزی نیست که تنها در پی ما باشد؛
زمان نیز دنبال آرامش می‌گردد
خدا می‌داند در کدام گوشه‌ای از این روسری
خوابش گره خورده است.
۱۴۰۳.۱۰.۵
دست‌های ستاره‌ها
به سوی زمین خم شده‌اند،
فاصله‌ها
تنهاییِ ستاره‌ها را
فریاد می‌کنند.
پریشانی‌ام
از سکوت پله‌ها
به بامِ زندگی برآمد،
تا ببیند:
نور در کدام خانه
در کجای زمین
کم می‌شود
و بر تنهاییِ ستاره‌ای
نقطه پایان می‌گذارد.
۱۴۰۳.۱۰.۵
ژوند لکه کتاب دی.
هره پاڼه یې،
له نیمګړو کیسو ډکه ده.
په لوستلو یې
زړونه ډک پاتې کېږي،
او سترګې نه تشېږي.
۱۴۰۳.۱۰.۵
زندگی مانند کتاب است
هر صفحه‌اش پر از داستان‌های ناتمام
چشم‌ها با خواندنش
هرگز
دست خالی شدن را نمی‌گیرند
و دل‌ها
همیشه
شکسته باقی می‌مانند.
۱۴۰۳.۱۰.۵
رویایش گلی است
که در دل شب می‌شکفد
و عطرش در تاریکی دلم به رقص می‌آید
تا همچون مدهوشی
پای خواب روشنش بنشینم.
۱۴۰۳.۱۰.۵
من عاشق دریاهایی بودم
که هیچگاه به ساحل نمی‌رسیدند
من عاشق چشمان تو بودم
می‌خواستم زندگی لبخند روشنی بزند.
۱۴۰۳.۱۰.۵
ایرادی ندارم
مرا
با یادهایت بگذار!
می‌خواهم
به نقطه‌ای برسم
که سکونش
طوفانی از نفس باشد.

یادها
دریاهایی بی‌کرانی‌اند
که موج‌هایشان
تا آخرین نفس
از تپیدن
نمی‌مانند.
۱۴۰۳.۱۰.۶
گفتم:
نه به عشق،
نه به خودم،
وابسته زندگی نمی‌کنم.
صورتش شکوفه داد.

این‌بار می‌گویم:
تمام این باغ را خریدارم،
که از حاصل شیرینش شاد شوم.
۱۴۰۳.۱۰.۶
مرا به خود وابسته کن
می‌خواهم در بند تو
آزادترین شوم
۱۴۰۳.۱۰.۶
فراری‌ام
مرا در خود پناه کن
کسی در روشنی
تاریکی را نمی‌بیند
۱۴۰۳.۱۰.۶
در صدای نگاهش غرق شدم،
سکوتی که
در خاموشی
همه چیز را می‌گفت.
اما کسی باور نمی‌کرد.
۱۴۰۳.۱۰.۷
هیچ‌کس نمی‌شنید،
چشم‌هایش
صدای اشک‌های بی‌صدا بود،
اشک‌هایی که جنازه خود را
خود بر دوش می‌کشیدند.
۱۴۰۳.۱۰.۷
واوره په سیوري کې
ویلې کېده.
د پېتاوي
ساړه نه کېدل.
پېتاوي ته
د وخت په سترګه
مه ورګورئ،
له یخ نه د وخت ولي
تل
رامات وي.
۱۴۰۳.۱۰.۷
مئین یم
خواره خوله
د زړه لمن درته نیسم
لمر خو نه یم
لمر
د سیند په زړه کې ډوبیږي
خو دنیا ته د هسک له سترگو گوري
۱۴۰۳.۱۰.۷
چا نه اورېده
ژړا مې
بې غږه
غږ و
۱۴۰۳.۱۰.۷
پر زړه مې
ستا د یادونو ستوري ټک وهلي،
لکه لمر چې
د اسمان پر څنډه
خپل خواږه او سپین خیالونه ګنډي.
۱۴۰۳.۱۰.۸
باد را
برای آوای نامرئی برگ‌ها
و آوازهای گمشده‌ی پرنده‌ها دوست دارم.
باد، نوازنده‌ای است
که بر تارهای درخت می‌نوازد،
برای نوازش جانِ خسته‌ی باغ،
باغی که خواب بهار را می‌بیند.
۱۴۰۳.۱۰.۸
رود هغه لیک دی
چې ځمکه یې سیند ته لېږي.
سیند پتري نیولې شونډې،
باران ته لپه کړې دي،
او باران
د یو چا بڼو کې ایسار دی،
چې د زړه
تشول نه غواړي.
خو رود،
د هغه د زړه کنډاو کې بند پاتې دی.
۱۴۰۳.۱۰.۸
بگذار غروب صدایت کنم،
که از نامش دلم آرام می‌گیرد.
غروب، وداع عاشقانه‌ای‌ست
از سوی خورشید و آسمان
با زمین.
۱۴۰۳.۱۰.۸
دلم برای خورشید می‌گیرد،
خشکسالی!
بگذار
این بهار
دریا جاری باشد.
دیری‌ست که خورشید
گیسوانش را
در آیینه‌ی
دریا
ندیده است.
۱۴۰۳.۱۰.۸
د باد لاسونه خلاص پرېږدئ
باد په دښته کې
د فصلونو د کتاب پاڼې اړوي

۱۴۰۳.۱۰.۸
دست باد را آزاد بگذارید
باد در دشت‌ها
کتاب فصل‌ها را ورق می‌زند
۱۴۰۳.۱۰.۸
از خیر گناه که در گذرم چنین،
در آغوش من ثواب چسبیده‌ای.
ویې ویل:
طوطی شه!
شونډې مې پرې ګرمې کړې.
کاش!
ټول عمر مې طوطیان
په قفس کې ساتل.
اوس په قفس کې مې د طوطیانو غم
نه ځوروي.
په قفس کې بندي طوطیان
مښوکه په مښوکه
سره غاړې ورځي
او خوبولې مینې راویښوي.
د الوتلو لپاره
قفس هم ښه دی
د مینې قفس.
۱۴۰۳.۱۰.۱۰
گفت:
طوطی نشوییم؟
لب‌هایم را
بر لبانش داغ کردم.
کاش!
همه‌ی عمر
طوطی‌ها را در قفس نگه می‌داشتم.

حالا
غم طوطی‌ها در بند قفس
اذیتم نمی‌کند.
طوطی‌ها در قفس
نول به نول در هم می پیچند،
و دل‌های خوابیده را
به بیداری عاشقانه
فرا می‌خوانند.

باید در بند بود
تا آزادانه پرواز کرد.
در بند عشق.
۱۴۰۳.۱۰.۱۰
عشق، نامه‌ای‌ست
که تو در آن
برای من نوشته شده‌ای؛
مانند ابری
که پیامِ آسمان به زمین است.
۱۴۰۳.۱۰.۱۴
آرزوهایم که خوابِ
موج‌ها را می‌دیدند،
عطرِ خنده‌هایت
در هوا جاری بود.
۱۴۰۳.۱۰.۱۴
ترس ما این است
که کسی را
از دست ندهیم
هست کسی کو
بترسد
از دست ندادن ما
۱۴۰۳.۱۰.۱۴
او را که شبنم صدا می‌زنم
انگار در نیمه‌شب‌های درد
رویای عشق، خاموش و آرام
بر مژگانِ ترم بنشیند.
شبنم، همان اشکِ پنهانِ گل‌هاست
که هر سپیده‌دم
از خوابِ شیرینِ زمین می‌چکد.
۱۴۰۳.۱۰.۱۵
بیا از "من" و "تو" بگذریم
در هیاهوی روز
با بی‌زبانی سایه‌های خود
آدم، زود کنار می‌آید.
۱۴۰۳.۱۰.۱۶.
امید دست از دلم گرفت
من در سایه‌ای آفتاب نشسته‌ام
درختان در برگ‌های بی جان شان گم شده‌اند
و دست دلم به هیچ‌چیز نمی‌رسد.
۱۴۰۳.۱۰.۱۹
باز، نسیمِ یادت
در برکهٔ خیالم جاریست.

و اینک، کوچه‌های تنگ و تاریک
که هم‌معمرِ عشقِ من و تو اند،
با قدم‌های صدایت می‌پیمایم.

اگر صدایت نبود،
من که خالی از خویشم،
خود را چگونه صدا می‌زدم؟
۱۳۹۳.۲.۲۶
خاموشی
امسال، زمستان گرمی را
خواهد نشست،
با برف‌هایی که در دل‌شان آتش می‌سوزد.

دستِ فراق،
بوسه بر لبِ تبر خواهد زد.

و من،
حدیثِ درختِ خشکیدهٔ صدایم را
فریاد خواهم کرد.
۹۳.۱.۲۶/۲۷
من...
یک عمر
از خویشتن دور مانده‌ام.

نمی‌خواهم فریادِ عشق باشم،
و نه قطرهٔ اشکی
بر گونهٔ جسمِ بی‌روحِ بازگشته از کوچهٔ شما.

می‌خواهم فقط از خودم باشم،
و برای خودم.

نمی‌خواهم اشک‌هایم احساس کنند
که در این سفرِ بی‌انتها،
بارِ دوشم شده‌اند.
۹۳.۱.۲۷
تاریخِ خونین

آسمانِ فردا
تلخ‌تر از امروز
خواهد گریست.

تاریخ،
آدرسی به دست،
از کوچه‌های خون
می‌گذرد.
۹۳.۲.۱
بامِ خواب‌های من
متروکه‌ای بیش نیست.
کبوترانِ یادت
فراری‌اند.
۹۳.۲.۱
سرودِ شب
خموشی همچنان در رگ‌های شب جاریست.
بغض در گلوی تنهایی می‌ترکد.

سرودِ امشب
به گوشِ دل نمی‌چسبد.
سرودِ امشب
خالی از آهنگ است.
۹۳.۲.۱
آب و آتش

دختِ زمان،
آتشِ حسن به بر کشیده است.
زمینِ عشق،
که نسوزد،
فکرِ آب شدن دارم.
۹۳.۲.۱
دستت آزاد،
آزادی!
در پهنایت،
چنان‌که می‌خواهی.
محکوم به بودنم کن.
۹۳.۳.۲۲
صبح هنوز از خواب برنخواسته است.
دیشب،
زندگی
به وسعتِ بسترِ رویاهایش نبود.
۹۴.۳.۲۳
باغ چشمانم
با گل‌های دیدارت
سبز می‌شود.
هر صبح،
عشق را
بهار بهار
صدا می‌زنم.
۹۴.۲.۶
رگ‌هایم رودخانه‌هایی‌اند
که درد در آن‌ها جاری‌ست.
و منِ عاشق،
با مرگ،
فاصله‌ای به نام یک عشق دارم.
۱۳۹۴.۲.۷
هوا را دوست دارم،
عطرِ خنده‌هایت را
که تا باغِ دل من می‌پیچد.
هوا،
دست در بیدارخوابی‌هایم دارد.
هوا را
همیشه دوست خواهم داشت.
۱۳۹۴.۲.۲۸
چشمانم،
پنجره‌ای به بیداری‌ست،
پرنده‌ای، خواب از آن بال گشوده است.
در زمستانِ شب‌ها،
بادِ بیداری چنان می‌وزد
که آب،
در گلوی انتظار
یخ می‌بندد،
و لانه،
از هم می‌پاشد.
۱۳۹۴.۳.۴

ادامه نوشته

شعرونه: ۱۴۰۱ له څلورمې تر نهمې میاشتې

تر مخه ښې وروسته

څه چې تر مرګه به زه نه هېروم

لامده باڼه به مې وي

چې راته تا را یادوي به ګرانې

همدا پرون

زویک مې

له ما نه پټ

خپلې مورکۍ ته

د خپلې مينې

خوږې کیسې کولې

دې خوشالۍ کې

چې مې ستر شوی دی زوی

باڼه مې بیا لامده شول

ته مې رایاده شولې

په زوی مې زړه درد وکړ

۱۴۰۱.۸.۲۹

«««««««««««««

جنګ که څومره بد هم دی جنگ د سترګو خوښ مې دی

دې جنګ‌کې په سترګو کې

ټوله سوله ســــــــــــــوله وي

۱۴۰۱.۸.۲۳

«««««««««««««

لا د سیند له څپو

خروش

او

ډوبېدو نه

په څه نپوهېږم

زه

تازه همدا اوس

د ساحل غاړې ته رسېدلی یم

یوازې سیند پېژنم

د مینې کار دی

ډېره سخته ده چې

څوک دې

دا و وايي

زړه چې غوښته

چې ډوب شي

هلته يې

ته

لېدلې وې

۱۴۰۰.۸.۲۶

«««««««««««««

دلته او هلته

په هر ځای کې دې لټوم

نپوهېږم

ولې دا گمان کوم

چې

په دې باور یم

ته

همدومره ډېره یې

او

آیینه

د آیینې مخې ته ولاړه یې

۱۴۰۱.۸.۲۵

«««««««««««««

باران مې خوښېږي

خو پر لارې مې هم زړه درد کوي

د پلیو په بوټانو کې به يې

غوښې نښتې وي

۱۴۰۱.۸.۲۴

«««««««««««««

چې

تا غوندې شي

ځان به هغسې سینګار کړي

خو

له خپلو وړو سترگو سره به

څه کوي

۱۴۰۱.۸.۲۴

«««««««««««««

کاش پوهېدم

ته هم رښتیا راسره مینه لرې

لږ ډېر به مې

د نن لپاره

مینه کول درسره ساتلي وو

۱۴۰۱.۸.۲۴

«««««««««««««

هر څوک به خپلې خوښې ته پرېږدو

ته له ما سره مینه وکړه

زه به له تا سره مینه کوم

۱۴۰۱.۸.۲۳

«««««««««««««

خوله مې اوبه کوي

دعا مې کړې وه

چې د اننګیو باغچه دې

الوچې راشنه شي

۱۴۰۱.۸.۲۲

«««««««««««««

درد به لري

خو پرهرونه دومره بد هم نه دي

څړیکې يې

نه مې پرېږدي

چې ته راشې

او زه خوب تر لاس نیولی

چېرته وړی یم

۱۴۰۱.۸.۹

«««««««««««««

ته د شونډو په کونج کې

راته موسکۍ شوې

چا ګناه وبلل

کاش مینه همیشه همداسې

ثوابي شي

۱۴۰۱.۸.۲

«««««««««««««

تا په کې وینم
د خوب رخه کېږي
چې نه راځي

۱۴۰۱.۸.۹

«««««««««««««

د ريښې ريښې ګرېوان د لاسه مې

له تا سره د لېونتوب تر کچې مينه

پټه نه کړای شوه

که چا ته

زما له هغه لیکونو

څه و نه وايې

چې یوازې مې تا ته لیکلي دي

هیڅوک به و نه پوهېږي

چې لیک لوست هم کولای شم

که چېرته

له شونډو دې د موسکا کوترې ژر وا نه لوزي

زما به هم دا هېرېږي

چې يو وخت شاعر پاتې شوی یم.

۱۴۰۱.۴.۹

«««««««««««««

ارمان مو دا دی

چې ته هغه هینداره و اوسې

چې زه په کې خپل ځان و گورم

او زه

هغه هینداره شم

چې تا ویني، و ځلېږي

راځه

داسې یو څه شو

چې هیندارې یې

ارمان وکړي

۱۴۰۱.۸.۲

«««««««««««««

هر توری چې لکه مرغۍ ستا له ژبې الوزي

زما د روح پر څانگو کیني

څانگې غوټۍ غوټۍ گلونه سپړي

پر ژوند د مینې عطر شیندي

مینه مستېږي

او اتڼ ته لېڅې بډ وهي

ته خپلې جادو ته موسکۍ شې

او زه همدې شېبې ته مرم

ستا پر شونډو نرۍ موسکا ته

موسکه شه

توري پرېږده چې ستا له ژبې والوزي

او گلونه گلونه

د مینې عطر وشیندي

او زه تندې وهلی یې

د روح په لپو

لپې لپې وڅښم

او ته پر شونډو نرۍ موسکا ته دې

گوته په غاښ يې

۱۴۰۱.۸.۱

«««««««««««««

درد چې څومره په درد

سر پر دېوال وهلی یم

غواړم هغومره يې

له دېوالونو سره وجنګوم

خو درد دی

درد نه شم ورکولای

۱۴۰۱.۷.۱۱

«««««««««««««

په لومړي ځل

چې د زړه ور مې درته پرانیست

غوښتل مې وپوښتم:

آیا کولای شې

په دې کور کې راسره و اوسې

۱۴۰۱.۷.۹

«««««««««««««

هره شپه

د خپلو سترګو د باران د څاڅکو په رڼا کې

خپلو خوبونو ته

ستا د موسکا نرۍ جامې وراغوندم

١٣٩٧.٧.٤

«««««««««««««

موږ خپله ژبه موندلې

که ته و نه غږېږې هم

زړه مې تا اوري

۱۴۰۱.۷.۳

«««««««««««««

ته چې راسره یې بل څه نه وینم
ستا په نشت کې شته څه چې دنیا وینم

«««««««««««««

ته که راځې او که ته نه راځــــــــــې یار

سترګې په‌لار اوس د ځان ډېر خوښېــږم

۱۴۰۱.۶.۱۸

«««««««««««««

ګڼه ګوڼه کې چــې څنګه ژر دې مومم

زما سترګې خـــــو یوازې یو تا وینــي

۱۴۰۱.۶.۱۸

«««««««««««««

زړه ته څنګه به په جګو سترګو ګورې

چې په کمه درته ګوري هغه هــــم خو

۱۴۰۱.۶.۸

«««««««««««««

چا وې لېونتوب بې کرامته دی

غاړه کبـــــرجنـې راته راکړله

۱۳۹۷.۶.۱

«««««««««««««

زړه چــې د چا تنګ وي سړی څه وکړي

ځان سـره په جنــګ وي سـړی څه وکړي

هیڅ دې په هیــچا سترګـې خوږې نه شي

ژوند غوندې بدرنـګ وي سړی څه وکړي

اور اور ترینـــه ټولــــــــه دنیا وګــــرځي

دی پاتـــــــې پتنگ وي ســـړی څه وکړي

جنـــــــګ ترینه کوڅـــې ټولې خوړلې وي

داســـــې یو ملنـــــګ وي سړی څه وکړي

نورو نه په لار کـــــــــــــــې به مخ واړوي

ځان نه چې په تنګ وي ســـړی څه وکړي

ناست ورتــــه دښمن په لویــه لار کې وي

توره یـــې چې زنــګ وي سړی څه وکړي.

۱۴۰۱.۵.۲۵

«««««««««««««

د هغې پر هر انکار

او ((نه))

چې غلی یم

توپانونه خو به مو لیدلي وي

توپانونه ونې چپه کوي

خو شنو لښتو ته يې لاسونه مات وي

۱۴۰۱.۲.۲۵

«««««««««««««

مینه به په زړونو کــــــــې سږ هـم نه غوړېږي

چـــا د ژوند ویالــــــــــې ته وايي بند دی اچولی

ريښې ریښې کیسه به د هر چا وي په خوله کې

لاس چې د مرګي ګرېــــوان ته ژوند دی اچولی

۱۴۰۱.۵.۱۰

«««««««««««««

داسې بد چې خاندمه

دغسې بد ژاړم هم

ژوند چې مې ستا پور ګڼم

مرگ مې پر تا غواړم هم

زه به درسره یمه

زه که درنه لاړم هم

غم مې یم لېوه مې یم

ځان به خپله داړم هم

څیرې ګرېوان ګرځم چې

خپل ځان کې به نغاړم هم

یم دې، لېونی که یم

داسې په ځان ویاړم هم

عشق وې ما گناه بوله

تا په کې لتاړم هم

بدره لېونتوب دی نو

خاندمه او ژاړم هم

۱۴۰۱.۵.۸

«««««««««««««

چې غواړې

خیر دی

مړ دې شم

خو

بیا به مو

مینې ته

د خېر دعا

څوک کوي؟

۱۴۰۱.۴.۲۷

«««««««««««««

په ځان کې نغښتله

وډار شوم

شپې ته مې

د سپوږمۍ انځور وکېښ

۱۴۰۱.۴.۲۲

«««««««««««««

ستا خبرو ته خوشاليږم

ځينې خبرې

ارواوې مروړي

او ځينې

د انسان پر شونډو د خندا ګلونه ټوکوي

۱۴۰۱.۴.۲۱

«««««««««««««

په هنداره کې چې نه ښکارم
نه به یم
۱۴۰۱.۴.۱۵

«««««««««««««

آزموینه کې مې وار و پار خطا و

لاړم کېناستم د داسې یو چا شا ته

چې تر هر چا بې پروا څوکۍ کې ناست و

څه شېبه ډاډ کې له نقل

هم ډاکتر شوم

هم د ډېرو شتو خاوند شوم

خو پوښتنې یې چې راکړې

هغه تر ډېر سوچه را وروسته

د خپل نوم په لیکلو

سپینه پاڼه په خندا څوکۍ کې پرېښوه

۱۴۰۱.۴.۱۲

«««««««««««««

شکر چې ته مې شته یې

او خبرې مې

داسې راغبرگوې

لکه شعرونه چې وي

هر څوک باید

د حیرانولو لپاره

داسې یو څوک ولري

۱۴۰۱.۴.۱۲

«««««««««««««

کله چې ځي

نه یې پوښتمه

ځکه

د هغې د زړه نرمي

او

د خپل ذهن سختي

راته معلومه ده

هغه نه راگرځي

او زما ذهن دا زغملی نه شي

د خپگان وس مو هسې هم سره نشته

۱۴۰۱.۴.۱۱

«««««««««««««

ستا سترگې ځرزې دي

زما تورې دي

ښایي د مینې تر ټولو ښه انځور همدا وي

وایي د رنگونو تضاد

کله کله انځور لا ښکلی کوي

۱۴۰۱.۴.۱۰

«««««««««««««««««««

د ريښې ريښې ګرېوان د لاسه مې

له تا سره د لېونتوب تر کچې مينه

پټه نه کړای شوه

که چا ته

زما له هغه لیکونو

څه و نه وايې

چې یوازې مې تا ته لیکلي دي

هیڅوک به و نه پوهېږي

چې لیک لوست هم کولای شم

که چېرته

له شونډې د موسکا کوترې ژر وا نه لوزي

زما به هم دا هېرېږي

چې يو وخت شاعر پاتې شوی یم.

۱۴۰۱.۴.۹

ادامه نوشته

شعرونه: غزل

غزل

تر هر چـــا خــپل ملګــــري ښه پېژنم

خو څنګه ووايم چــــــــــــې غله پېژنم

ستـــرګې يـــــې راکړلې چې تا ووينم

او زړه يـــــــــې راکړ چې دې وپېژنم

چې راسره يـــــې ته پوهېږې په دې؟

چې خپلـــــې ستـرګې او زړه نه پېژنم

کـــــوي په زوره پاچايـــــــي درباندې

زه مـــې د کـــور کلـــــــي واړه پېژنم

له هغـــې ورځــــې چــې لیدلې مې يې

له هغې ورځـــــــــې نه مې زړه پېژنم

دومره د راشـــــه درشــــه نه دی بدر

داسې ســـــړی به نو ډېـــــر څه پېژنم

۱۳۹۸.۹.۱۱

غزل

ژوند کـــــــــې مې ولیدل بلا خوبـونه

ډک له درواغــــــــو نه رښتيا خوبـونه

سمه کې هم د غــــرونو لارې ګـوري

لېــــوني شـــوي لکه مــــــــا خوبونه

اوس مې والله ساه په کې ژر بندېږي

د کور هوا نه لـــــــــــري ستا خوبونه

راسره وېره وي چـې هېر مې نه شي

هـــره شپـــه وینمــــــــه همدا خوبونه

ډېـره موده کېـږي چـــې نه یې په کې

راته اوښتـــي پـه ســـــــــودا خوبونه

له تا سره او بېل لـه تا خـــــــــــوبونه

هغه جـــــــــــــــدا دي دا جـدا خوبونه

له خوشالیو دومره مه مــــــې پـوښتی

ځان هېروي له سړي دا خــــــــــوبونه

سبا خـــــو راشـي چـې سبـا تـه راځې

لیدلي داســــــــــې مــــــې بیګا خوبونه

زه چې پرې داسې روږدی شــوی یمه

خمـــــار نـه ډک دي د یــــو چا خوبونه

بدره خواږه وو د ځـــــــــوانۍ وختونه

غواړم چې ګــــــورم دې تل دا خوبونه

١٣٩٨.٧.٣

ادامه نوشته

شعرونه: غزل

غزل

دا چې څوک وايـي چــــا ته ډېر نږدی دی

با له تیارې رڼا تـــــــــــــــه ډېر نږدې دی

دعا یــــــــــــــــې ژر به ولــې نه قبلېږي

زړه کې مئـــــــــین مولا ته ډېر نږدې دی

چې مـــــــــــــــــو کلا هوا د میــنې لري

ګودر زمـــــــــــــــــوږ کلا ته ډېر نږدې دی

په دې کې قـــــــدرې هم شک نه لــرمه

چې ستا درواغ رښــتیا تــه ډېر نږدې دی

زړه ته مې هرڅــه چــې معلوم دي زمـــا

زړه مې تر هـــــــر چا ما ته ډېر نږدې دی

ته او خدای چــــــــــې ته‌ يې نه پېژنې؟

بدر خو وایــــــــــي تا ته ډېر نږدې دی

١٣٩٩.٦.٢٢

ادامه نوشته

شعرونه: غزل

غزل

عشقه له تا نه مې همدا زده کړه

چې ته مــې وپېژنې ما زده کړه

په دې خبــــره اشنا پوه نه شوم

تا وې زما کيـــــسه جدا زده کړه

د خور اوربل‌مینه وه سخته خو

ساده اسانه مـــې سودا زده کړه

الف او بې کــــــــې دنیا مه‌لټوه

دنیا چې غواړې میم‌ زر‌ ما زده‌کړه

مینه‌‌ کې ژوند دی که ژوند کې‌ مینه

بــــــدره اول اول کې دا زده‌کړه

۱۳۸۹.۹.۲۷

ادامه نوشته

شعرونه: غزل

غـــــــــزل

وپوښت چـــا له عشقه، څوک څنگه مړه مړه مري

تنده لېـــونۍ شــــــــــــــــي سترگو کې اوبه مري

کله کله زړه تنګـــي ســـــــــــــــــړی په تنگ کړي

کله کله ســـــــــــــــړی وغـــــــواړي خو نه مري

کله کله په ژړا هــــــــــــــــم ســــــــــود و نه شي

کله کله یو څوک غــــــــــــــــواړي زړه کې ومري

دنیا دومــــــــــــــــــره لا بـــــــې مینې شوې نه ده

یو څوک شته ده چـــۑ یو چــــــا پسې له زړه مري

بدر دغه راز په زړه کـــې ولــــــــــــــــــــې ساتي

چې د عشـــــــق چاړه یــې نه وژنـي په څه مري؟

ادامه نوشته

شعرونه: غزل

غزل

نه یــــــــې په ډار نه تماشې وړي

سر چــــــــې تر دار او هدیرې وړي

پرهــــــــــر پرهر زړه ته دې خير وي

د ياد مرغــۍ مښـوکې سرې وړي

د چا ستـــــــــــــړیا خوبونه یوسي

زما خوبـــــــــــــــــونه شوګيرې وړي

کوڅې په ځینـــــــــــو بدې ښکاري

ځینې له ځان ســــــره کوڅې وړي

بدره ته هغه ســـــــــــــړی نه یې؟

چې‌خپل زړګی ښکلو پســــې وړي

۱۳۹۲.۹.۵

ادامه نوشته

شعرونه: غزل

غزل

زه ښه پوهېږم جانان ښـــه پوهېږي

یوازې زړونه زمــــــوږ نه پوهېږي

عشقه چې و دې کــــړم خبره که نه

کاته یې وايــــــي په هر څه پوهېږي

پر لاره پل ږدي د خنــــــدا پر پلونو

هغه جنۍ مـې اوس په زړه پـوهېږي

چې کوي مینه وایـــــي څه بـه و شي

په دې خبره که څـــــــوک و پوهېږي

ځان ته غم مـــــــه جوړوه بدره اشنا

په هر څه ټول لـوی او واړه پوهېږي

١٣٩٩.٦.٢٣

ادامه نوشته

شعر: غزل

غزل

زړه چــې د چا تنګ وي سړی څـه وکړي

ځان سـره په جنــګ وي سـړی څه وکړي

هیڅ دې په هیــچا سترګـې خوږې نه شي

ژوند غوندې بدرنـګ وي سړی څه وکړي

اور اور ترینـــه ټولــــــــه دنیا وګــــرځي

دی پاتـــــــې پتنگ وي ســـړی څه وکړي

جنـــــــګ ترینه کوڅـــې ټولې خوړلې وي

داســـــې یو ملنـــــګ وي سړی څه وکړي

ناست ورتــــه دښمن په لویــه لار کې وي

توره یـــې چې زنــګ وي سړی څه وکړي.

۱۴۰۱.۵.۲۵

ادامه نوشته

شعر: غزل

غزل

راغلو چــې له ځانه ځـــــــان ته کم یو څه

عشقه موږ په عشق و نه کــــړو سم یو څه

نورو ته د خوښـــــــې یې چې ژوند غواړو

خپله به کـــــــوو هـــــــــم د ځان غم یو څه

دلته په آسانه دې څـــــــــــــــــــوک نه مني

خامخا به وکومـــــــــــــــــــــــــه چم یو څه

هغې لېـــــــــــــــــــــــونۍ ته لږ دا و وایئ

وایـي دې زما د مینـــــــــــــــــې هم یو څه

بدره اشنا غـــــــــــــــــاړه یو څه ته یوسه

کار به د ملا هم کــــــــــــــــــوي دم یو څه

۱۴۰۱.۲.۲۲

ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۴۰۱ کال د وري میاشتې له لومړۍ نېټې د چنګاښ تر ۶ ڼېټې پورې شعرونه


د ۱۴۰۱ کال د وري میاشتې له لومړۍ نېټې د چنګاښ تر ۶ ڼېټې پورې شعرونه

کله کله
یو څوک
په تېره زمانه کې تم کېدای شي
خو که د چا زړه مات شو
د حال له زمانې نه شي اوښتی
لاس راکړه
د ژوند پول نری دی
و نه لوېږم
خلک د مستقبل د روڼتیا خبرې کوي
۱۴۰۱.۴.۵
«««««««««««««
راځه!
تار او ستن شوو
شلیدلې غاړې
څوک نه پېري
۱۴۰۱.۴.۴
«««««««««««««
د تیارې لاسونه
هره شپه
تر ډېوې لاندې
د رڼا ګرېوان ته غلي وي
۱۴۰۰.۴.۳
«««««««««««««
پوهېږي چې ورته به ورته غوږ یم
پوهېږې زما خوښېږي چې وغږېږي
خو نپوهېږم چې ولې داسې نه کېږي
۱۴۰۱.۴.۳
«««««««««««««
حالات خوار دي
خو په جیب مې ډاډه یم
تشوالی په کې شته
۱۴۰۰.۳.۳۱
«««««««««««««
په راتلو دې
زړه مې د درزا لاس ته لوېږي
او نبض مې
له خوشالۍ زیاتېږي
مه پرېږده چې دا دوه خزان وهلي گلونه
د نهیلۍ له شماله سره
پاڼې پاڼې ورژېږي
....... مه ځه!
۱۴۰۱.۳.۳۱
«««««««««««««
هره ورځ درته
په خپلو شعرونو کې
د پاڼو جامې اغوندم
ته مې په ذهن کې
شین باغ یې
۱۴۰۱.۳.۲۹
«««««««««««««
فقیر به یم
خو چې هـر څه لرم او ځان راته خوار نه ښکاري
د سترگو پېغلې دې رانــــــه زړه وړی دی
۱۴۰۱.۳.۲۵
«««««««««««««
ساه مې په ختو ده
خو د خپلې کوټې کړکې
نه شم پرانستلی
هلته لرې
تورو لوګیو
فضا پوښلې
۱۴۰۱.۳.۲۵
«««««««««««««
زړونه څانګې دي
شمال غوندې ورسره وغږېږه
بادونه يې ماتوي
۱۴۰۱.۳.۲۳
«««««««««««««
غزل
پوهېږي نه په جنګ، خـوی دې تربوره نه لري

لاسونه يـــې سره نه دي لاس کـې توره نه لري

د مینې مدرســـه کــې یـــــــې مينـــه ده لوستلې

خو خدای ‌زده ولـــې دا وایي چې حوره نه لري

وطن د ګلـــــــــو باغ وي فضــــا له عطرو ډکه

له هر کوره دې غـږ وشـــــي چې بوره نه لري

غاړه خاموشیــو لره دار چـــــــــــې ده ورکړې

دا مېنـــــه خو دا ستا په څېـــــر منصوره نه لري
ملهم چې په‌کــې نه شي د یو بل زړونو ته زړونه
یو څوک دې چېــرې هم بدره رنځـــــوره نه لري
۱۴۰۱.۳.۲۲
«««««««««««««
و مې ویل:وږی یو.

ویې ویل:ډوډۍ وخورئ.

۱۴۰۱.۳.۲۱
«««««««««««««
پر تا چې څه لیکم
پر دې ډېر فکر کوم
چې د ذهن له ژورو کلمات
را واخلم
څاه چې څومره ژوره وي
اوبه یې خوږې او سړې وي
۱۴۰۱.۳.۲۰
«««««««««««««
هغوی چې غواړي
له ځانه تېښته وکړي
فکر کوي
چې هیڅکله به
هیندارې ته نه درېږي
۱۴۰۰.۳.۲۰
«««««««««««««
درد راسره و
ژوند پرېنښودم
ویل یې
غلط شوی یې
د خوشالۍ
پر کوڅې راغلی یې
۱۴۰۱.۳.۱۷
«««««««««««««
تر اوږدو تورتمونو وروسته سهارونه
زړه وړوونکی وي
خو هغه سهار نه هېریدونکی هم دی
چې ستا په راتلو پیلېږي
۱۴۰۱.۳.۱۶
«««««««««««««
که ژړا
د مینې جنون دی
زه
له ماشومتوبه
لېونی یم
۱۴۰۰.۳.۱۷
«««««««««««««
په ژوند کې ښکلا د تخیل کمال دی
که دا دنیا ورانه وي
د ژوند به له خپلې بدرنګۍ زړه چوي
مینه هم همداسې یو کمال دی
که مینه نه وای
نه به ته ما ته ښکلې ښکارېدې
او نه به زه ستا په زړه وم
۱۴۰۱.۲.۱۵
«««««««««««««
دا ستا کاته د موسیقـــــــۍ ژبه ده
پرې نه پوهېږمه خـو خوند راکوي
۱۴۰۱.۳.۱۵
«««««««««««««
د روزۍ وعده راکړل شوې
خو موږ لېوني یو
ډېره غواړو
لاسونه
په وینو سره ښه راښکاري
۱۴۰۱.۳.۱۱
«««««««««««««
د روزۍ وعده راکړل شوې
خو موږ لېوني یو
ډېره غواړو
لاسونه
په وینو سره ښه راښکاري
۱۴۰۱.۳.۱۱
«««««««««««««
زړه کې رالره ځای راکړه
غواړم په داسې ځای کې و اوسېږم
چې په کې و نه وېرېږم
۱۴۰۱.۳.۱۱
«««««««««««««
زما کتابچه
زما او د کتابچې د پاڼو زړه
له یو بل نه تور و
یو څه مې باید لیکلي وای
یو څه مې ډېر کړي
یو څه کم کړي وای
هره ورځ بس جمع و ضرب
او هره ورځ منفی تقسیم و
خو زما
هغه ورځ
هیڅ نه هېرېږي
چې کتابچه مې ښکل کړه
له یوې پاڼې نه مې ګل جوړ کړ
بیا مې کښتۍ جوړه کړه
او بې صبرۍ
چې زړه مې تر لاس ونیوه
پاڼه مې کات را کات کړه
ترې الوتکه ساز شوه
ورته خوشاله وم ډېر
غوښتل مې ولیکم څه
چې پلار د نوې
سل ورقې
کتابچې
پاڼې په نښه کړې
شمېرې یې ورکړې
او راته ویې ویل:
چې اوس زه وگورمه
چې څومره درس وایې ته
او کتابچه دې څومره وخت ته بس ده
د زړه خبره مې پر زړه پاتې ده
خو څه لیکلای نه شم
زه مې خپل پلار ته
د یوې کم شوې پاڼې
ځواب به
څنګه ورکړم
۱۴۰۱.۳.۱۰
«««««««««««««
زه یې په یو ګوټ کې
ورک یم
ته څو کسه یې؟
چې د ژوند پاتې ګوټونه
در باندې ډک ښکاري
۱۴۰۱.۳.۸
«««««««««««««
د احساس خبره
په منځ کې وه
پر راز مو
نوم
عطر کېښود
۱۴۰۱.۳.۸
«««««««««««««
یو بیت
ذهــــــــــن پر یوه ده او زړه روان پــــــــر بله لار
دې جنګ کـې تاوان وینم، دا جنګ به ضرور بایلم
۱۴۰۱.۳.۶
«««««««««««««
پرېږده چې لاسونه مې
په لاسونو کې دې وموښم
غواړم لاسونه مې
له عطرو ډک وي
۱۴۰۱.۳.۳
«««««««««««««
ته وخانده
ته باید
له نورو ځانګړې و اوسې
۱۴۰۱.۳.۳
«««««««««««««
هیچا ته به هم و نه وایم
چې څومره مینه درسره لرم
دا خلک زه پېژنم
تقلید کوي
نه غواړم له لاسه دې ورکړم
۱۴۰۱.۳.۲
«««««««««««««
د شعر کتابونه مې
په هغه ورځ
چې نور به نه یم
در ډالۍ کوم
غواړم لکه څنګه چې د مینې احسان دې راباندې وکړ
دا سپینه هم وکړې:
دا پانې خو دې
ټولې پر ما تورې کړې دي
۱۴۰۱.۳.۱
«««««««««««««
ستاسو ښار
د چوپتیا ګوته پر خوله ایښې ده
مینه په کې د تېښتې پر لاره ورکه
کلماتو د زړه په کتاب کې
شور جوړ کړی
او ماته کړې یې د خوب پنجره ده
خدای زده خوب د ژوند د وچکالۍ وهلي باغ
د کومې ونې
پر تنکۍ څانګې زانګي
وېرېږم
باد ښار ته مخه کړې
غواړم د ذهن سارا مې د باد پر پښو وتړم
چې خوب تر لاس نیولی
د چوپتیا په جنازه کې
په یو کتار کې ودرېږو
خو لږ وخت غواړم
د ژوند په وچ باغ کې
ډېرې څانګې تنکۍ پاتې دي
خوب به مې خدای زده
پر کومې څانګې زانګي۱۴۰۱.۲.۳۱
«««««««««««««
خیال دې شته
تنهایي ځینې تارونه
ښه غږوي
۱۴۰۱.۲.۳۱
«««««««««««««
هغه ځواک چې په تار تار زرګونه ویښتو
چا ته ښکلا ورکوي
تا په غوسه کې ښکلې هم راښکاره کولای شي
۱۴۰۱.۲.۳۱
«««««««««««««
نپوهېږم
کومه کړنه مې دومره ښه وه
چې ته یې په ډالۍ کې راکړې
۱۴۰۱.۲.۳۰
«««««««««««««
په دې نه خپه کېږم
چې د خبرو باران ته به مې نه وربولي
وېره مې د مینې پر ګل راټوله ده
چې و نه رژېږي
ګلان چې په کې و نه غوړېږي
ژوند ته څوک د باغ په سترګه نه ګوري
۱۴۰۱.۲.۲۷
«««««««««««««
لکه چې په زړه او ذهن کې یې نه یم
نه ور یادېږم
ادې یې تل
په همدې رټله
چې هیڅ شی
پر خپل ځای نه ږدي
۱۴۰۱.۲.۲۷
«««««««««««««
هره ورځ ښکلې شه
هره ورځ مې همداسې ښکلی ووژنه
مرګ که څومره سخت هم وي
ښکلی خوند کوي
۱۴۰۱.۲.۲۶
«««««««««««««
لکه څنګه چې
فکر کوو
هر څه
ژوند نه رابښي
لکه ته چې ښکلې کېږي
مرګ راباندې تېروې
۱۴۰۱.۲.۲۶
«««««««««««««
غواړم خپل ټول دردونه
له زړه رابهر کړم
او چېرته یې
له منځه یوسم
خو دا کار ځکه نه شم کولای
چې هر چېرته ځم
هغه ځای د ژوند خوشبویي لري
۱۴۰۱.۲.۲۵
«««««««««««««
نه مې غوښتل
مئین شم
فکر مې کاوه
مور و به وایي
ستر شوی یم
پر ما به یې
فکر کم شي
۱۴۰۱.۲.۲۵
««««««««««««««
نه! وایي
خو زه چې ورته غلی یم
توپانونه به مو لیدلي وي
ونې چپه کوي
خو په شنو لښتو اثر نه کوي
۱۴۰۱.۲.۲۵
««««««««««««««
خوب
بېګاه مې خوب کې ليدې

لکه چې ويښ وم.

وځورېدم،

ووایه!

په ويښه کې به دې کله داسې و وینم

چې د خوب مينه مې پرې ماته شي؟
۱۳۹۶.۲.۲۴
««««««««««««««
ژونده له تیــــــــــــــارې سره څنګه یې

نه وي سپوږمـــۍ شپې سره څنګه یې

سترګـــــــو نه یو دم اوښکې لارې کړي

داسې حادثــــــــــــــــې سره څنګه یې
۱۴۰۱.۲.۲۴
««««««««««««««
غزل
راغلو چــې له ځانه ځـــــــان ته کم یو څه

عشقه موږ په عشق و نه کــــړو سم یو څه

نورو ته د خوښـــــــې یې چې ژوند غواړو

خپله به کـــــــوو هــــــم د ځان غم یو څه

دلته په آسانه دې څــــــــــــــــــوک نه مني

خامخا به وکومـــــــــــــــــــــــه چم یو څه

هغې لېـــــــــــــــــــــــونۍ ته لږ دا و وایئ

وایي دې زما د مینـــــــــــــــــې هم یو څه

یو څه بدره غــــــــــــــــــاړه اشنا ته یوسه

کار به د ملا هم کــــــــــــــــــوي دم یو څه
۱۴۰۱.۲.۲۲
«««««««««««««
ته ښکلې یې
چې دې ښکلې ګورم
زه هره شېبه
شا و خوا سترګې اړوم
خو هر څه ښکلي نه ښکاري
۱۴۰۱.۲.۲۲
«««««««««««««««
ټولې هغه ښکلې مې خوښېڕي
چې د هغې غوندې دي
مهربانې دي
۱۴۰۱.۲.۲۲
««««««««««««««
وخانده!

غواړم

خلک موسیقي وپېژني

۱۴۰۱.۲.۲۱
««««««««««««««
له اوښکو نه د هېرېدو لپاره
کټ مټ لکه ته چې له ما پټېږي
زه مې له ځانه پټ شوم
۱۴۰۱.۲.۱۹
««««««««««««««
زما د ژړا درد
د هغې پر شونډو د خندا درد دی
هیڅ یوه ډیوه تر سبا بله نه پاتې کېږي
۱۴۰۱.۲.۱۹
««««««««««««««
که لږ نور هم
په وجود کې دې
ځای وای
احساسات به دې
پټ پاتې وو
او سترګې به مې دې
دومره ښکلې نه لیدې
۱۴۰۱.۲.۱۹
««««««««««««««
خلک یو شان نه دي
ځینې هر څه ته
د شک په سترګه گوري
ځینې بیا
زما په څېر دي
ډېره مینه کوي
۱۴۰۱.۲.۱۸
««««««««««««««
مه ځه د قسمت خوښه ښايي همدا ژونده ده

تیږه ده لویدلـــــــې له غره نه لاره بنــــده ده
۱۴۰۱.۲.۱۷
««««««««««««««
مه غواړه
چې ښکلې دې انځور کړم
هغوی هم
زما شعرونه لولي
چې
سترګې یې نظر لري
۱۴۰۱.۲.۱۷
««««««««««««««
که ډېره بدرنگه دې هم وبولم
ته هغه پېښه یې
چې ژوند ته مې ښکلا ورکړې ده
۱۴۰۱.۲.۱۷
««««««««««««««
شکر ته مې شته یې رایادېږې مې په لاره کې

غم تر لاس نیولی وایه څنگه موسکی کېږي به
۱۴۰۱.۲.۱۷
««««««««««««««
ګلونه ښکلي دي
چې خلک ورته تم کېږي
ته کتاب يې
تا چې
بیا بیا لولم
ښکلی لیکل شوی یې
۱۴۰۱.۲.۱۶
««««««««««««««
خلک به
هر څه ولري
خو یو څه به یې
کم وي
لکه زه چې
تا نه لرم
۱۴۰۱.۲.۱۶
««««««««««««««
سترگې دې
هغه گلونه دي
چې زړه مې پرې
پسرلی کېږي
۱۴۰۱.۲.۱۶
««««««««««««««
پریږده چې نور مې
په وینا باندې هیڅ پوه نه شي
پریږده چې فکر وکړي
هر څه مې هغې ته لیکلي دي
۱۴۰۱.۲.۱۵
««««««««««««««
کوم خط چې
گډ وډ لیکم
تا ته لیکم
غواړم چې
بل څوک
پرې و نه پوهېږي
۱۴۰۱.۲.۱۵
««««««««««««««
اختر څلور حرفه دی
خو خوشالي یې
درې ورځې وي
وینه هم
څلور حرفه ده
خو زما په وطن کې
هره ورځ
تویول کېږي
هره ورځ يې
مېله وي
۱۴۰۱.۲.۱۴
««««««««««««««
مینه اسانه ژبه ده
نه تلفظ کېږي
خو هرڅوک پرې پوهېږي
۱۴۰۱.۲.۱۳
««««««««««««««
سترګې دې
زړه ته مې
کلوپ ور واچوه
نه غواړم چې دا ور
هرې ښکلا ته پرانیستل شي
۱۴۰۱.۲.۱۳
««««««««««««««
که غوټۍ کېدلو
په دې به هم پوهېدلو
چې څنګه مېوه شو
ژوند به هم وچه ونه نه وه
۱۴۰۱.۲.۹
««««««««««««««
له مینې نه تښتم
نه غواړم
څوک د مړه په سترگه راته وگوري
مړه په ژوند نه پوهیږي
۱۴۰۱.۲.۹
««««««««««««««
ماتېدل شته
خو په کړس ماتېدل مې ځوروي
مینه وچه پاڼه ده
په وچو پاڼو چې څوک پښه کېږدي
په کړس ماتېږي
داسې لاره راوښییه
چې څوک پرې نه تېرېږي
۱۴۰۱.۲.۷
««««««««««««««
درته خپه یم
له درده مخ ته نه درځم
نه غواړم درد دې
بیا
موږ دواړه وځوروي
۱۴۰۱.۲.۷
««««««««««««««
که خالي دې نه خوښېږي
مینه دې مه پټوه
تا ته مې په خپل زړګي کې
ښار جوړ کړی
۱۴۰۱.۲.۷
««««««««««««««
زړه مې
یوازې
ستا پر کوڅیو بند دی
چې ماته نه شي
مرغی هرې څانگې ته نه الوزي
۱۴۰۱.۲.۶
««««««««««««««
نه مې وه لیدلې
خو پر هغه لاره مې
چې ته ولیدې
د ژوند
له دنیا سره مخ شوم
۱۴۰۱.۲.۶
««««««««««««««
شک به حیرانه خود هر څه ته ڳوري

هغــه چـې ته وایې چې دا پټې دي

ځینـــې خبـــــــرې زه کولای نه شم

ځینـــې خبــــــرې د رښتیا پټې دي

د هغې څــــه ووایم څه په زړه دي

سترگې‌ یې بس هسې پر ما پټې دي
۱۴۰۱.۲.۶
««««««««««««««
هغه د وینې تویوونکي
او ما د ټپي په نوم ځکه څوک نه پېژني
چې د زړه وینې کېدل په سترگو نه ویني
۱۴۰۱.۲.۴
««««««««««««««
په مینه ځکه درته غږ کوم
چې ته گل یې
که پر گل ورو لاس تېر نه شي
رژېږي
۱۴۰۱.۲.۴
««««««««««««««
ګلونه ستا په اوربل کې ځکه خوښ دي
چې د خپلې خوشبویۍ
ستا پوروړي دي
۱۴۰۱.۲.۴
««««««««««««««
یوازیتوب هم ښه دی
کله چې نه یې
ډېره راسره یې
۱۴۰۱.۲.۴
««««««««««««««
زما مینه هغه تابلو ده
چې ته په کې هم له لرې
او هم
له نږدې ښکلې ښکارې
۱۴۰۱.۲.۳
««««««««««««««
په هره آیینه کې سړی
لکه څنگه چې غواړي
ځان هغسې نه شي لیدلی
ستا سترگې هغه آیینې دي
چې ما په کې ځان هغسې و لوست
چې په یو کتاب کې مې هم نه دی لوستی
۱۴۰۱.۱.۳۱
««««««««««««««
ژوند باوري نه دی
هر څه بدلېږي
هغوی چې په زړونو کې مینه کري
هغو وچکالۍ ځپلو ته د باران زیري دي
چې دا للمي کروندې یې په اجاره اخیستې دي
۱۴۰۱.۱.۳۰
««««««««««««««
په باد مئین نه یم
پاڼې یو عمر د خوشالۍ له خندا شنې وې
چې د رنگ په اړولو
ځمکه ښکل کړي
باد یې خدای زده چې چېرته به
له ځانه سره وړي
۱۴۰۱.۱.۲۹
««««««««««««««
داسې نه ده
چې زه او ته
سره نه جوړېږو
توپیر په دې کې دی
چې یو بل پوهولی نه شو
هغه څه چې وایو
له هغه څه سره چې زموږه موخه ده
فرق کوي
۱۴۰۱.۱.۲۸
««««««««««««««
چې ته هم وې
زړه مې ډېر وخت یوازې پرېږدم
خوښېږي مې د سترگو خبرې دې ورته لارې وکړي
او زما
مینه
لا نوره
درسره
سیوا شي
۱۴۰۱.۱.۲۹
««««««««««««««
هر تار یې
د گلونو خاطرو
عطر لري
زلفې دې
د کوم باغ
د پسرلي باد ته
نیولي
۱۴۰۱.۱.۲۸
««««««««««««««
ښادي او نېکمرغي مې
په خپلو لاسو کې ده
کوم یو یې پرې کړم
چې غم هم خوشاله وساتم؟
زړه به یې ډېر په تنگ وي
۱۴۰۱.۱.۲۸
««««««««««««««
ښادي او نېکمرغي مې
په خپلو لاسو کې ده
کوم یو یې پرې کړم
چې غم هم خوشاله وساتم؟
زړه به یې ډېر په تنگ وي
۱۴۰۱.۱.۲۸
««««««««««««««
ښادي او نېکمرغي مې
په خپلو لاسو کې ده
کوم یو یې پرې کړم
چې غم هم خوشاله وساتم؟
زړه به یې ډېر په تنگ وي
۱۴۰۱.۱.۲۸
««««««««««««««
غواړم چې پوه شم
زړه مې د څه شي لایق دی
سترگې مې هغه چا ته
په لاره دي
چې د ژوندي پاتې کېدو احساس راکوي
۱۴۰۱.۱.۲۵
««««««««««««««
ډېر غږېدل مې چې خپله خوښېږي
یوه کنجي په کار ده
چې ستا پر شونډو د چوپتیا کلوپ مات کړي
ډېر غږېدل مې چې خپله خوښېږي
ښايي د ویلو څه وي په کې
ډېر غږېدل مې چې ډېر ځله ستړی کوي هم
خوښېږي
ډېر غږېدل مې ټول د دې لپاره چې په خبرو راشې
۱۴۰۱.۱.۲۵
««««««««««««««
ما د مینې ورته ویل
زړه مې ورته په دواړو لاسو ونیو
خو هغې
سترگو ته مې کتل
۱۴۰۱.۱.۲۴
««««««««««««««
چې د زغم شوې وای
دنیا باید له خپلو بدرنگیو سره
خوشبویي هم لرله
ښه چې ته وې
ته پر دنیا
پاشل شوی عطر یې
۱۴۰۱.۱.۲۳
««««««««««««««
یو ژوند یو مرګ
یو څوک د ګلو ګېډۍ په لاس کې
د کوڅې په سر کې ولاړ دی
یو څوک ورته وايي: نه مې خوښېږې
سر ښکته اچوي
کوڅه تر هغه ور پسې ګوري
چې نور نه تر سترګو کېږي
***
یو څوک دی لوږې پسې اخیستی
خو هغه کور ته
چې لوی ختم په کې نیول شوی
څوک يې نږدې نه ورپرېږدي
***
یو څوک بلا خبرې لري
خو زړه نا زړه دی
او ستونی يې غریو نیولی
څټ ګروي
له خلکو لرې درېږي:
که زه څه ووايمه
د چا او چا تندی پرې ګونځې نه شي
***
یو څوک په انتظار کې خوب وړی دی
ور ټکېږي
ډېر ټکېږي
خو دی خبر نه شو چې
انتظار پسې وغځېد
***
یو چا
چې ټوله ورځ يې تنده سر ته ختلې وه
په خوب کې ډک کوزړی يې
له لاسه لوېږي
یو څوک د خپل قبر خوا کې ولاړ دی
خلک پرې خاورې اړوي
خو هغه د چا مخه نه شی نیولای
۱۴۰۱.۱.۲۳
««««««««««««««
زړه کې دې ځای راکړه
غواړم
ټولو ته دا ووایم
چې په رښتیا هم
په ښکلی محل کې اوسېږم
۱۴۰۱.۱.۲۱
««««««««««««««
چې منلې مې ده
د ژوند سختیو ته باید غېږ پرانیستې پرېږدم
را زده کړې یې ده
که باران و نه وریږي
هیڅ شی نه تازه پاتې کیږي
او نه
وده کوي
۱۴۰۱.۱.۱۳
««««««««««««««
ته گل یې
که ټول موسمونه خزان هم شي
زړه مې دا وایي
چې خدای غواړي غوټۍ وکړې
۱۴۰۱.۱.۱۱
««««««««««««««
سخته ده چې ومنم
هغه پر خپلې څېرې
هینداره پېژنې
هغه خو
هره ورځ لا نوره
د رنگ نوي گلونه راوړي
۱۴۰۱.۱.۱۱
««««««««««««««
کلمات زما احساسات دي
کله هم چې وخت ولرم
حتی نیمه شپه
د خپلو اوښکو په رڼا کې
یو څه لیکم
۱۴۰۱.۱.۱۱
««««««««««««««
له لرې ځان ته څوک هغسې په کې نه ښکارېږي

ځکه هینـــــدارې ته نږدې خلک درېـــږي همېش
۱۴۰۱.۱.۱۰
««««««««««««««
ځینې زما په شعرونو کې
د چا سترگې لټوي
خو نپوهېږي
چې د هرې ښکلې سترگې
ستا سترگو غوندې دومره ښکلې نه دي
۱۴۰۱.۱.۱۰
««««««««««««««
که د "هیڅکله" په معنی پوهیدم
هیڅکله مې دې تلو ته
زړه نه ښه کاوه
۱۴۰۱.۱.۹
««««««««««««««
وخانده!

ښایي

نن

له نورو ورځو

فرق وکړي

۱۴۰۱.۱.۵
««««««««««««««
چې راته و دې خندل
د غمونو دیوال مې را ونړید
اوس دا اندېښه نه لرم
چې ځای به مې چېرته وي
۱۴۰۱.۱.۵

ادامه نوشته

شعرونه:د ۱۴۰۰ کال د وږي له ۶ د مرغومې تر ۲۷ پورې شعرونه


د ۱۴۰۰ کال د وږي له ۶ د کال تر پایه شعرونه
ما ته ډېره خوږه یې
غواړم وپوهېږم
رښتیا همدومره راسره مینه لرې
۱۴۰۰.۱۲.۲۴
««««««««««««««
نپوهېږم
ښايي لویه تېروتنه مې همدا وه
چې ټول عمر مې
له هغو خلکو سره وخندل
چې سترگې یې
زما د زړه پر ماتېدو
‌ لمدې نه شوې
۱۴۰۰.۱۲.۲۴
««««««««««««««
وخانده!
گلونه چې و نه سپړېږي
په پسرلي د چا باور نه راځي
۱۴۰۰.۱۲.۲۲
««««««««««««««
زه، نېکمرغه یم
مینه د هر چا په برخه
نه رسېږي
۱۴۰۰.۱۲.۲۱
««««««««««««««
ته چې پر ما باور ولرې
او زه
درسره مینه وکړم
څه وایې:
نېکمرغه
به نه یوو؟
««««««««««««««
هغه ده ستړې چې زه ډېر غږېږم
او زه ډارېږم چې ژر لاړه نه شي
۱۴۰۰.۱۲.۱۶
««««««««««««««
ته شعر یېهره ورځ ښکلې کېږي۱۴۰۰.۱۲.۱۳
««««««««««««««
د زمان پر ولیو
د تندې تابوت یم
ورو مې لېږدوي
ویرېږي چې
د سیند هدیرې ته
تر رسېدو مخکې
مات نه شم
۱۴۰۰.۱۲.۲
««««««««««««««
ډاډه اوسه
ته چې نه اوسې
څوک به په کې نه وي
ځکه
ته چې نه اوسې
زړه به مې هم نه وي
۱۴۰۰.۱۱.۲۹
««««««««««««««
له تا سره په اوسېدو کې چې
ځمکه ځای نه ورکوي
پرون شپه ټوله شپه
ستا د یادونو
کوربه و
کله چې یادونو دې مخ واړاوه
او له ځانه سره یوازې پاتې شو
د ځان لپاره
یو سوړ او شړ زندان و
له مودو نه داسې
زړه مې پر ځان سوځېږي
۱۴۰۰.۱۱.۲۷
««««««««««««««
ژوند ښکلی دی
خو دا ښکلا
ستا ښکلا ته نه رسېږي
ځکه خو زه
له تا سره مینه لرم
۱۴۰۰.۱۱.۲۷
««««««««««««««
د ژوند ښکلی کول
یوه پلمه غواړي
له خدای نه شکرگذاره یم
او له تا خوشاله یم
خدای ته را هست کړې
او تا پر خپلو شونډو
خندا شنه کړه
۱۴۰۰.۱۱.۲۶
««««««««««««««
خپله نېکمرغي مې
چې برخې برخې کړه
ما ته څه پاتې نه شول
غم
د کتار په سر او اخر کې ولاړ و
اوس چې غواړم
خپله زړه تنگي و وېشم
څوک نشته
ټوله به
بېرته
په خپله اخلم
۱۴۰۰.۱۱.۲۶
««««««««««««««
نن شپه د یو بل د لیدو په انتظار کې تېروو
سبا ته به ډېر ناوخته وي
سبا ته خدای پوهېږي
که مخامخ شوو سره
او
یو بل وپېژنو
زه
کوټه
یوازیتوب
او تیاره
دغه چوپتیا او شپه
نن شپه
همدې وېره کې یو
لېونۍ تگ دې
دا موږ ټول سره
یو ځای کړي وو
سبا ته
درته
سترگې په لار یم
۱۴۰۰.۱۱.۲۵
««««««««««««««
تېره شپه مې
د خپل ژوند
هغه ترټولو
خواږه خوبونه ولیدل
د نظر وږې رمې مې
ستا د خوبونو په ورشو ورگډې وې
۱۴۰۰.۱۱.۲۵
««««««««««««««
په نورو څه وکړم
چې ورسره تشې دنیا ته
ناست یم
ته دې اوسې
له تا سره
دنیا ډکه ښکاري
۱۴۰۰.۱۱.۲۲
««««««««««««««
غواړم داسې څه و اوسې
چې بل څه ته مې لاس بند نه شي
غواړم باران شې
او زه چترۍ و نه لرم
۱۴۰۰.۱۱.۱۹
««««««««««««««
لاسونه
ټولو پاچا ته لاسونه خوځول
خو د پاچا
یو سړی هیڅ خوښ نه شو
هغه سړي
د پاچا لپاره
په جنگ کې
خپل لاسونه له لاسه ورکړي و.
۱۴۰۰.۱۱.۱۷
 
««««««««««««««
بیګاه خوب سره مې ناست وم
ټوله شپه مو سره ته رایادولې
ټوله شپه ته وې
نه زه وم
نه خوب
۱۴۰۰.۱۱.۱۳
««««««««««««««
د ژوند انځورونه
ژوند په هغه شېبه کې خوندور وي
چې د شونډو په باغچه کې دې مچکه زرغونېږم
کله چې په یوې هیلې بدلېږي
له یوازېتوب سره د خلوت ترانه بولم
کله چې په جنون اوړي
د باد په لاس کې لکه جاړو
د مینې کوڅې
له گرد او غباره پاکوم
کله چې لکه یو غږ اوچتېږي
د مینې ستونی گرځم
چې بې مینې غوږونه کاڼه کړم
کله چې خپله ژوند وي
د خپلو سترگو د خوب غېږه کې یې د مرگ له ویرې پټوم
۱۴۰۰.۱۱.۷
««««««««««««««
ښځې باران دي
خو ته په کې هغه څوک یې
چې له سترگو مۑ
مینه ووري
۱۴۰۰.۱۱.۵
««««««««««««««
غزل
راته دا وایي چې ورځه خو چې مگر ولاړ یم
زړه نازړه توب مــې دی لیدلی د دلبر ولاړ یم
د خپل وجود په دېواله باندې تکیه نه یـــمه
ډېره موده کېږي له خپل ځان نه بهر ولاړ یم
هغـــــــې ویل د دیدن گل په مازیگر ټوکېږي
پر گـــــــودر هر مازیگر ځکه لکه لمر ولاړ یم
چې له وطـن او له ولس سره مې کا دښمني
هره شېبه به یــې په وړاندې په ډگر ولاړ یم
بدره پر هغـو خلکو دومره مې باور نه راځي
لاس په ټټر چــې وايي زه درته اکثر ولاړ یم
۱۴۰۰.۱۱.۴
 
««««««««««««««
غواړم داسې ځای ته لاړ شم
چې هلته یوازې ټوله ته اوسې
چې سترگې واړوم
تا ووینم
چې زړه کې مې وگرځېږې
مخامخ راته ولاړه اوسې
چې غږ وکڔم
وا مې ورې
غواړم داسې ځای ته لاړ شم
چې پته دې له هیچا و نه پوښتم
او ته په خپله و وایې
هن دلته یم
غواړم د مینې جنت ته لاړ شم
د مینې جنت
ښایي
همداسې یو ځای ته و وایي
۱۴۰۰.۱۰.۳۰
««««««««««««««
ماشوم چې وم
روغ رمټ و
ته مې چې ولیدې
درد ونیو
اوس چې له تا سره دی
نپوهېږم
پر زړه مې څه شوي دي
۱۴۰۰.۱۰.۳۰
««««««««««««««
کاش چې موږ عکسونه وو
موسکاوې خو به مو
پر شونډو وې
۱۴۰۰.۱۰.۲۹
««««««««««««««
څومره ښه ده
چې ته راته ووایې
راځه خپه شه
چې پخلا دې کړم
۱۴۰۰.۱۰.۲۹
««««««««««««««
غوسه سیلاو ده
چې راشي
هر څه په مخه کوي
نور یو بل ته
نه په غوسه کېږو
۱۴۰۰.۱۰.۲۹
««««««««««««««
راتگ یې
د پاتې کېدو خوشبویي نه لري
پسرلی دی ځي او راځي
۱۴۰۰.۱۰.۲۹
««««««««««««««
ژوند تل هغسې نه دی
چې څوک یې په سترگو ویني
دا چې احساس کړو
هیلې د ژوند پر سر پاشل شوي رنگونه دي
له زړه باید ور وکتل شي
۱۴۰۰.۱۰.۲۸
««««««««««««««
ورېځ شه
که اور مې واخیست
ډاډه به یم
چې باران به هم شې
۱۴۰۰.۱۰.۲۸
««««««««««««««
که د ژوند په هر ځای کې
در نه هېرېده
را ویې گرځوه
ستا خندا سکون راکوي
۱۴۰۰.۱۰.۲۸
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»غزلرڼا رڼا ډېــــــــوه ډېــــــــوه جنۍ دهزما خوښېــــــــږي چې هغه جنۍ دهڅه دې ویـــــــــل زړگیه اوس ووایهڅومره خوږه څــومره ترخه جنۍ دهزما پر مینه چــــــــــې ده پوهه ډېرهپخپله نه ده ورســـــــــــــــره جنۍ دهباران باران چې پر خپل ځان ورېږيهغه په اور اور کـــــــې لمبه جنۍ دهبدره د کلي مــــــــو د نجونو منځ کېیوازې دغـــــــــــــــــه آوازه جنۍ ده۱۴۰۰.۱۰.۲۷««««««««««««««ته مې د مورد دعاگانو برکت یېویل به یېد دنیا پر حسینه دېپېښه وشه۱۴۰۰.۱۰.۲۷««««««««««««««که تیږې نه وېغرونه به نه ووکه اوبه نه وېسیندونه به نه ووکه ته نه وېښکلا به هم نه وهاو زه به همچا نه پېژندم۱۴۰۰.۱۰.۲۷««««««««««««««کومه لار چېد انتظار په نامه یادېږيځکه بې انتها اوږده دهچې ته په کې نه ښکارې۱۴۰۰.۱۰.۲۷««««««««««««««موږ په خپلو خاطرو کۑتل یو ماشوم پټ ساتلی ويچې په لویوالي کې مو له غم سرهپټپټانی زده وي۱۴۰۰.۱۰.۲۶««««««««««««««باران عجیبه جلکۍ دهچې په غوسه ويخلک په سیلاو کې لاهو کېږيکله چې خاندېپر خپل ځان ورېږي۱۴۰۰.۱۰.۲۶««««««««««««««درنه تېږه يېپرېږدهچې ښکل دې کړمه۱۴۰۰.۱۰.۲۵««««««««««««««یو بیتچې زړه او لاس مېپه یو غشي گنډل شوي سرهخو ما پر غشوپه لگیدلي زړگي لاس ایښی و۱۴۰۰.۱۰.۲۳««««««««««««««لکه چې د واورې دره کېڅوک واړويتنهایي نه مې غېږ تاوه کړې۱۴۰۰.۱۰.۲۳««««««««««««««یوه پوښتنه لرمته د دې غږ کوم ټکی يې:مینه درسره لرم۱۴۰۰.۱۰.۲۲««««««««««««««چوپتیایو غږ دیخو هغه اروا غواړيچې پرې وپوهیږيستا مینه راکې هغه اروا دهچې په دې غږ پوهېږي۱۴۰۰.۱۰.۲۲««««««««««««««د مینې او خوښې څيزونهداسې ځای کې باید څوک هېر کړيچې د نه موندلو وېره يې ورسره نه ويما په همداسې یو ځای کې ورکه کړې یېپه خپل زړه کې د نه موندلو وېره دې نه لرم۱۴۰۰.۱۰.۲۲««««««««««««««د ډکو سترگوغم نشتهدا پیالههیڅکله نه تشېږي۱۴۰۰.۱۰.۲۱««««««««««««««په اخبار کې ترافیکي پېښه وهپه راډیو کې د چاودنې خبر وټلوېزیون مې و نه لگاوهمړو ته مېکتلینهشول۱۴۰۰.۱۰.۲۱««««««««««««««په هر کور کېاو له هر چا سره ويتنهایيڅومره هرځايي ده۱۴۰۰.۱۰.۲۱««««««««««««««چې تا رایادويهر څه به لرې وغورځومخو زړهلرې غورځولای نه شم۱۴۰۰.۱۰.۲۰««««««««««««««کاشکاش کیدلی شوایله ځینو ډېر لرې تللي وایکاش کیدلی شوایخپل ښار مود نویو زېږیدلیو ماشومانو د زړونو په څېرمصئون او خوندي کړی وایکاش هیڅ یوې ویرېپر چا سیوری نه وای کړیاولویان مو له سترو قامتونو سرهد یوه تنکي ماشوم په څېرد بد خوبپه لیدلوچیغېنه وای کړېکاش هره ورځزموږ د کلیو په ویالو کېلپې لپېخندا بهیدهکاش....۱۴۰۰.۱۰.۱۹««««««««««««««هغه فکر کويچې د هغې په څېربله صورتي هم شتهښايي ځکهپه مینه کې تلد اندېښنې یو ځای کېولاړه وي۱۴۰۰.۱۰.۱۹««««««««««««««سترگېبهاندېویالې ديخوکله کلهدردتر گوتو نیولیڅاڅکيڅاڅکياوريدرستد هغه مئین په څۑر‌ چې‌ له چیغو ډک ستونیسلگۍسلگۍکېږي۱۴۰۰.۱۰.۱۹««««««««««««««ښځه یو کتاب دهټول غواړيویېلوليخود آزموینې په ورځټولگیخپل تشوالي ته ناست وي۱۴۰۰.۱۰.۱۹««««««««««««««درې بیتونهویل یې اوس په آیینه کې مې جانانه خپل ځان نه وینمهویل یې اوس په آیینه کــې پر ښکلا مې ستا خبرې گورمویل یــــې اوس نوې سندرې بس یوازی ساز او سرود ديچېرته ورځم د روح مــــــی تل ته زړې زړې سندرې گورمپه دې قفس غوندې دنیا کې په رښتیا د سړي زړه تنگېږيغواړم چــــــــــې والوځم هوا وکـړم شاوخوا وزرې گورم۱۴۰۰.۱۰.۱۹««««««««««««««ه خوب کېد کلي د هغې لویې ویالې په غاړهراويښېږمچې چا ترڅنگه یېهغه دنگ چنار تهچې اوس نشتهنه پرېښودمویاله روانه دهویاله مۑ خوب اوريخو یې د خوبتعبیر نه زده۱۴۰۰.۱۰.۱۸««««««««««««««چې تللېاوښکې مې هم درسره بوځهنه غواړمد یادونو او خاطرو وبال دېرا په غاړه ويگلونو ته څوک ترخې اوبه نه ورکوي۱۳۹۹.۱۰.۱۸««««««««««««««هره ورځ دېد مینې ورځ ويډېر چې ورسره نابلده ديو به یې پېژني۱۴۰۰.۱۰.۱۷««««««««««««««ډېرې اړیکې ديچې خپل نومونه لرياو خوږې هم ديمثلا یوه د مینې اړیکه دهاو یوې ته د دوستۍ اړیکه وایيخو زه غواړم د هغې بې نومه اړیکې لار خپله کړمچې راته آرام راکړيیوه د مینې او دوستۍ تر اړیکې بر چې تل پاتې ويخو کله هم چې پر داسې اړیکې فکر کوماحساس کوم چې خوب وینم۱۴۰۰.۱۰۱۷««««««««««««««کلمات زما او ستا ترمنځخبرې ديچې زه په کې تل ورک یمهخلک يېشعر بولي۱۴۰۰.۱۰.۱۷««««««««««««««وخاندهچې وپوهېږمراغلې یېد نارنجو غوټۍ چې وسپړیږيعطر یې خورېږي۱۴۰۰.۱۰.۱۶««««««««««««««سترگې پټوماو پښې مې تړمنه غواړمڅوک دې زما په سترگو کې وگورياو یا زما د پلونو په څارلولټه دې وکړيته مېله خپلې ټولې آزادۍ سرههمداسېبندۍ خوښه يې۱۴۰۰.۱۰.۱۶««««««««««««««موسیقيستا له غږه اخیستل شوېته چې خاموشې اوسېشور به را کېڅنگه پیدا شي۱۴۰۰.۱..۱۶««««««««««««««نه دې موممنپوهېږمته د خپلې خنداپه کومه حصه کې يې۱۴۰۰.۱۰.۱۶««««««««««««««د کړکۍ په خوا کېراټوله تنهایيله ونو د پاڼو د توییدودعا کويغواړيد ښاخونو له منځهله سپوږمۍ سرهخواله وکړي۱۴۰۰.۱۰.۱۵««««««««««««««خلک نهلمر په دوو ګوتو نه پټېږي۱۴۰۰.۱۰.۱۵««««««««««««««درد هغه کمیس دیچې سړی يې هر وختد نورو په خوښهاغوندي۱۴۰۰.۱۰.۱۵««««««««««««««څوک ملامت وگڼم؟ته يې غله يېاو زه یې ځوروونکی یمته بې له دې چې پوهه شېرانه دې غلا کړاو ما په لوی لاسد بې پروایۍ منگولو ته وسپارهنپوهېږمد مینې محکمه بهڅه حکم کوي؟زما جرم ډېر دروند دیهم یوازینی شاهد یماو هم د خپل زړهپه غلې باندېچې مجرمه و نه پېژندل شيسترگې پټوماو هم خپل ځان بې تا لیدلای نه شم۱۴۰۰.۱۰.۱۴««««««««««««««ځينې څيزونهارزانه ښکاريخو ګران ويلکه مينهچې د زړه په بیهراکړل شوېډالۍ ده۱۴۰۰.۱۰.۱۳««««««««««««««زه چې څه یمد دې لپاره دیچې ته يې باید ولرېځکهمينه چې ده جنون هم غواړيته چې څه يېد دې لپاره دیچې زه ډاډه اوسمځکهمينه باید کله کلهد خپل شتون احساس هم وکړيزه او ته دواړهد مينې د ژوندي پاتې کېدو لپاره یواو مينه چې دهزما او ستا د ژوند لپارهیوه پلمه ده۱۴۰۰.۱۰.۱۳««««««««««««««نن شپهغریو د خوب په ستوني کې ماتېږيسترگې مې له ماښامهد شپې پر اوږدې کوڅېښخې ديگرانې!که راغلېلږ څه ډېرهپښه نیولې شهزما د سترگو په زړه کېوړې هیلې بایدستا د خوبد ماشومتوبونوپه زانگو کېوزانگي۱۴۰۰.۱۰.۱۲««««««««««««««غزلښپو کې چې د خپل زړه له نښــتــې اغـزی نه واييمات جام کې به هم څوک ســاقي ته له می نه واييزړه يې د غریب چـــــــــې وي هر څه په نصیب تړيخوږ که ستا مئین هم شــــــي ګورې به وی نه واييخير دی که په مينه کـــــــــــــــــــې لږ ادب نه ووتمدېر دي اشنای ډېر چــــــــې مئين ته ســړی نه واييزه خو لېونی ومه څه مې وو هوښيـــــــــــــــار سرهتا ویل چــــــــــې وې سکونډه هیچا ته شی نه واييبدر بې غرضــــــــــــــــــــــــه دی بدر پسې نه ګرځيڅه دې ویل څوک وژنــــــــې؟ چا ته يې دی نه وايي۱۴۰۰.۱۰.۱۲««««««««««««««زه چې له چا لرې یمڅېره مې سمه نه ورښکاريد ولیو په خوځېدو به مېڅه پوهېږيچې زهخاندم او که ژاړم۱۴۰۰.۱۰.۱۲««««««««««««««زړه زما ورته په تنگ دیڅومره نور وخت ورته گورېنور دې پور له سپوږمۍ واخلهدنیا هیڅ د اتبار نه دههسې نهنن و سبا کېپر ښکلا دېیاره سترگې کاندي پټې۱۴۰۰.۱۰.۱۱««««««««««««««شپه د زلفو دې خوره کړهکټ د خوب مې کړه راجوړیاره! اورې زما غږ؟لاس له غاړې نه راتاو کړهامن تخت کې د غېږ راکړه۱۴۰۰.۱۰.۱۱««««««««««««««غوسې دې د نورو مخ کېپر مخ خولې راوستېخو زه چې نه یم خپهبارانسړی لمدوي۱۴۰۰.۱۰.۱۰««««««««««««««پر لاره ښکته نه گورموېرېږمله تا اخیستې مچکه مېله شونډوولوېږي۱۴۰۰.۱۰.۱۰««««««««««««««غـــــــــــــرض پرې و نه لرئســـــــــــــاده باده ښکاريږيکار په هیـــــــــــــچا نه لريهغه غــــــــــــریب سړی دیمخامخ ځــــــواب د چا یېزړگي ته نــــــــــه ور لوېږيوروسته خـوري خپل زړگیبدر عجیـــــــــــب سړی دی۱۴۰۰.۱۰.۱۰««««««««««««««گودر انارو تهچې را و به لوېږيلپې نیسياو پېغلههر ځلپر خپله سینه سالو راکاږي۱۴۰۰.۱۰.۸««««««««««««««زړه، مینه او محبت دې تول راکړهستړی یمپرېږده چې له سترگو دېځمکې ته وگورمښاييستا له سترگو ښکلې راښکاره شي۱۴۰۰.۱۰.۵««««««««««««««ته چې مرغۍ و اوسېزه به ولې ونه پاتې نه شمته به خپله مینه کوېله یوه ښاخ نه به بل ته الوځيزه به خپله مینه کومهر سهار بهد غږ د بنگړو په شور دې راويښېږم۱۴۰۰.۱۰.۴««««««««««««««زه په یو ښار کې گرځمد چا سترګې ځرزې ديد چا څڼې گاړگوټۍ ديڅوک پر زنه خال ږديد چا د شونډو ښۍ خوا کې تور خال دیڅوک صراحي غاړه گرځيد چا د خندا په وخت کې د شونډو دواړو خواوو کې قوس راجوړ ويڅوک پر ملا ماتېږيټول ښار ته يېزه په ټول ښار مئین یم۱۴۰۰.۱۰.۳««««««««««««««چې تلهله څنگه مېموسکۍ تېره شوهپوهېدلهچې هلته یوازېزه خپه وم۱۴۰۰.۱۰.۲««««««««««««««غواړم خپله دې کړمخو په سينه کې مېستا یو څه شتهاوس غواړه مينه يې وبولهکه غواړې ملکیت يې وبولهته زما يې۱۴۰۰.۱۰.۲««««««««««««««ته باران يېآرامه او خوږهچې ورېږيپه ښکلي ماحول بدلېږېپه شړک مه ورېږهد ژمي سر دیساړه به مې وشي۱۴۰۰.۱۰.۲««««««««««««««واوره ستا د یادونوپه یخ موسم کېمالگه دهچې د زړه د ځمکېد پرهرونو دوا هغسې دهلکه پټۍچې په جنگ کېد ټپي سرتیريزخمونه رغوي۱۴۰۰.۱۰.۱««««««««««««««چې پاتې کــــــــــــړو له ځان او له جهانه انتظارلري خو به څـــــــه تمــــــــــه هم له ځانه انتظارداو کړې مـــــــــې چـــې ټوله زنده‌گي یاره پر تاټول عــــــــمر مـــــې دې کاږي له گرېوانه انتظارتېرېږي هومره سخت ورته چې خپله وي حیرانآه خدازده چــــــې دا څه غواړي له چا نه انتظارد لارې بدرگه کـــــــــــــــــــې بدره شوو به آیینېچــــــــې ووینـــــمه خپل ځان ته حیرانه انتظارزما سترگو نه بدره که یـــې څوک پوښتنه وکړيباران چـــــــــې شـــــــــي ورېږي پریمانه انتظار۱۴۰۰.۹.۲۷««««««««««««««دم د پیالـــې کـــم دی ډېرزور د یـــار د غــم دی ډېریا خو مې قســمت ښه دییا تاثیـــــــــر د دم ډې ډېرنه خاندې چې هــــر چا تهزړه مې په دې جم دی ډېرشرم چې ترې قـســم کويکړی یـــــــې قسم دی ډېرتا وې چې پاچـــا دې شيدغه سړی ســــــم دی ډېربدر ته ها وکـــــــــــــــــوهروږد په نه منــــم دی ډېر۱۴۰۰.۹.۲۶««««««««««««««د هجر د زغملو دېډېرې لارې ديخو دا درد خوږ دیځکه زماهغه لومړۍ نېکمرغيستا لیدلورسره غوټه ده۱۴۰۰.۹.۲۶ ««««««««««««««باران یوازې پاتې شویزما د کورکړکۍ ټکوي۱۴۰۰.۹.۲۵««««««««««««««سترگې دې چې ويد زړه باغ به مې هیڅکلهبې گلابو نه شيتور او سپین گلابپه کې غوړېږي۱۴۰۰.۹.۲۵««««««««««««««په زیري کې یوازی بس یوه سترګکه غواړمبڼو دې یاره زړه مې ښه ســــم په نښه کړی۱۴۰۰.۹.۲۳««««««««««««««کاشټول عمر ژمی واینه به دې ویلگرمي مې کېږي۱۴۰۰.۹.۲۳««««««««««««««چا وویل"ډېره" مهربانه دهکاشهغه "ډېره"ته اوسې۱۴۰۰.۹.۲۳««««««««««««««که چا رانه وپوښتلپه کوم کور کې اوسېږي‌ - چې امن ده-پر خپل زړه به لاس ږدم۱۴۰۰.۹.۲۲««««««««««««««ستړیاوو مېراسره سخته نیولېهغه کرارچې هيڅ يې نه احساسومزمااو زما د ستړیا ترمنځهغه واټن گرځیدلیچې هیڅ نشتهژونده!لاس راکړهچې برخه مو یوه ده۱۴۰۰.۹.۱۸««««««««««««««ومې پوښتلهپوهېږېولې مې تا ته د لیک په پای کېچې ټکی يې غوښتهکامه ايښې دهنور څه ونه لیکېحوصله نشته۱۴۰۰.۹.۱۷««««««««««««««چې همدا اوس وورېږيپه باران يې باور نه راتهخپه مې نه شوی لیدایومې خندلاو تر هغه پورېومې خندلچې له سترګو مې اوښکو لارې وکړېرا ويې کتل:د باران اوبه خو ترخې نه وي۱۴۰۰.۹.۱۷««««««««««««««ومې لیدېپر تا مې سترګېنه دي پټې کړېد لارې لوړو ژوروپه غضب کړی ومدا زما ګناه نه دههغوی باید تر ګرېوانه ونيسېچې راته ویلې يې ديد غضب پر وختباید سترګې پټې کړو۱۴۰۰.۹.۱۶««««««««««««««ښوونکې (صفر) راکړخو زړه مې (سل) ځلې ودرزېدښوونکې پوښتی ومزړه څه کوي؟ځواب مې ورکړ:تا غواړي۱۴۰۰.۹.۱۶««««««««««««««پته يېهیچا ته نه لګيږيپر غم انګېزې چوپتیایوازېله جلا وطنۍ راستنه شوې مرغۍ پوهېږي۱۴۰۰.۹.۱۰««««««««««««««زړه مې کله کله سکونډمښوونکی یمڅه وکړمیو لارهد زده کوونکورټل وي۱۴۰۰.۹.۹««««««««««««««اوښکېد انځر گلونه ديباڼه هر وختگل نه کوي۱۴۰۰.۹.۹««««««««««««««جوړه کرونده دهغواړم پر شونډو دېمچکې وکرم۱۴۰۰.۹.۹«««««««««««««««««چیغې وېخو چا نه اورېدېنپوهېږمپه کوم جرمچا زموږ د ځنګلهلاسونه پرېکول۱۴۰۰.۹.۹«««««««««««»»»»»»»»»»»»»»»غزلڅوک چـــــــــــــــې له سترگو د دلبره لوېږيله شـــــــــــــــــــوره لوېږي او له شره لوېږيبـــــــــــــــــې وزنه څيز د اوبو سر ته راځيســــــــــــــړی چې سپک شي له نظره لوېږيچې یــــــــې دستمال د عشق خولې وانخليغــــــــریب مـــــــــــئين خود له کمره لوېږييو څوک دی هیــڅوک یې اوس غږ نه اوريیــــــــــــو څـــــــوک وېرېږي له هنره لوېږيواوره چــــــــــې نه وي او باران چې نه ويد مینـــــــې ځمکــــــــــــــه به له کره لوېږيخــــــــــدای خبــــــر څه ټکه په چا لوېدلېکاڼې کوڅــــــــــــــــــــۑ ته له گودره لوېږيبـــــــــــــــــــدر را ونیســــــئ همده به ویلدا لېـــــــــــــــــــــــونۍ د بام له سره لویږي««««««««««««««»»»»»»»»»»»»ورېځ یوه پېغله وهبدنصیبۍ او رواجونو چېپه خپلو اورنیو منگولو کې ومروړلهلکه کنگل څاڅکې څاڅکېویلې شولهله دې څاڅکو راجوړه لورکۍ یېخلکوباران ونومولهنه تورهنه سپینهرڼه جلکۍ۱۴۰۰.۹.۸««««««««««««««د مئین مینه روزي دهد وږي ډوډۍخو ته زما تنده یېچې نه ماتېږيمئین یوه ورځ مینې ته رسېږيد وږيگېډه مړيږيدا هغه خلک ديچې هر څه هېرولی شيمئین د مینې ځوراو وږی لوږهدوی ژوندي پاتې کېدای شيخو تنده به ماد مرگ پر پوله ودرويڅومره آسانه ده لوږهڅومره ده سخته تندهڅومره آسانه دی ژوندڅومره دی سخت بۑ ژونده مرگ۱۴۰۰.۹.۸««««««««««««««یوازې په سنگر کې نهپه هر ځای کې مې وژنيزه دښمن تهپه هر ځای او هر لباس کېسرتیری ښکارم۱۴۰۰.۹.۴««««««««««««««سرتیری چې ومپه سنګر کې يېله وچې ډوډۍ سرهعکس رانه واخیستهغه غوره فوتو ژونالست شوخو زما ډوډۍلمده نه شوه۱۴۰۰.۹.۴««««««««««««««ټول ګلونه ستا عطر لريباغ یې ښایيد دې لپاره جوړ کړچې چیرته ځېد زړه فضانشتون دېوزغملی شي۱۴۰۰.۹.۳««««««««««««««هرزه بوټو کېاصلي بوټي وده نه کويمینې تهد زړه کوټه مېله غمونو او دردونو پاکوم۱۴۰۰.۹.۳««««««««««««««پښو ته مېد چوپتیا پڼې تنگې ديژونده!داسې لار را وښیهچې یبلې پښېڅوک راپورې و نه خاندي۱۴۰۰.۹.۲««««««««««««««ژوندهغه بې وزلی سپین ږیری دی
چې په یخه هوا کې یې
لاسونه په تخرگونو کې نیولي وي
خو ما سره
ستا د لاسونو یاد پاتې دی
ژمی به هم راسره تود وی
۱۴۰۰.۹.۱««««««««««««««لکه خوږه موسکا چې
ستا پر شونډو تېرېږي
ژوند خوږيږي
د ترخو جام
څوک په مینه په سر نه اړوي
.۱۴۰۰.۸.۳۰««««««««««««««شپه مې خوښه ده
سړی باید لږ آرام هم وي
۱۴۰۰.۸.۳۰««««««««««««««د خولې نهد زړه خبره وکړهد لمر لپارهخلک دروازې نهکړکۍ ډېرې جوړوي.۱۴۰۰.۸.۳۰««««««««««««««ته ښکلې يېپه کوم ځای کی چې اوسېهغه زموږ د کليتر ټولو ښکلې سیمه ده۱۴۰۰.۸.۲۸««««««««««««««په لپو لپو دانه ور اچوملسګونه مرغۍ به پرې راټولېږيخو زما پر یوې مرغۍ نظر خوږېږيبد نه یمپر نورو ثواب به ګټم۱۴۰۰.۸.۲۷««««««««««««««غوسه مه کوهزړه مې ماشوم دیخواږه يې ډېر خوښېږي۱۴۰۰.۸.۲۷««««««««««««««چې بیا بیا ښکلوم دېخوښېږي مې چېسترګې ډېرې پټې او خلاصې کړې۱۴۰۰.۸.۲۷««««««««««««««مه وېرېږهشعرونه مې په تا ښکلي ديکه ډېرې ښکلې يې لوليزړه مې له تا سره دی۱۴۰۰.۸.۲۷««««««««««««««لا له څپو او له خروشهد ډوبېدوپه څه خبر نه یمهدلته تازهرا رسېدلی یم اشنایوازې سیند پېژنمد مینې کار دیډېره ده سختهچې څوک دېداو واييزړه چې وغوښته چې غلا شيته يېهلتهوې لېدلې۱۴۰۰.۸.۲۶««««««««««««««پوهېدمکه پوهه شې درسره مینه لرمما بخښېځکه ته هغه څوک یېچې ځان ته ورته یېخو په دې نپوهېږمچې څومره ځورولی دې یم۱۴۰۰.۸.۲۵««««««««««««««عشقه وایه تا به څنگه پټ ساتمنه دې یادوم چــــــې یادومه دي۱۴۰۰.۸.۲۵««««««««««««««شاعران وپوښتئهغوی مئینان ديهر څه په مینه رانغاړيکه د مرګ خبره هم کويدرد يې کم ويشاعران وايي:کب چې په اوبو کې نه وياوبو ته به څه پاتې شي۱۴۰۰.۸.۲۵««««««««««««««چې له کوما نه را ووځملږ له خپلو گرمو نفسونو سرهکرار کرار په غوږونو کې مېسندره شه۱۴۰۰.۸.۲۵««««««««««««««د سینګار هر څه دېوکارويگوندې چې ټولېتا غوندې ښکلې شيخوله خپلو وړو سترگو سره بهڅه کوي۱۴۰۰.۸.۲۴««««««««««««««اهاړ کې هره شپهزړه مې دا غواړيچې ويده د بام پر سر ويد درد د ماشو يې سودا نه وي هيڅخو په دېره کې يې دا وېره وي چېچېرې د غم لېوه را پېښه نه کړي۱۴۰۰.۸.۲۳««««««««««««««ژوند دې بلاووهيپر زړه مې لاس تېر کړهاو دا احساس را کړهچې ژوندی یم۱۴۰۰.۸.۲۳««««««««««««««چې ډېر لېونی شمخپل لېونتوبونه دې سيوا کړهځکه د یوې ښکلې د لېونتوبونوزغمل کولای شيسړی ډېر لېونی کړي۱۴۰۰.۸.۲۳««««««««««««««جنګ که څومره بد هم دی جنګ د سترګو خوښ مې دیدې جنګ کې په سترګو کــــــــــــې ټوله سوله سوله وي۱۴۰۰.۸.۲۳««««««««««««««غزلوا مې نه خـلي هسې نه د خپل زړگوټي آه چیرېما خو توبه کړې ده کـــه پرې مې ږدي گناه چیرېهره ورځ والله که مو توان وي چې یو یو دې مروموږه وژل کېږو چې سبا چیــــــــــرې بیگاه چیرېڅومره راکې وژنــې ته په څومره دې یخېږي زړهراشه مـــــــــــــوږ پخپله درسره ځو قتلگاه چېرېو وژلو نن یې په کابل، پرون کنـــــــــــــدز کې یېنشته ترې مزار و ننگرهار کـــــــــې مو پناه چیرېلاس مو دی تړلی چـــــا ته څه نه شو ویلای هیڅښه گنې معلومه ده چــــــې چا ورکړه فتوا چیرېبدر خو ژوندی گرځم خو مړو کې حساب مې کړئوگورئ په دې ژبه پرې به مــــــې ږدي ساه چیرې۱۴۰۰.۸.۲۲««««««««««««««خپه يېچې په وېش کېچا څه غوښتل خپل یې کړلاو ته د ښځې په توگهپه غروب به څه کوېځوانیمرگې!غروب خو ښکلا دهتا سره خو ښکلا ښه ښکاري.۱۴۰۰.۸.۲۲««««««««««««««راځه!سترگې سره وجنگووپه کوم جنگ کېچې چا د وژنو راپور نه دی ورکړیهمدا جنگ دی۱۴۰۰.۸.۲۱««««««««««««««تا ته چې گورمتورې عینکې مې باید ويلمر ته کتل سترگې وړينه غواړممخکې له دېچې تا وگورمسترگې مېله لاسه ورکړم۱۴۰۰.۸.۲۱««««««««««««««زره مې په ډاگ وخوړته خوداسې نه وې۱۴۰۰.۸.۲۰««««««««««««««ته باغ یېته ټوله عطر یېښايي د مینې د خالقهمداسې مستاو بې خوده خوښ وم۱۳۹۹.۸.۲۲««««««««««««««پوهیږم چې هغه نه غږېږيگونگه دهخو دا مینه هم راسره ويچې هسې نهذاتيد نه غږېدوقسم یې کړی وي۱۴۰۰.۸.۲۰««««««««««««««تړلې دروازې تهله مینې درېږمکه نه هغه خوتړلې ده۱۴۰۰.۸.۲۰««««««««««««««شپه هسې غلې نه دهکله چې مینه غږیږيټول یې خولې ته گوريشپهسپوږمۍ غږوي۱۴۰۰.۸.۱۹««««««««««««««دا یوازې ستا کور دینورې خپلهپه زړه کې مېمېلمنې مېلمنې کېږي۱۴۰۰.۸.۱۹««««««««««««««د نورو زړونو ته چې گورمنپوهېږمولې زړه کې مې گرځيچېډېرو ته په کې ځای نشته۱۴۰۰.۸.۱۹««««««««««««««سترګې دې هغه مرغۍ ديچې کله یو دم پټېږيخدای زدهپه دې دنیا کې څه ديچې حتی د تل لپارهنور نه غواړيو يې ويني۱۴۰۰.۸.۱۹««««««««««««««ښه ده چې ته مې شته يېچې په کې ډاډ ګورمخلکپه خپلو سترګو کې ډار ګرځوي۱۴۰۰.۸.۱۹««««««««««««««کله چې ته زما پر شونډو ګوته ږدېژوند راته ډېر خوږ شيچې ته يې غواړي۱۴۰۰.۸.۱۹««««««««««««««کله چې ته دنیا مې شېهیڅکله به دې همله لاسه نه ورکومبډای خلک همچې کلهدنیا ورته د ثروت په مفهوم ويله لاسه يې نه ورکوي۱۴۰۰.۸.۱۹««««««««««««««باغوان ساده مه ګڼئپه پسرلي او وړي کېونو ته ځکه ډېرې اوبه ورکويچې په مني کېد ژمي په اوږدخو خوار سمندر کېد سفر لپارهډېرې طلایي بېړۍ ولري۱۴۰۰.۸.۱۹««««««««««««««د ژوند د ټولو هغو کتابونوچې لوستلي مې ديامتحان ورکومخو ستا امتحاننه شم ورکولایځکه ته هغه کتاب یېچې پای ته رسول دېلا څهچېپوهېدل درباندې سخت ديپه کوم کتابچې څوک و نه پوهیږېپای ته به یې څنگه ورسېږيامتحان ورکول خو یېلا پر خپل ځایپرېږده۱۴۰۰.۸.۱۸««««««««««««««ځنې بخښنېځای نه نیسيکه نه وېمرگ خواربه په خپل راتگڅومرهعفوه رانه غواړي۱۴۰۰.۸.۱۸««««««««««««««غواړمپه داسې ځایونو کې ورک شمچې نشته ديکاش ته چې وایپته خو به دې راکړې وه۱۴۰۰.۸.۱۸««««««««««««««درد هغه وخت زور راښکاره کويچې ویلو ته خبره ولرمخو هغه خبره د ستوني او خولې ترمنځپاتې شيکاشدرد مېهیڅکلهداسې په خپلو لاسونو کې د مروړلو په زورو نه ازمایيدرد به را رسيبیا د داسې یوې دعاهیله۱۴۰۰.۸.۱۸««««««««««««««ورته ګورئزړه مېپه هغه ځای کېپاتې دینه يې وینئ؟پوهېږمستاسو او زما د سترګوتوپيرپه همدې کې دی۱۴۰۰.۸.۱۸««««««««««««««باور لرمچا نه دي لیدلينه شنې وېنه تورېنه ځرځېد هغې سترګود مینې رنګ درلود۱۴۰۰.۸.۱۸««««««««««««««که کومه ورځچا وپوښتلم:چا مینه درسره کړېنپوهېږموژاړمکهوخاندم؟۱۴۰۰.۱۸««««««««««««««څوک واييچې ښکلې ورځېراتلونکې نه ديته مګرسبا ته نه راتلې۱۴۰۰.۸.۱۸««««««««««««««کاش پاڼه وماو بادستا د لیدو لپارهله ځانه سره بیولم۱۴۰۰.۸.۱۸««««««««««««««سپوږمۍ چې په شپه کې ګرځيغواړي تا په خوب کې ګېر کړيپه حسن کې دې ‌‌‌‌‌‌ډوبه شياو و گوريچې رښتیا همتا غوندې ده۹۴.۸.۱۸««««««««««««««له تا سرهد مینې لپارهله مینېمینه غواړم۱۴۰۰.۸.۱۶««««««««««««««ټولې تا ته ورته نه ديځکه خوپر ټولو ښکلو مېمینه نه راځيکاشټولو ځورولمخو تا ...دا درد څنگه تجربه کړم۱۴۰۰.۸.۱۷««««««««««««««غزلزړه مې و منـي چــــــې غواړې پاتې کېږېکله کله ښپـــــــــــــه نیـــــــــــولې روانېږېدا چـــــــــې غواړمــــه شمال شمال الوځمعطر عـطـــــــر مـــــــې له څنگه ته تېرېږېچې مې زړه کې در جوړ کړی درته ځای دیپه بې مینــــــې ځای کې چا وې په تنگېږېد نفـــــــــــرت دی انتهـــــــــا او که د مینېچــــــې په مـــــــا باندې خپه نه خوشالېږېبدر دومـــــــره لېونـــــــــــی هم یاره نه دیچې په کاڼو يــــــــې څوک ولي نه ځورېږې۱۴۰۰.۸.۱۶««««««««««««««دعا وکړه چې ورک شوویو د بل غېږه کې۱۴۰۰.۸.۱۶««««««««««««««چې زړهدرمل غوندېراکړېزه دې بیمار اوسم۱۴۰۰.۸.۱۶««««««««««««««که لا هم اندېښنه لرې"شته" مې و اوسههیڅوک نه غواړيچې "شته"له لاسه ورکړي۱۴۰۰.۸.۱۵««««««««««««««په ما باندې دلبــــــــرهراگېره راته گـــــــــورهچې ښه اوبه اوبه شـمښه ډېره راته گــــــورهچې څنگه پکې ښکارېپه وېره راته گـــــــورهنه هغه تا څـــــــه ویلله هېره راته گـــــــورهتا نه وې خالونه مــــېراشمېره راته گــــــورهمات یمه کــودی کودیکوشېره راته گــــــوره۱۴۰۰.۸.۱۴««««««««««««««که سبا رانغلېچې راځېتر هغه به "سبا" وي۱۴۰۰.۸.۱۲««««««««««««««مینه لکه نرۍ لښته دهتصور يې خوږخو درد يې ډېر دی۱۴۰۰.۸.۱۲««««««««««««««وخاندهثواب به دې پرې وشيخندا درسره ښکلې ښکاره شي۱۴۰۰.۸.۱۲««««««««««««««تابلو ته ځير ومغوږونه دېزما غوږونو ته وواورېده مېچې درته غږ کوم۱۴۰۰.۸.۱۲««««««««««««««احساس د درد لاس نیولی پر غولي پروت دیشور لکه بې باوره سړیغلی په نیمه تیاره بر کونج کې ناست دیتلوسې کړکۍ کې ناستهاو ناکرارې سترگې وره ته نیولې ديد غم ګوتو خارښت اخیستیلکه چې غواړيپلمې ته ناستهغلې ژړاوسکونډيیوازېتوبپر کټ تکیهاو په ژور فکر کې ډوبپر خپل تعریففکر کويزما د زړه کوټه دې پوښتهتلهمداسېگډه وډهخوښه ويته چې تللې يېهيڅ شی په کېپه خپل حالاو حواسو برابر نه وي.نه غواړې چې راشې؟۱۴۰۰.۸.۱۲««««««««««««««ته د ناز آیینه یېدعا کومچې ماته نه شيماتې شوې آیینېهیڅکله هم نه پیوندېږيپوهېږېپر هرې ټوټې یېد تړلي زړههره ټوټهغوڅېڕي۱۴۰۰.۸.۱۱««««««««««««««غونجه مونجه مې تر څنگ ناسته دهښايي یخني خبره شوېچې زړه کې دېراته اور بل کړی دی۱۴۰۰.۸.۱۰««««««««««««««که د رواجونوسیندونه هم جوړ کړيچې در ورسېږيله خپل غږ نهپُل جوړوم۱۴۰۰.۸.۹««««««««««««««"خو" در کې نشته خو زخه درسره ښکلې ښکاري۱۴۰۰.۸.۹««««««««««««««امام باید ويچې مقتدي ورپسې ودرېږيته که نه وېښکلا به په چا پسې روانه وه۱۴۰۰.۸.۹««««««««««««««ټولې ښځې یو ډول ديپنځه ګوټې يېپنځه څراغونه ديپر حواسو شپې نه راځي۱۴۰۰.۸.۹««««««««««««««نن د هغو اوږدو لارولاس نیسمچي ته مې په کېنه پېژني۱۴۰۰.۸.۹««««««««««««««ژمی پر لاره دیڅوک د ځان تودولو لپارهپه خوب کې همله ځنگله نه کور ته بنجخ راوړيڅوک د واورو پر مخد چا د نامه د ښکلي لیکلو لپارهد مشقي خط تمرین کويزه د خپل خالي تختکښلي انځور تهپه اندیښنه کې یمسږ ژمی به یېډېر ساړه وشي۱۴۰۰.۸.۸««««««««««««««کله چې د چوپتیا سیوري ته درېږېزما خوښېږيهغه مینهچې د چوپتیا په سیوري کېزړونه دمه کويکله کله په کلماتو کې نه وي۱۴۰۰.۸.۷««««««««««««««عادي بنده یمخو مینې غیرعادي ژبه رازده کړه۱۴۰۰.۸.۷««««««««««««««شُکر چې شتهچې شُکر کويشُکر کولو ته یېلرمیوازیتوب داسې هم ښه ويِ۱۴۰۰.۸.۶««««««««««««««خیر راپېښېدونکی دیهغې په خوب کېشونډهپه غاښ چيچله۱۴۰۰.۸.۶««««««««««««««ځینې هغې ته ورته ديخو د هغې ځانگړنې نه لريچې مینه مې پرې راشي۱۴۰۰.۸.۵««««««««««««««سپین رنگ مېد مینې رنگ وتور ورسره بد ښکارېدهخو نپوهېدمچې په تور رنګ بهپر سپینو پاڼود مینې انځور کښم۱۴۰۰.۸.۵ ««««««««««««««د سیند په ميڼه کېمرګ مې راسرهپه کې ډوب کړنارې مې ډېرې وکړېخو ژوند لکه چېله اوبو ډارېده۱۴۰۰.۸.۵««««««««««««««سترګې دې هغه شعرونه ديچې نه ژباړل کېږيچې ژباړي يېشاعران نه دي۱۴۰۰.۸.۵««««««««««««««سترګو ته مې لاس ونیسهپه زړه کې مې پټه شهوګورهچې څومره مې نږدې پیدا کوي۱۴۰۰.۸.۵««««««««««««««پر هغه چا مې همد غم پيرزو نه کېږيچېخوشالي يې ترلاسه نیولېکوڅه بدلويد خوشالی بام دې تل ارت و اوسهکله چې خوشاله يېخاندياو کله چې خاندېله شونډو دې د خندا کوترې الوزي۱۴۰۰.۸.۵««««««««««««««رڼا دې سترګې ورکويخواږه دې خبرېته هغه کور يېچېیوازې ما ته جوړ شوی۱۴۰۰.۸.۵««««««««««««««غزلوخت مينې ته ګـــوري د سنګسار غمما ته يې کتلــــــــــــــی دی د دار غمدا یو غم له غمه و بس پاتـــــــــــــــېواچوي له زړه ســره چـــــــې تار غمسیوري په کې نه گرځي د ژوند چـــېټول عمــــــــــر دې پرانيزي بازار غمزه یمه لوی شـــــــــــــوی انقلاب کېنه لرم د وېــــــــــــــــرې او د ډار غمپرېږده نور، غم دې کوه، خپل بدرهنه لري څوک یار او نـه غمخوار غم۱۴۰۰.۸.۴««««««««««««««ټول موسمونه مې خوښېږيپسرلی ستا عطر لريدوبی ستا د غېږې ګرمي دهپر ولیو دې خواره طلایي وېښتانپه مني کې د خيال پر چنارونو او د زړه پر دېوالونونښتي پېروتي دياو واوره واوره ژمیستا پر تن سپین ململ دیچې په لیدو يېڅاڅکي څاڅکي اوبه کېږم۱۴۰۰.۸.۴««««««««««««««که د نیکمرغۍ وېشزما په واک کې وایپه خپله ټوله نیمه برخه به مېستا غم اخیسته۱۴۰۰.۸.۴««««««««««««««چې لوستل کېږيیو د ژونداو بل د مینې کتاب دید دواړو کتابونو ښکلې او ځانگړې کرښېخلک په نښه کويزه چې د ژوند کتاب لولمد هرې پاڼې وروستې کرښې یېپه سور رنگ په نښه کوماو ته خپلو شوندو ته رنگ ورکوېخو په یو توپیرچې زه د ژوند د کتاب تورې کرښېچې نورو ته جذابې ښکاره شيتر لوستلو وروسته په نښه کوماو ته خپلې شونډې زما د روح د ښکلولو لپارهتر ښکلولو مخکې سرې کوېد ژوند او د مینې د کتابتوپیر مې په همدې خوښېږي۱۴۰۰.۸.۴««««««««««««««زموږ ارمان دیچې ته هغه هینداره و اوسېچې زه په کې خپل ځان و گورماو زههغه هینداره شمچې تا ویني و ځلېږيراځهداسې یو څه شوچې هیندارې یېارمان وکړي۱۴۰۰.۸.۲««««««««««««««زړه مې درکړیچې د زړه لار ور وښیېخلک ړاندهله واټ نه په تېرېدو کېتر لاسه نیسي۱۴۰۰.۸.۱ ««««««««««««««هوا چې نه ويساه تنگېږيساه مې دې تنگه ويهوا دې نه چلېږيزه غواړمستا عطر دې تر ما را چاپېره وي۱۴۰۰.۸.۱««««««««««««««هره کلمه چې لکه مرغۍ ستا له ژبې الوزيزما د روح پر څانگو کینيڅانگې غوټۍ غوټۍ گلونه سپړيپر ژوند د مینې عطر شینديمینه مستېږياو اتڼ ته لېڅې بډ وهيته خپلې جادو ته موسکۍ شېاو زه همدې شېبې ته مرمستا پر شونډو نرۍ موسکا تهموسکه شهکلمې پرېږده چې ستا له ژبې والوزياو گلونه گلونهد مینې عطر وشیندياو زه تندې وهلی یېد روح په لپو لپې لپې وڅښماو ته پر شونډو نرۍ موسکا ته دېگوته په غاښ يې۱۴۰۰.۸.۱««««««««««««««روان ژمی به یېیخ ونه وهيد زړه د تود ساتلو لپاره مېستا د یادونو لږ بنجخپاسره کړي دي۱۴۰۰.۸.۱««««««««««««««ته ګل و اوسهاوړیمنیاو ژمی بهزه پوی کړمچې پسرلي و اوسي۱۴۰۰.۸.۱««««««««««««««داو کړی مې چې ټوله زنده ګي عشقه له تا نهټــــــول عمر مې دې کاږي له ګرېوانه انتظار ۱۴۰۰.۷.۲۴««««««««««««««شعرونه مېزموږ ترمنځسندریز واټن دیژوندپه چوپتیا کېساه نه شي اخیستلی۱۴۰۰.۷.۱۸««««««««««««««په مینه کېزه او ونهډېر توپير نه لروپه مني کې هغه پاڼې پاڼې کيږياو تر پسرليزما زړه اوبه اوبه وي۱۳۹۷.۷.۱۴««««««««««««««پرېږدهچې ښه ماړه در گورمنه غواړمڅوک مې دېوږسترگی بولي۱۴۰۰.۷.۱۲««««««««««««««دردڅومره يې چې له درده سر پر دېوال وهلی یمغواړم هغومره يې سر ‎له دېوالونو سره وجنګومخو درد دیزړه مې پرې خوږېږيدرد ته درد نه شم ورکولای۱۴۰۰.۷.۱۱««««««««««««««په لومړي ځل لیدوچې د زړه ور مې درته پرانیستغوښتل مې وپوښتم:آیا کولای شېپه دۑ کور کې راسره و اوسې۱۴۰۰.۷.۹««««««««««««««فاصلې زړونه سره نږدې کويخو د پښوورته ساه ختلۑ وي۱۴۰۰.۷.۹««««««««««««««غزلدم قـــــــــدم د لارې یــــــاره! ته یې څنګهزه یم ســـــــــتړی، انتظـــــاره ته یې څنګهموږ خو دنگ سرونه مینه کـــــې دې گرځوراغـــــلم وپوښتمـــــــــه داره ته یې څنګهموږ خو خپل لېــونتوب داسې لېــوني کړوحال دې ووایه هوښیـــــــــاره ته يې څنگهموږ په خپلـــــــــــــــو وینو تنده کړله ماتهراپســـــــــــې چـې وې خماره ته یې څنگههر یو یار مــــــــې له ښو بدو جدا وپوښتیو و نه پوښتـــــم چې خواره ته یې څنگه۱۳۹۸.۱۰.۲۶««««««««««««««د خپلو اوښکو چې پاولۍ ور ټک وهمځمکې ابۍد وچکالۍ لمن اغوستې١٣٩٦.٧.٦««««««««««««««شپه چې څه راټولويد سهار لمن ته وراچوياو سهارد هغه خاموشه لمر فرياد دیچې د ژوند د هديرېله غره راخېژي۱۳۹۹.۷.۷««««««««««««««د ژوند مالګه مې دهچې نه ويژوند بې خونده وي۱۳۹۹.۷.۸««««««««««««««هره شپهد مینې د باران د څاڅکو په رڼا کېخپلو خوبونو تهستا پر شونډو د موسکا نرۍ جامې وراغوندم١٣٩٧.٧.٤««««««««««««««یوازې مې ولې پرېږدېهغه سترگېچې د یوازېتوب د تیاره گوټونوروڼول یې زده ديډېرې دي۱۴۰۰.۷.۴««««««««««««««له ما نه ولې پوښتېچې کله به له مینې کولو لاس اخلم؟هیڅوک نه پوهېږيچې کله مري۱۴۰۰.۷.۳««««««««««««««یوازې مې ولې پرېږدېهغه سترگېچې د یوازېتوب د تیاره گوټونوروڼول یې زده ديډېرې دي۱۴۰۰.۷.۴««««««««««««««فاصلې زړونه سره نږدې کويخو د پښوورته ساه ختلۑ وي۱۴۰۰.۷.۹««««««««««««««په لومړي ځل لیدوچې د زړه ور مې درته پرانیستغوښتل مې وپوښتم:آیا کولای شېپه دۑ کور کې راسره و اوسې۱۴۰۰.۷.۹««««««««««««««د هر چا ځای معلوم ويچا د کوټې بر سر نیولی ويڅوک د وره په خوله کې ناست ويیو نیم هيڅخپل ځای نه پېژني۱۴۰۰.۶.۲۲««««««««««««««ژوند هغه اورګاډی دیچې هیڅکله بهبې سپرلی نه پاتې کېږيیو کس تهکه په یو تم ځای کېد ښه راغلاست گلونه غوړول کیږيپه بل تم ځای کېد مخې ښې په وختد دوو مئینو سترگېد اوښکو ډنډونه گرځوي۱۴۰۰.۶.۱۷««««««««««««««ته چې غواړېله زړه مې وباسهخو...ویشتل شوې ګولۍبیا نه موندل کېږي۱۴۰۰.۶.۱۷»»»»»»»»»»»»»»»چې وېدرسره ډېر ومچې تللې يېکوم څه چې کم احساسومخپله زه یم۱۴۰۰.۶.۱۶»»»»»»»»»»»»»»»ټول به په خپله مخه ځيخو فکر نه کومچې دغه سودا دېکله هم ما یوازې پرېږدي۱۴۰۰.۶.۱۵»»»»»»»»»»»»»»راشه!ټول له مينې ډک ديخو نظر مې په چا نه خوږېږيراشه!ګوندې مینه هم راشي۱۴۰۰.۶.۱۴««««««««««««««کاش په تگ تگ کېخلکو یو ځل شاته کتلته چې ځېیوازې د گړندي قدمونو غږ دېپوهېږيچې یو زڕه څنگهچټک درزېږي۱۴۰۰.۶.۱۰««««««««««««««زړه مې د پاڼو زړه ته ورته دیچې شنه ويپه لاسونو کې مروړل کېږيچۑ وچ شي او را ورژیږيکړستر پښو لاندې ماتیږي۱۴۰۰.۶.۷
ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۴۰۰ کال د حمل میاشتې څخه د اسد تر ۲۰ نېټې پورې شعرونه

د ۱۴۰۰ کال د حمل میاشتې څخه د اسد تر ۲۰ نېټې پورې شعرونه

وخانده
غواړم ټول باور وکړي
چې خندا بې کلامه موسیقي نه ده
۱۴۰۰.۵.۲۰
««««««««««««««
پر ونو د لگیدلو اورونو
په سیوری کې
پر ځمکه راټول مړاوي وزري مارغان
له دانو د چا د ډکو لمنو خوب ویني
۱۴۰۰.۵.۱۸
««««««««««««««
زما هیلې
ژېړې پاڼې دي
بې رخي پرېږده
د مني باد ده
۱۴۰۰.۵.۱۸
««««««««««««««
مینه له لوږې په مړه ګډه
د ژوند په کوڅه کې قدم وهل دي
۱۴۰۰.۵.۱۷
««««««««««««««
له لرې چې درگورم
دره له لرې ښکلې ښکاريږي
۱۴۰۰.۵.۱۵
««««««««««««««
مینې تا څه کړي دي
څه ووایم
په آیینه کې یو سړی و
ما و نه پېژانده
۱۴۰۰.۵.۱۳
««««««««««««««
لمر او سپوږمۍ
چېرته د کوم غره شاته
وعده ایښې وه
شپې چې نه غوښتل
څوک یې و ویني
د تیارو جامه په غاړه کړه
۱۴۰۰.۵.۸
««««««««««««««
د سترگو ډنډ مې
د دیدن
له کبانو خالي دی
۱۴۰۰.۵.۸
««««««««««««««
خپلې چيغې مې
راټولې کړلې
دا والۍ
د کوڅې غوږونو ته
نه راتلې
۱۳۹۷.۵.۷
««««««««««««««
د ماشومتوب مينې د زړه تر ګوتو ونیولم
ستا په اختر کې جامې نه وې
بیا مې په دې اختر کې هم
نوې جامې و نه کړې
۱۴۰۰.۵.۶
««««««««««««««
هغه
د ژوند پر لاره
له هر چا سره روان وي
خو تل يې د هغه چا له غېږې
د خیال لاسونه تاو کړي وي
چې هیڅکله
پڔ لاره یو ځای
ورسره لیدل شوۑ نه ده
لکه زړه يۑ
لکه ته
۱۴۰۰.۵.۳
««««««««««««««
ژوند د بگۍ اس دی
لښته به ورکوې
چې وزغلي
۱۴۰۰.۵.۳
««««««««««««««
په ځان پسې خپه شوی یم
نه پوهېږم له کومې کړکۍ
د ښار په کومه کوڅه کې
کړیکه یې شم
له تا سره
چې تللې یې
په هر ځای کې مې ځان هېر کړی دی
۱۴۰۰.۵.۳
««««««««««««««
شاړې دې نه شي
دا کوڅې به شاهدانې وې
چې زه دې لېونی
او ته
د ښکلا ملکه وې
۱۴۰۰.۵.۳
««««««««««««««
چې ته راسره یې
اوږده لاره به ولې خوشاله نه وي
چې په دمه دمه راسره ځي
۱۴۰۰.۵.۲
««««««««««««««
کاش زه اسمان
او ته سپوږمۍ وې
شپې به دې
په تیارو کې را روڼولې.
۱۴۰۰.۵.۲
««««««««««««««
پر زړونو پوهېدل
د کبانو د اوښکو
لیدل دي
۱۴۰۰.۵.۱
««««««««««««««
لا مې دا خپله ستړیا
قدرې هم ایستې نه وه
چې
له یو شغه سره
باد
د پاڼو څنګ نه تېر شو
تودوخې
لپې لپې سرې خولې راباندې
وشیندلې
ما د مزل په مينه
خپله لکړه پر لار وټکوله
لا مې د سترګو تنده
ماته نه وه چې پر ګودر
وخت تور سیلاب راواوښت
د نظر مې خالي لپې
پر سر ورو ورو واړولې
لا مې وروسته
له مودو نه
د منزل ور
پسې نه و
ټکولی
چې نااشنا سپیو کوڅه کې
کړم په مخه
ما چې سترګې کړې
راخلاصې
نااشنا غوندې
یو ډاګ کې
خور و وور وم
نه د باد
نه د تودوخې کوم درک و
نه لکړه مې وه پاتې
نه هم چېرته وه لار وتې
نه مې تنده
نه ګودر و
خدا زده چېرته خور وور وم
منزل چېرته رانه پاتې
۱۴۰۰.۴.۲۵
««««««««««««««
باغ د حواسو
ورک دی
عطر او ښکلا
ستا جامې
اغوستې دي
۱۳۹۷.۴.۱۹
««««««««««««««
ژبه په کې نښلي
خوند نه لري
رښتیا
په دې شعر کې
کلمات په هغه ځای کې
نه دي راغلي
چې باید راغلي وای
او سُر یې خپل کړی وای
خدازده زه چېرته وم
چې دا کرښې مې لیکلې
نه غواړم
پوهه شې
سخته مې په تا لورېږي
۱۴۰۰.۴.۲۰
««««««««««««««
چې ته راسره خوا کې مې يې ناسته
په دې هيله اکثر پټوم سترګې
۱۴۰۰.۴.۲۰
««««««««««««««
کله کله ټول زما خبره کوي
کله کله وایم
دا زه څومره ډېر یم
۱۴۰۰.۴.۱۷
««««««««««««««
خیر دی
زه دې له مرګه ډارېږم
خو ته راسره د وصال سندره وبولې
۱۴۰۰.۴.۱۵
««««««««««««««
هرې خوا ته
څانګې
څانګې
ځوانۍ پرتې دي
کاش پخوا وختونه وای
او ټولو دا فکر کاوه
چې خلک زړېږي
او مري
۱۴۰۰.۴.۱۴
««««««««««««««
ښه ده چې لمر نه يې
زړه به مې غوښتل
خو ما به در کتلای نه شوای
۱۴۰۰.۴.۱۳
««««««««««««««
پرېږدی
هغه درمند دې یم
چې اور يې اخیستی وي
د هغې نينې خوښې دي
۱۴۰۰.۴.۱۳
««««««««««««««
ژوند را زده کړل
بیوزلي ځکه باید وي
چې يو څوک زموږ مرګ
د خپل ژوند لپاره واخلي
 ۱۴۰۰.۴.۱۲
««««««««««««««
سترګې مې ډنډې ښې دي
د دې چينې په یو سر کې
د چا د یاد مرغی
اوبه څښي
۱۴۰۰.۴.۱۲
««««««««««««««
هر څه کې
يو څه کم دي
اسمان کې
ستوري
ځمکه کې
مینه
زړه کې
ګرمي
او زما په شونډو کې
خندا
ته چېرته يې؟
۱۴۰۰.۴.۱۲
««««««««««««««
د کور ډېوالونه مو تور
او غولي يې سره دي
د کلي رنګماله مو
جګړه ده
۱۴۰۰.۴.۹
««««««««««««««
ونه راته ووایه
غواړم
ځاله دې و اوسم
۱۴۰۰.۴.۹
««««««««««««««
ګوتې به سره نه ماتوو
لږه خوښي باید زېرمه کړو
لاره اوږده ده
۱۴۰۰.۴.۹
««««««««««««««
د کار مېز او زړه مې سره ورته دي
مېز مې ګډوډ دی
زما همداسې خوښېږي
نه غواړم
راټول يې کړم
وېرېږم
کوم څه بې ځایه نه شي
زړه مې ستا د یادونو او دردونو
د مینې د اوړي لمر ته
ساه اخلي
خپل نه راټولوم
د مېز ګډوډي
زما د زړه ګډوډي
او زړه راته تا سترګو ته دروي
۱۴۰۰.۴.۹

««««««««««««««
د ویالې ذهن
له هغو خوبونو
چې هر وخت يې ته ملکه يې
ډک شوی
اوس د رود پر غاړه
ستا د خوبونو د تعبیر په مينه
د وچکالۍ په دې خوبه شپو کې
غواړم
د ژوند پر هینداره
د مینې سیند انځور کړم
۱۴۰۰.۴.۹

««««««««««««««
رټلی دې دی
خو لا هم چې
د غرور لاس نه پرېږدي
په زړه کې مې ته يې
۱۴۰۰.۴.۸
««««««««««««««
...ځان هم راته مه وایه
کله کله څوک
له ځانه هم وځي
۱۴۰۰.۴.۸
««««««««««««««
زه چېرته لاړ شم
هرځای
تا له ځان سره بیولی دی
۱۴۰۰.۴.۸
««««««««««««««
زما د زړه بیوزلی ور
داسې چا نه دی ټکولی
چې ووايي
ډک لاس راغلی
۱۴۰۰.۴.۷
««««««««««««««
یو څوک له ډېرې مودې
د رود په غاړه
د ډبرې سر نه
رود ته راغلې نرۍ لاره څاري
رود خوښ دی
چې نه وچېږي
یو څوک له ډېرې مودې
د رود پر غاړه
زړه تشوي
ډبره هم چې
د هغه درد نور هیڅ زغملی نه شي
غواړي اوبه اوبه شي
او رود خوښ دی...
۱۴۰۰.۴.۶
««««««««««««««
څه دې وویل
بیا ووایه
و نه پوهېدم
کله چې ته خبرې کوې
عارفانه تجاهل نه خوند اخلم
۱۴۰۰.۴.۵
««««««««««««««
لمر هغه سهار پخیري ده
چې یوازې ستا له سترګو راخېژي
۱۴۰۰.۴.۵
««««««««««««««
کله چې فکر کوم
ډوب شویو ته به د سیند په اوبو کې
څه نه وو ښکاره شوي
په ځان وېرېږم
زه
هغې هیندارې ته ولاړ یم
چې څوک په کې نه ښکاري
۱۴۰۰.۴.۵
««««««««««««««
وخته!
زړه دې
کومو ګورو ورېځو نیولی
چې له پېړۍ پېړۍ
را ورېدو
لا هم
زما د زړه غوندې
ګورې ګورې کېږي
او باد پر ژبه يې
نه سندره کېږي
۱۴۰۰.۴.۴
««««««««««««««
هره ورځ
کور ته پر لاره
د مالګې له کان سره دمه کېږم
د زخمونو خیال باید
تازه وساتم
۱۴۰۰.۴.۴
««««««««««««««
وږی یم
خو نه سهار دی
نه غرمه ده
او نه هم شپه ده
نه پوهېږم
ستاسو په کوڅه کې وخت ورک دی
او که زه له وخت نه
ورک یم
ته څه فکر کوې؟
زړه درته څه وايي؟
۱۴۰۰.۴.۴
««««««««««««««
خزان وهلې پاڼه یم
باده مه را الوځه!
خزان وهلې پاڼه
په يو نری پوکی هم
له څانګو په هوا کېږي
۱۴۰۰.۴.۴
««««««««««««««
دومره غېږه غېږه کېدل
بې څه نه دي
ښايي
د عشق ساړه کېدل
۱۴۰۰.۴.۴
««««««««««««««
غواړم رنګ دې خپل کړم
لپه رانه ډکه کړه
اوبه یم
۱۴۰۰.۴.۴
««««««««««««««
د تیارې لاسونه
تر ډېوې لاندې
د رڼا ګرېوانه ته غلي وي
۱۴۰۰.۴.۳
««««««««««««««
خپله کښلې تابلو يې
بیا بیا مچو کړه
او ټينګه يې په غېږه کې ونیوله
لکه چې چا پوښتلی وي
ويې ویل: د مور ځواني مې
شونډې يې ترخې شوې
غریو ونیو: هغه ځواني چې د څېرې د ژورو ګونځو تر شا يې پټه شوې ده
۱۴۰۰.۴.۳
««««««««««««««
د هوا په مرغانو پسې يې
غشي اخیستي دي
غواړي اسمان پر ځمکه
ولوېږي
۱۴۰۰.۴.۱
««««««««««««««
خوار ښه یم
د هغې زړه راباندې سوځي
۱۴۰۰.۳.۳۱
««««««««««««««
باد هره شپه
د ژوند د شاړو کوڅو
د دروازو پر ځنځيرونو تېرېږي
باد غواړي چې
د یوازېتوب وېره یې
په زړه کې ساه وا نه خلي.
۱۴۰۰.۳.۳۱
««««««««««««««
حالات به خوار وي
خو زه
پر خپل جېب ډاډه یم
تشوالی په کې شته
۱۴۰۰.۳.۳۱
««««««««««««««
د ژوند پر وروستي برید
هغه ولاړ بوډا ته ورته یم
چې خواخوږي يې ډېر دي
خو په خپله
خپل لاس نه نیسي
۱۴۰۰.۳.۳۱
««««««««««««««
هینداره نه ګرځوم
وېرېږم چې مینه
چا ته په کې درد ښکاره شي
۱۴۰۰.۳.۲۹
««««««««««««««
خپل سیوری مې د ذهن پر دېوال کښلی دی
کله چې غواړم خپله خودي احساس کړم
د ذهن پر دېوال د خپل سيوري انځور ته درېږم
۱۴۰۰.۳.۲۸
««««««««««««««
خوندوره شېبه ده
هم ستا د خولې خبره کوم
هم خپله
نه او انکار په کې نه شته
له ځان سره غږېدل خوښېږي مې
داسې چې غږومه دې
ډېره مینه ناکه ایسې
۱۴۰۰.۳.۲۷
««««««««««««««
ژوند
ژوند هغه کتاب دی
چې چا لوستی نه دی
ژوند هغه مینه ده
چې چا کړې نه ده
ژوند په خپله هینداره کې هغه انځور دی
چې غږېدای نه شي
۱۴۰۰.۳.۲۶
«««««««««««««

««««««««««««««
د زړه په تشېدو خوښ وم
خو انځور دې په کې
جال جال کېده
سترګې مې ډکې وې
۱۴۰۰.۳.۲۴
««««««««««««««
پر وچولي مې راغلې ګونځې
د زړښت نښې نه
هغه کرښې دي
چې یادونو دې
د زړه پر دېوال مې کښلې دي
۱۴۰۰.۳.۲۴
««««««««««««««
په غږ کې مې
له تندې د فریاد ډکه پیاله ماته شوه
توري او لفظونه چې پر ژبه راښويې شي
په پام ګام اوچتوي
ماتې ټوټې
تېرې ځل وهي
زه تصویر ته فکر وړی یم:
د غږ تندې نیولی ستونی
د یو غږ په لټه کې فریاد
هغه فریاد چې له تندې ډکه پیاله ده.
۱۴۰۰.۳.۲۴
««««««««««««««
نظر مې لګېږي
چې ونه وایم
ښکلې یې
تورې عینکې مې اچولې دي
۱۴۰۰.۳.۲۳
««««««««««««««
هوا کې دې هر چېرته که لاړې درپسې به یم
خو وایه له دې وېرې که لرې لاړم ورک نه شم
۱۴۰۰.۳.۲۳
««««««««««««««
کاش
کوڅې نه وای آبادې شوې
له خاطرو خپل ځایونه ورک شوي
۱۴۰۰.۳.۲۱
««««««««««««««
هغوی چې غواړي
له ځانه تېښته وکړي
فکر کوي
چې هیڅکله به هیندارې ته و نه ګوري
۱۴۰۰.۳.۲۰
««««««««««««««

««««««««««««««
خپړې مو لګولې
او د یو بل ګرېوانونه مو شلول
کاش واړه پاتې کېدو
۱۴۰۰.۳.۲۰


««««««««««««««
واټنونو ته اندېښمن نه یم
ته له ما هم
راته نږدې یې
۱۴۰۰.۳.۲۰
««««««««««««««
که ژړا
د مینې جنون دی
زه
له ماشومتوبه
لېونی یم
۱۴۰۰.۳.۱۷
««««««««««««««
نا غوښتې
چې زړه له شوره ډک غواړم
شاړې کوڅې دې نه وې خوښې
۱۴۰۰.۳.۱۳
««««««««««««««
پرې ډارېږم
نه یې پرانیزم
ویلي دې وو
زړه دې ما یووړ
سترګې به دې نورو پسې وځي
۱۴۰۰.۳.۱۳
««««««««««««««
زه او ته کبان یو
په اوبو پایو
د وچې نور مخلوق دي
۱۴۰۰.۳.۱۳
««««««««««««««
غزل
نه دې چېړمه چې پرهره له جانانه سره
جوړ مې دي فکر او خیالونه له تاوانه سره
د یاد کښتونه دې چې جل جانانه و نه وهي
هره شپه ناست یم تر سهاره له بارانه سره
د لېونتوب د کوڅې سر ته رسېدلی نه یم
یو څو تڼۍ کیسې مې پاتې دي ګرېوانه سره
عشقه هوا دې چې و نه لګېږي څه به کوم
د بې وزرې مرغی څه دي له اسمانه سره
چې بدر هم نه وي یو داسې ځای راګوره راته
ډېره موده کېږي تنګ شوی یم له ځانه سره
۱۴۰۰.۳.۱۲
«««««««««««««««««««««««
ځانګړې اوسه
کټ مټ لکه مالګه
چې نه وي
خواړه بې مزې وي
۱۴۰۰.۳.۱۰
««««««««««««««
چې د غږ آزانګه یې
مرګ کوي
خندا دې ژوند رابخښي
۱۴۰۰.۳.۷
««««««««««««««
د خندا پاڼې دې
خدای
پر شونډو وچې مه کړه
چې درد پرې پښې ږدي
او په کړس ماتېږي
۱۴۰۰.۳.۳
««««««««««««««
آزادي که زندان هم وي
غواړم
یوازنی محکوم یې
زه و اوسم
کم ځایونه دي
چې د چا زړه په کې نه تنګیږي
۱۴۰۰.۳.۲
««««««««««««««
د زړه د درد څړیکو ته مې پاتې کېږي
پرېږده چې د خندا شمال دې
د عشق د ګلونو په مړاوو خوبولو څانګو کې
د پاڼو شور را ویښ کړي
غواړم
ژوند د حواسو په دایره کې ایسار وي
مړ وجود
پر خپلو اوږو بار وي
١٤٠٠.٣.٢
««««««««««««««
اندېښنه راولوېده
ابا راغږ ونه کړي:
بچی راځه چې نور ماښام دی
کلونه وروسته
نن
يوه شېبه
زه مې د خپل ماشومتوب
په کوڅه ورګډ وم
١٤٠٠.٢.٣١
««««««««««««««
خوږې خبرې دې ټولې سره بخۍ کوم
غواړم زموږ په زمانه کې
مینه کول دود وگرځي
۱۴۰۰.۲.۲۸
««««««««««««««
هغه چې لرم
ډېر څه لرم
بیوزلی نه یم
۱۴۰۰.۲.۲۶
««««««««««««««
که راغی
اختر ته به ووایم
مبارکي دې چا ته ورکړم
هغه خو نشته
۱۴۰۰.۲.۲۱
««««««««««««««
زه
له خپل ځان نه وېرېږم
زه هره ورځ د اور او لوگیو
او د وینو د ویالې له څنگه تېرېږم
ما له هغه نسل سره د ژوند پر ځمکه گام ایښی دی
چې اور لگول یې زده دي
او په سترگو کې یې وینې غوټه شوې دي
زه خپل هر یو قدم
د دغه نسل د پښو پر خاپو ږدم
فکر کوم دا زه وم چې
کور ته مې اور ورته کړ
او د خپلو هیلو پر مرۍ مې چاړه راښکله
زه
له خپل ځان نه وېرېږم
۱۴۰۰.۲.۱۶
««««««««««««««
ته نرگس پاتې شه
زه باران ښه يم
چې وورېږم
۱۴۰۰.۲.۱۴
««««««««««««««
اوبه لمدې دي
خو
کله کله
په سترگو کې مې وچېږي
۱۴۰۰.۲.۱۴
««««««««««««««
خوند ځنې اخلم
د ژوند سندره مې بولې
وخانده
ښه ډېر وخانده
۱۴۰۰.۲.۱۱
««««««««««««««
باور لرم
هیڅوک به ونپوهېږي
چۑ ما خپل زړه وینې کړی
څوک غواړي چې
نور یې هغومره وپېژني
چې دی خپل ځان پېژني
۱۴۰۰.۲.۶
««««««««««««««
کله چې د تگ لاس نیسې
پښه مې د نهیلیو په تيږه لگېږي
تگ دې سندره سندره تا پر لاره زنگوي
او زه پر ماته پښه مې
ستا د بیا راتلو د هیلو د پټې په خیال کې ډوبېږم
ښايي د مینې
یوه پېژندنه
ستا تگ
او زما ماتېدل وي
۱۴۰۰.۲.۴
««««««««««««««
د زړه زنځیر ته لاس نه ور وړم
د دې ور مخه تنهایي ته خلاصیږي
۱۴۰۰.۲.۵
««««««««««««««
د غم
دنګه ونه ده
د زړه کوڅه کې
له لرې ښکاري
۱۴۰۰.۲.۳
««««««««««««««
عشقه سودا مې ده
غم څه کوې
لاس مه ورکوه
یوې مورکۍ لاسونه لپه کړي
چې زوی یې خدای له غم نه وساتي
۱۴۰۰.۲.۲
««««««««««««««
په چا پسې زړه تنگېدل
یوه پلمه ده
زړه مې چې خپله غوسه سړه کړي
زه ور په یادېږم
۱۴۰۰.۲.۱
««««««««««««««
ژوند د یوازیتوب پر وروستۍ پولې ولاړ دی
او زه د  خپل زړه پر اوږو بار یم
څوک شته چې ووایي
په یوازیتوب پسې به
تر کومه ځایه سړی ځغلي؟
۱۴۰۰.۱.۳۰
««««««««««««««
زه او ته
له اوبو د ډکې ویالې پر ژۍ ولاړ یو
نه، نه! دلته نه ته يې او نه زه يم
مينه ده چې تندې پسې اخستې
ښايي تنده
زما او ستا او د مینې هرکلي ته راوتلې وي
اوبه هم، داسې اوبه اوبه راګوري
لکه چې غواړي
خپله هينداره کې
زموږ په ګډ تصویر کې ډوبې شي.
نه، نه!
زه، ته، مینه او اوبه هغه څه يو
چې له تندې څخه چورلي
موږ د تندې اړتیا یو
د داسې یوې تندې چې نه غواړي ماته شي.
۱۴۰۰.۱.۲۸
««««««««««««««
ژوند مې د ترخو خاطرو نیمګړې کتابچه ده
که نه وم
او کله که دې هسې هم په یاد شوم
د شونډو په کونج کې له خندا سره یې بشپړه کړه
که فکر دې وکړ چې ځانته کمه راغلې
ووایه
په دې خندا خو هیڅ نه ارزېده.
۱۴۰۰.۱.۲۸
««««««««««««««
قلم مې د چیغو له ورېځو
ډکوم
د خاموشۍ تنده مې
سر ته خېژي
غواړم یوه پياله فریاد وکښم
۱۴۰۰.۱.۲۷
««««««««««««««

لا به
شتون او نشتون دې
یو راز پاتې وي
لا
له هغه دیوال نه
چې زه باید واوړم
ونه مې ټیټه ده
۱۴۰۰.۱.۱۴
««««««««««««««
که په چړو مې وژنې و مې وژنه نه مې وژنې
خپلو فکرونو کې مې مه وژنه رښتبا به ومرم
۱۴۰۰.۱.۲۲
««««««««««««««
د ذهن په باغ کې مې
ګل ګل را وغوړېږه
غواړم چې
د ژوند په دې وچ او سپېره ډاک کې
یو رنګین او له عطرو ډک تصور خو ولرم
۱۴۰۰.۱.۱۶
««««««««««««««
د سړې هوا
زړه کنگل ته شوی
غواړي زما په زړه کې
کېږدۍ ووهي
۱۴۰۰.۱.۱۴
««««««««««««««
غم به یې همدا غم وي
چې غم به د هغې کوي
زړه چې د درد اور واخلي
لمبې لمبې ښېرې کوي
۱۴۰۰.۱.۱۴
««««««««««««««
غمونو څه وکړل
نه پوهیږم خندا مې څنګه
د ماشومتوب تاخچه کې
رانه هېره شوه؟
۹۴.۱.۱۳
««««««««««««««
غواړم نېکمرغي مې
د زړه ور
دومره سخت وټکوي
چې و ‌ډار شم
۱۴۰۰.۱.۱۲
««««««««««««««
غواړم ذهن مې
د خاطرو هغو کوڅو ته راسره لاړ شي
چې خلک فکر وکړي خاندم
۱۴۰۰.۱.۱۲
««««««««««««««
یادونه دې د مینۑ وړ دي
نه مۑ پاذابوي
دا ورۑ پوهیږي چې
څنگه د زړه په څړځایونو کې وڅري
۱۴۰۰.۱.۱۱
««««««««««««««
ژوند مې هغه کوچنۍ باغچه او کوټه ده
چې بهار او دوبی یې ته
خزان او ژمی یې یوازیتوب دی
خپله خوښه دې وکړه
که غوښتل دې پاتې شه
چې باغچه د څانگو د پاڼو د شنې نڅا په ننداره کې له ځانه ورکه شي
او د زړه وړه بربنډه کوټه مې
ستا د شتون د گرمۍ روجايي پر سر راکش کړي
که غوښتل دې
بې له کومې وسوسې
باغچه به پاڼې پاڼې پر ځان راتویه شي
او کوټه به سڔه وژاړي
۱۴۰۰.۱.۹
««««««««««««««
نه پوهېږم کمه یا ډېره ده
خو مینه درسره لرم
که پوهېدم کمه مې خوښېږې
مینه به مې نوره درسره زیاتوله
او که ډېره وای
تا به نا اشنا نه راکتل
مینه درسره لرم
خو نه پوهېږم په کومه اندازه
ډېره یا کمه؟
ښه ده چې نه پوهېږم
کمه او ډېره د مینې معیار نه شي کېدای
ځکه د مینې معیار
                 یوازې مینه ده
۱۴۰۰.۱.۷
««««««««««««««
هسـې نه کچه شي عشق په سترګو کې
غواړي زړه مې ډېر خو چا ته نه ګورم
۱۴۰۰.۱.۵
««««««««««««««
چې و دې مومم له ځانه ورکېږم
ډېر مې مه ننگوه
وېرېږم
ورکېدل مې عادت  وگرځي
نه غواړم
په شتون کې دې
ځان په لټون پسې دې وننگوم
او تا
په تا کې هېره کړم
۱۴۰۰.۱.۳
««««««««««««««
شپه راسره ناسته ده
ارږمۍ کوي
خوب چېرته ویده پاتې شوی
۱۴۰۰.۱.۲
««««««««««««
لکه شګـــــې پســـــــې اخـــــلي
په دښــــته کــــــې چـــــــې باد
داسې خوري خواږه خواږه مې
دا زړگی ستـــا هــــر یــــــو یاد
۱۴۰۰.۱.۲
««««««««««««««
مینې!
زړه مه شې
په تا ځوان یم
۱۴۰۰.۱.۱
««««««««««
د شاعرۍ نه
نن ستا ورځ وه
مبارک دې شه
مننه چې شاعر دې کړم
۱۴۰۰.۱.۱

ادامه نوشته

شعرونه: ۱۳۹۹ کال ټوله شاعري

د ۱۳۹۹ کال ټوله شاعري

 


۱۳۹۹
مه وایه چې را به پسرلي کې شم
ته چې راځې تا سره بهار راځـــي
۱۳۹۹.۱۲.۳۰
««««««««««««««««
غواړي په اسانه منځ نه لاړ شمه
غواړي ما له خپلې حافظې پاک کړي
۱۳۹۹.۱۲.۳۰
««««««««««««««««
یوازیتوب کې
لنډه لار هم غمېږي
راځه
خندا ته لاس ورکړو
۱۳۹۹.۱۲.۲۹
««««««««««««««««
ژوند د خپل پایښت لپاره
ښایي زما غوندې
دومره ښکلې پلمه ونه مومي
زه هر سهار
د چا په سترگو کې راویښېږم
۱۳۹۹.۱۲.۲۷
««««««««««««««««
زړه!
پام کوه
مینه دومره
د غوسې نه ده
خلک اوبو ته گوري
پایڅې بډ وهي
۱۳۹۹.۱۲.۲۵
««««««««««««««««
هغې چې ټول ژوند ناکراره غوښتم
که شي خبره چې آرام یمه تر خاورو لاندې
څه به کوي؟
۱۳۹۹.۱۲.۲۴
««««««««««««««««
ټولې لارې مې اجاره کړې دي
ویلي دې وو:
                راځم.
۱۳۹۸.۱۲.۲۶
««««««««««««««««
زړه
له مینې
اوبدل شوی دی
په بازار کې یې
پېرېدونکې
ځکه ښکلې دي
۱۳۹۹.۱۲.۲۴
«««««««««««««««
اوښکې دې  
کنگل مه شه
ږلۍ
غوټۍ رژوي
۱۳۹۶.۱۲.۲۴
«««««««««««««««
هغې چې ټول ژوند ناکراره غوښتم
که شي خبره چې آرام یمه تر خاورو لاندې
څه به کوي؟
۱۳۹۹.۱۲.۲۴
««««««««««««««
راځه!
خوږ یې کړو
تریخ چای
په گډه وڅښو
۱۳۹۹.۱۲.۲۲
««««««««««««««
د لمر او رڼايي خندا دې
منت نه را پرېږدي
ژوند هغه شېبه په مینه څرک را وهي
چۑ سترگې را و غړوې
او پر مخ د پریشانو وېښتو له شا
را وګورې
۱۳۹۹.۱۲.۲۲
««««««««««««««««
کاش
لږ دې
د وخت خوی درلودلای
وخت راته په هغه ځای کې
شېبه نیمه تم شوی و
چې ته مې لیدلې وې
۱۳۹۹.۱۲.۲۲
««««««««««««««
ژوند ريښکې ريښکې ګرېوان
را په غاړه دی
د چا د خندا وېره نه لرم
که چا را وخندل
گمان به وکړم چې خوشاله دي
خلک چې خوشاله وي
خاندي
۱۳۹۹.۱۲.۲۲
««««««««««««««««
ژوند

کاڼي په لاس کې
غضب په سترگو کې
ایستلې کنده په لوی ډاک کې
د هغه کلي بخت دی
چې د ژوند تمه لري
په کاڼو کې د هغې کړکۍ د ښیښو د ماتولو شوق راویښ شوی دی
چې دننه په کوټه کې یو سیوری یې له مخه تېر شوی
هغه سترگې چې په خپله مرغۍ کېدلې
او له کړکۍ سره نږدې الوتلې
وینو نیولې دي
کنده د چا په انتظار کې
چې شېبه پس یې
غضبناکې سترگې له کلي تر ډاکه پورې
سخیدلې رابدرگه کوي
ستړې ښکاري
او د کلي برم غوښتونکي
چې د ژوند خبره کوي
نور کاڼي راټولوي
او سیوری په شنه برقه کې
کندې ته ور سپاري
سیوری په کنده کې چې مرگ ته غېږ پرانستې ناسته
تر شونډو لاندې وایي:
د برم غوښتونکو
ژوند لږ آرام ته پرېږدئ!
ژوند لږ آرام ته پرېږدئ!
۱۳۹۹.۱۲.۱۷
««««««««««««««««
ته غږېږه
غواړم خبرۑ کول زده کړم
۱۳۹۹.۱۲.۱۵
««««««««««««««««
نن پوه شوم
څومره ډېر له ځانه فاصله لرم
او پاڼې پاڼې یم
د تلفون په کرښه یې
راته یې وویل
سبا هغه ورځ ده
چې خورلڼې راته ویلي وو
په ما مئین یې
د هغۑ په لاس
دېرش کاله مخکې راکړی گلاب دې
نن هم په ایښي کتاب کې
هماغه خوشبویي لري
۱۳۹۹.۱۲.۱۵
««««««««««««««««
د لاسونو
هره تڼاکه مې
هغه غریو ده
چې نه ماتېږي
۱۳۹۹.۱۲.۱۵
««««««««««««««««
هغوی هغه چا ته
په مینه ورکولو خوښ دي
چې غوښتل مې مینه ورکړل شي
کاش هغوی تل همداسې
زما د ځورولو فکر وکړي
او هغه چا ته مینه ورکړي
چې زما خوښېږي
او مینه ورکول ور سره ښایي
۱۳۹۹.۱۲.۱۲
««««««««««««««««
د خپل وجود په دېواله باندې تکیه نه یــــــــــــمه
زه هغه څوک یم چې له خپل ځان نه بهر ولاړ یم
۱۳۹۹.۱۱.۷
««««««««««««««««
زه هره ورځ یو څه لیکم
خوه شعر نه وي
یو بل څه وي
شعر تا ته ورته دی
ته هره ورځ نه راځې
حتی
په خوب کې هم
۱۳۹۹.۱۱.۲
««««««««««««««««
زه هره ورځ یو څه لیکم
خوه شعر نه وي
یو بل څه وي
شعر تا ته ورته دی
ته هره ورځ نه راځې
حتی
په خوب کې هم
۱۳۹۹.۱۱.۲
««««««««««««««««
راځه ماشومان شوو
چې سبا ته
د یو بل زړه ماتول
را په یاد نه وي
۱۳۹۹.۱۰.۳۰
««««««««««««««««
غزل
تیارو مینـــــې ته نیولی غېږ کۑ ډار دی
یاره مخ لـږ را ښکاره کړه د خدای پار دی
ستړې ځغاستـه ملامته بــه پرې څه کړم
آس د هیلو زمــــا ډېر په وجود خوار دی
چې له کــــار روزگاره لاس یې رالنډ کړی
بیا زما له هـغــــــــــه کار سره څه کار دی
د ژړا لاس مــــــــۑ نیولی چې هر دم وي
خو د سترگو مـــې له اوښکو سره تار دی
چې یې ســــــــــــر تر داره بیا بیا رسولی
بدر لا هــــــــــــــم د هغې نېشې خمار دی
۱۳۹۹.۱۰.۲۹
««««««««««««««««
ښايي د ژوند
یو تعریف دا هم وي
څوک دې چې خپل سپر گڼي
زړه پر تا یخ کړي
۱۳۹۹.۱۰.۲۹
««««««««««««««««
ور داسې ټکېږي
لکه چې چا خندا راوړې وي
خو زه په کوڅه کې
خورې چوپتیا ته
فکر وړی یم
۱۳۹۹.۱۰.۲۹
««««««««««««««««
د سترګو چې مې خير غواړم
بیګاه يې په خوب کې
له استسقا پوښتلم
۱۳۹۹.۱۰.۲۰
««««««««««««««««
زاړه تصویرونه رالېږي
غواړي شک را واچوي
چې سترګې مې کمزورې شوې
۱۳۹۹.۱۰.۲۹
««««««««««««««««
ته ...
داسې کتاب يې
چې لوستلای دې شم
خو درک کولای دې نه شم
۱۳۹۹.۱۰.۲۹
««««««««««««««««
کاش ژوند
په خالونو ډک
د کوچۍ مخ وای
هر موسم به پسرلی و
۱۳۹۹.۱۰.۲۸
««««««««««««««««
پرون لاړې
سبا هم شته
راځې به
۱۳۹۹.۱۰.۲۷
««««««««««««««««
هره ورځ چې شفق ته
سرې سترگې درېږم
هره شپه پر شونډو دې
خندا انځوروم
۱۳۹۹.۱۰.۲۶
««««««««««««««««
تراوسه مې دوه ځلې
د مینې مزه څکلې
رښتیا وایم
هر ځايي نه یم
ته چې
د ژوند په سترگو کې مې ځلېږې
ښایي په زرم ځل هم ووایم
چې زړه مې خولې ته راغلی
او دې خوند ترخه کړی دی
۱۳۹۹.۱۰.۲۵
««««««««««««««««
نظر چې مې تا
پر جبین ښکل نه کړي
څنګه به کرار مومي
ماشومان په آسانه
له ضده لاس نه اخلي
۱۳۹۹.۱۰.۲۴
««««««««««««««««
چې تللې
اوښکې مې هم درسره بوځه
نه غواړم
د یادونو او خاطرو وبال دې
را په غاړه وي
گلونو ته څوک ترخې اوبه نه ورکوي
۱۳۹۹.۱۰.۱۸
««««««««««««««««
سیندونه په اوبو بختور دي
چې هیلۍ په کې غوپې وهي
له وچو سیندونو
کله هم
هیلۍ نه دي الوتې
۱۳۹۹.۱۰.۱۶
««««««««««««««««
گاونډي
ژوره څاه کیندلې
خو د ثواب لپاره
له جومات نه اوبه راوړي
۱۳۹۹.۱۰.۱۷
««««««««««««««««
چې و نه خاندې
څنگه به وپوهېږم
چې راغلې یې
د نارنجو غوټۍ چې وسپړیږي
عطر یې خورېږي
۱۳۹۹.۱۰.۱۶
««««««««««««««««
د خاطرو
پر پسرلني څنگل یې
سر کېښود
باڹه یې لامده شول
۱۳۹۹.۱۰.۱۷
««««««««««««««««
په تیاره کې
خپل وجود ته راستون شوي
وپوښتل
څراغ ولگوم؟
۱۳۹۹.۱۰.۱۶
««««««««««««««««
مینې به
نیزه وړیو ته
لاسونه لپه کړي وي
وڔي مې
وړي مې
یو دریاب یمه اخیستی
۱۳۹۹.۱۰.۱۶
««««««««««««««««
تا چې
په چغو چغو
په خپل نامه بلم
سکون رابخښي
کاش ټول دا د سکون احساس لرلای
کاش د ټولو ښکلو نوم
سوله وای
۱۳۹۹.۱۰.۱۳
««««««««««««««««
ستا له تلو وروسته
هغه کنډر کلا ته پاتې کېږم
چې کلی پرې بد ښکاريږي
۱۳۹۹.۱۰.۱۲
««««««««««««««««
دا کال هم
په خپله مخه لاړ
خو هغه څه مې چې غوښتل
ومې نه شول لیکلای
ښایي نورو درې سوه پنځه شپېته ورځو کې
یوه شېبه
ستا له سترګو راته وخاندي
۱۳۹۹.۱۰.۱۰
««««««««««««««««
زما ماشوم خیال
په آ للو للو للو
د گلونو په غېږه کې
د خوب یو ستڔی ارمان دی
‎پرېږده د غږ باغ کې دې
‎ورک و اوسم
۱۳۹۹.۱۰.۳
««««««««««««««««
شپه له خپلې ټولې چوپتیا سره
د یوازیتوب په رگ رگ کې بهیږي
څوک نشته
چې پر شونډو لگېدلی مهر مات کړي
او چیغه وکړي چې
سږ هم د یلدا شپه
د تیارو پر درشل پښه ایښې ده
او سترگې
لا هم د انتظار پر لاره ړندې اوړي
۱۳۹۹.۹.۳۰
««««««««««««««««
سیوري ته
رڹا معنی بخښلې
که غاڕه دې
نه وای راکڕې
چا به
مینه نه پېژندله
۱۳۹۹.۱۰.۳
««««««««««««««««
د یلدا شپه کې خوب ته راشه
دا نورې شپـــــې ژر سبا کېږي
۱۳۹۹.۱۰.۱
««««««««««««««««
پلار مې
ډېر بډای و
د زڔه په کرونده کې یې
د مینې زړي کرل
۱۳۹۹.۹.۲۸
««««««««««««««««
لمر دې غواړم
چې څوک درته
مخامخ و نه کتلای شي
۱۳۹۹.۹.۲۶
««««««««««««««««
لاړه
ښايي لا هم
د زړه په هینداره کې مې
د هغې مینه
داسې نه وي انځور کړې
چې خواخوږې يې
خپله کړم
۱۳۹۹.۹.۲۶
««««««««««««««««
په باغ کې
هم مرغی او هم ښکاري
دواړه
د سپېده دم په تمه دي
۱۳۹۹.۹.۲۵
««««««««««««««««
مینه اوبه ده
زه او ته کبان یو
مینه چې نه وای
زه او ته خدای زده چې به وو
په کومه ویاله کې چې اوبه نه وی
کبان هم په کۑ نه وي
۱۳۹۹.۹.۲۰
««««««««««««««««
د هغې نوم سوله ده
چې رایادېږي
د امن احساس کوم
۱۳۹۹.۹.۱۴
««««««««««««««««
حسن دې چې رنګ د سخاوت راوړي
تـلـې مـې پولـۍ شـه پـه واټـونـو کـې
۱۳۹۶.۹.۱۵
««««««««««««««««
د اغزو په سترگه را گوري
خو هغه دې تل
همداسې گل و اوسي
په دې نه خپه کېږم
ځکه یوه رابطه به مو بیا هم په منځ کې وي
گلونه اغزي لري
او د اغزیو بوټي گل کوي
۱۳۹۹.۹.۱۵
««««««««««««««««
ژوند په خپلو خولو کې ډوب دی
هر څوک خپل نغری ننګوي
خو زما د زړه یخ کېږي
زه د چا مینې
د سړې کوټې تنهایي ته
کېنولی یم
۱۳۹۴.۹.۱۴
««««««««««««««««
هغه
سوله نومېږي
چې رایادېږدي
د امن احساس کوم
۱۳۹۹.۹.۱۴
««««««««««««««««
جانانــه تلـــــو ســــــره دې تلــــی دی زما نظــر هم
نظر مې څنگه ځای ته را به شي چې را نه شې ته
۱۳۹۹.۹.۱۲
««««««««««««««««
ښځې د وره تر شا
د انتظار د اندېښنو لمن غوړولې
د سړي حواس
بهر چېرته د چا د سترگو په جام کې ډوب دي
او شپه
چې د سپېده چاود منگولې ور و نه رسېږي
په منډه خپله لمن ورنغاړي
۱۳۹۹.۹.۱۰
««««««««««««««««
منفي خبر
منفي خبرونه ډېر لوستوال لري
په ټولو ورځپاڼو کې
زما د زړه له قوله لیکل شوي:
بېرته نه راګرځې
۱۳۹۳.۹.۹
««««««««««««««««
لوښو ته پتري ورکوم
کله چې پتري شویو لوښو ته گورم
پر خپل زړه مې خوا بدېږي
۹۹.۹.۹
««««««««««««««««
د زړه له تله خوښ یم
چې ته مې د گلونو په یوې گېډۍ خوشاله کړې یې
خو اوس د باغ هغو گلبوټو ته
چې د خپلو پرې شویو څانگو په ویر اخته دي
سترگې نه لرم
۹۹.۹.۹
««««««««««««««««
ستـا یــــــوازې زه یمـــه په سترګو کې
یمـــه، هم دې نـه یمـــــه په سترګو کې
تا ته چې حیرانه دې ښکلا کړمـــــــــه
کاشکې دې رانجـه یمـه په سترګو کې
ودې پوښتــــه چېــرته یم او څنګه يم
اوس دې یاره ښــه يمـه په سترګو کې
اوس مې ایله ځــان ته تمـه کېـږي څه
اوس خو د چـا زړه يمه په سترګو کې
ته يــې په ژړا چـې ماتــــوې ورخــــه
زه هغـــه اوبه یمـــــــــه په سترګو کې
عشق یمه خمار یمه که بــــــــــدر یـم
وایه چـــې دې څه یمه په سترگو کې
۱۳۹۹.۹.۳
««««««««««««««««
پرېږده چې خپل ستړی زړه
د مینې د نیزار په سیوري کې دمه کړم
پریږده چې هر یو رگ یې
خندا دې هسې راته وغږوي
لکه چۑ د خپل غږ پر تار د سٔر لار خپلوي
۱۳۹۹.۸.۳۰
««««««««««««««««
نن راته يادېږې ځان اوزګار کړه لږ
نن به یو څـه ډېـــره راسـره يې ته
ته وگڹې تللې یې او زه ګڼـــــــــــم
وې له ځانه هېـــــره راسره یې ته
۱۳۹۹.۸.۲۸
««««««««««««««««
درسره چې مینه کوم
غوره کړې مې يې
د خلکو چې څه خوښېږي
هغه غواړي
۱۳۹۹.۸.۲۸
««««««««««««««««
هغې خبرې ته چې خندا يې رالورولې
او يوه شېبه يې ژوند ته هڅولې یم
موسک چې نه شم
څه وکړم؟
۱۳۹۹.۸.۲۸
««««««««««««««««
وخانده
ښه ډېر وخانده
نه غواړم خپه ومرم
۱۳۹۹.۸.۲۸
««««««««««««««««
کوڅه خوبولې ده
د کوڅې سترګې د پلمې د ګوتو په څوکو روانې دي
ته وا غواړي
یوازې ستا
د قدمونو په غږ خلاصې شي
فکر کوم کوڅه هسې ځان غلطوي
کوڅه دا نه غواړي
ستا وروستۍ
خداپاماني رایاده کړي
د کوڅې سترګې پوهېږي
ته به په هغه ورځ راځې
چې قدمونه دې
د خپل پردیتوب
احساس ته په ژړا وي
۱۳۹۹.۸.۲۶
««««««««««««««««
وعده دې ورته کمه راتله
پر دېواله مې
کښلې کرښې وړنګولې
۱۳۹۹.۸.۲۶
««««««««««««««««
پر دېوال د کړکۍ په اندازه
د سپوږمۍ رڹایي نښتې
تیاره خپل څادر نغاړي
او وره ته ګوري
خو څوک نه رالټېږي
چې ور پرانیزي
۱۳۹۹.۸.۲۴
««««««««««««««««
غزل
کلی درخــــو ستا د مینـــــې رنگ غواړي
بیا د ادم خــــــــــان د رباب ترنگ غواړي
نن چـــې د سنــــــــدرو مــوډ کې نه یمه
نن هغـه د خپـــل حســـــــن قلنګ غواړي
زړه کــې دې یــــادونـــه تخنـــونه راتـــه
لېچو کې بنڴړي خو یو نیم شرنگ غواړي
مینــه بــې لـه تـــورې مینـې نـه کېــــږي
هـــــره پاچايــي د ځــانه ننگ غــــــواړي
زړه د جانان سپین کتاب د سولــــــې دی
سترگې چې کړي برندې وایې جنگ غواړي
مات چې پرې خمار د لېونتوب کړي خپل
بــدر نه شـــــــراب غواړي نه بنگ غواړي
۱۳۹۹.۸.۲۴\
««««««««««««««««
ته باغ یې
ته ټوله عطر یې
ښايي د مینې د خالق
همداسې مست بې خوده خوښ وم
۱۳۹۹.۸.۲۲
««««««««««««««««
اوس مو کلي شړ دي اوس خو لو د غنم نه کېږي
اوس د جنگ بلا رالگېدلې په سرونو ده
۱۳۹۹.۸.۱۷
««««««««««««««««
څوک د جانان حتی د نرمې غوسې تاب نه لري
خو خلک وايي چې بې زوره زنده ګی نه کېږي
۱۳۹۹.۸.۱۵
««««««««««««««««
ویل دې
غوټۍ یو
راځه
و به غوړېږو
طبیعت
پر غوړېدلې ټنډه
ښه ښکاري
۱۳۹۹.۸.۱۲
««««««««««««««««
ستا چـې د چوپتیا پر سینــې وېښه مـې غوغا کړمه
هره شپه دا غـــواړم له خـوبـونـو دې را غلا کړمه
څه يې کــــوې څنګه چې جوړېږم د زړه درد سره
دا کیسه اوږده ده څه ځــه دا بـــه درتـه بیــا کـړمه
۱۳۹۹.۸.۱۲
««««««««««««««««
تنهایي پرې نه شم لورولی
شپه مې خوب ته
ستا د سترگو په کیسو رڼه کړه
۱۳۹۹.۸.۸
««««««««««««««««
مینه
هغه مې هم خوښېږي
دومره چې
تر تا هم
ورسره ډېره مینه لرم
مه وېرېږه!
ته هم
ورسره مینه لرې
او د هغه لپاره دې
ژوند کول زغملي دي
ای!
درسره مینه لرم
پر تا میئنېدلو
پر خپل ځان میئن کړی یم
۱۳۹۴.۸.۷
««««««««««««««««
هیلې مې
د هغې ماشومې په څېر دي
چې په خپل کور کې
د لگیدلي اور د لوگي له وېرې
چې ساه ور بنده نه کړي
د پردي د کور لار خپلوي
خو په دې نپوهېږي
چې د پېچومو په تیارو کې
راوتلې شیشکې به
تیندک ورکوي
او د هغې به
کله سر
په تیږو لگي
کله ملا
په تیږو لگي
او د پردي کور ته
له رسېدو نه مخکې
له لاسو پښو پاتېږي
اووه کلنۍ کې به
خاپوړې کوي
۱۳۹۹.۸.۷
««««««««««««««««
بنگړيو ته دې ووایه
له خندا سره دې سیالي نه کوي
شرنگېدلې موسیقي بېله وي
۱۳۹۹.۸.۷
««««««««««««««««
خیالونه دې وچ ویلني دي
مروړمه يې ځکه
چې خلک خوشبویه شاعري خوښوي
۱۳۹۹.۸.۵
««««««««««««««««
خوا مې د زړه خالي ګلدان شنه کړې
نن دې پر شوڼدو څـو مچکـــــې کرم
۹۹.۸.۵
««««««««««««««««
کاش چې تبه
توبه وای
ماتېده خو به
۹۴.۸.۱

««««««««««««««««
مــه وېـرېږه زړه چــــــا ته څه نه وایم
تا غــونــــئدې یــــم خپله گناه نه وایم
مرگ راپسې سترگو کې یې گرځي تل
چــــا ته زنده گي چا ته چې زړه وایم
۱۳۹۹.۸.۱
««««««««««««««««
د مور دعا
د مينې غم پسې په تنګ يمه ډېر
خو مې د مور دعا نه ځار شم
په کې ډېر زور دی
هره شېبه
همدا چې لپه کړي لاسونه
وايي:
((خدايه!
زوی کی مې
له هر یو غم وساتې.))
1393,7,29/30
««««««««««««««««
غزل
چې ګـــډ په ويــر او په ماتم خلک دي
ګرم مـــې د خپل کلي او چم خلک دي
ورســـــــــــــــــره ډډه چې زما لګېږي
لېــونـي نــورو کـې لــږ سـم خلک دي
ډېـر دي چـې نـوم د مینـــې ډېــر اخلي
هغـــــــــه چې مینه کوي کـم خلک دي
زما تر څنګ ولاړ چـــــــې مــا وژني
زما د ویاړ زمـــــــــا د بـرم خلک دي
مینه له خلکـــو څخـــه غوښته چې چا
وايي په میـنه کــــې یې ګرم خلک دي
د ډېـــــــــرو ښکلو بدره ډېـر خوښېږم
د خوارو هـــم یو نیم د زغـم خلک دي
١٣٩٧.١٢.٢
««««««««««««««««
خلک پـه سلو نجـونـو زړه وتړي
ما پـر یـوې سل ځلې زړه بایللی
لیوني وڅیره گرېوان ویې ویل
میئن چې څه بایللي زړه بایللی
۱۳۹۹.۷.۲۵
««««««««««««««««
باڼه باڼه یــو ځــلې خــوب تــه راشه
غواړم پر خپل زړگي ستا ياد وکښمه
د خاموشـۍ تنـده مـې سـر ته خېژي
غـواړم یـــوه پيـالـه فـــریـاد وکـښمـه
۹۹.۷.۲۷
««««««««««««««««
انځورګر
‎د توت له هغه ښاخه
‎چې ټوله ورځ
‎د باد شپېلۍ ته څڼې څڼې غورځي
‎یوه مرغۍ خپله مښوکه کې
‎یوه دانه د توت نېولې
‎الوتلو کې ده
«««
‎یوه مرغۍ
‎لغړ وجود د توت د ونې
‎چې ليدلای نه شي
‎خپلو بچیو سره
‎په یوه ښاخ ناسته ده
‎او له دې وېرې نه چې
‎خوب را درنې د ونې سترګې نه کړي
‎د پاڼو شور ته ورته
‎يوه سندره بولي
««««
‎هلته د توت
‎د ونې ښاخ نه
‎لکه د پړي په څېر
‎ یو نری تور شی
تاو راتاو ښکارېږي
‎او په سینه کښېږي
‎لاندې يو څوک لینده په لاس
‎تر وچو شونډو لاندې
‎وايي داسې:
‎دا مرغۍ وبه ولم
‎سپورې ډوډۍ نه والله
‎زړګی مې خوی ختلی.
«««
‎او زه
راغلی چې وم
چې خپله تنده پر طبیعت ماته کړم
نه اوس رنګونو
نه مویک
او نه د پاڼې مخ ته
کتلای شم
۹۶.۸.۴
««««««««««««««««
لاړم
زوړ شوم
خو ته کولای شې
زړه مې
تېر باسې
۹۵.۷.۲۶
««««««««««««««««
دام کې مې د مينې که زړه بند نه وای
درد سره رشته به مې د خـوند نه وای
١٣٩٧.١١.١
««««««««««««««««
نوم دې شات دي
کله کله يې
چې په چيغو اخلم
خلک په کوڅه کې خوله راترخوي
۱۳۹۹.۷.۲۴
««««««««««««««««
ته نه یې
په ترخو یې ور اړولی یم
راشه!
سترګې مې
په بل چا نه خوږېږي
١٣٩٩.٧.٢٣
««««««««««««««««
زه خو خپه یم
تا هم لیکلې چې خپه يې
یوازې زموږ کټ دی
چې درد يې نه دی رامعلوم
۱۳۹۹.۷.۲
««««««««««««««««
مخ پټوي رانه کوڅه کې خو چې وایم خیر دی
مخ ته چــې دا نیسي پلو هغه کې هم ښکلا وي
۱۳۹۹.۷.۲۱
««««««««««««««««
هره ورځ پر ګلونو ګرځم
ویلې دې وو
که نه ومه
په هغو څيزونو کې مې ولټوه
چې زما خوښېدل
۱۳۹۷.۷.۱۶
««««««««««««««««
د زړه تنګۍ له هجوم نه مې تېښته
تر همدې ځایه وي
ټول حواس مې لکه د کوڅې په منځ کې
هېر کړي وي
١٣٩٩.٧.١٦
««««««««««««««««
مه وايه چې څوک مې نشته
او یوازې یم
ته يې
چې دا نور هر څه شته
حتی بې کسي
او یوازیتوب
په دې غره و اوسه
چې بې کسي او یوازېتوب
ستا پوروړي دي
دواړو ستا په شتون کې شناخت خپل کړی
که ته نه وې
یوازېتوب او بې کسي به چا څه پېژندل
حتی په خپله بې کسي او یوازېتوب
۱۳۹۹.۷.۱۵
««««««««««««««««
ژر مې و نه پېژانده
ته چې تلې
بدر دومره ستڔی نه و
۱۳۹۹.۷.۱۴
««««««««««««««««
بسنه کوي
چې یوازې زه درسره مینه لرم
که ته هم دا رشته وپالې
وېرېږم
ځان راڅخه ورک شي
۱۳۹۹.۷.۱۴
««««««««««««««««
(( مکالمه))
ته تللې يې
پټه تللې يې
کاش خبر کړی دې وای
غوښتل مې د تګ پر وخت دې
د اوبو په ځای
د شرابو خمونه درپسې وشيندم
پوهېږې ولې؟
نه، ته نه پوهېږې
زه يې درته وایم
تر هغه چې ته بېرته راځې
دا ټول به زه وڅښم
او ته به
د یو مست هدیره
چې هیڅ نه به وي
ولټوې.
څه!؟
(( ته به په پردیسۍ کې
ټولې میکدې رانذرانه کړې
او د شرابو یو څاڅکی به هم پرینږدې
ټول به پر تږې ځمکې وڅښې
چې نړۍ مسته شي
او ژوند وکړي
او ما په خپل ژوند کې
ژوندی وساتی))۱
۱۳۹۹.۷.۱۴
««««««««««««««««
((هویت))
مینه يو احساس دی
هویت يې
ته يې
که ته نه وې
دې احساس به
هیڅکله
هویت نه مونده
۱۳۹۹.۷.۱۴
««««««««««««««««
خوب مې
د شوګير په کرونده کې کرلی
سږ به د مينې فصل
سرې سترګې وي
۱۳۹۳.۷.۱۲
««««««««««««««««
چې هم مې زړه او هم هغـه غوره کړم
خـود بـه لـه ځـانـه فـاصـــله غوره کړم
۱۳۹۹.۷.۱۱
««««««««««««««««
چیغه مې پوښتې؟
د خاموشيو په جامه کې مې نغښتې
خپله یې هم نه اورم
۱۳۹۹.۷.۱۱
««««««««««««««««
لا مې چې ستا د سترگو الفبې
پوره نه ده زده کڔې
تا به ټوله څنگه ولولم
چې د گور په غاړه ولاړ یم
ستا لوستل
څو ژوندونونه غواړي
۱۳۹۹.۷.۱۱
««««««««««««««««
کلـــه کلـــه ځـــــــــــان نه رابېلېږه لږ
کلـــــه کلـــــــــــــــه ژر ژر رایادېږه لږ
ډک زړه پاتېدل عشقه ښه نه وي ډېر
اوښکه چـې د سترګو شوې ورېږه لږ
۱۳۹۹.۷.۱۰
««««««««««««««««
ټپ یې زغمل د قاتل زړه خپلول
لکه کېنوي خزان کې څوک نیالگي
۱۳۹۹.۷.۸
««««««««««««««««
و دې ویل
چې زده دې شي
کتاب ته مه ګوره
ويې لوله
خو زه دا څنګه ومنم
ما خو مینه
تا ته په کتلو
زده کړې
۱۳۹۹.۷.۸
««««««««««««««««
بیت
مینه قرار که ورکوي قرار له زړونو هــم وړي
اوبه شېلو کې دي هغه په سمندر کې چې دي
۱۳۹۹.۷.۹
««««««««««««««««
مالگه ده
چې نه وي
د ژوند مزه مې نه وي
««««««««««««««««
هغوی چې خوند د انتها په سترگه ډېر گوري
هغوی پوهېږي نه چې کوم ځای کې د ژوند ولاړ دي
««««««««««««««««
د یو خوندور فارسي شعر ژباړه، چې څرې به وي؟
پښتو شوی
قتل ته مې ستا سترګــې همدستې سره کېناستې
پورته شوه فتنه چــــې دا بدمستې سره کېناستې
هــره یـــوه وروځه دې وژل کوي، بسنه کړي
څه کړم، کمان دارې چې پيوستې سره کېناستې
۱۳۹۹.۷.۶
فارسي شعر
داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به هم
هر یک ابروی تو کافیست پی کشتن من
چه کنم با دو کمان دار که پیوست به هم
***
««««««««««««««««
باغ ډېره مېوه نه ده کړې
سږ باغوان ته د بنجخو سودا
په پسرلي کې ور لوېدلې
۱۳۹۹.۷.۶
««««««««««««««««
ګناه مې همدا ده
له خپل قاتل نه
مینه غواړم
۱۳۹۹.۷.۵
««««««««««««««««
"خیال"
ته د هوا مرغۍ یې
خو ما نیولې يې
تر هوا لږ د بره وګوره
۱۳۹۹.۷.۵
««««««««««««««««
زما پر کور چې یې دی اور بل کړی
راته همدا د جنګ خبره کوي
ما وېروي ورسره غاړه یوسم
۱۳۹۹.۷.۶
««««««««««««««««
مینه
چې مینه مو زیاته شي
زه مې د خپل زڔه
د اور سیوري ته
نه دمه کېږم
ته دې هم
د غرور پر هغه ښویه
کنګله لار
پل مه ږده
خلک هر کال د هغو ګلونو څانګې
چې غواڔي
لا نور په موج کې راشي
غوڅوي
۱۳۹۹.۷.۵
««««««««««««««««
اننګي دې مڼې دي
صبر کوم
چې پخې شي
۱۳۹۹.۷.۴
««««««««««««««««
د بخښنې هیله
تصویر ته دې ولاړ یم
د کتو حالت دې
زڔه ته مې درد راکوې
هغه شېبه به څومره
په یو بل کې
د ورکېدا هیلې ته
کمه راغلې یې
و مې بحښه
چې هغه شېبه مې
داسې
لکه اوس
حس کړې نه وې
۱۳۹۹.۷.۳
««««««««««««««««
ماتومه یې
هینداره مې ڀه خیال کې
تا نه را ښیي
۱۳۹۹.۷.۳
««««««««««««««««
باران ښه دی چې و ووري
خو نه مې خوښېږي
چې تا لمده کړي
۱۳۹۹.۷.۱
««««««««««««««««
غزل
عشقه نه وم ځنګېدلــــی ستــــــا پـه ټال کې
چې ژوند ونغښتم د خپــــــلو سانـدو تال کې
کله کله چـــــــــــــې یم غلــــــــی نه غږېږم
کله کله غږوي مــــــې یو څـوک خــیال کې
د نظر مې د مارغه نظر خـــــــــــو تېـز دی
غواړم ونښلي دا ستـا د حســــــــن جـال کې
د بنګړیو غوندې لېچو کې مــې مات کــړي
راته وخاندي چې نه ومـــــــــه په حــال کې
بدره شعــــر لیکلای نه شــــــم څــه به وایم
چې د خال یاري څوک څنګه پالي خیال کې
۱۳۹۹.۷.۱
««««««««««««««««
غزل
زمـــــــا باور په هغه چا راځي
چې هره ورځ وايي، سبا راځي
کانـه دې تلـو کــې د موسېدو ده
چې غـواړم وژاړم خنــدا راځي
ما ته ده لمره ما ته سپوږمۍ ده
هغه چـې راشــي خو رڼـا راځي
چې ته خپه يې زه به خپـــــه یم
چې زه خپه يم؟ دا سودا راځي
د بدر زړه هغه غریب ډاک دی
چې نه سایه نـه پرې هوا راځي
۱۳۹۹.۶.۳۱
««««««««««««««««
داسې پوښتنې کوې
چې نه غواړم ځواب يې در کړم
خو ځواب مې درکړی وي
۱۳۹۹.۶.۳۰
««««««««««««««««
غزل
عقبا دې خیـر که اور ورینــــــه لــــرم
خــــو تا دې عشــقه ګلــــــــورینه لرم
وږې لېـــوه د وخـت راګــوري داســې
زړه کې با کومــــــه څاڅکې وینه لرم
ځان ته مجنون او هم فرهاد ښکارمه
زه مــې لیــلا او هــم شیـــــرینه لــرم
یــوه لــه مینــې یــوه له اوره جــوړه
هم نـازنینــــه هــــــــم نیازبینــه لــرم
ویل یــې څومره چـې پر ما میین یې
درســـــره بدره هومـــــره مینـه لـــرم
١٣٩٩.٦.٢٧
««««««««««««««««
ګپ
کله کله ويې سکونډم په نه خبره هسې چې
غواړمه یارانو سره ګپ ته لاره جوړه کړم
۱۳۹۹.۶.۲۷
««««««««««««««««
څه یې په وس نه کېږي لاس چې د ژړا نیسي
عشقه ډېر یې مه چېړه خوار په زړه ځورېږي ډېر
تېره کـــې خانــــي د زړه ښـــه جـــوړه د بدر وه
اوس چې غریب ګورمه زړه مې پرې خوږیږي ډېر
١٣٩٩.٦.٢٦

««««««««««««««««
غزل
نوې پلمــــــــــــــــــــــــې راجـوړوي جانانه
دا خلک ما پـه تنګـــــــــــــــــــــــوي جانانه
زه چې دا غواړم ايــــــــــرې څنګه ښکارم
اور دې پر ما رابلــــــــــــــــــــــــوي جانانه
پر هغـــــــــــه سر خو سر د دار اوچت دی
تر داره سر چـــــــــــــــــــې رسوي جانانه
داسې خبــــــــــــــــــــــره به پـه مينه کوم
غماز چې ځـــــــــــــان پرې ځوروي جانانه
داسې هوښیارو کـې مـې زړه غواړي ژوند
چې لېــــــــــــــــــــونی مـــې یادوي جانانه
بدر ساده دی دام کــــــــــــــــــې کښینوزي
دوی په زړه سپیـــــــــن زړه توروي جانانه
۱۳۹۹.۶.۲۴
««««««««««««««««
فاصلې
لرې والی نه شم زغملای
خو په دې هم نه يم خپه
چې سره لرې يو
ځکه تا ته خپل زړه
او ما ته خپل زړه معلوم دی
چې زړونه مو سره پالي
فاصلې معنی نه لري
۱۳۹۹.۶.۲۴
««««««««««««««««
غزل
زه هم پوهېږم جانان هم پوهېږي
یوازې زړه مې دی چې نه پوهېږي
عشقه چې و دې کړم خبره که نه
کاته یې وايي په هر څه پوهېږي
پر لاره پل ږدي د خندا پر پلونو
هغه جنۍ مې اوس په زړه پوهېږي
چې کوي مینه وایي څه به و شي
په دې خبره که څوک و پوهېږي
ځان ته غم مه جوړوه بدره اشنا
دا لېوني، دا لوی واړه، پوهېږي
١٣٩٩.٦.٢٣
««««««««««««««««
کله چې څه نه لیکم
په خپله ناراضه اوسم
کله چې څه و لیکم
نو ستا ټنډه راته غوټه وي
و وایه څه ولیکم
چې ته راضي یې
خیر دی
زه ناراضه ښه بم
١٣٩٩.٦.٢٢
««««««««««««««««
هر مازیګر هوا د مینې راځي
ګودر زموږ کلا ته ډېر نږدې دی
ته او خدای دې چې يې نه پېژنې؟
بدر خو وې چې تا ته ډېر نږدې دی
١٣٩٩.٦.٢٢
««««««««««««««««
دېوالونه مه را ښايه
غرني
پر مورګو هم ور اوړي
١٣٩٩.٦.٢١
««««««««««««««««
برید معلوم دی
د مینې هوا
تر هغه ځایه ده
ْ١٣٩٩.٦.٢١
««««««««««««««««
غزل
راته ووايي چې ځـــــــــه خو چې روان شم
اوښکې اوښکې یې په سترګو کې باران شم
لېونتوبه ستا همــــــــــــــــــــدا یوه کیسه ده
په کوڅه کې چـې ریښې ریښې ګریوان شم
په اسانه دې زړګــــــــــی چــــــــې رانه وړی
راته ووایــه چــــــــــې څنګه په تا ګران شم
چې خیالـــــــــونه دې لامده لامده لامده وي
د مچکو به پــــــــــــر شــونډو دې باران شم
عشقه ټول حیرت حیرت یې دا منـــــم خو
یو څه نور هـم حیـراني شه چې حیران شم
بدره نن خپلــې خبــــــــــــــــرې داسې نغاړم
چې هغه مې شـي جانان او زه یې ځان شم
١٣٩٩.٦.٢١
««««««««««««««««
لار د زړونو خدای مه کړه چې شاړه شي
عشق پر دغه لاره تلوســـــــــــــه کې ځي
بیا یې درته نه در اورومــــــــــــــــــه چې
خوند د کیســـــې وايي بیا کیسه کې ځي
مینه زیاتوو خـــــــــــــــــــــو مینه نه کوو
هسې رانـــــــه وخت په تله راتله کې ځي
مینه یو دریاب دی ډوبېـــــــــــــــــــده لري
راشي ځينــــــــې غرق يې تماشه کې ځي
ځينـې خلک خپله غــــواړي غرق دې شي
ځينـــــــې دي له ويــــرې په جاله کې ځي
یو ســــــــــــــــــړی به ډېر کلونه درد ګالي
یو سړی به ګـورې چې سجــــــده کې ځي
بدر د ســــــــــــلا بــــــــلا ســــــــړی نه دی
تګ ته يې چې زړه وي توره شپه کې ځي
۱۳۹۹.۱۱.۲۰
««««««««««««««««
د ژوند په تیارو کې مې
له هر یو ګامه سره
د شپې د پای سندره بلله
لکه پر خپل سیوري مې
چې پښه ایښې وي
سیوری مې هره ورځ پر لاره
اوس په سینه څښېږي
۱۳۹۹.۶.۲۰
««««««««««««««««
غزل
ما ته کړه راټيټې د دنیا سترګې
وخانده چې ښکلې دې شي لا سترګې
ډک له کیفه جام د چا د سترګو و
ځان کې کړلې غرقې یې زما سترګې
ډېرې په ښایست کې به کافرې وي
نه دي مسلمانې د ګناه سترګې
ټوله دنیا ما نه پټه ګرځي خو
زه چې ترې ډارېږمه دي ستا سترګې
بدره خدای که زه میین پیدا کړمه
ښکلې پر هغه یې کړې روا سترګې
١٣٩٩.٦.١٩
««««««««««««««««
که دېوالونو درزونه نه لرلای
ته به مې نه شوې خپلولای
مور دې قسم کړی و
***
ورشه ورته ووایه:
ادکۍ خپله ېور
په کوډو مه رانیسه
د دېواله په درز کې
تعویذ بل چا ایښی
١٣٩٩.٦.١٨
««««««««««««««««
د خندا د غږ ازانګه
مینه وژل نه کوي
یو څوک ورته ومري
لکه خندا دې چې ژوند بخښي
خو د غږ ازانګه یې مرګ کوي
١٣٩٩.٦.١٨
««««««««««««««««
چې کرم هره شېبه په کې مچکې
ستا د شونډو د خندا فصل وي ښکلی
۱۳۹۹.۱۱.۱۶
««««««««««««««««
همدا شيبه ترې راغلم
خو لکه چې مې هیڅ لیدلې نه وي
کاش هغه انځور وای او هره شېبه مې لیده
١٣٩٩.٦.١٦
««««««««««««««««
هغه ورځ یادوم
هغه ورځ چې د یو بل خبرې مو وانه ورېدې
پوهېږم ته هم وېرېدلې وې
ځکه هغه زموږ د ژوند یوه وېروونکې ورځ وه
دومره وېروونکې
جې زموږ د نن یوازیتوب هغومره وېروونکی نه دی
۱۳۹۹.۶.۱۶
««««««««««««««««
نه غواړم بدرنګه ښکاره شې
هدېرې ته چې راځې
په سترګو کې دې
د خندا ګلونه راوړه
١٣٩٧.٦.١٥
««««««««««««««««
د خاطرو
په مړو ایرو کې مې
لږ ولټوه
ځنکدن مې
ستا د غوسې د اور
په سیوري کې و
... ښایي ورک نه اوسم
۱۳۹۹.۶.۱۳
««««««««««««««««
زه به دا درد چېرته وړم
چې تا غوندې
څوک په ما مئینه نه وي
۱۳۹۷.۶.۱۴
««««««««««««««««
ویې ويل:
چې ((مينې)) ته ((جمله)) جوړه کړه
ورته مې وویلې
چې جمله نه جوړوم
زه خپلې مينې سره ژوند جوړوم
۱۳۹۷.۶.۱۳
««««««««««««««««
بدر یې بللم چې پر ښکلو یې ګران کړی وم
زړه هره شېبه راته د درد په نامه غږ کوي
۱۳۹۹.۱۱.۱۶
««««««««««««««««
در ګورم
چې و مې وژنې
ځکه ته مې
خپله قاتله غوره کړې يې
۱۳۹۹.۶.۱۲
««««««««««««««««
بیا
رانغلې
درته غوسه یم
جنګ درسره نه کوم
خو جنګ درسره خوند کوي
۱۳۹۹.۶.۱۱
««««««««««««««««
مرگ
ژوند ته مې لیک پرېښود:
تر همدې ځایه بلد وم
وړاندې نه ځم.
١٣٩٩.٦.١٠
««««««««««««««««
ګرځنده مړي

خوبونه مې هغه ګرځنده مړي دي
چې د شپې له ګورستانه سر را وباسي
چا ته یې نه شم ویلای
بېګاه مې خوب ولیده
چې شنې بهاندې ویالې ته
خپل خوبونه وایم
و وېرېدم
ویاله کې ساه وچه شوه
زه اوس حیران یم
چې د دې ګرځنده مړیو کیسه چا ته وکړم
زه اوس په خپله
له خوبونو
او چا ته د خپلو خوبونو له کیسې وېرېږم
زه به د خپلو خوبونو
د ښه تعبیر د هیلو هدیره کې سر ږدم
زما خوبونه ګرځنده مړي دي
١٣٩٩.٦.٩
««««««««««««««««
مینې
تا له تا نه
او زه یې له خپله ځانه لرې کړي یم
مینه
د یوازیتوب شعر دی
یوازیتوب باید
ته او زه له خپل ځان سره ولولو
١٣٩٩.٦.٩
««««««««««««««««
بیا رانغله
وایي
څوک چې د چا
نه خوښېږي
نه یې ځوروي
۱۳۹۹.۶.۱۰
««««««««««««««««
کور مې غریبۍ نه د سیند غاړه کې جوړ دی
پرخه چې هـــــم وینم وېره د سیلاب راځي                
١٣٩٩.٦.٧
««««««««««««««««
غزل
دا لوښی که مات شو د پینې نه دی
زړه د مینې ځای دی د کینې نه دی
هر یو درد او غم ته چې سپر به و
پاتې هغه زور مې د سینې نه دی
یو که په کې ښکلی بل بدرنګ ښکارې
دې کې خو قصور د آیینې نه دی
نه مني چې شته دي مټکور زړونه
زړه د هغه شوی لا نینې نه دی
بدره چې هېر شوی مې کوم بام کې زړه
ښه دی ضرورت یې د زینې نه دی
١٣٩٩.٦.٦
««««««««««««««««
چې تل بې خوده دې یم
همدا مې برخه ده له عشقه ګرانې
 کله چې ځې هم نه یم
کله چې بېرته ته راځې هم نه یم
١٣٩٩.٦.٣
««««««««««««««««
څوک د سر دښمن خو هم دومره پسې نه اخلي
څومره یاره تا چـــــــــې په ما پسې اخیستې ده
ستا له ګریوانه به هــــــم سر بې خودي وباسي
داسې لېونــــــــــــــــۍ بدره تا پسې اخیستې ده
۱۳۹۹.۶.۳
««««««««««««««««
نظر کې مه راخوږه کېږه ډېره
هسې نه بیا دې د نظره نه کړم
۱۳۹۹.۶.۶
««««««««««««««««
چې وایم
د خبرو دې مه مې پوښته
کله چې راسره غږېږې
یوازې د شونډو ښکلا دې
ځان را اوروي
۱۳۹۹.۶.۵
««««««««««««««««
که مینه سیند نه وای
څوک به په ځان کې
نه لاهو کېده
۱۳۹۹.۶.۵
««««««««««««««««
د نظر څادر ته دې
څنډ ورکړه
په ګردجنه هینداره کې
څېره سمه نه ښکاري
۱۳۹۹.۶.۵
««««««««««««««««
خندا دې سره زر ده
ارزښتمن شیان کم وي
بیوزلی یم
خیر دی
راته ډېر وخانده
۱۳۹۹.۶.۳
««««««««««««««««
که خپه هم يې
راسره و اوسه
نه غواړم
مینې ته کمزوري ښکاره شو
۱۳۹۹.۵.۲۷
««««««««««««««««
په یاد مې دي
د غوسې جامې دې اغوستې وې
باید وېرېدلی وم
خو  ونه ډار شوم
ځکه چې زړه مې
په هغه شېبه کې
همدغسې
ښکلې غوښتې
۱۳۹۹.۵.۲۷
««««««««««««««««
خپل شعرونه چې ډېر لولم
کلمې خد و خال راته ښکاري
وېرېږم کومه یو مې یې
پر خپل ځای نه وي راوړې
او ستا انځور نیمګړی ښکاره نه شي
۱۳۹۹.۵.۲۶
««««««««««««««««
له هر څه چې غواړم وتښتم
راسره مخامخ کېږي
کاش هغه هر څه ته وې
۱۳۹۹.۵.۲۶
««««««««««««««««
فاصلې بدې دي
خو کله چې ته نه يې
لا راته ګرانېږې
۱۳۹۹.۵.۲۶
««««««««««««««««
ژوند درته نه وايم
ژوند تیریږي
نه تمېږي
۱۳۹۹.۵.۲۶
««««««««««««««««
باد، کاڼي او شاړه
باد د کاڼو رغړولو نه خوند اخلي
باد نن د کاڼو په په پښو
زموږ کوڅې نه تېر شو
هغې کوڅې نه
چې له کلو راهیسې
په خپله شاړه کې
ساه اخلي
باد نن د کاڼو په پښو زموږ کوڅې ته راغی
او د کوڅې د ذهن آیینه ماته شوه
اوس په دې شاړه کې
د ستنې سر قدرې هم
د پښې اېښودلو ځای نشته
هره ټوټه د ماتې شوې آیینې
د خاطرو او د یادو په نامه
د مخلوقاتو یو انځور دی
په دې کوڅه کې
په دغه شاړه کې اوس
د ستنې سر قدرې هم
د پښې اېښودلو ځای نشته
١٣٩٩.٥.٢٤
««««««««««««««««
زړه مې الوتل غواړي
خو د سینې د قفس
ماتول يې
نه زده
کاش چې ته مې زړه وای.

١٣٩٩.٥.٢٤
««««««««««««««««
ټپ مې د شپیلۍ غږ و په کلي کې
غره ته راغلم جوړه مې جونګړه کړه
مخامخ په لار کې ورته ودرېدم
وېره مې د مینې مخ ته خړه کړه
زړه راته دا ووایه وې تنګ په ما؟
هر وخت به دې جوړه یوه شخړه کړه
۱۳۹۹.۵.۱۹
««««««««««««««««
که حسن ایینې ته رانجه ورکړي نه وای
په راز کې به د چا د حسن راز پاتې نه و
۱۳۹۹.۵.۱۷
««««««««««««««««
تر هغې پورې چې ته راشې
سترګې نه خلاصوم
ډارېږم
خلک وايي
دنیا ډېره ښکلې ده
د سړي زړه تښنوي
۱۳۹۹.۵.۱۳
««««««««««««««««
لاره له هغې خوشبو ډکه ده
چې زما بې خودۍ ته لاس ورکوي
ما و نه لیده
خو پوهېږم چې نن
 پر دې لاره هغه تېره شوې
١٣٩٩.٥.١٢
««««««««««««««««
طبیعت ته د راتلو په هرکلي کې دې
ونې په پښو ودرېدې
...لا هم نه یې راغلې
١٣٩٩.٥.١٢
««««««««««««««««
زه چې راځم ځان سره جل هم راولم کوڅې ته
خـــــو په کوڅه کې مې اوبه اوبه لیدلې وې ته
١٣٩٩.٥.٦
««««««««««««««««
بیګاه مې خپل خوب
په خوب کې لیدلی
کوم خوب چې ما لیدلی
بې خوبه کړی مې دی
سترګې مې پټې کړلې
پوره یوه دنیا مې منډه وکړه
زما او ستا دنیا کې
چې بس یوازې
یوه هواره دښته ده
خوب مې ډېر ستړی دی
ما مې خپل خوب بې خوبه کړی دی
اوس مې د هغو شپو ماتم نیولی
چې هیڅ د خوب اثر به
په خوب کې ونه وینم
زما دا ستړی خوب به
ډېرې شپې ويده پاتې وي
۱۳۹۹.۵.۶
««««««««««««««««
د ستړيا پر پښو درد و
سم له ما سره
لږ ناوخته راورسېده
۱۳۹۹.۵.۶
««««««««««««««««
د اوښکو لیک
سپینې پاڼې غم راجوړ کړ
چا وې
چې د اوښکو په رنګ دې ورته لیک ولیکم
وايي بله اندېښنه راسره نشته
وایي لویه سودا زړه کې مې
اوس ستا بیسوادي ده
««««««««««««««««
مات غږ
زموږ د کلي د سیند غږ
وچ دی
زموږ د باغ د هغو وچو پاڼو
د ماتېدلو د کړس له غږه ځنې
هم وچ دی
لکه چې یو عمر تندې وهلې وي
ډېره موده کېږي چې دلته له دغه غږ نه
هیلیو لار بدله کړې
دلته تالو او نه وزر لمدېږي
زموږ د کلي د سیند غږ
وچ دی
زموږ د کلي د سیند غږ دومره وچ دی
چې نه به د باران
او نه به هم
د سیلاب اوبه په کې راتمې شي
په دې وېرېږمه اوس
چې نور
داسې لامده غږونه
له تندې وچ
او په کړس مات نه شي
١٣٩٩.٥.٥
««««««««««««««««
د ښکاري خوب
د ونو په ښاخونو کې ګرځي
او د پنحرې خوله
د مرغۍ الوتلو ته خلاصه پاتې
۱۳۹۹.۵.۳
««««««««««««««««
سراب د لمر په لاس
کښل شوی دورنمایه انځور دی
تنده
چې تل غواړي
له نږدې ور وګوري
جل وهلې
١٣٩٩.٥.٣
««««««««««««««««
مینه چې راشنه د ژوند پر شاړه ده
نن راته جانان راکـــــــــړې غاړه ده
۱۳۹۹.۵.۱
««««««««««««««««
د ژوند د ترخو په بدله کې
چې درسره غاړې وځم
د مرګ پر ګرېوانه
يوه تڼۍ هم نه پرېږدم
۱۳۹۹.۵.۲
««««««««««««««««
دا ډېرو ښکلو ته چې زړه خوري بدر
دا خــــو دا ټولې ښکلې تا غوندې دي
۱۳۹۹.۵.۱
««««««««««««««««
خوبونه، ويښتیا او لټون
خوبونه مې هره شپه
تا تر ګوتو نیسي
او تر هغه ځايه
چې زړه مې غواړي
درسره وړي مې
مه مې پوښته
په خپله يې وايم
وخت د نري شمال
یوه څپه وي
خو ويښتیا مې
هره ورځ
ستا د لټون په کوڅو کې
ورکه وي
هغه کوڅې چې
په خپله له ځانه ورکې دي
کېدای شي ووايې چې
تا چېرته ولټوم؟
دا وخت
د دوزخ یوه شېبه وی
نوره رالنډه يې کړه
ایرې به پاتې یم
که پو يې کړې
بیا به نه یمه هیڅ
لا خو ستا په لټون کې ورک یم
ځان به‎ څنګه لټوم؟
۹۹.۵.۱
««««««««««««««««
د مينې د دېواله
راښوييدلي سیوري ته مې
د لارې
په ملا راماته ستړیا دمه کړې
چا ويل
کیسې يې له ځانه سره دې وړي
۱۳۹۸.۴.۳۰
««««««««««««««««
بې تا مې
هیندارې پرون هېر کړی
نن مې يې پر مخ راخور ګردجن څادر ځکه وڅانډه
چې ته راسره یې
فکر کوم
سبا ته باید
ځانته په هینداره کې په تمه اوسم
1399.4.23
««««««««««««««««
غواړم
خو لاس دې نه شم نیولی
ډېر ځورېږم
چې څوک وايي
انسان هغه مئین دی
چې مینه نه شي کولای
۱۳۹۹.۴.۳۰
««««««««««««««««
مینه او ګناه

دا منم چې
ګستاخي مې د نظر وه
چې يې لا په تا مئين کړم
د نظر له ګستاخۍ مې ته خپه يې
زه خوشاله يې له مېنې
سخته نه ده چې نور هیڅ درته نه ګورم؟
ما خو داسې ګناه نه ده کړې ياره
چې توبه دې ترېنه وکړم
چې بخښنې ته اړتیا شي
انسان هغه وخت له هغو ګناهو بخښنه غواړي
چې بس ټول خوند يې وي تللی
او وي پيټي يې اوږې ور درنې کړې
۱۳۹۹.۴.۳۰
««««««««««««««««
دېوال نړیدلی
یادونو او خاطرو به دې
څومره درد کړی وي
١٣٩٩.٤.٢٩
««««««««««««««««
خاندم
چې درد مې
ژړا را و نه سکونډي
١٣٩٩.٤.٢٧
««««««««««««««««
خلک به مبارکي درکوي
خو ته به خپه یې
کله کله خوشحالي یو پټ درد هم لري
١٣٩٩.٤.٢٧
««««««««««««««««
چا ته دې نه ورښییم
خو یوه ورځ به خلک تا یادوي:
کلي ته مخامخ د غره لمن کې
هر مازیګر یو شپونکي
چا ته شپېلۍ کې ژړل
۱۳۹۶.۴.۲۵
««««««««««««««««
غزل
له رنګه هیڅ بدرنګه نه وي خو بدرنګ شي سړي
له ځانه تنګ جهان نه تنګ جانان نه تنګ شي سړی
چې مینه غواړي خو دا لار ګړنګ ګړنګ ورښکاري
چې څوک وېرېږي له ګړنګه ځانته ګړنګ شي سړی
مستي پخپله ورته وایي به چې څه کیسه ده
کله پخپله چې شراب پخپله بنګ شي سړی
بدره دغه کوڅه زما دومره خوښېږي اشنا
چې زړه مې غواړي چې ټول عمر  یې ملنګ شي سړی
۱۳۹۹.۴.۲۴
««««««««««««««««
مرګ
یادېږي دې؟
هغه اوله ورځ چې ومې لیدې
ساه مې بنده شوه
خو وجود مې ګرم و
ژوند ډاډه راکتل
مه ځه
ډېر وېرېږم!  
ساه نه شمه اخیستلی
شېبه په شېبه
د پښو بټې ګوتې مې بې دمه کېږي
۱۳۹۹.۴.۲۳
««««««««««««««««
و دې ویل کاش بدر له وخت سره راغلی وای
وخت ســــــره راتلمه خو وخت په مخه رانغی
۱۳۹۹.۴.۲۳
««««««««««««««««
شته یو څوک چې ډېر په تنګوي بدر
مرګ کې به یــې ژاړي همهغه ډېره
۱۳۹۹.۴.۲۲
««««««««««««««««
زړه يې غواړي هرځــای يو ګوښه کيني
خلک وايـــــــــــــي بدر پردي توب کوي
۱۳۹۹.۴.۲۲
««««««««««««««««
بدر ته خبـــــــرې ډېرې نه ورځي
یار په دې خپه چې ډېر غږېږي نه
۱۳۹۹.۴.۲۲
««««««««««««««««
کړس يې د خندا زما پر مينې جنکیو سره داسې و
څوک لکه چــــې ښه له زړه په مړه پسې غږېږي.
۱۳۹۹،۴.۲۲
««««««««««««««««
د الوتلو
مینې په سر اخیستی یم   
چيرته والوزم؟
تا ویل
د سینې په قفس کې دې
تل
يو خالي ځای وي
۱۳۹۹.۴.۲۲
««««««««««««««««
ته خو را وګوره
چې د نظر په خوږو دې پوه شم
انار به له ونې را شکوې
په خپله نه رالوېږي
۱۳۹۹.۴.۲۲
««««««««««««««««
د یاد وریو ته دې چې
د خیر دعا کوم
له زړه مې
د وېرې لېوه راچاپير دي
۱۳۹۹.۴.۲۱
««««««««««««««««
باور
ویل یې
پر مینې مو د چا د خبرو زغم نه لرم
خپه نه شې
کوڅې ته نه دروځم
خو ور به نیمکښو وي
هغه نشته
خو کلونه کېږي چې ور
هغسې نیمکښو دی
١٣٩٩.٤.١٩
««««««««««««««««
زړه مې هغې ته ورکړ
ويې وېرولم
چې ورک يې نه کړم
۱۳۹۹.۴.۱۸
««««««««««««««««
ته پوهېږې
ته چې راغلې
په دې پوه شوم
چې ژوند مې نه دی کړی
۱۳۹۹.۴.۱۷
««««««««««««««««
غزل
ګـــــــــــرم، انتظار دې رانیولی به یم
چې ته راځـــــي له ساه ختلی به یم
زه د خپل زړه غـوندې عاجز یمه ډېر
مــــــه وايه ځه، هسې نه تللی به يم
له تا نه لــــــــــرې یم، خو لرې نه یم
باور دې نه کېـــــــــږي، راغلی به یم
د خپل نظر کوڅـــــــې ته واړوه سر
که يـــې شــــــــــــــړلمه شړلی به يم
ژونده هم خوږ يې او هم ډېر ښکلی يې
وېرېږم چېــــــــــرته دې وژلی به یم
بدره چـــــې یم چېرته، خو نه یمه چې
له هوښه چا پســــــــــــــې وتلی به یم
۱۳۹۹.۴.۱۶
««««««««««««««««
هينداره
له ځان سره چې نه اوسم
تا لټوم
ته چې نه يې
ځان به چېرته پسې ګورم
زما هيندارې!
ولې دې هينداره غوښتم؟
۱۳۹۹.۴.۱۵
««««««««««««««««
بدر څوک و چې چا وپېژاند که نه هم
خوار راغلی، خالي لاس و، په زړه ډک لاړ
١٣٩٩.٤.١٢
««««««««««««««««
په شوګیر ګرمه کوڅه
خپلې
       لیکې
              لیکې
                سرې  سترګې موښي
بیګاه ګرد په کې
د باد له پښو سره را لټېده
١٣٩٨.٤.١٠
««««««««««««««««
اوس پر دې لار د قدمونو غږ چې نه شین کېږي
اوس پر دې لار هره غرمه اغزي له تندې سوځي
١٣٩٩.٤.٨
««««««««««««««««
نپوهېږم
د خیال په کوم اقلیم کې دې نظربند کړی یم
چې غواړم ټول عمر په کې
په خپلو حواسو پسې ورک یم.
١٣٩٩.٤.٦
««««««««««««««««
په ښار کې وګرځېدم کار پسې ډېر
چې راغلم کور ته مور وې سودا نشته
د یاد کوترې پر زړه نه کېني اوس
سینه مې قید ده په کې هوا نشته
١٣٩٩.٤.٥
««««««««««««««««
راز
و مې ویل:
غواړم چې داسې یو څه ولیکم
داسې یو څه
چې هم پېچلی وي
هم ښکلی وي ډېر
داسې یو چې
ته پرې پوهه نه شې
راته موسکۍ شوله او ویې ویل:
نو بیا یې ولې لیکې؟
و مې ویل:
ځکه یې لیکمه چې
ته هره ورځ پرې
راسره خبرې وکړې.
ویل یې څه چې وي پېچلې
د خبرو نه وي
زه یې هیڅ و نه لولمه.
ویل مې ځکه خو يې ښکلی لیکم
دومره چې تا خپله کړي
پر پېچلتیا یې راسره ټول عمر خبرې وکړې
ویل یې:
دا څه وایې؟
ویل مې:
راز لیکمه
شېبه په سوچ کې لاړه
لکه چې څه یې وي یاد شوي
ویې موسل:
درسره مینه لرم.
١٣٩٩.٣.٢٠
««««««««««««««««
زما دې غاړه بنده او په تا یې ګنهکاره
یو چا راته په لیک کې داسې شین کفر لیکلی
په خیال که دې زه پوه وم پر خپل سپین وېښته د ږيرې
ټول عمر به ځواني ته مې خپل ژوند و درولی
١٣٩٩.٢.٢٨
««««««««««««««««
اختر دی هیلې مې زړه را تخنوي لارو ته
چې کله تلې وې دې راځم خو اوس راشه کنه
١٣٩٩.٢.٢٧
««««««««««««««««
دومره دې وږی یم
چې
نه غواړم موړ شم
١٣٩٩.٢.٢٧
««««««««««««««««
هایکو
غوټۍ به ګل شي؟
باغ کې د مڼې ونې
ږلۍ پوښتله
۱۳۹۹.۲.۲۴
««««««««««««««««
خوب سره دې په جنګ یم
ویل دې نه راځم
رښتیا راښکاره شو
١٣٩٩.٢.٢٢
««««««««««««««««
زه لا ولاړ یم
خو لار رانه تللې
چې راګرځي
نپوهېږم چېرته به راته ولاړه وي
١٣٩٩.٢.٢٢
««««««««««««««««
څوک مې هيڅ نه پوښتي هر چا نه هېر یم
جانان نه هېر یمه له ځانه هېر یم
د مینې فصل ته مې سودا ده ډېره
د خپلو سترګو مې له بارانه هېر یم
۱۳۹۹.۲.۱۴
««««««««««««««««
ګراني ده دومره پکې ډېره چې زندګي پکې ځي
که پوهېدم په دې بازار کې سودا مې نه کوله
که پوهېدلم چې د لويانو هم دنیا وړه ده
په ماشومتوب کې د غټېدو دعا مې نه کوله
١٣٩٩.٢.١٢
««««««««««««««««
وکړلو جرئت چې مې لاس د نظر رایې کښي
حسن دې ګلونه په لمن کې دي راوړي
غواړي عزرایله چې ستا احسان هم ومنم
هیلو مې رنګونه زنکدن کې دي راوړي
۱۳۹۹.۲.۱۲
««««««««««««««««
درد او غم بدرنګه شاعري کړله
خانده چې راووري د ښکلا غزل
بدر ته غزل ستا په خندا راځي
هر غزل یې ستا ده د خندا غزل
۱۳۹۹.۲.۱۰
««««««««««««««««
خوبونه مې خوځنده مړي دي
تل د شپې د هدیرې له ګرېوانه سر راهسکوي
زه د خپلې ویده ویښتیا اتڼ ته ناست یم
۱۳۹۹.۲.۹
««««««««««««««««
نه شم غږیدلی
له چا سره وغږېږم
هغه نشته
چې دا روژه
په ګډه ماته کړو
١٣٩٩.٢.٤
««««««««««««««««
د توت زړه ونه
د باران له ترانو ډکه ده
باد د هیلو د مرعغیو ځاله کې
کور جوړ کړی
١٣٩٩.١.٢٥
««««««««««««««««
د مینې کور مې نه شوې
کلونه کېږي
چې په ځان کې ژوند کوم
١٣٩٩.١.٢٥
««««««««««««««««
غزل
کله غواړي ژوند د تجمل سړی
کله نیسي لاس د تغافل سړی
عمر یې خطر کې دی دې ورځو کې
هغه یو چې ته یې غواړې ګل سړی
مرګه وایه تا به څنګه وزغمي
ژوند چې په یو پار کړي تحمل سړی
څه وايې ساقي چې ولې مست نه یم
وخت خو دې لږ ولري د مل سړی
نښې دې چې یادې کړې زما دې خو
ما ته آیینه کې ښکاري بل سړی
چا ته د پردی په سترګه نه ګوري
هر څوک ځکه بدر ګڼي خپل سړی
١٣٩٩.١.٢٣
««««««««««««««««
غزل
داسې یو مخ چې شاړ ښکاري کوڅه په کوڅه زړونه
قیامت رالګېدلی چې رامات کړي قامتونه
د ورځو شپو چوپتیا رالګولی ګرځبندیز دی
څوک نشته چې شور بډ وهي ښارونو کې لاسونه
له هر چا نه د خپل ځان غم د جانان غم دی هېر کړی
خزان دی راګډ شوی خولې به څه سپړي ګلونه
خالي خالي راګوري هره لاره هر نظر کې
لا وېره ده خوره چې چاپه اچوي مرګونه
بدر لاس دی په دعا کاش چې خوب وای کاش چې خوب وای
رازه چاود دي د زغم نه دي مرګوني دا وېرونه
١٣٩٩.١.١٨
««««««««««««««««
کوټه چې و نه مري
کړکۍ خلاصه پرېږدم
کوټې ستا نفسونو کې ساه اخیسته
١٣٩٩.١.١٨
««««««««««««««««
خــــــــواږه خواږه تراخه درواغ وايي
هغــــــــــــــــه زما په زړه درواغ وايي
رښتیــــــــا هغومره خوږه شوې نه ده
څــــــومره چې دا خواږه درواغ وايي
وخته انځور دې خوښ نه شولو خپل؟
پـــــــــــــــر لاره سم کاږه درواغ وايي
حیــــــــــــــران یم ومنم د چا د خبره
وایـــــــي چې اوس واړه درواغ وايي
بـــــــــــــــدر چې وساتي زړه د یو چا
یــــــــو څه رښتیا یو څه درواغ وايي
١٣٩٩.١.١٦
««««««««««««««««
غزل
درته چې پاتې شم حیران پر سترګو
جانانه ته مې شې تاوان پر سترګو
غږ مې په چیغو کړ دېوال د مینې
جوړ کړی کور مې دی فغان پر سترګو
تصویر د ویر او درد چې نغښتی په کې
ګران مې دی ډېر افغانستان پر سترګو
نن مې پر سترګو مینه ډېره راځي
خدازده چې څه کړي جانان پر سترګو
د چا پر سترګو یې نظر پرېوتی
بدر خپل ځان ته دی ډېر ګران پر سترګو
١٣٩٩.١.١٥
««««««««««««««««
په لرې والي کې
د یو بل خوبونو ته راځو
چې راسره یې
سترګې مې نه پټوم
بیګاه ناوخته په یوې کړیکې
چې راویښه مې کړې
خوب مې ولید
چې ته مې څنګ کې نه یې
خوبونه څومره ښه دي خوبونه څومره بد دي
١٣٩٩.١.١٣
««««««««««««««««
ویلي دې وو
که ووایم له تا سره مینه لرم
د خلکو له سترګو لوېږې
کلونه کېږي
له ځانه سره مې هم نه دي ویلي
چې ته مې خوښېږې
١٣٩٩.١.١٠
««««««««««««««««
ویلي دې وو
که ووایم له تا سره مینه لرم
د خلکو له سترګو لوېږې
کلونه کېږي
له ځانه سره مې هم نه دي ویلي
چې ته مې خوښېږې
١٣٩٩.١.١٠
««««««««««««««««
ویلي دې وو
په درواغ مې خندا راځي
غوسه شوې
کاش نپوهېدم
چې درواغ وایې
١٣٩٩.١.١٠
««««««««««««««««
داسې راته ګوري
لکه چې دې خلکو
هیڅ مینه نه وي کړې
١٣٩٩.١.١١
««««««««««««««««
د سترګو په جنګ کې
چې په اعصابو کابو یم
د هغې سترګې بادامي دي
١٣٩٩.١.١٠
««««««««««««««««
بد نه دی
ته چې نه یې راسره وي
خو نه پوهېږم
یوازېتوب تا راته ګرانوي
او که ستا په سترګو مې ترې بد نه راځي
١٣٩٩.١.١٠
««««««««««««««««
د پنجو پر سر په کوټه کې ګرځي
چې د یوازیتوب د ویښېدو وبال یې
د غاړې نه شي
١٣٩٩.١.١٠
««««««««««««««««
خوښ وم
خو نپوهېدم
چې نیمه نړۍ مې غوښته
١٣٩٩.١.١٠
««««««««««««««««
وېره
کله چې زه له شپې سره کېنم
دواړه د تیارې له وېرې
ګوټ ګوټ چوپتیا په سر اړوو
شپه د تیارې پر زنګون سر ږدي
زه د تیارو د وېرې غېږه کې
ستا راڼه راڼه خوبونه وینم
زه نه د شپې
نه د تیارې
او نه د تنهایۍ د چوپتیا له وېرې
وېره لرم
زه د تیارو د وېرې غېږه کې
ستا راڼه راڼه خوبونه وینم
١٣٩٩.١.٧
««««««««««««««««
مه مې وېروه ګوره
زړه زما نری دی ډېر

پرېږده مې جانانه چې
وخت یې راشي مړ شمه

ما مرګي ته غټه خو
ستا په سترګو کړې ده

څه دې په تا ونه شي
زه به ورته خړ شمه
١٣٩٩.١.٧
««««««««««««««««
زړه مې چې لار درکړله عشقه وې اشنا ورته
چا ته دروازه څوک بې پوښتنې پرانیزي نه
١٣٩٨.١.٥
««««««««««««««««
د پسرلي همدا یو انځور دی
د غونچې موسکه خوله
چې ستا عطر لري
۱۳۹۹.۱.۴
««««««««««««««««
خنداګانې دې
د خپل څادر پیڅکه کې
مه نغاړه
مرغۍ چې الوزي ښکلې ښکاري
۱۳۹۹.۱.۲

ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۳۹۸ کال ټوله شاعري

د ۱۳۹۸ کال ټوله شاعري


۱۳۹۸
مایوسي
بدره هغې سره به ښه او بد زه څه شاربمه
هغې قسم کړی چې ښه زما په بده واخلي
١٣٩٨.١٢.٢٧
««««««««««««««««
له ځانه هېــــــــــر چې په ژړا روان دی
بدر له چا په دې کوڅـــــه کې ورک دی
د چا په خیال کـــــــې ستړی وړی سړی
د خپل ارمان په نیمه شپه کې ورک دی
١٣٩٨.١٢.٢٧
««««««««««««««««
د سړي زړه
له سړي ډېر څه غواړي
خو ته مې وبخښه چې
ډېر څه غوښتلای نه شم
یوازې ستا خوښې ته ګورم
۱۳۹۸.۱۲.۲۷
««««««««««««««««
پسرلی را روان دی
خو زه په خپل ځان کې ډوب یم
نپوهېږم پسرلی به د کوڅې په هینداره کې
ځانته څنګه ښکاري
۱۳۹۸.۱۲.۲۶
««««««««««««««««
پسرلی لا په لاره دی
خو زړه مې غواړي چې په کوڅه کې
د یو چا د قدمونو د ګلونو عطر راټول کړي
١٣٩٨.١٢.٢٢
««««««««««««««««
مرګ نه غواړم
خلک به وایي
په زړه کې یې
شته مینه هم مړه شوه
١٣٩٨.١٢.٢٢
««««««««««««««««
غزل
درواغ چې مخ ته د رښتیا راولي
ګوره چې زور به یې پر چا راولي
وعده دې کړې وه د مرګ د ورځې
ساه رانه وځي چې دې تا راولي
چې ځانته ناست یمه او ژاړم مدام
داسې څوک نشته چې خندا راولي
د واکمڼۍ نشه کې ډوب دا سړی
په دې ګناه کې ولې ما راولي
عشق که راځي همدا یوه مې لار ده
بدره پر ما که څه بلا راولي
١٣٩٨.١٢.١٩
««««««««««««««««
ښايي بیا رانه شم
ما ژمنه نه ده کړې
تا قسم راکړی
١٣٩٨.١٢.١٩
««««««««««««««««
د خیال سیوري ته دې ووایه
چې را شي
لاره اوږده ده
ستړیا به مې ورته دمه کړم
١٣٩٨.١٢.١٨
««««««««««««««««
خیر دی نن شپه هم راشه
چې لږه ډېره دې وګورم
خوب ته مې ویلي دي
چې ځان په خوب واچوي
١٣٩٨.١٢.١٨
««««««««««««««««
فکر نه کوم چې دا ژوند مې حق وي
نیمه خوا روان یم
١٣٩٨.١٢.١٩
««««««««««««««««
مینه
د وچکالۍ جامه پر غاړه ځمکه ده
لکه ما چې د خپل سیوري څرمنه اچولې
١٣٩٨.١٢.١٨
««««««««««««««««
منم چې نابللی یم
خو ډاډه یم
نیکه مې وايي
مېلمه خپله روزي
په خپله ځان سره راوړي
١٣٩٨.١٢.١٩
««««««««««««««««
خیال هغه ښکاري دی
چې کور ته
تش لاس
ګرځيدل یې خوښ دي
١٣٩٨.١٢.١٩
««««««««««««««««
کاته دې
په هغو زهرو لړلي دي
چې مینه نومېږي
پوهېږم
په دې زهرو به
يوه ورځ ستا په غېږ کې
««««««««««««««««
"د مينې ژوند"
د شپې فکرونه مې دې وړي
د ورځې چې ته به راځې
خوب نه راځي
نپوهېږم
چې ژوند څنګه معنی کړم
د مينې هوا زه په سر اخیستی يم
او که ما د مينې هوا په سر اخیستې؟
۱۳۹۸.۱۲.۱۷
««««««««««««««««
شپې د يوازېتوب په غم کې
د تیارې جامې په غاړه
پر شونډو د چوپتيا ګوته ايښې
1398,12,16
««««««««««««««««
که د ژمی يخه شپه
"زما" يوه ستره اندېښنه ده
تبر
د ځنګله د ونو په رګونو کې
روانه وېره ده
۱۳۹۸.۱۲.۱۶
««««««««««««««««
شېبه وړاندې داسې نه وم
هينداره
خلک د سترګو په وړاندې يې غلا کوي
1398,12,16
««««««««««««««««
دومره لیکم دې
چې زما په سترګو کې دې ولولي
دنیا په مینه کې
بې سواده ښکلې نه وي
««««««««««««««««
د ژوند د لویۍ په لوبه کې
چې کوم ځای آرام راکوي
د ماشومتوب کوټه ده
۱۳۹۸.۱۲.۱۴
««««««««««««««««
خبره وکړه د خپـــل زړه اشنا خو
زړه دردوي هـــــم رغوي خبرې
چې ښکلولو ته دې غواړم شونډې
سترګې دې هسې هـم کوي خبرې
««««««««««««««««
غزل
چې پسرلي وي ځان ته حیران پسرلي کې
د ښایستـــــــــــــونو وي باران پسرلي کې
ګل تـــــــه يــــــــــې پاڼې پاڼې زه رژېږم
په ما راغلــــی دی خـــــــزان پسرلي کې
د خوشبویـــــۍ انځور زمــــا په خیال کې
وعده راکــــــــــړې ده جـانان پسرلي کې
ارمان د خلکــــو پـــــه پسرلــي کې وځي
ما ته راولویـــــــــــږي ارمان پسرلي کې
شیــــــخه تاوان منـــــــــــــم د میو خو زه
غواړم چــــــې وکــړمه تاوان پسرلي کې
ځوانـــــــي مې للمه شـــــوله تېره دې کې
بدره چــــــــې اوري به باران پسرلي کې
١٣٩٨.١٢.١٣
««««««««««««««««
داسې ګډوډ کړی دې يم عشقه چې مې مه پوښته
دا وسه را پاتـــې نه چې ځان څنګه راټول کړمه
««««««
غم شونډې راوېړې کړې
یو دم تنهايي له هغه لرې نه
زما د زړه د کوټې غولي ته نم وکاږي
کله چې د چا د مينې لاس په لاس کې نیسمه
۱۳۹۸.۱۲.۱۲
««««««««««
لپه لپه زما زړه چې ورته کېـــږي
ستا له شونډو نه خندا یاره څڅېږي
ځينې ځينې دا خوبونه عجیبــه وي
چې يې وينمه راځي نه راستنېـږي
۱۳۹۸.۱۲.۱۲
««««««««««««««««
زه چې اوس هر چېرته ځم
ځان راته نورو ته اشنا ښکاريږي
نپوهېږم چې ګونګۍ شپې څه ویلي
ما هر څه شپې ته ویلي
ښایي شپه چې هر چېرته ځي
همدا چې ډډه لګوي
ځان سره زما خبرې کوي
١٣٩٨.١٢.٧
««««««««««««««««
ځانته ځکه یم
چې له ځانه ورک يم
۱۳۹۸.۱۲.۷
««««««««««««««««
خطا دې ایستم
غوسه چې نه راځي
بوخت يې ساتلی یم
۱۳۹۸.۱۲.۶
««««««««««««««««
زه دې پاچا یم
ته ملکه يې
نه غواړې پاچايي جوړه کړو؟
۱۳۹۸.۱۲.۴
««««««««««««««««
راته ښکلې ښکارې
فکر کوم
په رښتيا درسره مینه لرم
۱۳۹۸.۱۲.۵
««««««««««««««««
غږ دې نن بل وړ و
همداسې راسره غږېږه
چې بل وړ شم
۱۳۹۸.۱۲.۶
««««««««««««««««
شړلی دې وم ژونده چې پرې زه
راځم خــو هغه لار ده رانه هيره
««««««««««««««««
آزادي
یوه مرغۍ له کړکۍ نه
دننه کوټې ته ګوري
بله یوه
کړکۍ ته نږدې ښاخ نه
د الوتلو سوچ په هوا کړې
ښايي
له آزادۍ نه
د کړکۍ او ښاخ ترمنځ
په همدې لنډه فاصله کې
کوم څه هېر شوي اوسي
۱۳۹۷.۹.۱۰
««««««««««««««««
غوښتل مې سره ګلان درته راوړم
د وینو رنګ په کې ښکاره شو
وبخښه چې تش لاس درته ولاړ یم
١٣٩٨.١١.٢٣
# د میینانو ورځ
««««««««««««««««
کله چې پخپل سیوري بدلېږم
ترې جګ ښکارېږم
خو تا چې وګورم
پر دېوال نه شم اوښتی
١٣٩٨.١١.٢٣
««««««««««««««««
لاره چې بېرته را وګرځېده
ځان نا اشنا ورښکاره شو
پلونه ړانده وو
باد
لپې ليې خاورې ور شیندلې وې
لاره تر لرې
د چا د قدمونو سندریز غږ سره تللې وه
١٣٩٨.١١.٢٣
««««««««««««««««
جهان خو که زه غواړمه جهان خو زما ته یې
خدای دې نه کوي چې زه دې له جهانه شمه ورک
ته چې هر پلو ته ځې یاره زه به دې یم سیوری
خو ته دومره لرې مه ځه چې له ځانه شمه ورک
دعا کومه بدره چې دې ورک شمه جانان کې
خو ویرېږمه له دې چې له جانانه شمه ورک
١٣٩٨.١١.٢١
««««««««««««««««
اوس چې بوډاتوب ته اندېښنه کې یم
زه خپــــــلې ځوانۍ له کاره ایستی یم
ما ته چې د کار خبـــــــــــــــره نه کوي
هغې لېـــــــــــــونۍ له کاره ایستی یم
««««««««««««««««
د نشتون درد
چې راسره یې
یوه داسې شېبه وي
چې فکر کوم
هیڅکله به هم
بیا نه راځي
شتون دې
تل
یوه خاطره وي
چې حضور یې
په زړه کې احساسوم
تر څو به
هره شېبه
د انتظار
د یوې نوې
سوځوونکې شيبې
د لارې
پر سر ولاړ یم
ته پوهېږې؟
نشتون دې
هره شېبه
څومره
درد کوي؟!
١٣٩٨.١١.١٨
««««««««««««««««
لرې نه درګورم چې په نه زړه زه
ګل ته چې څوک لاس وروړي رژېږي خو
١٣٩٨.١١.١٦
««««««««««««««««
غزل
نه دې شـــــــــــــــــــــم ویلی د کاږه نظر
یم دې عادت کـــــــــــــــړی په ساده نظر
ستــرګې چې په اوښکو هره ورځ مينځم
غـــــــــواړم چې درګــــــورم په تازه نظر
وخت ګـــــــرځوي سترګو کې تراخه راته
ته لکه راګـــــــورې په خـــــــــــواږه نظر
ته راپسې ګــــــــــــــــــــرځوې چاړه باڼه
زه درپســـــــــــــــــــــې ګرځوم اوبه نظر
هغې جنـــــــــــــــۍ ډېر وږی ساتلی دی
بدر چې ورګــــــــــــــــــوري په ماړه نظر
١٣٩٨.١١.١٦
««««««««««««««««
انتظار خوندور دی
خو هغې بدرنګې موسکا ته پاتې کېږي
چې د چا پر ستونې د چړې د تېرولو پر وخت
د قاتل پر شونډو خورېږي.
١٣٩٨.١١.١٥
««««««««««««««««
خواږه خواږه شي تراخه تراخه یاران
زما خوښېږي زما ساده یاران
بدره ګونګی ګونګی چې کېږم هروخت
خبره نیسي هسې په زړه یاران
««««««««««««««««
ښځه هغه شعر ده
چې هیڅکله به یې ونه شم لیکلی
ښځه
تر احساس، انځور او موسیقۍ پورته ځانګړنه ده
١٣٩٨.١١.١٣
««««««««««««««««
زړه ته مې غوږ یم
نه درزېږي
لکه چې نه راځې
١٣٩٨.١١.١٣
««««««««««««««««
د خاطرو په کڅوړه کې مې
دومره وږي ساتلي
چې ستا د مینې
هېرجنو مرغیو ته یې وشیندم
١٣٩٨.١١.١٢
««««««««««««««««
هره شپه
د شپو پر بام مې
سپوږمۍ رابرېږې
خو همدا چې د زړه طور
را واخلم
والوزې
١٣٩٨.١١.١٢
««««««««««««««««
غواړم
خوبونو ته دې تللې لار
ژر لنډه کړم
خو د سترګو شپې دې
ډېرې اوږدې دي
١٣٩٨.١١.١٢
««««««««««««««««
هر مازیګر
چې باد ته په تمه یم
ستا د زلفو
هغه وږم چې زه یې غواړم
په ځان کې نغښتې
١٣٩٨.١١.١١
««««««««««««««««
پرېږده یې چې راپسې خبرې کوي
خلک عادت دي
چې په چا پسې ونه غږېږي
زړه یې چوي
زه خو دا نه غواړم چې ودې مري څوک
١٣٩٨.١١.١١
««««««««««««««««
ای چې ته په شعرونو کې مې د انتظار انځور ګرځېدلې یې
زه داسې کوم لفظونه راواخلم
چې د هر یوه توري له فریاد سره یې
د زړه بړاس مې د معنی رنګ خپل کړي
١٣٩٨.١١.١٠
««««««««««««««««
غزل
چــــــــې دې تر دره پورې ځم راځم
تا وم پوښتـــــلی چې بیا به هم راځم؟
کــــاږه واږه چې ښکته پورته ګورې
ځــــــــانته په خپل نظر کې سم راځم
ډېـــــــــــــره به نه رایادومه دې، خو
جـانانه خپل ځــــــان ته ډېر کم راځم
څــــــــومره چې لارې بدلومه که هم
چې راځم بیا هم په دې چم راځم
نورې دا ټولې دي په ما راماتې
خـــو زه پر هغـــــې جنۍ ګرم راځم
بـــــــــــدره د مینې چې سندرې بولم
په ســــــر او تال په زیر او بم راځم
١٣٩٨.١١.٨
««««««««««««««««
که اوس رانغلې
درد به هم
رانه مخ اړوي
١٣٩٨.١١.٨
««««««««««««««««
زه هغه شپېلۍ یم
چې د خپل غږ په سوز کې ورکه ده
او ته
هغه ترانه یې
چې د دې سوز پر ژبه شنه ده
١٣٩٨.١١.٨
««««««««««««««««
نه مې غوښتل
شپې ته مې زړه وسپړم
ویده شوم
١٣٩٨.١١.٨
««««««««««««««««
یوازې نه یم
د نه راتلو وېره دې
زړه کې مې ساه اخلي
١٣٩٨.١١.٧
««««««««««««««««
زه
انتظار یم
ځکه
ته
تل تللې یې
او
زه
تل پاتې شوی یم
١٣٩٨.١١.٥
««««««««««««««««
ودې ویل اوس دې خوب ته نه راځم
نپوهېږم چا به زه وژلی یم
««««««««««««««««
په تا میین یم
خو دا درته نه شم ویلای
چې مینه درسره لرم
څکه دا په هر څای کې
د هر چا او
د هر کس او ناکس
د خولې خبره ګرڅېدلې
دا په هر څای او ناڅای کې
پر دېوالونو لیکل شوې جمله ده
١٣٩٨.١١.١
««««««««««««««««
زه دا منم چې انسان ډېر قوي دی
غرونه له غرونو وهي
خو زړه يې دا هم غواړي
چې د یو چا منګول کې ومروړل شي
۱۳۹۷.۱۱.۱
««««««««««««««««
چې راووتم له ځانه غږ دې وشو
زلزله کې سړی وځي له کوټې نه
١٣٩٨.١٠.٢٨
««««««««««««««««
ښايي مړ اوسم
په ځان کې مې چې ته وژلې
نپوهېدم ځانوژنه کوم
١٣٩٨.١٠.٢٧
««««««««««««««««
دم قدم د لارې یاره ته یې څنګه
زه یم ستړی انتظاره ته یې څنګه
حلقې حلقې مې
راغلم وپوښتمه داره ته یې څنګه
««««««««««««««««
تر مرګه غواړم
درسره مینه مې وي
تر ژونده ووایه
چې خوښېږمه دې
١٣٩٨.١٠.٢٦
««««««««««««««««
ګونګی ښه یم
نه غواړم چې ووایم
مات کړی دې یم
١٣٩٨.١٠.٢٦
««««««««««««««««
انځور مې دې خوښېږي
نه وایي چې ډېر مه راګوره
١٣٩٨.١٠.٤
««««««««««««««««
ساړه
زما لاسونو ته
ستا د ګرمو لاسونو
پېغور دي
١٣٩٨.١٠.٢٣
««««««««««««««««
چې ونه وېرېږي
شپه مې
په ویښتیا تېر ایستله
سهار مې سترګو ته
خوب برند ولاړ و
١٣٩٨.١٠٢٢
««««««««««««««««
چې ته راځې، وي مې اخیستې جنازه بې خودي
له تا نه مخکې په کوڅه کې وي روان عطر دې
۱۳۹۸.۱۰.۲۰
««««««««««««««««
په ويښه کې د غږ لاس مې نه در رسېږي
خبرو ته په خوبونو کې دې ځای راکــــړه
۱۳۹۸.۱۰.۲۰
««««««««««««««««
خندا له تا سره رنګ اخلي
غوټۍ چې ونه غوړېږي
نه ګل کېږي
١٣٩٨.١٠.١٨
««««««««««««««««
غواړم ډېر څه ولیکم
خو تراوسه مې پیل کړي نه دي
څنګه به یې پیل کړم؟
لیکلو ته خو ژوند کول
چې ما
یوازې زده کړي دي
په کار دي
١٣٩٨.١٠.١٥

««««««««««««««««
که بدل مې اخیسته
درته ويل مې
هغه مینه راکړه
چې زه يې درسره لرم
خو ډارېږم
هسې نه
زما مینه
ستا تر مينې کمه وي
۱۳۹۸.۱۰.۱۵
««««««««««««««««
کاش چې سترګې دې وم
او ښه ماړه مې
خپلو سترګو ته بیا بیا ورکتل
او ستا له حسن سره
د مينې خوند څخه مې خوند اخیسته
همدا چې پوه شوم چې مرم
هغه وروستی ور به هم وټکوم
هماغه ور چې
د ژوندون د بڼ پر مخ خلاصېږي
زه خو بس غواړمه دا
چې مینه تل همداسې ګل غوړېږي
چې مینه تل زړونو کې ګل ژوند کوي
۱۳۹۸.۱۰.۱۵
««««««««««««««««
اوس هر کال
چې کله واوره ورېږي
زه د کوڅې په بر سر کې درېږم
په دې زه ښه پوهېږم
چې یوه ورځ به
په واوره کې یخ مې وژني
تا همدغسې یوه ورځ کې
په ناڅاپي کاته
زړه ته مې ګرمي وبخښله
١٣٩٨.١٠.١٢
««««««««««««««««
د واورې او زړه مې
برخه یوه ده
واوره لمر
او ته زما زړه اوبه کوې
١٣٩٨.١٠.١٢
««««««««««««««««
پوښتلی دې وم
ښه يمه
ځکه خو اوس
هره ورځ
د خپل خیال ګړۍ ته
ستا د مینې په نوم
کوک ورکوم
۱۳۹۷.۱۰.۱۲
««««««««««««««««
زه ډېر هېرجن یم
زه چې ماشوم وم
رانه په لوبو کې به ځان هېر شو
په ښوونځي کې به تل
رانه قلم یا کتابچه هېرېدل
چې به بازار ته تللم
یا مې پېسې هېرې وې
یا به سودا ورکه وه
چې خبریال شوم
یو ځلې نه
دوه ځلې
تر غونډې وروسته رانه
خپل ریکارډر هېر شو
یو ځلې ومې مونده
بل ځلې پټ کړلو چا
نن مې موټر خراب و
نن په مزه مزه کوڅه په کوڅه
تر خپل کارځایه پورې پلی راغلم
کومه کوڅه وه
خدازده
نپوهېږم
نن په هغه کوڅه کې
راڅخه زړه مې هېر شو
۱۳۹۷.۱۰.۱۰
««««««««««««««««
که لټوې مې
په باراني څاڅکو کې مې ولټوه
چې د پښو پر خاپو نښلم
او د انتظار د لارې تمه ګرځم
په دې ویریږم
چې هسې نه
د لارې ګرد
د پښو د خاپو جغرافیه واړوي
او د لارې د ذهن خاطرې وڅنډي
پوهېږم
چې راګرځي
ځکه خو نه غواړم چې
لاره دې سترګو ته
نااشنا ښکاره شي
ته همهغه یې چې وې
او زه همهغه یم چې وم
نو ښایي دا چې
لاره دې هم اشنا وي
۱۳۹۷.۱۰.۹
««««««««««««««««
درسره مينه لرم
په دې فکر نه کوم
چې تا ته به نه در رسېږم
اوبه چې د سمندرونو لارې ګوري
په بندونو نه ايسارېږي
۱۳۹۷.۱۰.۹
««««««««««««««««
پر نویو لارو سړی زړه نا زړه شي
عشقه وېرېږم زړګی درتنګ نه کړم
««««««««««««««««
هر څه خپله
دومره ښکلي نه وي
خندا در یادوم
چې ستا پر شونډو
ښکلې ښکاري
١٣٩٨.١٠.٤
««««««««««««««««
فکر کوم
پسرلی همدلته نږدې چېرته دی
هره شپه
رنګونه مې د خوب پل څاري
١٣٩٨.١٠.٣
««««««««««««««««
ژوند د تیارو ګرېوان نه سر ایستلی
او د یادونو د نفسونو بړستن دې لنډه اخیستل شوې
ساړه د کوټې د اروا په پښو کې اغزي اغزي ماتیږي
زړه مې د مینې پسرلي کې واوره واوره کېږي
که دې راپېښه
ګرانې ما وبښه چې
ژر به مې ونه پېژنې
زه یخ وهلی جسد یم
١٣٩٨.١٠.١
««««««««««««««««
اور اور راته مه کېږه کله چې راځې مخ ته
زه خو لېونی یمه لږ ډېر بې احتیاطه یم
««««««««««««««««
سږ ژمی
د مینې په لار راغلی
ساړه مې
د زړه د درد
هډوکو ته ننوتي
١٣٩٨.٩.٢٦
««««««««««««««««
د خپلو ولیو درد ژاړم
د یوازیتوب داستان مې
له خپل پراخوالي سره
همدومره لنډ دی
١٣٩٨.٩.٢٥
««««««««««««««««
پر زړه چې چک نه لګوي
زړې افسانې به
د تېر ژوند
د خوب په خړو اوبو کې لاهو کړو
راځه
د عشق نغري
په ژوندیو کیسو
وننګوو
چې نور
دا ستړی ژوند
سم له ماښامه
د خوب څادر
راته پر سترگو
خور نه کړي
راځه!
چې څوک ونه وایي
ميین په ویښه کې
خوبونه ویني
١٣٩٨.٩.٢٤
««««««««««««««««
ورځ ګونګۍ شېبه ده
او شپه
د شور او فریاد
وزر پرانستې مرغۍ ده
د تنهایي له مخ نه رنګ اوښتی
چوپتیا د مینې لار ورکې غرېو ده
د وخت د ګړۍ د ستنو زړه
اخ چې څومره ورو ټکېږي
١٣٩٨.٩.٢٣
««««««««««««««««
زه مې پخپل وجود کې ستړی یمه
ژوند مې تړلي پښې او لاسونه دي
زه چې درز شویو دېوالو ته ژاړم
لاس نه د چا مات زموږه زړونه دي
١٣٩٨.٩.٢٣
««««««««««««««««
د هوا سترګې ړندې کړې شګې
دلته یو زړه ساه اخیستلی نه شي
««««««««««««««««
ستاسو ښار
د چوپتیا پټۍ پر خوله لګولې
بې غږه مات غږونه
په خپلو سویو اسکېرلیو چیغو
د خوب پنجرې ماتوي
په نیمه شپه
له جګو څوکو نه ورالوتی باد
غواړي د ښار چې نرۍ لار لنډه کړي
زه
لکه بوړبوکۍ
د خپل ذهن صحرا
غوټه کوم ورپورې
غواړم د خاموشۍ په جنازه کې
په یو صف کې ودرېږو
««««««««««««««««
ته هغه کتاب یې
چې زه یې د خاموشو ویونو غږ یم
««««««««««««««««
شپې په چوپه خوله
د تیارې د وېرې د ګورو ونو په منځ کې
د یوازېتوب پر لیندۍ
په سترګو کې مې ترور خوبونه په نښه کړي
ویښتیا!
که سبا سهار دې ولیدم
لږ مې وښوروه
ځان ته خوبولی ښه نه ښکارېږم
١٣٩٨.٩.١٧
««««««««««««««««
دا خلک يې نه پېژني دا بدرنګ چې قتل کړي
راشي راته وژني مې په زړه کې نازنین خلک
««««««««««««««««
چوپتیا ښکلې ښکاري
کله چې ټول درواغ وایي
««««««««««««««««
هغه په رنګ مئین و
غوښتل یې د کیمیا په سات کې
ښوونکی ډېر غوسه کړي
ښوونکي د رنګونو په ځای
د کیمیاوي توکونو
ترکیب وپوښته
هغه پر تورې دړې
په سپین تباشیر ولیکل:
د تفریح سات
۱۳۹۸.۹.۱۰

««««««««««««««««
شپه ګونګۍ نه ده
په کوڅه کې
را روانې تیارې
هېښه کړې
١٣٩٨.٩.١٢
««««««««««««««««
ستـــرګې يې راکړلې چې تا ووينم
او زړه يـــې راکړ چې دې وپېژنم
چې راسره يـې ته پوهېږې په دې؟
چې خپلې سترګې او زړه نه پېژنم
۱۳۹۸.۹.۱۱
««««««««««««««««
له دې تورو دې پوښتلم:
" ټوله هستي مې"
ته مې قاب کړې
او د خپل زړه په تاخچه کې ایښې يې
۱۳۹۸.۹.۱۱
««««««««««««««««
باراني شېبه
او
زه او هغه
ژونده!
کاش لږه ډېره دې
ساه اخیسته
۱۳۹۸.۹.۱۱
««««««««««««««««
د لارې ګرد مې په کوڅه کې
د وره تر مخ وڅنډل
هسې نه زړه کې مې د مور تېره شي
چې مساپر زوی یې سپېره راغلی
١٣٩٨.٩.٨
««««««««««««««««
زه ورته اوبه اوبه چې کېــــــږم
کبـۍ کبۍ را اړوې ستــرګــــــې
خپه چې نه یم تراخه چې وایې
خوږې خوږې را لوروې سترگــې
١٣٩٨.٩.٦

١٣٩٨.٩.٦
««««««««««««««««
د نظر ستن ته
د مینې تار اچوم
دتا ته د کتلو نویو جامو ته مې
زړه شوی
١٣٩٨.٩.٦
««««««««««««««««
چې ته په کې راسره
شریکه اوسې
خیر دی که غم هم وي
خوشالي خو مې ته یې
١٣٩٨.٩.٦
««««««««««««««««
دې ګوښه کې د عشق لوږه راته زړه خوري
او هغه ګوښه کې ناست یو څوک حسد خوري
««««««««««««««««
سترګې دې
د واټونو پر دیوالونو انځوروم
ښار تیارو نیولی
رڼوم یې
١٣٩٨.٩.٢
««««««««««««««««
نور څه نه
بس غواړم یو غږ و اوسم
حتی د مني د هغو پاڼو غږ
چې تر قدمونو لاندې کړس ماتېږي
۱۳۹۸.۸.۲۸
««««««««««««««««
همدا شېبه په زړه کې در ګرځم
چې پر شونډو دې د خندا الوچو ته مې
خوله اوبه اوبه کېږي
همدا شېبه په زړه کې در گرځم
چې په سترگو کې دې لوند انځور ته مې ناسته یې
او زه د بې وسۍ پر زنگون
په خپلو گوتو کې
ستا د طلایي وېښتانو
خوبونه وینم
ماته دا خوند راکوي
چې خپل حواس غږوم
۱۳۹۸.۸.۲۳
««««««««««««««««««««

زه دې نه شم ليدای
خو ښکاري چې شپې
ليدلې يې
شپې رنځوره راکتل
ستا خو دا نه لورېږي
چې راته ووايې
څنګه وې؟
پوهېږې
دغه اوس
ښه حس نه لرم
۱۳۹۸.۸.۲۳
««««««««««««««««
پرېږده چې دا خوب مې رښتیا شي
پرېږده چې ومنې درسره مینه لرم
او په ډاډه زړه مخامخ درته ګورم
۱۳۹۸.۸.۲۳
««««««««««««««««
د خندا سترګې
چې بهر په تورو لوګیو کې
انځور شویو چیغو ته پاتې وې
ځان ورته دننه په کوټه کې
د بدمستو پر خوله بد ښکاري
١٣٩٨.٨.٢٢
««««««««««««««««
هغه درد
چې د وجود له خاورو مې
را زرغونېږي
باور لرم چې
هيڅکله هم نه وچېږي
ځکه مینه هر سهار
د اوښکو له سترګو راخيژي
۱۳۹۸.۸.۱۹
««««««««««««««««
چې اشنا ښکاره شم
هیندارې په خپله حافظه کې لټولم
١٣٩٨.٨.١٨
««««««««««««««««
سترګې مې رنګ نه لري
خو
داسې مه رایادېږه
چې سرې دې نه خوښېږي
1398.8.18
««««««««««««««««
چې ځان نه په کې پټ شمه جهان نه په کې پټ شمه
نشته داسې ځای چې له انسان نه په کې پټ شمه؟
١٣٩٨.٨.١٧
««««««««««««««««
ساقـــي دغــــــه خــــو زما ناکام دی
تا کې ښکلا ده لاس کې دې جام دی
نشـــه کـــې دومـــره چېړې يې ولې
بدر پـــه ميـــنه کــې دې بـــدنام دی
۱۳۹۸.۸.۱۵
««««««««««««««««
د ونې سترګې هغو مرغیو ته پاتې دي
چې له غره هم واوښتل
خو ښکاري لا هم غلی غلی کېږي
۱۳۹۸.۸.۱۵
««««««««««««««««
مرغان په خپل شور کې ورک دي
زړه د ونې درزېږي
ښکاري چره ييز ټوپک پر سینه
د ونې ډډ ته خوب وړی دی
۱۳۹۸.۸.۱۵
««««««««««««««««
ساه مې لنــــډه رانیولې ستا خبره
زړه دې نه کېږي دلبره پېښه وکړې
د زړه ور پورې کوم نه پورې کېږي
لکه بیـــــــا چې ناببره پېښه وکړې
۱۳۹۷.۹.۶
««««««««««««««««
غواړم
چې خپلې ستړیاوې
د تاک سیوري ته ویدې کړم
درد هسې هم پر زړه خوله رالګوي
چې د جل په کوڅه کې
د چیغو څادر وغوړوم
١٣٩٨.٨.١٢
««««««««««««««««
ژوند د ستړیا پر پولې ولاړ دی
زه مې د خپل زړه پر اوږو بار یم
ایا څوک شته چې ووایي
یوازیتوب سره به
تر کوم ځایه ځغلم
١٣٩٨.٨.١٠
««««««««««««««««
ته چې وايې
هېره به دې کړم
خو ته پوهېږې
هېرول زړه غواړي
چې زه يې نه لرم
تا وړی دی
۹۵.۹.۲
««««««««««««««««
مينې پسې یبلې پښـې زړه خو کوې منډې ته
دا دې منم ګل دی خو ګل چې دی خار هم لري
۱۳۹۸.۸.۹
««««««««««««««««
غواړم هغو شېبو ته
ور وګرځم
چې ته مې په کې ايساره کړې يې
کله هم چې رایادېږې
کور ته د ښوونځي پر لاره ځم
۱۳۹۸.۸.۸
««««««««««««««««
که مو ولیدله
ورته ووایی
بدر دعا کوله
چې همداسې دې تل
درپسې ورک یم
««««««««««««««««
د سرتورو ونو سترګې
په ویاله کې هغو طلایي بېړیو ته پاتې دي
چې نامعلوم لوري ته شین زړه ور روانې دي
««««««««««««««««
بابا مې راته ښیرا کړې وه:
لېونی شې زویه
نپوهېږم
مینې لکه چې خوږ درد ورکړی و
««««««««««««««««
زړه مې یوه ترټولو
هغه یوازې پاتې شوې کوټه دی
چې ور یې
د درد په مخ خلاص دی
««««««««««««««««
ته چې یې
ماښام د مینې رنګین ټکری وي
خو شپه
په یوازیتوب کې
راخوره
سرتوره وېره وي
««««««««««««««««
خندا دې زما تنده ده
ما دې جل ووهي
خو ته وخانده.
١٣٩٨.٨.٥
««««««««««««««««
د لمر کوڅه کې
پر مځکه
د غځېدلي سیوري
ژبه راوتلې
««««««««««««««««
غواړم د تنهايي پر زړه اور ولګوم
کله چې په خيال کې درسره غږېږم
او وایم:
کوټه سړه ده
۱۳۹۸.۸.۱
««««««««««««««««
ژمی په لاره دی
راځه د مينې نغري ته بنجخ شوو
ساړه مو ونه وهي
۱۳۹۸.۸.۱
««««««««««««««««
له چوپتیا ډک جېبونه
د ژوند بې ساه کوڅه کې
خپلې چیغې پېرم
١٣٩٨.٧.٢٨
««««««««««««««««
مینه کې زه او مجنون
چې سره ډېر لرې یو
مجنون چې کړله
پوهېده په مینه
««««««««««««««««
هر سهار
د راتلو د لمر خیال دې
د زړه کوڅه کې مې خېږي
د انتظار په لمرلويدو کي
یوازې توب راسره لاس په لاس
زما د ژوند د کوټې وره ته مخامخ درېږي
یوازې توب زما د ژوند د کوټې کوڅه کې ښه بلد دی
ګرانې!
که ته زما د ژوند په لمرلوېدو کې راغلې
هغه د انتظار په لمر لوېدو کې
چې رانه کومه تنهايي هېره ده
مه هېروه
١٣٩٨.٧.٢٥
««««««««««««««««
ویل یې
ډېر
خوږ مه شه
زړه را و نه وهې
تریخی پاتې شوم
««««««««««««««««
(تیاره، شپه او زه)
تیاره وېروونکې ده
خو زه نه ډارېږم
زما شپې ته سودا وي
انۍ ويلې
شپه ګونګۍ شوې چې ده
تیارې وېرولې
ډېرې مودې نه غواړم چې
شپه مې خوب ته راشي
چې ترېنه وپوښتمه
چې دا ګونګۍ ولې ده؟
خو داسې خوب راته راغلی نه دی
کرار کرار اوس دا منم
سر له ماښامه
تیاره په زوره له شپې غاړه غواړي
او شپه زما خوب په خپل غېږ کې نيسي
خوب مې پر سترګو رنګین څادر غوړېږي
ما ډېر خوبونه دي ليدلي
خو د شپې خوب مې لا لیدلی نه دی
چې شپه دې ووايي دا
چې په رښتيا هم وېرولې تيارې
او که زما غوندې
څوک د خبرو يې هیڅ نشته
۱۳۹۸.۷.۲۱
««««««««««««««««
هر وخت د کوټې ځنځير را شرنګوي
باد تا غوندې
له ځورولو مې خوند اخلي
۱۳۹۸.۷.۲۱
««««««««««««««««
ساړه دي
وېرېږم
تا پسې سرګردان خوبونه مې
د شپې کوڅه کې
یخ ونه وهي
««««««««««««««««
خوب نه راته
خوبونه مې دې
ټوله شپه په ویښه وغږول
««««««««««««««««
خود را به آن عادت کردیم
دروغ ها
هرګز، اما
شیرین تر از دروغ بافتن های ما نشد
١٣٩٨.٧.١٨
««««««««««««««««
کله چې ژاړم
په ژړا مې خندا راغلې وي
ته راشه
نور مې داسې مجبورۍ ته زړه نه کېږي
١٣٩٨.٧.١٦
««««««««««««««««
په کوڅه کې په مخه راغله
و مې نه پېژندله
د زړه په درزا یې شکمن کړم
١٣٩٨.٧.١٦
««««««««««««««««
تنهایي غوښتل چې ويې ښکنځمه
په کوڅه کې مې سپی تر غوږ ونیوه
١٣٩٨.٧.١٦
««««««««««««««««
ډېر سخت ستړی یم
کومه راحتي
چې غواړم همدا شېبه یې احساس کړم
زما او د ستړیا ترمنځ پوله ګرځېدلې
١٣٩٨.٧.١٦
««««««««««««««««
باد
باد د کوڅې د ذهن
آيينه ماته کړه
اوس
خاطرې
چې د هيندارې
ماتې ټوټې يې
په پښو کې لاړې نه شي
له کوره نه راوځي
باد چې زموږ کوڅې ته راغی
پڼې د کاڼو يې په پښو وې
۱۳۹۸.۷.۱۶
««««««««««««««««
ماشومتوب رایاد شو
خو جوړه کړې
کاغذي
هغه جېټ الوتکه مې
وا نه لوزوله
د بورو، ورارو او کونډو کریغو
وترهولم
۱۳۹۸.۷.۱۵
««««««««««««««««
په جار کوڅه کې چې دې نوم اخلم
ترخه شېبه کې
غواړم چې خوله خوږه کړم
۱۳۹۸.۷۱۵
««««««««««««««««
منم، ته به خپه يې!
خو ته پوهېږې
چې د لټون ترخې شېبې دي
که چېرته ستا نوم مې اخیستی نه وای
خوله به نو څنګه خوږه کړې وای ما
۱۳۹۸.۷.۱۵
««««««««««««««««
چې مې بیا بیا په کې د مينې دعا ستړی نه کړي
راته راوګوره بیا بیا په پرونیو سترګو
««««««««««««««««
ایینې ته چې درېږي ځان ته وایي
په ځوانۍ کې بدر ښکلو ته ډېر ګران و
««««««««««««««««
ستا نه زده
چې ((نه)) و نه وايې
او زه غواړم
زړه ته مې دا ور زده کړم
چې ((هو)) نه زده کېږي
۱۳۹۸.۷.۱۰
««««««««««««««««
نن د شاعرۍ په مــــوډ کې نه یمه
نن هغه د خپل حسن قلنګ غواړي
««««««««««««««««
له ډېرو ښکلو نه مې زړه وړی دی
حیران یم ډېرې ژبې څنګه زده کړم
««««««««««««««««
هغه پوهېږي
چې مینه ورسره لرم
خو باور یې نه راځي
چې راسره مینه لري
١٣٩٨.٧.٥
««««««««««««««««
په سمه نه ځي بس په غرونو سم دي
لېوني شوي لکه ما خوبونه
له خوشالیو دومره مه مې پوښتی
غم هېروي سړي نه دا خوبونه
راسره وېره وي چې هېر مې نه شي
هره شپه وینمه همدا خوبونه
له تا نه بیل له تا سره خوبونه
هغه جدا دي دا جدا خوبونه
ډېره موده کېږي چې نه یې په کې
راته اوښتي په سودا خوبونه
بدره خواږه وو د ځوانۍ خوبونه
اوس نه راځي چې شي رښتیا خوبونه
سبا خو راشي چې سبا ته راځې
لیدلي داسې مې بیګا خوبونه
چې زه په خوب لیدلو روږدی یمه
لیدلي دا راته دي تا خوبونه
١٣٩٨.٧.٣
غزل
لېــــوني شـــوي لکه مـــــــا خوبونه
ګرځـــي کوڅــه په کوڅه بیا خوبونه
اوس مې والله ساه په کې ژر بندېږي
اوس مـې ستـا نـه لـري هوا خوبونه
راسره وېره وي چې هېر مې نه شي
هـــره شپـــه وینمـــه بــــــلا خوبونه
ډېـره موده کېـږي چــې نه یې په کې
راته اوښتـــي پـه ســـــــــودا خوبونه
سبا خـــــو راشـي چې سبا تـه راځې
لیدلي داســــــــــې مـــې بیګا خوبونه
زه چې پرې داسې روږدی شوی یمه
خمـــــار نـه ډک دي د یو چا خوبونه
بدره ارمـــان چـې د ځــــوانۍ راولي
اوس راته نـه وایــــــي رښتیا خوبونه
١٣٩٨.٧.٣
««««««««««««««««
پاچایي
حکومت نه کوم
بوخت زړه او
مینه نه کېږي
١٣٩٨.٧.٢
««««««««««««««««
په هنداره کې
د هغه خوار انځور یم
چې د تندې وهلې ویالې
په غاړه کې ورک دی
او هغه د خپلې ښکلا
په خیال کې ډوبه
د مینې پېغله یې
له ځانه په کور کې هېره شوې
۱۳۹۶.۶.۳۱
««««««««««««««««
زه چې کله کله چوپ یم نه غږېږم
کله کله غږوي مې یو څوک خیال کې
««««««««««««««««
مجنون
که هره پیړۍ راته
خدا زده
مینه به یې چېرته لټوله
١٣٩٨.٦.٢٧
««««««««««««««««
شپه ده
ځم چې خوب ووینم
هغه مې د ورځې
سترګو کې ګل شوې
١٣٩٨.٦.٢٦
««««««««««««««««
چې ډېر خلک مې شاعري خوښه کړي
پر تا لا نور ميینېږم
د هغوی مینې به هم دومره ښکلې وي
١٣٩٨.٦.٢٦
««««««««««««««««
چې ډېر لیکل کوم
غواړم ډېر
له هغې سره پاتې شم
١٣٩٨.٦.٢٦
««««««««««««««««
ما انتظار وکړ
هغه چې تله
ویل یې
صبر کوه
١٣٩٨.٦.٢٦
««««««««««««««««
د مینې سترګو کې
چې ګل پرېوتی
زه
مجنون ته ورته نه شوم
او ته
لیلا پاتې نه شوې
١٣٩٨.٦.٢٦
««««««««««««««««
((لېونتوب))
اوس راته نه یادېږې
اوس لېونی شوی یمه
اوس راسره یې
١٣٩٨.٦.٢٦
««««««««««««««««
ډېره
مه راته موسکۍ کېږه
بار چې د میوو پرې ډېر شي
ښاخ ماتېږي
١٣٩٨.٦.٢٦
««««««««««««««««
غواړم پخپل زړه کې پټ شم
مینه خلک ژر د نظره کوي
١٣٩٨.٦.٢٦
««««««««««««««««
تنهايي غلې ووته
او شپې
د سپوږمۍ چمبې ته لاس کړ
خو زه لا هم درته ولاړ یم
درده چې زړه ته راځې
ور یې لږ ورو ټکوه
١٣٩٨.٦.٢٦
««««««««««««««««
کانه په تلو کــې دې د شونډو د موسیــدو ګوره
اوس چې زه ژاړم ژړا کې هم راته خندا راځي
««««««««««««««««
هر ماښام
ګورم
که "مېلمه سترګه"
راوخېږي
ګوندې راشې
۱۳۹۸.۶.۲۵
««««««««««««««««
ډاډه یم چې هغه وه
بیګاه لکه شړک باران
چا د خيال ور راوټکاوه
۱۳۹۸.۶.۲۵
««««««««««««««««
ويې نه منله
کنه د زړه خبره يې وه
کاش نه مې کوله
۱۳۹۸.۶.۲۵
««««««««««««««««
ډېر یوازې یم
نپوهېږم چېرته یم
دلته مې ساه ډېره تنګېږي
خیر دی
هغه لار راوښیه
چې تا ته در وګرځم
۱۳۹۸.۶.۲۵
««««««««««««««««
ښکلی به وي
خو بې غږه شعر مې
نه خوښېږې
لګیا یم
په کوڅه کې
د قدمونو د غږ
انګازې دې انځوروم
١٣٩٨.٦.٢٤
««««««««««««««««
درست عمر مې چې تا ته ویلي
زړه ته به هم رښتیا ووايم
خو څوک د لیوني
شهادت نه مني
١٣٩٨.٦.٢٢
««««««««««««««««
څومره په پــــــور چې ته لا نــوره ښکلا هم ورکوې
هومـره دا درد رانــه پــــــه درد کې پوروړی به وي
ځه ته يـــې و ګڼــــــــه چــــــې بدر په تا نه دی مئين
دې خوارکي ظلم په خپل ځان باندې کړی به وي
««««««««««««««««
زړه په تور د درزا زه یمه نیولی
خو د وره پر ځنځیر نښې
د باد د ګوتو دي
١٣٩٨.٦.١٦
««««««««««««««««
نن د خوب په ځای
خیال د شپې له ګریوانه
سر را ایستلی
نن شپه مې شاعري
سینې ته را جوخته کړې
١٣٩٨.٦.١٢
««««««««««««««««
ځان لټوم
هغه چې تللې نه ده
راغلې
١٣٩٨.٦.١٢
««««««««««««««««
ډوبه زندګي
هغه مې سترګې لامبوزنې دي
زه له ویالو او له سیندونو څخه لرې ګرځم
وېرېږم ډوب نه شمه
که مې ډوبېږي سترګې
ډوبې دې شي
ځکه د اوښکو مې د رود مخې ته
پوهېږم څنګه
د حواسو
ورته بند واچوم
خو که زه ډوب شم چېرې
داسې څوک نه شته
چې لاس نه و مې نیسي
ډېره موده کېږي
چې نشته هغه
ډېره موده کېږي چې
زه له ویالو او له سیندونو څخه لرې ګرځم
۱۳۹۸.۶.۱۰
««««««««««««««««
د ژوند په لرې
وچه دره کې
زه د خپل غږ د چنار
هغه فریاد یم
چې د چوپتیا لاس يې پر خوله ايښی دی
او خپل تېر
د مینې ورکو آزانګو کې غواړي
۱۳۹۸.۶.۹
««««««««««««««««
له سپیده دمه
ستا لارې ته ګورم
ژوند مې په خوب کې لیدلی
١٣٩٨.٦.٨
««««««««««««««««
کله چې غږېږم
په غوسه کېږې
چې په خبرو کې
شعر ونه وایم
کله چې شعر لیکلو ته مې زړه کېږي
زه ترې
زما او ستا د خبرو خوند اخلم
ته ووايه
شعر ولیکم
او که خبرې وکړو؟
۱۳۹۸.۶.۱۰
««««««««««««««««
د شپې
چې په تیاره کې
پښه ونه ښوییږي
سپوږمۍ په مینې
رڼایي تر ګوتو ونیوه
مخ رانه مه اړوه
زړه مې نن ډېر خراب دی
١٣٩٨.٦.٨
««««««««««««««««
مخ ته پلو مه نیسه
زړه مې نن ډېر خراب دی
شپه چې په تیاره کې
ونه ښوییږي
سپوږمۍ
رڼایي تر  ګوتو ونیوه
١٣٩٨.٦.٨
««««««««««««««««
ځان ته چې نه وریادېږم
زه مې له زړه سره ناست یم
تا راغږوي
١٣٩٨.٦.٤
««««««««««««««««
عشقه منم
له ځانه وبه وځم
خو راته وویه
زه چېرته لاړ شم
چې بېرته بیا
درباندې و نه ګرځم؟
١٣٩٨.٦.٣
««««««««««««««««
نیمګړی خوند
چې خوند ترې واخلې
هر حقیقت ته
د درواغو جامه ور اغوندې
منم
ته نه یې ګرمه
ما پخپله
داسې عادته کړې یې
خو اوس اندېښمن یم
چې مې د مرګ خبره واورې
دې حقیقت ته به
د درواغو جوړه کړې
تنګه جامه
ور اغوستلای نه شې
مینه د خوند د اخیستلو به دې
نیمګړې پاتې شي
١٣٩٨.٦.٣
««««««««««««««««
ځان ته
د مینې حساب ورکوم
خالي میدان کې
ډک زړه ولاړ یم
١٣٩٨.٥.٣١
««««««««««««««««
خندا
ښه نوم دی
خو غواړم
ښکلی نوم شي
پرې يې ږده
چې تل
ستا پر شونډو کيني
۱۳۹۸.۵.۲۹
««««««««««««««««
کله چې د مينې په اړه سوچ کوم
زه او ته
د هغو دوو مئینو
تکرار ښکاره کېږو
چې ښايي يوه پېړۍ
او یا هم
سلګونه پېړۍ وړاندې
نیمه خوا پاتې شوي
ښايي دا د مينې برخلیک وي
چې نیمګړې دې پاتې کېږي
دا سوچ مې ډېر ځوروي
ښايي
سبا
ښايي یوه پېړۍ
او یا هم
سلګونه پېړۍ وروسته
دوه نور
زما او ستا تکرار وي
۱۳۹۸.۵.۲۹
««««««««««««««««
١
مینه نه شم سمبالولای
دا ماشومه
تا هم غواړي
؎؎؎
٢
مینه ماشومه ده
زه یې نه شم سمبالولای
تا هم غواړي
١٣٩٨.٥.٢٤
««««««««««««««««
له سترګو مې
خوبونه دې
زما بې خوبیو
مرور کړي دي
١٣٩٨.٥.٢٣
««««««««««««««««
حواس مې سندریز دي
په دې څادر کې
د هغې
ټوله خندا غوټه شوې
١٣٩٨.٥.٢٣
««««««««««««««««
د جګړې هر انځور
نیمګړی انځوروي
انځورګر
چې له جګړې راستون شو
یو لاس یې نه و
١٣٩٨.٥.٢٣
««««««««««««««««
د ژوند په تیاره او سړو شپو کې
یوه پراخه سینه رڼا
او دوه د چقماق ګاټي غواړم
رڼا ستا د لیدو
او د چقماق ګاټي
ستا حسن ته د خپل زړګي پر ځنګله
د اور ورته کولو لپاره
چې مې د سړو په منګول کې
د حواسو یخ نیولي لاسونه تاوده شي
١٣٩٨.٥.٢٢
««««««««««««««««
خوبونه مې
ستا د عطرو پر زنګون
سر ایښی
ته
هره نیمه شپه
په دې باغچه کې
ګل ټوکېږې
١٣٩٨.٥.٢١
««««««««««««««««
رانه خپه وې
اختر مې غوښته
اخ
دا دی تیرېږي
١٣٩٨.٥.٢١
««««««««««««««««
زه خو چې بس وغواړم دار ته رسومه سر
دار مې دې د سر شي چې دار مې سر ته ورسي
١٣٩٨.٥.٢١
««««««««««««««««
خوبونه
او یادونه يې هم
ژوند غواړي
یوازېتوبه!
ژر
غېږه مه راکوه
١٣٩٨.٥.٢٠
««««««««««««««««
ما شپه
او تنهايي زه ولجه کړی یم
چوپتیا د ګونګیانو زندان دی
««««««««««««««««
غږ دې
د ویالې د غاړې
وچ ویلنی دی
د مینې لاس شه
ویې موښه
زما د زړه د دماغ
ویده کوڅه
په پرله زیاتېدونکو
توندو عطرو راویښېږي
١٣٩٨.٥.١٨
««««««««««««««««
له موږ نه هم چې خپل نومونه هېر دي
د کوڅې غږ باندې چا پښه ايښې ده
««««««««««««««««
خبرې مې په ستوني کې
ورو ورو په غږ بدلېدې
لیدلې مې
چې په چينه کې دې
کرښه په کرښه
یو ټوټه زېړبخون کاغذ مینځه
د کلي د صاحب زاده شکرانه دې
پر ما پور وي
۱۳۹۸.۵.۱۴
««««««««««««««««
سودا د ژوند راسره شته خو مرګی هم کوډې کړي
موږ دې ته ګورو چې څوک مو څنګه په هنر وژني
««««««««««««««««
خندا يې
کړس ووهل
خو چا وانه ورېده
د مینې د لوښي خوبونه
ډېر داسې ماتېږي
۱۳۹۸.۵.۱۳
««««««««««««««««
ژوند
هره شپه
د ستړيا په اوږده کوڅه کې
شلېدلی ګرېوان په مخه راځي
بیګاه ته
د بڼو ستنو کې
د خوب تارونه اچوم
۱۳۹۸.۵.۱۳
««««««««««««««««
«««په کرونده کې
مینه شنه شوې
نن سهار ما هم
د کلي ویاله کې
ستا د خوب مخ ته
اوبه واچولې
١٣٩٨.٥.١٢
«««««««««««««

««««««««««««««««
په کوڅه کې
هر کور مې قلنګ منلی
خو زه ستا د غږ په ټوک مړېږم
١٣٩٨.٥.١٢
««««««««««««««««
یوازې ستا
چې پاچايي منمه
زړه مې د سوال لپاره
بل چا ته لاس نه اوږدوي
١٣٩٨.٥.١٢
««««««««««««««««
یادېږي مې
چې مرغۍ مرغۍ به
همزولو ته لګيا وي
ښه هلک دی
خو په غاړه کې لينده ګرځوي
۱۳۹۸.۵.۱۰
««««««««««««««««
زړه مې نه دی ګرم
درد لکه تا
خوږ خوږ کېږي
۱۳۹۸.۵.۱۰
««««««««««««««««
په تا مې نه لورېده
درد مې
په شپیلۍ کې پو کړه
۱۳۹۸.۵.۱۰
««««««««««««««««
زړه مې ډېر ډک دی
تشې خبرې کوم
۱۳۹۸.۵.۱۰
««««««««««««««««
درځم
خو نپوهېږم
خپلې پڼې مې
ولې پټې کړې دي
۱۳۹۸.۵.۱۰
««««««««««««««««
که نه وم
په خيال کې
په غوسه راسره مه غږېږه
۱۳۹۸.۵.۱۰
««««««««««««««««
مينه پر تا سپارم
که نه وم
د یوازیتوب احساس ونه کړې
۱۳۹۸.۵.۱۰
««««««««««««««««
نه نهیلی کېږم
که یو څوک مې
نهیلی نه کړي
۱۳۹۸.۵.۱۰
««««««««««««««««
غزل
مرګ ته راغلی یم چې مرګ نه غواړم
ځــــان راتــه ګـران دی د هغـې لپــاره
زړه مــې ویل چې څوک دې نه پېژني
چیغې مـــــې راوړې ستا کوڅـې لپاره
نن یــې پـه جـــار رالـــره جـــار ووېل
لــه جــاره جــار وځــــم هغــې لپـــاره
د ورځې بوخت یمه په کار کــې د کار
ستــړیا مـــــې راوړمــه د شپــې لپـاره
نیمــــه ګنــــاه کـــه رانــه کېــږي کلــه
نيمــه پلـمـــه غـــــواړم تــوبــې لپـــاره
د نی کوڅه کې مــــې چې څه کول نن
څــه مــې ویــل هغـــــې شپنــې لپـاره
غوسه کې موسکـه شــــوله ويـــې ويل
مـــړه خپـــــه وې د هـمــــدې لپــــاره
بـدر چــــې هـر چا ته دی ګران داسې
غــریب څــــه نه لــري ګیلــې لپـــاره
۱۳۹۷.۵.۱۰
««««««««««««««««
په تا پسې به یې
زما ورکې سترګې لیدلې وي
نن له کړکۍ سره
د هوا سترګه لمده ده
١٣٩٨.٥.٩
««««««««««««««««
ته هم لاړې
زه هم لاړم
هغه ځای نه
ژوند هم
تللی
اوس مې
مینې ته سودا ده
خواره چېرته
کومه لار
راپسې ګوري
١٣٩٨.٥.٨
««««««««««««««««
دا ډېرو ښکلو ته چې زړه خورم بدر
دا ډېرې ښکلې څومره تا غوندې دي
١٣٩٨.٥.٨
««««««««««««««««
چل دی په هنداره کې که ژوند کې دی
څومره چې ځوان راشم په کې زوړ ښکارم
١٣٩٨.٥.٧
««««««««««««««««
پاڼه یې سپینه رالېږلې
سودا مې ده
زړه یې ډک پاتې شوی
١٣٩٨.٥.٦
««««««««««««««««
لاره چې په ګلونو ښکلې شي
زما به ګوتې په اغزیو ژوبلې وي
که تا پېښه راوکړه انتظار به پیکه را وګوري
١٣٩٨.٥.٦
««««««««««««««««
زما یې سترګې
خوبولې خوښې
خو شپه وي
ویښه تللې
١٣٩٨.٥.٤
««««««««««««««««
چا وانه ورېدل
شپې ته
د هغې پخپله ژبه لګیا وم
١٣٩٨.٥.١
««««««««««««««««
انځور دې ما ته ورته دی
چې غواړم درګورم
کتلو نه دې خوند اخلم
١٣٩٨.٥.١
««««««««««««««««
سترګې مې هيڅ نه را درنېږي چې اوس
اوس مـــــې خوبونو تـــه درد لاره کړې
١٣٩٨.٤.٣٠
««««««««««««««««
ډېرې کیسې يې زده دي
نن مې د دېواله
راښوييدلي سیوري ته
د مينې د لارې
په ملا راماته ستړیا دمه کړې
۱۳۹۸.۴.۳۰
««««««««««««««««
اخر د تندې او سراب انځور مې هم وکښه
د خیال ویاله کې یو څوک بهیږي اوبه اوبه
١٣٩٨.٤.٢٩
««««««««««««««««
شپه مې وسکونډله
ډاډه وم
چې څوک مې نه ویني
١٣٩٨.٤.٢٩
««««««««««««««««
چې لارې لارې
د ښکلو لارې ته وي
یو خوب ورک شوی
زما له سترګو څخه
١٣٩٨.٤.٢٩
««««««««««««««««
هره ورځ مړ چې د چا سترګو ته و
بدر اوس شپه په هدیره کې کوي
١٣٩٨.٤.٢٨
««««««««««««««««
ژوند ګران دی
خو زه هغې ته ګران یم
ولې چې نه را درنېږي
خیال مې پر دې لاره
سپک ځان سره اخلي
١٣٩٨.٤.٢٨
««««««««««««««««
مرغی چې په تنګ شي
له یوه ښاخ نه بل ته الوځي
کاش وزرې مې درلودای
١٣٩٨.٤.٢٧
««««««««««««««««
اغزنه لار کې
په پام ځکه قدم اخلم
چې خیال دې راسره دی
يبلې پښې خو ټول عمر ور روان یم
۱۳۹۸.۴.۲۶
««««««««««««««««
زه هغه ملنګ یم چې چيغـې يې ارزانې دي
عشق رالره ګـوري تل داسې د تاوان کوڅې
۱۳۹۸.۴.۲۴
««««««««««««««««
چې راته یاده شې تر خپل څنګ دې نـږدې ووينم
په خپلو سترګو کې مې شپه ګرځوم خوب ګرځوم
هره کوڅه کې زه هغـــــــــــــــــه تقدس نه وینمه
چې ګنهکاره په کې خپل دا لېونتـــــــوب ګرځوم
۱۳۹۸.۴.۲۴
««««««««««««««««
چې ور يې نه پرانيزم
د نيستۍ وږم رالټېږي ترينه
قسمت زړه کوټه ده
تل په کې جوړې د غڼو ځالې دي
۱۳۹۸.۴.۲۴
««««««««««««««««
شاعرانه ورک یم
خیال دې
د ذهن په کوڅو کې
تر لاس نیولی یم
۱۳۹۸.۴.۲۳
««««««««««««««««
زخمي خوبونه
اوس سترګې نه پټوم
اوس خوب لیدلو ته مې زړه نه کېږي
اوس مې خوبونه
هغه چنار ته پاتې کېږي
د چا په شونډو کې چې
د مینې توري شنه شي وبوګنیږي
په ځان کې غرق چې څوک تر څنګه یې بس هسې پښه نیولی هم شي
پر زړه یې هره شېبه
چړې چړې پرېوځي
١٣٩٨.٤.٢٠

««««««««««««««««
د یاد چې وریو ته دې
د خیر دعا کومه
زما له زړه چاپېره
لېوه د وېرې ګرځي
١٣٩٨.٤.٢٠
««««««««««««««««
تیاره مې هره شپه
کټ ښوروي
له خپلې وېرې ترهېدلې تیاره
بلده ده
چې مې د حواسو غېږ کې
څنګه پټه شي
١٣٩٨.٤.١٦
««««««««««««««««
مجرم یم
خو دا چې څوک مې
لکه د نورو
له ګرېوانه نه نیسي
خپل زړه مې وژلی
۱۳۹۸.۴.۱۶
««««««««««««««««
څو کوره ها خوا
غږ مې دې واورېد
نوم دې راته واخیست:
بدره راوګرځه!
شاته مې وکتل
له وره سره ولاړه وې
ودې نه پېژندلم
په کوڅه کې تر ما لږ ډېر مخکې
زما د سیوري غوندې
یو بل ستړی روان و
اوس چې کله هم
ځان ته خپل نوم اخلم
اشنا نه ښکاري
۱۳۹۸.۴.۱۶
««««««««««««««««
شپې مې په خوب کې ليدلې وې
چې ځې
اوس د ورځې ويده کېږم
۳۹۸.۴.۱۶
««««««««««««««««
پر غږ مې خپسه ناسته
چیغې مې خوب وړې دي
څوک مې دې نه رالټوي
زه په ویښه کې ویده یم
١٣٩٨.٤.١٠
««««««««««««««««
په شوګیر ګرمه کوڅه
خپلې
لیکې
لیکې
سرې سترګې موښي
بیګاه ګرد په کې
د باد له پښو سره را لټېده
١٣٩٨.٤.١٠
««««««««««««««««
تیاره کوټې ته راننوتې
یوازیتوب پر ځان د چوپتیا بړستن راکښلې
ته چې نه یې
د تیارې وېره مې
ولي درنوي
1398.4.8
««««««««««««««««
خوښ یم
چې درنــه خپه یم
شکر چې شته یې
ما ته د شتـــــــــون هيله دې
په خپل نشتون کې
د شتون احساس راکوي
۱۳۹۸.۴.۶
««««««««««««««««
غواړم
چيغه شم
خو تا ته يې
بت تراشلی یم
۱۳۹۸.۴.۶
««««««««««««««««
وځنډېدې
زړه را ودرځېد
انتظار وسکونډلم
سترګې مې له وره بهر هېرې کړې
کوټه ړنده راښکاره شوه
۱۳۹۸.۴.۵
««««««««««««««««
دردونه ماشومان دي
چې څه ورنه کړې
کوټه په سر واخلي
یو وخت چې ګورې
هر څه ګډوډ پراته وي
د وره په خوا کې
دېواله ته
هر درد
اوښکې اوښکې سترګې
خوب وړی وي
۱۳۹۷.۵.۱۴
««««««««««««««««
لاس چا ته نه نیسم
چې نیکمرغه مې دې کړي
دا مې هم نه خوښېږي
چې څوک دې
نیکمرغي راځنې واخلي
زه مینه کوم
چې نېکمرغه و اوسم
تا چې نېکمرغي
تل راسره وي.
۱۳۹۸.۴.۳
««««««««««««««««
شعرونه مې
د اوښکو کروندې دي
ته چې تلې
ویلي دي وو
چې کله ژاړې
زړه به مې درد کوي
۱۳۹۸.۴.۳
««««««««««««««««
تنهایي
ذهن مې د وره غنګا بوخت کړی
او سترګې مې
په کوټه کې
ستا د ناستې ځای لټوي
چای سوړ شوی
۱۳۹۸.۴.۲
««««««««««««««««
سپیده دم سترګې پرانیستې دي
خو تنهایي
هغه احساس دی
چې د زړه پر تخت مې
لکه شپه خوره ده
زما خوبونه ویښه کې ویده دي
١٣٩٨.٣.٢٥
««««««««««««««««
یو بیت
وکړلو جرئت چې مې لاس د نظر رايې کښي
حسن دې ګلونه په لــمــــــن کــــې دي راوړي
۱۳۹۸.۳.۳۰
««««««««««««««««
شپه خپه وه
بیګاه خوب وړی وم
١٣٩٨.٣.٢٦
««««««««««««««««
هغه لاړه
هغوی یو بل ته ورسېدل
دا هره یوه
یوه کیسه ده
خو زما هغه کیسې خوښېږي
چې پای نه لري
۱۳۹۸.۳.۲۲
««««««««««««««««
غزل
په تا جانانه! لږ راته وګـــــــــــــــوره
تېر یم له ځانه لږ راته وګـــــــــــوره
ستن ته د عشق د نظر تار اچــــــوم
ريښې ګرېوانه لږ راته وګـــــــــــوره
تر ورېځو وروسته یې وعده کړې ده
زړه تر بارانه لږ راته وګـــــــــــــــوره
حسن کاپر دی او کاپر يـــــې کړه دي
خیر دی ایمانه لږ راته وګــــــــــــوره
عشقه تر تا پورې خو لنــــــډه لار ده
ژوند دی ستومانه لږ راته وګــــــوره
لا خو ځواني ده لا خو هغه به راځي
مرګه ناځوانه لږ راته وګــــــــــــوره
ګرمېږه مه زما خو ورور دی هغـــــه
د جنګ میدانه لږ راته وګـــــــــــوره
بدر یم ستا د زړه خبره کـــــــــــــوم
غضب جانانه لږ راته وګــــــــــــــوره
۱۳۹۸.۳.۲۱
««««««««««««««««
درته مې ګل
راوړی نه و
راته یادېږي
چې خپه وې
نن مې په باغ کې
د یو بل ګل
خیال هیڅ ونه ساته
نن
بدرنګۍ ته مې د باغ
فکر هیڅ و نه رسېد
او ته هم...
رانغللې
١٣٩٨.٣.٢٠
««««««««««««««««
تنده
مینه راته نه راځي
یا خو هیڅ په مینه نه پوهېږو
گلونه مو خوښیږي
خو ګلدانونه تل تندې پسې اخیستې وي
١٣٩٨.٣.٢٠
««««««««««««««««
درځم
خو هغه پلمه لټوم
چې درشم
۱۳۹۸.۳.۱۹
««««««««««««««««
غواړم حیرانه یې کړم
د ژوند د لارې پر سر
مخامخ ورته درېږم
ډاډه یم
تېکمرغي مې نه پېژني
١٣٩٨.٣.١٨
««««««««««««««««
پخپلو سترګو مې باور نه راځي
نن مې ته بیا پــــه بلۍ ونه لېدې
ما د چينې پر شګـــو کې ولیکله
راغلم خو ته مې جلۍ ونه ليدې
««««««««««««««««
غواړم له ځانه سره کېنم
خو ډېر وېرېږم
چې هسې نه
په دې هینداره کې
پردی ښکاره شم
١٣٩٨.٣.١٨
««««««««««««««««
چې مې پخپلو مړو سترګو واوړم
غـواړم دې نوره هـــم وافره ښکلا
خبــــــره نه ده د کمـــزوري ایمان
جنــــــۍ اغوستې ده کافره ښکلا
۱۳۹۸.۳.۱٦
««««««««««««««««
په ژړا کې
چې فکر نه کوم
کمزوري رامخه کړې
مینې
را زده کړې چې
خندا د ژوند د غره څوکه ده
١٣٩٨.٣.١٥
««««««««««««««««
احسان نه در اړوم
زر کاله به نور درنږدې شوی یم
نیمګړو شعرونو ته به مې ښکلا درنه غواړم
زر کاله وروسته
یو شاعر به بیا درباندې مﺉین وي
١٣٩٨.٣.١٣
««««««««««««««««
وخانده!
په خندا کې ښکلې ښکارې
غواړم چې ټول عمر دا ستا په څېره کې
ستا د خندا د باغ د هر یو ګل ښکلا کې ورک یم
نه غواړم خپله حافظه مې له لاسه ورکړم
زما خوښېږي
چې د خیال د وره له شا راباندې غږ وکړې ته:
د خوشالۍ د اوربل خیال مې لکه ډېر در ګران دی؟
باغوانه بس دی ډېر  ګلان دې ټول کړل
١٣٩٨.٣.١٣
««««««««««««««««
په ژبو کې
سخته
ستا د کتو ژبه ده
زه ډېر پرې نپوهېږم
خو راته خوند راکوي
۱۳۹۸.۳.۱۲
««««««««««««««««
کاش...
کاش لکه چې زه دې غواړم
هغسې وې
لکه زما د شعرونو په هره کرښه کې
چې راسره ګرځې
۱۳۹۸.۳.۷
««««««««««««««««
بیګاه یوه بله کیسه درته کوم
ښايي ستړې کوونکې وي
مکالمې نه لري
کرکټر يې يو دی
له خپل چاپېره چورلي
او له ځان سره لګيا وي
د سړي باید خپل خوب ته
د پلمې کیسې هم زده وي
۱۳۹۸.۳.۶
««««««««««««««««
هغه رانغله
سودا پر زړه وسکونډلم
خو زه لا هم ګړۍ ته موسک وم
وخت ترې ورک و
شلم ځل مې بیا
ستنې یې
پاو کم شاته کړې
١٣٩٨.٣.٥
««««««««««««««««
ته چې وايې
منم
ښایي هېره شوې مې یې
خو ستا د یادونو باغ ته
د هغې تللې ویالې پر غاړه
شنه وله
زما ذهن دی
باور دې
د فکر په ورغوی کې
د ذهن د وجود کرښه
سمه کړې نه ده
١٣٩٨.٣.٤
««««««««««««««««
د نیمکښو وره په کڼو غوږونو واوښتم
شعر مې نا اوریدلی
له کوڅې راسره روان کړ
««««««««««««««««
وره نیمکښو کتل
کوڅه تلوسې تر ګوتو نیولې وه
وریځې لا هم په غرونو ګرځېدې
««««««««««««««««
چې دې خپه کړم
خو دې خپه کړم
سر پسې مه ګرځوه
د پرخو څاڅکي
پر مخ د پاڼو
چا وې چې ډېر پاتېږي؟
۱۳۹۸.۳.۲
««««««««««««««««
”هغه راسره ډېره مینه لري“
دا زما هغه شعر دی
چې نه بشپړېږي
١٣٩٨.٣.١
««««««««««««««««
پيڅې مې بډ وهلې
په سیند ورګډ شوم
پورې وتم
ور ومې کتل
له تندې يې ژبه ختلې وه
خندا راغله
خپلو پيڅو ته ځير شوم
پر خوله مې لاس کېښود
زه او سیند
هره ورځ
همداسې
د تندې د خندا په لپو کې ورک يو
زه او سیند
په دې پوهېږو
چې خندا مو د څه وي
چې هره ورځ داسې
پر چا خاندو؟
ځان تېرایستل هم خوند کوي!؟
۱۳۹۸.۲.۳۱
««««««««««««««««
غواړم
د قدمونو غږ دې
داسې انځور کړم
چې څوک ونه پوهېږي
ځې
او که راځې
١٣٩٨.٢.٣١
««««««««««««««««
فکر کوم
ستا په لوري
په سفر کې یم
او هره شېبه
تا ته در نږدې کېږم
کاش تل مې
همداسې خوبونه لیدل
داسې به د مینې نوستالوژي
یوه معنی درلودای
١٣٩٨.٢.٣٠
««««««««««««««««
له غرونو تیږې هر څوک نه راوړي خو
دا لېوني بلې بلا وهلي
زموږ د کلي ځینې خلک دي چې
خپلو درواغو سم په ملا وهلي
١٣٩٨.٢.٢٩
««««««««««««««««
راز
ویې ویل
له مرګه نه ډارېږم
ما
په همدې شېبه کې
واقعي ژوند احساس کړ
هغوی
رښتني ژوند ته
و نه رسیدل
هغوی له مرګ نه چې په وېره کې وو
مینه یې نه وه کړې
١٣٩٨.٢.٢٨
««««««««««««««««
مینه وږې لوږه ده
یو بل ته چې ماړه وګورو
ستا به هم نه یادېږي
١٣٩٨.٢.٢٨
««««««««««««««««
یوازې نه يم
د ژوند په کوڅه کې
ځان سره اوسم
۱۳۹۸.۲.۲۷
««««««««««««««««
ته
د خپل زړه
د جوړو کړیو دیوالونو شاته ناسته یې
زه
د ژوند په شاړو کوڅو کې
چیغې وهم
چې درسره مینه لرم
پوهېږم چيغې مې ما غوندې کمزوري نه دي
او دا یې زده دي
چې پر دیوالونو څنګه واوړي
خو وېره مې له خپلې هغې له شوره ډکې چوپتیا ده
چې د ژوند چاپیریال مې په سیوري کې یې
کنگل نیولی
١٣٩٨.٢.٢٨
««««««««««««««««
هر ور مې يې وټکاوه
زړه په همدې کوڅه کې
ډېر ټوپونه وهل
۱۳۹۸.۲.۲۶
««««««««««««««««
ته وې چې عشق
په زړه راپېښه وکړه
سیند کې اوبه دي
چې کبان دي په کې
چې ته راځې
سود مې د زړه چې څه دی
غم او سودا
مخ په تاوان دي په کې
١٣٩٨.٢.٢٦
««««««««««««««««
ښه اوریدونکی یم
دلته ټول خپل زړونه تشوي
هر څوک غواړي چې ورته غوږ وم
څوک چې دې نه پیژني
شک هم نه کوي
چې تا غږوم
١٣٩٨.٢.٢٥
««««««««««««««««
سترګې چې انځوروم
له اوښکو نه رنګ اخلي
خو لاره کڼه ده
ستا د قدمونو غږ نه اوري
۱۳۹۸.۲.۲۵
««««««««««««««««
چوپتیا مې د تنهايي غېږه کې
پر هیلو خوره بړستن ده
د شپې د تیارو وېره مې
د زړه کوټې ته ننوتې
١٣٩٨.٢.٢٥
««««««««««««««««
غزل
وې او کـــــــــه ته نه راسره وې
درد لکــــــــــه د زړه راسره وې
عشقه که ګونګی وې هم خو وې
چيغـــې ته مې خوله راسره وې
ستا یادونــــه دي چې راته ګران
ورکــــــــــه به يو څه راسره وې
وډار شـوم چې خلکو کې ماښام
بیا مې خیال کــې ته راسره وې
دې خوب ته سودا کې یمه ډېر
راغللــــــــــې تر وره راسره وې
ویې یې بـــــــدره نه درپوهیدم
اور ومـــــه اوبــــــــه راسره وې
««««««««««««««««
د عشـــــق انتخاب زړه و چې راغی زمیني شو
د زړه ګنــــاه چې واخلي د زړه خوښه همدا وه
تقصیـر خو د ښکلا و دا ستا چې شوه په برخه
میین چې زه په تا شوم په دې کې ګناه ستا وه
١٣٩٨.٢.٢٠
««««««««««««««««
غواړم چې نن شپه دې
د مینې د هسک
ورېځې شمه
نن شپه زما یوازیتوب
خپلو تیارو څنډو کې
د زړه مې درد تخنوي
یوازیتوب د سینې دښته کې مې
د استسقا
په زوره غږ کړی دی
نن شپه دې ورېځې شمه
نن شپه دې وورېږم
نن شپه لمده غواړمه
١٣٩٨،٢.١٨
««««««««««««««««
د مينې پر بام
د الوتلو هیله به مې
هیله پاتې شي
د خوب مرغی
په سترګو کې نه را ويښېږي
۱۳۹۸.۲.۱۸
««««««««««««««««
غمونه دې زما
چې در ګورم
پر شونډو
د خندا ناستې مرغۍ
مه الوزوه
١٣٩٨.٢.١٨
««««««««««««««««
خوی چې د غله کوم کوڅې ته درځم
غواړم پــــــــــه تياره کې رڼا و وينم
««««««««««««««««
زه مې خپله تابلو کښم:
په چیغو کې ورک
تت غږ
١٣٩٨.٢.١٥
««««««««««««««««
مینه
د کوم شعر لیکلو ته چې
ژوند مې پلمه شوی
او زه یې
لیکلای نه شم
مینې لا هم
لکه چې زه یې غواړم
لېونی کړی نه یم
١٣٩٨.٢.١٥
««««««««««««««««
تا ته ښکلا
ځان ته چې مینه غواړم
په تا مې درد هیڅکله نه لورېږي
١٣٩٨.٢.١٤
««««««««««««««««
د خندا د غږ تنده
غواړم د ستړي وجود
د ارت نیزار
د اور په سیوري کې دمه شم
غواړم شپیلۍ شپیلۍ دې
ستا د خندا غږ ته اوبه اوبه شم
نن مې د عمر د چوپتیا تندې بللی یمه
١٣٩٨.٢.١٢
««««««««««««««««
انځور مې دې وکښه
خو چې نه شم ورکتلای
ژر د نظره کېږې
١٣٩٨.٢.١١
««««««««««««««««
اسمان دې زړه
وریځې دې درد
احساس دې و ورېږي
وچکالي سرې سترګې
د عشق د مځکې لارې ګوري
١٣٩٨.٢.١١
««««««««««««««««
د ویالې ذهن ډک شوی
ستا خوبونو ته د زړه په وچ ډاک کې
سیند انځوروم
١٣٩٨.٢.١٠
««««««««««««««««
د ژوند مهال ویش مې
ډک دی
عشقه!
چیرته دی ولولم
١٣٩٨.٢.١٠
««««««««««««««««
درواغ
غوږونه دې چې څه اوري
او سترګې دې چې څه ویني
هغه باید ومنې
خو زه نه غواړم باور پرې وکړې
ما هم دا زده کړي دي چې
د چا د خاطر لپاره
درواغ ووایم
١٣٩٨.٢.٨
««««««««««««««««
سفر
شپه ساه نیولې ده
وخت د میږي پڼې په پښو کڔې دي
ویښتیا د خوب ماته پښه ده
زه هغه ڂای ته په سفر وتی یم
چې هیڅ نشته
١٣٩٨.٢.٧
««««««««««««««««
بې دمه ژوند

چې چا د ژوند په نیمه لار کې
د خپلې ستړیا سیوري ته
سترګې پټې کړې وي
هغه ویده نه دی
په دې پوهېږي
چې لار
د خپل زړګي
د چوپتیا تنده
هره شېبه همداسې پټې سترګې
د چا
د ستړو ګامو
په ستړي غږ ماتوي
دا لاروی ټول عمر
همداسې پټې سترګې
د یو رنګین خیال د لیدو مینه کې
د یو آرام نفس د کښلو امسا لاس کې نیسي
ګوندې دا غلې اوږده لاره
د امسا په ټکا
سندریزه کړي
١٣٩٨.٢.٥
««««««««««««««««
لوږې!
لاس مې پرېږده!
تاواني یم درته
ځمکه
غوړېدلې لومه ده
او زما هیلې
د هرې دانې په سر
د وېرې د مرغۍ سیوري دي
لوږې!
تاواني یم درته
١٣٩٨.٢.٥
««««««««««««««««
نه ماتیږي
مینه د سترګو له چينې
راښويیدلې تنده ده
١٣٩٨.٢.٤
««««««««««««««««
د عشق درد ته که ورکړی مې خپل زړه دی
په سایه کـــــــــــې واوره ژر نه ويلې کېږي
کله کله چـــــــــــــــــې ته نه راغوسه کېږې
کله کله مـــــــــې زړه ډېر په ځان خوږېږي
چې يې نه پرېــــــــــــږدم خبره د تلو وکړي
که دا ووايـــــــــــــــــي نو څه راپاتې کېږي
بدر ستا خندا په ځــــــــــان باندې مات کړی
ملنګ کلــــــــــــــــپو دروازو ته نه درېږي
۱۳۹۸.۲.۳
««««««««««««««««
په لاس کې دې مڼې
رایاده کړه
چې ادم ذات یم
۱۳۹۸.۲.۱
««««««««««««««««
دنیا لویه ده
خو کم په کې ځاييږم
تا چې لرم
د زړه تنګه کوټه هم راته ډېره ده
۱۳۹۸.۲.۱
««««««««««««««««
زه او ته
ډېر سره ورته یو
زما
زړه مات شوی
او تا
زړه مات کړی
۱۳۹۸.۲.۱
««««««««««««««««
دا چې دعا کوم باران و نه ورېږي
هوا دې
لکه نابلده مرغۍ
د زړه پر کړکۍ مې
چې له تلو سره دې پورې کړې
اوتره ناسته ده
١٣٩٨.١.٣١
««««««««««««««««
کلونه کېږي
چې ته نه یې
خو زه
فکر کوم
لا هم
ناوخته نه دی
١٣٩٨.١.٣٠
««««««««««««««««
پریږدﺉ چې ژاړم
کله چې سترګې مې ډکېږي
پوهېږم څومره له احساس نه ډک یم
١٣٩٨.١.٢٩
««««««««««««««««
نیاز
چې مې ته وې لږه ډېره وېرولې
چې مې غوښته
خاورې ځان نه مې څنډلې
د کور وره کې
له خندا نه ډکه خوله وم مخامخ در دریدلای
تا باور هيڅ نه کولای
په بیا بیا دې توبې ایستای
بیا دې ځان سره ویلې
څه کېده چې په رښتیا بېرته راتللې
نور په مرګ مې هم ته نه مرورولې
زما زړه کې دا خبره شي راتاوه
کاش چې مرګ مې وای خپل لاس کې
د خپل نیاز له مخې مړ ژوندی کېدلای
۱۳۹۸.۱.۲۹
««««««««««««««««
له ځانه لا نه یم وتلی
ته مې هوس یې
د مینې بله هوا وي
١٣٩٨.١.٢٨
««««««««««««««««
زړه تنګي مې ترلاسه نیولې
د خندا لپاره دې
په کومه کوڅه کې
کوم ور وټکوم
۱۳۹۸.۱.۲۸
««««««««««««««««
لوږه خرامانه را روانه ده
په کوڅه کې چې څوک ورته ولاړ دي
پر ګېـډو یې تیږې تړلي
١٣٩٨.١.٢٨
««««««««««««««««
ته نه یې
یادونه دې راغلي
دلته هر څوک د یو بل نقش لوبوي
کاش ویې لوبولای شي
١٣٩٨.١.٢٦
««««««««««««««««
زما خوښیږي
چې یوازې درګورم
زه هغه مړی یم چې سترګې یې خلاصې پاتې دي
١٣٩٨.١.٢٦
««««««««««««««««
ته مې د فکرونو د پیغلې
د غاړې هغه صدفي غاړکۍ يې
چې د ژوند د سیند په تل کې
مینې په رنځ اخته کړې
۱۳۹۸.۱.۱۹
««««««««««««««««
منم د مینې ډېر نومونه دي
خو تنده
د هغه مات پله نوم دی
چې یوازې
د کلي او غره ترمنځ
د وچ سیند زده دی
١٣٩٨.١.١٨
««««««««««««««««
غواړم چې هرڅه هېر کړم
او ستا د سترګو د راکړو نښو پر لارو
د خپل ماشومتوب کلونو ته ستون شم
غواړم د سیندونو په هيندارو کې له کبانو سره پلی تر کلي لاړ شم
غواړم چې داسې مزل تر لاس ونیسم
چې هيڅ دې ستړی نه شم
۱۳۹۸.۱.۱۸
««««««««««««««««
زه مړ شوی یم
دا له پښو پاتې وجود ګورې
ته مې چې په ځان کې وژلې
نه پوهېدم چې ځانوژنه کوم
۱۳۹۸.۱.۱۸
««««««««««««««««
ژړا ته مې زړه کېږي
غواړم د ډک زړه
د تشيدو
په خوند پوه شم
۱۳۹۸.۱.۱۸
««««««««««««««««
ستړیا
د هیلو د ونې سیوري ته وخته
ژوند ارته لمن
د پخو میوو خوب ویني
١٣٩٨.١.١٨
««««««««««««««««
باد
په هوا کې
پر نڅا میین دی
کاش
مځکې جاذبه نه درلودلای
باد مې تر لاس نیولای
١٣٩٨.١.١٩
««««««««««««««««
یوازېتوبه
غېږه ژر مه پرانيزه
یو ژوند يې يادونه دي
۱۳۹۸.۱.۱۷
««««««««««««««««
د توت زړه ونه
د باران سندرې وایي
باد د هیلو د مرغیو ځاله کې
کور جوړ کړی
١٣٩٨.١.١٦
««««««««««««««««
مینه
اسمان د ورېځو سپینه کاسه
مینه مې وسکونډله
د خوب مرغۍ له سر نه والوتله
١٣٩٨.١.١٥
««««««««««««««««
مرګی یې ژر ژر چې پوښتنه کوي
وايي دي ښکلي او سپیڅلي خلک
خدایه پر تا لکه چې ډېر ګران دي
دا افغــــــــانان دغه ښاغلي خلک
١٣٩٨.١.١٣
««««««««««««««««
غزل
لوګـــــی مـــې زبات د چا له سترګو نه کړ
خون مـې زړه زیات د چا له سترګو نه کړ
پټه خـــــــــوله پاتــــې شوم په مینې باندې
زړګــــــــی مې مات د چا له سترګو نه کړ
د چا د سترګو چې غزل غــــــــــــــــزل و
کتاب مـــــــــې کات د چـا له سترګو نه کړ
هوښــــــه چــې نه وې د ژوند هم مه وایه
ما خـــــــــــــــرابات د چا له سترګو نه کړ
هغه جینــــــۍ هغـــه په ځان مـــــئـیــــــنه
پېکی میـــــــــــرات د چـا له سترګو نه کړ
بدر چـې غـــوښته د چـا د سترګو خیرات
زړه یې خیـــــــرات د چا له سترګو نه کړ
١٣٩٨.١.١۲
««««««««««««««««
خوب
باران یوه شېبه د کړکۍ ګرد وهلو هیندارو ته تم شو
د کوټې زړه نه کیده چې خپل تشوالي ته ور وګرځي
له خاورو رالټیدلې خوشبويي
کوځه له ځانه سره بېولې وه
نپوهېږم
چې دا شېبه
زه د کوم هېر شوي خوب وریاد شوی وم
۱۳۹۸.۱.۱۰
««««««««««««««««
ښايي لږ وځنډېږم
هلته د غره ډډه کې
رانه د خپلې شپیلۍ غږ پاتې دی
د سیند نه پورې خوا په کلي کې مې
زړه هېر شوی
لږ راته تم شه
فکر مې
د غره او کلي ترمنځ
د غځیدلي سیند په منځ کې
خوب د سېپیو ګوري
ته لږه دعا کوه چې اوبو وړی نه وي
مزل به هسې پسې نور اوږد شي
که په تنګېږې
ځه ورځه په مخ دې ښه
ور به دې
بل وخت چې لږ راټول شوم
در وټکوم
خو اوس مې ګورې
چې خوروور یم
هسې نه تا هم
مرګيه خوروور کړم
بیا به دا پړه چېرته وړې
چې لکه ما
ته هم خپل ځان راټولای نه شي
١٣٩٨.١.٧
««««««««««««««««
وېره
نن څو ځلې مې وکاته چې ځان په آیینه کې
چا ووې راته بدره چې په ږيره کې دې سپین دي
۱۳۹۸.۱.۶
««««««««««««««««
غزل
درد او غـــــــــــم کـــې ښکېله ګردابي لار ده
اوښکو نــــــــــــه مې جــــوړه سیلابي لار ده
هر یـــــــــــو ګام کې تندې نـــه دی ډک مزل
مینــــــــــــــــــــــــــه له اوله ســـرابي لار ده
څه کــــــــــــــــــــــوې زما بې ګنــاهي باندې
ما چـــــــــــــــــــې غوره کړې عذابي لار ده
خیال چې مې په زلفو کې ایسار خــــوښ دی
وړانــــــــــــــــــــدې یوه ډېره مهتابـي لار ده
زړه که مــــــــــــې دی وینې وینــې څه وشو
لار د شــــــــــــــــــفق جام ته خونابي لار ده
بـــــــــــــــــــــــــدر ګنهکار دی بدر دا وايي
مینه مـــــــــــــــــــــــې موندلې ثوابي لار ده
١٣٩٨.١.٤
««««««««««««««««
اوس د احساساتو په کوڅه کې دومره نه یمه
اوس د ځوانۍ جوش نه بدره دوه ګامه اوښتی یم
هغې لېونۍ پسې چې ورک یمه خو ورک نه یم
مینه کې حواسو نه پنځه ګامه اوښتی یم
١٣٩٨.١.٢
««««««««««««««««
زمان
شپه ده
ځنګل دی
او زه له بهاره سره
د یو فصل
فاصله حس کوم
باد د سپوږمۍ رڼا ته
د ونو بې ستري انځوروي
لارې زما له هر قدمه سره
د ماتیدلو ترانه غږوي
د مني له کرښې اوښتل
د ژمي تر لومړي سهاره
یوه اوږده فاصله ده
ساړه مې وشول
نه،، لکه چې د ژمي د سپیده دم وره ته ولاړ یم
یا خو د یاد سپوږمۍ دې
د وخت پر سپین څادر
د هغه عمر ناسته کیسه ده
چې د زمان په نه ختمېدنکې صحرا کې
ستا د یاد د عطرو په پښو
زموږ په لټه کې پښه نیولې شوې
١٣٩٨.١.٢
««««««««««««««««
پسرلی
له کومې کوڅې را تېر شوی؟
ګلونه
ستا عطر لري
١٣٩٨.١.٢

ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۳۹۷ کال د قوس له اوومې نېټې د حوت تر ۲۷ نېټې پورې شعرونه

ویناوال: صدیق الله بدر

شعرونه


(د ۱۳۹۷ کال د قوس له اوومې نېټې د حوت تر ۲۷ نېټې پورې شعرونه)
 

غزل
اننګو کې دې راشنه کړم د بوسې چې ګلابونه
ته مې پرېږده چې دې اورم بارانونه بارانونه
د ماښام په تاریکه کې چې همېش راته یادېږي
پر ما شپې روڼول غواړي هېروي رانه خوبونه
چې بیا بیا باران باران انځورومه خپلې اوښکې
غواړم شنه دې کړم پر شونډو د خندا للمي ګلونه
نپوهېږم ولې زړه مې دومره ډېر ورسره ښه وي
هر یو درد دی مینه مینه که دا مینې دي دردونه
د هر حسن به له اوره مو لوګی لوګی کولو
کاش چې واک یې وای زموږه کاش چې خپل مو وای دا زړونه
زه چې خوښ یم پر تا مرمه پرې رضا یمه جانانه
د دنیا ژوند سړی اړ کړي چې پر ژوند وکړې مرګونه
دلته داسې څوک هیڅ نشته ورته وغوړوې زړه چې
ډک محفل کې ځان سره چې بدره کړمه مجلسونه
١٣٩٧.١٢.٢٦
««««««««««««««««
زړه تنګي
زه د ژوندون په نامه
پر نامعلومه غوندې لار روان یم
زړه راته وايي
چې مې د سیوري
زړه تنګي ته
تم شم
ویریږم هسې نه چې
دا د چوپتیا ورېځې
چې تل زما
په تنهايي خورې وي
د درد له خوږه
په زړګي وسکونډي
١٣٩٧.١٢.٢٤
««««««««««««««««
توري یې مینځم
ژوند مې په شعر کې ګرګ وهلی
١٣٩٧.١٢.٢٣
««««««««««««««««
خپسې مې د غږ پر ستوني پښه ایښې ده
او چیغې مې
په ویښه کې د خوب لکڼې په لاس
د ژوند کوڅو کې ګرځي
١٣٩٧.١٢.٢٢
««««««««««««««««
باران
په دې خوښېږم
باران پلمه وګرځي
ووايې ښه هوا ده
کوڅه کې مینه
زما او ستا د پلونو
په لمدو خاپو رغړي
په دې خوښېږم
باران پلمه وګرځي
زموږ د زړونو له دېوالونو
د خاورو بوی لټېږي
پېغلې شیبې مستي تر لاس ونیسي
له دېوالونو دې شي تاو راتاوې
زموږه زړونه سنددریزه نوې ساه واخلي
په دې خوښېږم
باران پلمه وګرځي
ته راته دا ووایې
لارې دې خټې
چېرته ونه لوېږمه
١٣٩٧.١٢.٢١
««««««««««««««««
زموږه کوڅه
زموږ کوڅه
هغه دسترخوان دی
چې هر ځل جنګ ته غوړیږي
خو سوله
هغه نالیدلې مېلمنه ده
چې په ڼاوخته هم پېښه نه کوي
موږ پخپله کوڅه کې
هغه ورکې ارواوې یو چې خپلې جنازې لټوو
زموږ کوڅه
زموږه بدنصیبي ده
١٣٩٧.١٢.١٩
««««««««««««««««
د ژوند پاڼې مې را اړولې
زه په کې هغه خاطره وم
چې هېره شوې
۱۳۹۷.۱۲.۱۸
««««««««««««««««
سترګې مې له هغو کلکو پنجرو نه ځل وهي
چې هيڅکله نه ماتیږي
او نه یې څوک ور پرانیزي
زه باید
له خوب نه ډکې ویښتیا ته
په خوب کې ویښ پاتې شم
١٣٩٧.١٢.١٦
««««««««««««««««
سمندرونه چې ارام ویده دي
ويالې ويالې يې
زموږ خوبونه څښلي
١٣٩٧.١٢.١٢
««««««««««««««««
تا زه لټولم
او زه
په خپلو سترګو کې
درته ناست وم
١٣٩٧.١٢.١٢
««««««««««««««««
غزل
با لېـــــــــــــــــــوني له ګرېوانه ونیسي
داسـې مـې درد منګول کې زړه ونیسي
د زړه چــــــــــې راشمه خالي کوټې ته
د آه ګـــــــــــــرمي ته مې ساړه ونیسي
پر مــــــــــخ خورو زلفو نه داسې ګوري
په توره شپه کې چې څوک غله ونیسي
چې هر ســــــهار کړي ورکه لار په سهار
مــخ ته پلـــــــــــــو په لمرخاته ونیسي
بــدره خـــــــــــــبره چې د زړونو راشي
هغـه تېـــــــــــــــــــره تېره باڼه ونیسي
۱۳۹۷.۱۲.۱۱
با: لکه
««««««««««««««««
شپه یوه تیاره کوټه ده
چې چوپتیا په کې د یوازیتوب تصور ته پکۍ وهي
او زه د خپل زړه په اهاړ کې
په خپل وجود کې له سړو نه رېږدم
١٣٩٧.١٢.١٠
««««««««««««««««
غزل
ډک له تشـــــــوالي څخه ژوند د بې وسۍ په جام کې
یو غرق خــمار دی پاتې شوی د ځـوانۍ په جام کـې
له تنهایۍ ســــــــــــره مې ناست یم میکده کې د زړه
تنده مــــــــې ډوبـه ده د عشق د خاموشۍ په جام کې
الوزولې یـــــــــــــــــــــــــې نشه ده د مرګي له سره
ما چې څـــــــه څښلي دي د خپلې زندګۍ په جام کې
نه بيخودۍ باندې مــــــې پـــوه یم نه په خودۍ باندې
خدازده چې څه راکـــــــــړي هغې لېونۍ په جام کې
بدره خپل هـــــــــوښ د لېونتوب جنون ته پرېنښودم
چې دې راواخلمه خـــــــــواږه د عاشقۍ په جام کې
۱۳۹۷.۱۲.۷
««««««««««««««««
په شودو چې ماتوي تنده خو نور دي
ورکوي چې د زړه وینې هغه قیس دی
١٣٩٧.١٢.٦
««««««««««««««««
ټوله نړۍ تر يوې جونګړې هم وړه ده
زه او ته چې جونګړه جوړوو
نړۍ په غوسه وي
۱۳۹۷.۱۲.۶
««««««««««««««««
سترګې مې نمجنې ښې دي
سیند کې چې اوبه نه وي
کبان مري
۱۳۹۷.۱۲.۶
««««««««««««««««
غزل
راته ګــــــــــــــــوري هر نظر لکه صیــاد
لا هم ښکلـــــــــــو تـه په زړه ښکارم آبــاد
خاموشي د زړه پخپلــــــــــه یو فريـــاد دی
تيږه نه ده چې ماتيږي په فــــــــــــــــريــاد
درانه ولي یې نیولي خدای دې خیر کـــړي
د زړه وره کې مې ولاړ دی د چـــــــا یــاد
هره ورځ په زیارتونو ځکه ګرځـــــــــــــم
څوک و نه وايي چې نه لري مـــــــــــــراد
دا چې اوښکې اوښکې مینه کې دې غواړم
لا خو عشق کې راته ژونده ښکاري ښـــاد
چې په مينه لا د مینې توري نغــــــــــــاړم
بدره هغه لېونۍ راکــــــــــــــــــــــــوي داد
١٣٩٧.١٢.٥
««««««««««««««««
غزل
چې ګـــډ په وير او په ماتم خلک دي
ګرم مـــې د خپل کلي او چم خلک دي
چې له دې خـــوارو سره جوړه مې ده
دا لېوني لــــــــــږ په کې سم خلک دي
ډېر دي چې ډېر د مینې نوم اخلي خو
چې کوي مینه هغـــــــــه کم خلک دي
زما تر څنګ چــــې دي ولاړ وژني مې
زما د ویاړ زمـــــــــــــا د برم خلک دي
مینه له خلکـــو څخه غوښته چې چا
وايي په میـنه کـــې یې ګرم خلک دي
د ډېـــــــــرو ښکلو بدره ډېر خوښېږم
د خوارو هـــم یو نیم د زغم خلک دي
١٣٩٧.١٢.٢
««««««««««««««««
غزل
هغــــــــــــــې ته ووایـــئ ارزان شوی دی
خاطر یـې ګران نه شي چې ګران شوی دی
ما چـــــې د عشق دی کــوم قیمت پرې کړی
تاوان زمــــــــــــــا د زړه او ځان شوی دی
اوس چــــې له خپل زړه نه هېــر شوی یمه
اوس مــــې د زړه فکــــر په ځان شوی دی
درد ته لــــه خپــل زړه ځواب څنګه ورکړم
وایي پــــر دې ګـور مـې تاوان شــــوی دی
د ښکلو ښــــار کــې یخ شمـــــــــال لګېږي
د لېـــونو چــــــــم کــــــــې باران شوی دی
زړه چــــې مې ګل ګل په کـــې نه غوړېږي
غږ پسرلــــــــــــي کې د خــــزان شوی دی
په خپــــله هــــــــــــم پـــه دې باور نه کوي
بدر دې یاره چـــــې جــــــــــــانان شوی دی
١٣٩٧.١٢.١
««««««««««««««««
هر چېرته
تر خپل فکر
وروسته رسېږم
څوک چې
بوج پورته کوي
خو ستړی کېږي
۱۳۹۷.۱۱.۲۹
««««««««««««««««
ځينې ښکلې ډېرې چې خوښېږي مې
ځينې ښکلې ډېرې دي د تا په څېــــر
۱۳۹۷.۱۱.۲۸
««««««««««««««««
و دې ویل
یو څه نوې وکړه
خبرو کې مې زور نه و
ښکل مې کړې
۱۳۹۷.۱۱.۲۸
««««««««««««««««
د غمجن سړي
حافظه یم
په یاد مې دي
چې چېرته
او چا ته
مړ شوم
۱۳۹۷.۱۱.۲۸
««««««««««««««««
هره شپه
د شپې پر لمن
سپينې پاولۍ ټک وهم
۱۳۹۷.۱۱.۲۸
««««««««««««««««
زړه چې لرم
مينه به کوم
اوبه خو لمدې وي
۱۳۹۷.۱۱.۲۷
««««««««««««««««
د حد پوښتنه يې
له کوڅې او له هغې نه وکړئ
زه همدومره پوهېږم
چې مئین یم
۱۳۹۷.۱۱.۲۷
««««««««««««««««
مینې
زه او ته غوره کړو
اور خو په اور بلېږي
۱۳۹۷.۱۱.۲۷
««««««««««««««««
جنت
ستا له غېږې
اخیستل شوی
کوچنی انتخاب دی
۱۳۹۷.۱۱.۲۷
««««««««««««««««
نوم دې چې اخلم
ټول مې خولې ته ګوري
نوم دې
پر ژبه مې
ګل شین شوی
١٣٩٧.١١.٢٦
««««««««««««««««
«««دوه بیتونه
ټوله شپه تیاره ګوته په غاښ کړکۍ کې ناسته وه
ټوله شپه مې ستا د مخ د وړانګو ټال کې تېره کړه
خوند چې نه د مینې و او نه مې ځواني خوند راکړ
ټوله زندګـــــــــــي مې په ثواب وبال کې تېره کړه.
«««««««««««««

««««««««««««««««
کاش نه په حساب پوهېدم
او نه ښوونکي راته
په ادبیاتو کې لس نمرې راکولې
دوري به ګرځېدم
ته به مې نه پېژندې
درته مې نه به ویل:
ځه! چې راځې
حساب مې ډېر زده دی
١٣٩٧.١١.٢٦
««««««««««««««««
ما درته د زړه د درد ویلې
ته ویده شوې
لکه چې کیسه درته کوم
١٣٩٧.١١.٢٦
««««««««««««««««
غزل
چې انتظار په کــــې جنــــــــــــډه ولاړه
پر دغـــــه لار دلبــــــــر ناوختــــــه رځي
پوه چې په خوب او بیداري مې نه شوم
دواړه ماښـــــام سحـــــــر ناوخته راځي
دومره مــــې ژر لحــــد کې مړی مه ږدئ
زما یــــاران اکثـــــــــــــــر ناوخته راځي
د ګودر زړه په مازیګــــــــــــــر غوړېږي
خو مازیګر مګـــــــــــــــــر ناوخته راځي
بوخت دی په زړه کې چا ته کور جوړوي
بدر اکثــــــــــــــــــــــر بهر ناوخته راځي
۱۳۹۷.۱۱.۲۵
««««««««««««««««
اوس په ژړا مې زړګی نه سپکېږي
اوس مې خپل زړه په ژړا نه سپکوم
اوس دومره نه ژاړمه
١٣٩٧.١١.٢٤
««««««««««««««««
رخه مې راځي
د مينې او د زړه رابطې ته
زه په کې ورک یم
۱۳۹۷.۱۱.۲۳
««««««««««««««««
سترګې دې ښکلې ښکاري
درواغ چې وايې
یوازې ما ته راوګوره
۱۳۹۷.۱۱.۲۳
««««««««««««««««
کاش د زړه تنګیو وخت لنډ وای
درست لکه ستا
د لنډې مودې مينې غوندې
۱۳۹۷.۱۱.۲۳
««««««««««««««««
چې خوږ شوم
عشق ټول وخوړلم
څه پاتې نه یم
چې تريخ شم
۱۳۹۷.۱۱.۲۳
««««««««««««««««
مینه
مه خپه کېږه
پرېږده چې په هر کور کې
خلک دې پشې شا
په ما او تا پسې خبرې کوي
دوی خو زما او ستا
مينه مني
۱۳۹۷.۱۱.۲۳
««««««««««««««««
غزل
سترګـې دې ژوند سترګــې مرګونـه راوړي
د ترخـــــو خم کې عشق خوندونـه راوړي
زما خوښېـــــــــــږي د چا د یاد پـه سترګو
باران لامده لامده خیـــــــــــــــالونه راوړي
لکه میین چې راستنېـږي مــــــــــــات زړه
ساقي راځي خالي جامــــــــــــــونه راوړي
څومره مچکـې چې کرمـــــــــــــــه په کې
ستا اننګي هومــــــره ګلونـــــــــــــه راوړي
لکــه بیکاره لېونتــــــــــــــــــــوب وي زما
په زیارتــو ګـــرځي بـــــــــــــندونه راوړي
دا ستا چې سترګې او باڼه یــــــــــــــادوم
زما غــــــــــــــزل نوي رنګــــــــونه راوړي
بدره هغومــره زور مې زړه کـــــــې نشته
څومره چې زور پـــر زړه دردونـــه راوړي
۱۳۹۷.۱۱.۲۲
««««««««««««««««
ستا د کور پر دېواله ډاډه وم
و دې ویشتم
پر څانګو به مې مرګ وزرې کوي
۱۳۹۷.۱۱.۲۱
««««««««««««««««
عزل
اخلي یـې بلا چې زړه په سر داسې
مینې نه هغـــــــــې کړی نظر داسې
هره ورڅ زیاتېــــږي لېوني ښار کي
هره ورځ د ښکلو وي محشر داسې
هره شپه چینې د ستـــرګو وچې شي
تندې چې اخیستــــی وي سحر داسې
لاس د عزل خيال ته د نکريزو وړم
يار غږوم شپـــــه کې د اختـر داسې
غواړمه باڼــــــــه دې تنده غرې وي
ساتمه خوشــــــــاله مې ځیګر داسې
برخه د بشـــــر چې داسې خواره ده
دا خو په بشــــــــــر کوي بشر داسې
بدر غږوي یو څوک په خپل زړه کې
غلی چې مجــلس کې وي اکثر داسې
۱۳۹۷.۱۱.۲۰
««««««««««««««««
تل دې یو څوک
باید زما غوندې وي
چې ته هر څه وايې
باور پرې وکړي
۱۳۹۷.۱۱.۱۹
««««««««««««««««
غزل
خپله دنیا بس له هــــــــــــــر چا ورکه ده
له شپـــــــــې تیاره له ما چوپتيا ورکه ده
په ځان کې ورک چې یو له ځانه ورک یو
زه له هغــــــــــــــــــې هغه له ما ورکه ده
د څادر پېڅکــــــــــــې چې د ښکلو ګورم
که يــــــــــې وي غوټه کې خندا ورکه ده
چې ورته ســــــــــم په لاره زه نه ښکارم
لاره دې عشقـــــــــــــــــه له ملا ورکه ده
لکه د بدر ټـــــــــــــــــــــول اوتر اوتر دي
لکه چې میـــــــــــــــنه له هر چا ورکه ده
۱۳۹۷.۱۱.۱۹
««««««««««««««««
په عشق ډاډه یم
عشق یو دیوال دی
چې ټول ورته شا اړوي
خو دا هيڅکله د چا شا
خالي نه پرېږدي
۱۳۹۷.۱۱.۱۷
««««««««««««««««
زموږه شــور، ماتم او چیغې وي تر دوو ورځو
غلیم پوهېږي چې ډاډه هر وخت راځي پر موږه
۱۳۹۷.۱۱.۱۵
««««««««««««««««
زړه مې هغه ساعت دی
چې کوک زه ورکوم
خو د لیدو وخت دې
هغه رایادوي
۱۳۹۷.۱۱.۱۳
««««««««««««««««
زړه!
اوس ستړی یم
نه شم غږېدای
پرېږده چې ساه سازه کړم
بیا چې هر څه دې وويل
منم يې
۱۳۹۷.۱۱.۱۳
««««««««««««««««
کله چې نه غواړم
سهار د وخته مې
له خوبه مه ويښوئ
هغه لکه په ويښه کې
په خوب کې مې هم
ناوخته راځي
۱۳۹۷.۱۱.۱۲
««««««««««««««««
ه کې ګراني ده دومره ډېره چې زندګي په کې ځې
که پوهېــــــــــدم په دې بازار کې سودا مې نه کوله
که پوهېدلــــــم چـــــــې د لويانو دنیا ښکلې نه ده
په ماشــــــــــــومتوب کې د غټېدو دعا مې نه کوله
۱۳۹۷.۱۱.۱۱
««««««««««««««««
غزل
دا به زه هېـر کړم
چـې درنه هېر يم
تر زړه را تېــــــرې
تـر زړه در تېــر يم
زمــــــــا خوښېږي
چـــې راســره وي
کمـــــه دې نه شي
ورســــــره ډېر يم
د یو چـــا زړه یم
رښتیا مې وایــــم
په دې کوڅـــه کې
پر یو چا ګېـــر یم
ورته یــــــې ما ته
ورته یــــــم تا ته
زما په څېـــــر یې
دا ستا په څېر یم
چې ورته ګـــــورم
خندا مـــــې راشي
بدر چې وايــــــــي
چې زه دلېـــــر یم
۱۳۹۷.۱۱.۱۰
««««««««««««««««
د زړه پاچاهي دې چې خپله کړم
نه غواړم درواغ درته و وایم
ځکه پوهېږم چې باور پرې نه کوې
١٣٩٧.١١.١٠
««««««««««««««««
ځینې څیزونه دې چې
نه مې خوښیږي
خو اړتیا ورته لرم
لکه زما د کوټې دیوالي ساعت چې
د ستنو له هرې ټکا سره یې
هر یو خوب نیمګړی وینم
څبنې څیزونه دي چې
ډېر مې خوښیږي
لکه زما د کوټې ديوالي ساعت چې
د ستنو هره ټکا یې
تا رایادوي
چې یو وخت درسره بې وعدې شوی وم
١٣٩٧.١١.١٠
««««««««««««««««
غزل
ښکلې له هر چا نه چې اوس داسې په څنګ تیرېږي
پر دغــــــــــــه لار دېو د هوس هغه بدرنګ تېریږي
ته وې خپه دا چـــې مې ولې ته پخلا نه شوې کړای
هره شېبه مـــــې اوس له زړه سره په جنګ تیرېږي
په هر قدـــــــــــــــــدـم په کې د چا یادونه ساه اخلي
هر مازیګـــــــــــــــر پر دغه لاره یو ملنګ تېرېږي
په کومـــه ورځ چې ورنه ستا عطر هېرېږي، راځي
په هغــــه ورځ زموږ کوڅې نه باد په څنګ تېرېږي
سر په زنګون چې عشقــــه بدر عادت شوی دی خو
څنګ نه یې تل د غــرور سیوری د چا دنګ تیرېږي
١٣٩٧.١١.٢٩
««««««««««««««««
ژوند د ستړیا پر وروستۍ پولې ولاړ دی
او زه مې د خپل زړه پر اوږو بار یم
ایا څوک شته چې ووایي
سړی دې له یوازیتوب سره
تر کوم ځایه وځغلي
١٣٩٧.١١.٨
««««««««««««««««
د زړه تنګۍ له هجوم نه مې تېښته
د کوڅې تر منځه وي
چې ټول حواس مې په کې هېر کړي
١٣٩٧.١١.٨
««««««««««««««««
ژوند
هغه لاره ده
چې سرابونو په سر اخیستې
او یوازې
ستړیا په کې راشنه کېږي
که جل ونه وهلم
درنږدې یم عشقه
١٣٩٧.١١.٨
««««««««««««««««
زه هغه کیسه یم
چې هيڅکله لیکل شوې نه ده
نو خود به چا لوستلې نه وي
۱۳۹۷.۱۱.۷
««««««««««««««««
د هر یو توري قدر زړه غټوم
تا ته وړې چې زه غزلې لیکم
ترخو خبرو نه دې خوند اخلمه
دومره خوږې چې زه غزلې لیکم
««««««««««««««««
زړه مې نری دی
او هسې په هره خبره
سترګې مې خپله ډنډېږي
خو ته چې خپه نه شي
او زړه ته دې هسې زما لپاره
دردونه لار ونه کړي
هر وخت زه مې خپل زړه شپې ته تشوم
۱۳۹۷.۱۱.۶
««««««««««««««««
د مینې کیسه
شپه ده
ځنګل دی
زه له بهار سره
د یو فصل
فاصله حس کوم
باد د سپوږمۍ رڼا ته
د ونو بې ستري انځوروي
لاره زما له هر قدم سره چې اخلمه یې
د ماتیدلو ترانه غږوي
پاڼو ماتم نیولی
دا تر سهاره
د مني له کرښې اوښتل هم
د تېرېدلو یوه ستړې فاصله ده
یو عمر دی چې
زه دې د یاد د عطرو په پښو
لټه کوم
خدازده
چې څومره غرونه
څومره سیندونه مې تر شا پریښي
ما ته هیڅ نه یادېږي
که نه د مینې
که ما کیسه کوله
تر دې به هم اوږده وه
١٣٩٧.١١.٥
««««««««««««««««
لا په څپو او ډوبېدلو باندې نپوهېږم
ای! زه خو اوس دلته راورسېدم
یوازې له لرې نه مې سیند لیدلی دی
د مینې په کار کې ګرانه ده چې
څه وویل شي
زړه چې مې چېرته غواړي
غلا دې شي
هلته مې ته لیدلې یې
١٣٩٧.١١.٤
««««««««««««««««
ستا د پاولیو مې شرنګا واورېده
ووايه چې و مې پېژندې او کنه؟
««««««««««««««««
پخوا چې جنګ ته به څوک تلل
وژل کېدل به په کې
اوس چې له کوره سړی وځي
د سر وېره يې وي
۱۳۹۷.۱۱.۴
««««««««««««««««
باغ ته که مې راوستې د خپل زړګي
تا ویل ورک کړی دې يــو ګل سړی
مينه يـې پاللې له هــــــــــــر چا سره
بدر ځکه هر څـوک بولي خپل سړی
۱۳۹۷.۱۱.۴
««««««««««««««««
عشق سړی د تنـدې له مرۍ نه په هر ګام نیسي
ما پـــــــر دغه لاره هر سراب سراب دمه کړمه
ووایه چـــــــــــې څه کوې زما بې ګناهي باندې؟
دا خو هغـــه څه ده زړه چې ما ترینه توبه کړې
۱۳۹۷.۱۱.۲
««««««««««««««««
زه دا منم چې انسان ډېر قوي دی
غرونه له غرونو وهي
خو کله کله زړه يې
دا هم غواړي
چې د یو چا منګول کې ومروړل شي
۱۳۹۷.۱۱.۱
««««««««««««««««
غزل
د درد فریاد بې زر و زېر عمر دی
عشقه د زړه مې ستا په څېر عمر دی
دغه کوڅې د بهار بوی ورکوي
ما په کې څو خزانه تېر عمر دی
وژني مې خوب مې لیده مور مې ویل
دا خو دی زیری چې ستا ډېر عمر دی
د چا خندا ته خوشالي مې کړې
اوس مې غمونو کې راګېر عمر دی
بدر ماښام ماښام له کوره وځي
شوق پرې راغلی بیا د تېر عمر دی
١٣٩٧.١٠.٢٨
««««««««««««««««
شپه یوه تیاره کوټه ده
چې چوپتیا په کې یوازیتوب ته پکي وهي
او زه د خپل زړه په اهاړ کې
پخپل وجود کې له یخ نه رېږدم
١٣٩٧.١٠.٢٦
««««««««««««««««
په مينه کې
ټول د یو بل د لاس کرښو ته ګوري
خو مینه کول
پېښې کول نه دي
هیڅوک نه لیلا او نه مجنون کېدای شي
۱۳۹۷.۱۰.۲۶
««««««««««««««««
دنیا د هر چا لپاره یو ځای دی
مثلا ما ته
هغه لېونتون دی
چې مينې په خپل لاس جوړ کړی دی
۱۳۹۷.۱۰.۲۵
««««««««««««««««
ښکلی جرم
انکار ترې نه کومه
سزا يې چې د مينې دار وي
لېونتوب ښکلی جرم دی
۱۳۹۷.۱۰.۲۴
««««««««««««««««
غزل
ښکلې له هر چا نه چې اوس داسې په څنګ تیرېږي
پر دغه لار دېو د هوس هغه بدرنګ تېریږي
ته وې خپه دا چې مې ولې ته پخلا نه شوې کړای
هره شېبه مې اوس له زړه سره په جنګ تیرېږي
قدم قدم په کې د چا یادونه ساه اخلي
هر مازیګر پر دغه لاره یو ملنګ تېرېږي
په کومه ورځ چې ورنه ستا عطر هېرېږي، راځي
په هغـه ورځ زموږ کوڅې نه باد په څنګ تېرېږي
بدر چې داسې عادت شوی سر په زنګون دی خو
څنګ نه یې تل د غرور سیوری د چا دنګ تیرېږي
١٣٩٧.١۰.٢۴

««««««««««««««««
ډېره موده کېږي ورک کړی مې دی نه يې مومم
پته د زړه مې کــــه چـا راکړه ورته زړه ورکوم
۱۳۹۷.۱۰.۲۴
««««««««««««««««
ځينې خبرې وي
چې څوک پرې نپوهېږي
چا ته يې زور نه رسي
یاده دې ده هغه ورځ؟
هغه چې تللې
هيچا څه ونه ویل
لکه چې هيڅ کومه خبره نه وي
خو ما ژړل درپسې
۱۳۹۷.۱۰.۲۳
««««««««««««««««
ته پاتې شه
زه خو لا څه چې
غم به مو کوڅه هم نه پېژني
۱۳۹۷.۱۰.۲۳
««««««««««««««««
بیا هغې کوڅې ته نه یم تللی
بیا مې کوم ور هم هيڅ ټکولی نه دی
بیا مې نامه هم د چا اخیستې نه ده
ډېره موده کېږي چې لکه له چا سره زه
ډېره مینه و نه لرم
۱۳۹۷.۱۰.۲۳
««««««««««««««««
په ماشومتوب کې
مور چې به ښکل کړم
درد مې په سر کې غلی کېده
ای!
ته مې چې ليدلې يې
پر زړه مې درد دی
۱۳۹۷.۱۰.۲۳
««««««««««««««««
تا ته مې ګل ویلی
زړه مې درسره
د باران غوندې خبرې غواړي
١٣٩٧.١٠.٢٢
««««««««««««««««
بې بخارۍ کوټه
وخت د ژمي پر مخ پرانستی ور دی
او ژوند د کوټې د بخارۍ په ذهن کې ورک
هغه لوند لرګی دی چې اور نه اخلي
١٣٩٧.١٠.٢٠
««««««««««««««««
کوټه کې د وږې تنهايۍ له وېرې
بهر له وره سره ناست یم
نه غواړم ښه راغلاست ته دې د وتو نه یم
١٣٩٧.١٠.١٩
««««««««««««««««
خیالونو کې مې ته يې
په خوبونو کې مې ته يې
دا ته يې همدا ته يې او بس ته يې
چې ته څه يې؟
۱۳۹۷.۱۰.۱۹
««««««««««««««««
مینه له تا سره رنګ اخلي
غوټۍ چې ونه خاندي
نه ګل کېږي
١٣٩٧.١٠.١٨
««««««««««««««««
لمر د غره شاته منډه کړه
رڼايي خپله ستوماني و ایسته
خړه د تورتم پر وره ورننوته
او د لارې سترګې وړندېدې
ستړي مساپر
لا خپله ستړیا پر لکڼې تکیه کړې نه وه
چې ژوند د شپې د تورو سترګو
د خوب پر کټ وغځېد
١٣٩٧.١٠.١٨
««««««««««««««««
لاړې
خو مه مې وېروه
چې یوازې به مې پرېږدې
زه لا له خپل ټول یوازیتوب سره بلد شوی نه یم
۱۳۹۷.۱۰.۱۸
««««««««««««««««
د درد جامه تنګه ده
ډېر بوخت یم
زړه ته مې هره ورځ
نوې جوړه ګنډم
۱۳۹۷.۱۰.۱۶
««««««««««««««««
که انځورګر شوم
ستا پر شونډو خوره موسکا به وکښم
زه مینه
په همدې موسکا کې وينم
۱۳۹۷.۱۰.۱۶
««««««««««««««««
مینه د لارې هغه تابلو ده
چې انځورګر په کې
یوازې
تللي پلونه نقش کړي دي
۱۳۹۷.۱۰.۱۶
««««««««««««««««
هغو لارو کې غواړم ورک و اوسم
چې له هر لوري
ستا د کور وره ته درېږم
١٣٩٧.١٠.١٦
««««««««««««««««
شعر مې د هغه سړي خیال دی
چې زړه یې
د درد په نېشې روږدی دی
١٣٩٧.١٠.١٤
««««««««««««««««
مينه دومره پېچلې نه ده
د انتظار پر لاره ګنډلې سترګې
پر اوښکو د شپو روڼول
او له درده يو ډک زړه
بس
همدومره ساده
۱۳۹۷.۱۰.۱۴
««««««««««««««««
ما سره نه غږېږي
دېوالونه
ستا په ژبه پوهېږي
۱۳۹۷.۱۰.۱۴
««««««««««««««««
خندا دې هم درسره لاره
څوک نه شته
چې مې د سترګو بام نه
د خوب کوترې والوزوي
۱۳۹۷.۱۰.۱۴
««««««««««««««««
شمال
شمال هم د خوند نه دی
کله چې تېز چلېږي
فکر مو بل پلو کړي
راته یو بل کار ګوري
زه مې خولۍ کلک نیسم
ته د ټیکري خيال ساتې
۱۳۹۷.۱۰.۱۲
««««««««««««««««
پوښتلی دې وم
ښه يمه
ځکه
زه اوس هره ورځ
دا خپل د خیال ګړۍ ته
دا ستا د مینې په نوم
کوک ورکوم
۱۳۹۷.۱۰.۱۲
««««««««««««««««
غږ مې ګونګی دی
او چوپتیا مې داسې غږېږي
چې خپل غږ په خپله هم نه اوري
١٣٩٧.١٠.١٠
««««««««««««««««
د نوا پېغلو مـــې د زړه نيزار کې شــــــور جوړ کړی
د تنهایـــــــــــــــــي د شپو ساقي د غږ پيالې ماتوي
اوس، دې کوڅه کې څوک ډاډه تګ او راتګ نه کوي
ژوند ته که غاړه ووت هرڅوک مرګی یې ښپې ماتوي
پر زړه ډارېږمــــــــــه وېرېږمــــــــه بهـــــر نه وځم
په لاریونونو کـــــــــــــــې اکثر خلک ښېښې ماتوي
۱۳۹۷.۱۰.۱۱
««««««««««««««««
خپلوانه مې شوې
د مینې خبرې کوې
««««««««««««««««
چوپتیا یادوم
زما په بې ژبې غوغا
څه به وایي؟
١٣٩٧.١٠.١١
««««««««««««««««
د شپې سرود
چوپتیا لا هغسې
د شپې په رګونو کې ګرځي
او غریو
د يوازیتوب پر ستوني پښه ايښې ده
د نن شپې سرود
د زړونو لار ورکه کړې
د نن شپې سرود
بې سُر او تاله دی
««««««««««««««««
فریاد مې ګونګی وموند
او چوپتیا مې
یوازې خپله اورم
١٣٩٧.١٠.١٠
««««««««««««««««
زه ډېر هېرجن یم
زه چې ماشوم وم
رانه په لوبو کې به ځان هېر شو
په ښوونځي کې به تل
رانه قلم یا کتابچه هېرېدل
چې په سودا پسې بازار تللم
یا مې پېسې هېرې وې
یا به سودا ورکه وه
چې خبریال شوم
یو ځلې نه
دوه ځلې
تر غونډې وروسته رانه
خپل ریکارډر مي هېر شو
یو ځلې راکړلو چا
بل ځلې پټ کړلو چا
نن مې موټر خراب و
نن په مزه مزه کوڅه په کوڅه
تر خپل کارځایه پورې پلی راغلم
کومه کوڅه وه
خدازده
نپوهېږم
نن په هغه کوڅه کې
راځنې زړه مې هېر شو
۱۳۹۷.۱۰.۱۰
««««««««««««««««
پر خـــــــــپل سر را لګېدلــــــــــــي کاڼي اخلم، ښکلومــــه
زړه کې را ګرځي یو وخت به دا کوڅې هم زده کړي مينه
۱۳۹۷.۱۰.۹
««««««««««««««««
که لټوې مې
په باراني څاڅکو کې مې ولټوه
چې د پښو د خاپو پر مخ نښلم
او د انتظار د لارې تمه ګرځم
په دې ویریږم زه ډېر
چې هسې نه
د لارې ګرد
د پښو د خاپو جغرافیه بدله کړي
او د لارې د ذهن خاطرې وڅنډي
پوهېږم
چې ته راګرځي
ځکه خو نه غواړم چې
لاره دا ستا سترګو ته
نااشنا ښکاره شي
ته همهغه یې چې وې
او زه همهغه یم چې وم
نو ښایي لاره دې هم اشنا وي
۱۳۹۷.۱۰.۹
««««««««««««««««
اوبه چې د سمندرونو لارې ګوري
په بندونو نه ايسارېږي
درسره مينه لرم
ځکه خو هیڅکله په دې فکر نه کوم
چې تا ته به نه درسېږم
۱۳۹۷.۱۰.۹
««««««««««««««««
تېښته
غواړم چې تېښته له تېښتې
او تېښته له واټنونو تجربه کړم
زمان مې لارښود
او ځمکه مې مدرسه ده
خو عجیبه ده
چې زه له هغې تېښتې نه
په تېښته کې یم
چې د زمان په برمته کې پاتې
شتون
او هغه هم په زمان کې
زما او ستا
د مرګ او ژوند
د اوبو او تندې
زما او له تېښتې نه د تېښتې د تجربه کولو
او له واټنونو نه د تېښتې ترمنځ
د یو واټن کیسه ده
۱۳۹۷.۱۰.۴
««««««««««««««««
په زړه کې هسې یو درد
د مینې تمه راکړه
پر ډېرو دردونو چې فکر کوم
پلار مې تر ټولو لوی میین و
١٣٩٧.١٠.٣
««««««««««««««««
زموږ د کلي فقیر
خوښ به وي
چې سږ ژمی دی ګرم
بې تاوانه به وي
ما سره غم دی
چې په غرونو
واورې نشته
د چینو به وي
ړندې سترګې
۱۳۹۷.۱۰.۳
««««««««««««««««
خیال دې
د اوبو هغه ډک ګیلاس دی
چې هره شپه يې خپل سر ته ږدم
خو سهار له تندې اوښتی وي
۱۳۹۷.۱۰.۳
««««««««««««««««
نن مې
سترګې سرې اوښتې دي
نن مې
د خيال ټولګي کې
بهر ته د تړلې کړکۍ ترڅنګه
خپلې اوښکې لوستې دي
۱۳۹۷.۱۰.۳
««««««««««««««««
دلتـــــــه یـو څوک دی
له ځانــــــــه ورک دی
تیاره يې مــــــــرګ او
ژوند يې لمرڅرک دی
درپســــــــــــې مړ دی
لږه یې سا شـــــــــــــه
راشه تیـــــــــــــاره ده
راشه رڼا شــــــــــــــه
۱۳۹۷،۱۰،۳
««««««««««««««««
ویده چې نه شم
خوب به مې څه وړي
زه د درد غر یم
اوبه مې نه وړي
ویل چې کار یې
له زړه سره دی
هغه دې راشي
که رانه زړه وړي
١٣٩٧.١٠.۳
««««««««««««««««
یادونه دې
درد ترلاسه نیولی
د زړه ور را ټکوي
ور وځم
درد مې پرې نه لورېږي
١٣٩٧.١٠.٢
««««««««««««««««
د ماشومتوب په کوڅو کې
زه مې د خپل ماشومتوب په کوڅو کې وګرځېدم
او خپل غوږونه مې
د همزولو
له شور او ځوږ نه ډک کړل
د ښوونځي تر وره هم مخ ته لاړم
تر ټولو مشر ټولګیوال مو چې عاصي نومېده
په یوه پښه باندې ولاړ و
د ادارې مخې ته
د عاصي هره ورځ
همدغه حال و
هغه به هره ورځ له ما او ټولګيوالو ځنې
هرڅه په زور اخیستل
له چا قلم
له چا کتاب
له چا د مشق توره تخته او دیوات.
یو چا راغږ کړل
غږ یې اشنا و
همدا چې سترګې مې راپرانستلې
یو وسله وال و زما سر ته ولاړ: {واه، خان زاده! ته په موټر کې هم خوبونه وهې؟}
اوه! چې دا څه مې لیده؟
هیڅ خطا شوی نه وم
خپله هغه و، زموږ عاصي ټولګيوال
له ځایه یو دم ور ولاړ شوم
چې دې روغبړ وکوو
خو هغه بوخت و په جېبونو کې مې
که څه يې لاس ته ورشي.
١٣٩٧.١٠.٢
««««««««««««««««
پښه مې
د کوڅې په منځ کې
وښوییده
مینه ښایي
همدغه شاوخوا
ساه اخلي
١٣٩٧.٩.٣٠
««««««««««««««««
له خوب ډکه ویښتیا
هره شپه مې د خوبونو کوڅه کې
لکه مرغۍالوزې را الوزې
او سترګې مې
له هغو کلکو پنجرو نه ځل وهي
چې هيڅکله نه ماتیږي
او نه یې څوک ور پرانیزي
زه باید
له خوب نه ډکې ویښتیا ته
په خوب کې ویښ پاتې شم
١٣٩٧.٩.٢٩
««««««««««««««««
د ستړیا پر پښو درد دی
په هر قدم کې
پر خپلې لکڼې تکیه کېږي
١٣٩٧.٩.٢٩
««««««««««««««««
ماته
ښايي زما په ژوند کې یوه ماته همدا وي.
ښايي چې ماته مې په اروا کې اغږلې وي.
ښایي چې ماته زه پخپله اوسم.
ګوره خپه چې نه شې
ګوره د ماتې چې احساس ونه کړې
ماته د ځان خپه کول چې ته خواشینې نه شې ښه ښکاره شو.
نن مې همداسې وکړل
نن مې د مینې ګناه ټوله په ځان واخیسته
خو اوس هغه شېبه مې
یوه شېبه هم له سترګو نه وځي هیڅ
چې ستا د ماتې په درشل کې
ماتې ته ما غاړه کېښوه
تا راته هم چې مې له څنګه تیرېدې
د یوه مات په نظر سوړ راکتل
۱۳۹۷.۹.۲۸
««««««««««««««««
خنداګانې مې
د خپل څادر په پیڅکه کې
مه غوټه کوه
مرغۍ په الوتلو ښې ښکاري
١٣٩٧.٩.٢٨\ماښام اته بجې او شل دقیقې
««««««««««««««««
زما درد
وخاندي مرګي درته، درد درشي، خپــه شې، ځان ته کم راشې
څوک چې درته ووايي پرې ګران يې خو هیڅ دې خبر وانخلي
۱۳۹۷.۹.۲۸
««««««««««««««««
ستا غږ
له خپل کټ سره
چې ستا له خوبونو، خاطرو او له خیالونو ډک دی
اوس عادت شوی یمه
د زړه دره کې مې اوس هره شېبه
د یو اشنا غږ ازانګې ګرځي
زه لا ویده یمه
او ځانته اوسم
غواړم په خوب کې
د خپلې ویښتیا له کرښې واوړم
هغه ویښتیا چې
لمر خاته یې هم
ستا غږ دی
غږ را وکړه
١٣٩٧.٩.٢٧
««««««««««««««««

یادونه دې
درد ترلاسه نیولی
د زړه ور را ټکوي
ور وځم
درد مې پرې نه لورېږي
۱۳۹۷.۹.۲۷
««««««««««««««««
د مینې کور مې نه شوې
کلونه کېږي
چې خپل ځان کې ژوند کوم
١٣٩٧.٩.٢٦
««««««««««««««««
سږ ژمی
ډېر سوړ دی
ساړه مې
د زړه د دردونو
هډکو ته ننوتي
١٣٩٧.٩.٢٦
««««««««««««««««
ګیله
مه وېرېږه
په تا څه نه کېږي
ما که ګیله درلوده
په خپل زړه کې مات شوم
١٣٩٧.٩.٢٦
««««««««««««««««
لوږه
لوږه د ژوند کوڅه کې
هغه له لاس او پښو لوېدلی ملنګ دی
چې غریو یې
د غږ پر ستوني
منګولې ښخې کړې دي
١٣٩٧.٩.٢٦
««««««««««««««««
تړتړی کېدل
هغه ژبه ده چې یوازې
مینه پرې پوهېږي
١٣٩٧.٩.٢٦
««««««««««««««««
د خیال خوب
نن شپه څه نه لیکم
نن شپه له خپلو خیالونو سره غاړه غړی کېږم
د خیالونو شعر ښایي ډېر اوږد وي
خو هغه شعر چې زه یې غواړم
باید خوږ وي
پرېږده چې لمر له همدې خواږه شعر سره ویښ شي
او وړانګې یې په کوټه کې کټ درته وخوځوي
نن شپه څه نه لیکم
نن شپه له خپلو خیالونو سره غاړه غړی کېږم
غواړم د شعرونو باغ د سهار د خوبولي شعر
په خوږو اوبه کړم
باغ د نه ټوکېدو ترخه خوبونه لیدلي
نن شپه څه نه لیکم
نن شپه له خپلو خیالونو سره غاړه غړی کېږم
١٣٩٧.٩.٢٥
««««««««««««««««
د لارې سر
د ستړیا سراب
د سیوري په رګونو کې
جاري دی
تصویر د هغو شونډو چې یې پتري نیولي
غواړي د تندې په آیینه کې مات شي
د سيوري شا ته روان
د یو چا پښه
په هر قدم ښوییږي
ته چې ور ګورې
لا هم د لارې سر دی
١٣٩٧.٩.٢٥
««««««««««««««««
وچکالي
سیند خپلې چوپتیا ته غوږ دی
اوبه پخپل ستوني کې وچ شوی غږ دی
ژوند دلته هیڅ ساه نه اخلي
او مرګ
هغه سیوری دی
چې پر هر څه خورېږي
سیند
د چوپتیا غره ته ګوري
چې سږ یې څوکې هم سپینې نه شوې
اوبه پخپل ستوني کې
وچ شوی غږ دی
١٣٩٧.٩.٢٥
««««««««««««««««
ښامار
ښامار ژوندی دی
هغه کیسې وې
چې چا وژلی
د ښامار ډېرې څيرې
همدغه ژوند له اوره ډک د ښامار خوله دی
او د وجود ځنګل مې
هغه جنازه ده
چې تنهایي نه وروسته
یو چا ته یو پوکي ایره پاتې ده
د ښامار خوله کې
یوه شپېلۍ ده
په دې شپېلۍ کې باد او توپان غږوي
باد او توپان پاتې ایرو پسې دي
هلته د مینې هغه ارته سارا
چې ټوله ورځ خپل تشوالي ته ناسته ده
غواړي یو څه د اوریدا لپاره
د یو فریاد په اوچت غږ بدلېږي
یو څوک چې سر په زنګون ايښی پوښتي
یو انسان څرنګه
له درده ځينې
تر ځان تاويږي؟!
١٣٩٧.٩.٢٥
««««««««««««««««
لږ ورته ودرېدم، وامې ورېده، خوند يې راکړ
لاره کــــــــــې چا درته زما د درد کیسه کوله
د ښکلو ښار ته مې پخپله پالي پالي راووست
نپوهېدم چې سترګو زړه ته دسیسه کوله
۱۳۹۷.۹.۲۴
««««««««««««««««
د ژوند انځور
انځورګر د باور لپاره
ژوند ګډوډ انځوروي
ما په کوڅه کې
ريښې ريښې ګرېوان غږاوه
۱۳۹۷.۹.۲۴
««««««««««««««««
د ژوند انځورونه
د ژوند انځور کښم
کله چې د خوند خبره وي
د شونډو باغ کې مچکه ټوکېږم
کله چې هيلې ساه اخلي
په خلوت کې د خپل یوازیتوب سندره غږوم
کله چې جنون مې په سر اخلي
د باد د لاس جاړو را اخلم
د عشق او مينې له کوڅې نه
د روزګار دوړې څنډم
کله چې غږ شته
وایمه کاش د مينې ستونی دی یم
د زړه غوږونه نازول هم غواړي
کله چې د ژوند پر شتون ډاډه کېږم
هغه د خپلو سترګو د خوبونو په غېږه کې پټوم
وېرېږم
هسې نه مرګ ور وګوري
۱۳۹۷.۹.۲۴
««««««««««««««««
غږ
غږ مې يې واورېد
ور ووتم
ور
کوڅه
کړکۍ
او
کوټه
لکه ښارو
سر تر خپل وزر لاندې
ويده وو
يوازې خوب مې ويښ و
۱۳۹۷.۹.۲۴
««««««««««««««««
یخ وهلی مړی
ژوند د تیارو د وېرې له ګرېوانه راګوري
ځان په کې پټولای نه شم
د یادونو د ساه ګانو بړستن دې ډېره لنډه ده
ساړه د کوټې د اروا په پښو اغزي نښلي
د زړه اسمان مې د مينې د پسرلي په شپو کې واوره اوري
ښکلیه!
که راغلې
ومې بخښه که ژر دې و نه پېژندلم
زه یخ وهلی جسد یم
۱۳۹۷.۹.۲۴

««««««««««««««««
له ځانه ورک
د فریاد ناله مې
عشق کې لټوي
١٣٩٧.٩.٢٣
««««««««««««««««
زړه هغه باغ دی
چې درد په کې ټوکېږي
١٣٩٧.٩.٢٣
««««««««««««««««
هر ځای نه راټوکېږي
درد د زړه د باغ ګل دی
١٣٩٧.٩.٢٣
««««««««««««««««
ستا هوا کې به تر هغه درپسې یم چې ته غواړې
خو ډارېږمه په دې که لرې لاړ شمه ورک نه شم
١٣٩٧.٩.٢٣
««««««««««««««««
ته چې خبرې نه کوې
په دې خبره کې
کوم چل ښکاریږي
خپګان دې نه وي جینۍ
زړه خو دې هسې
د زړه مې غل ښکاریږي
١٣٩٧.٩.٢٣
««««««««««««««««
زړه رانه پوښتې
چې بهار ژمي کې څنګه راځې؟
هغې لیکلې در روانه یمه
١٣٩٧.٩.٢٣
««««««««««««««««
په کوڅه کې یوه تته کړیکه ګرځي
نفرت لاس پر غوږو ایښی
لا ویلو ته څه شته دي
یو زړه ناست د وره تر شا
په شور راغلی
تته کړيکه د وره شاته رالنډېږي
هره ساه يې بلې ساه پسې اوږدېږي
یوه ستره غوندې چېغه ترې جوړېږي:
زما خوښه يې جانانه
زما مینه درسره ده
١٣٩٧.٩.٢٢
««««««««««««««««
ما پسې مـــــه ګرځه ساده یمه
عشقه، پېچلې ده، لیلا زده کړه
په دې خبــره اشنا پوه نه شوم
تا وې زما کيسه جدا زده کړه
١٣٩٧.٩.٢۲
««««««««««««««««
دا منم چې د بوخت ژوند به ډېر د کار یم
خو دا غواړم عشقه تا ته چې اوزګار یم
هر قدم په بسم الله چې په کې اخلم
زه روان د ښاپېرو د ښار په لار یم
خواره خوله مې پیرزوینه د عشق نه ده
زه وهلی د دې خپل زړګي ازار یم
یوې دنګې جینۍ غږ راباندې کړی
نه هغه ده لېونۍ نه زه هوښیار یم
د جانان غږه ستا څنګه بې خودي ده
چې دې واورم نه کرار نه ناکرار یم
بدره ښکلې قاتلانې راته ګوري
په رښتیا به زه لایق د عشق د دار یم؟
١٣٩٧.٩.٢١
««««««««««««««««
تا تــه د کتو وېره مې کـــــمه شوه
ګورم به خو ډېر به درته نه ګورم
١٣٩٧.٩.٢۱
««««««««««««««««
د څوارلس ثانیو قانون
ما ډېر تاواني کوي
غواړم ټول عمر در وګورم
١٣٩٧.٩.٢٠
««««««««««««««««
نښه مو د کلي دېوالونه دي
وينې دي اورونه دي دردونه دي
زړه که مې خویونه د ماشوم کوي
مم غوندې ستا سپین نازک لاسونه دي
بیا بهار بهار چې ورته زه کېږم
بیا یې په اوربل ایښي ګلونه دي
ژبه مې شي بنده د هغې مخ کې
چا وې د مینو دا خویونه دي
شپې سره خبرو ته چې زړه کوم
چا په ولجه کړي مې خوبونه دي
ته خبره نه يې؟ وژل شوی دی!
بیا په ګودر ستا په سر جنګونه دي
تا وې چې په ژمي کې درځمه زه
څه وخت چې تیر شوي بهارونه دي
ته خو بدر پېژنې بې زړه دی ډېر
هلته نه ځي مات چې په کې زړونه دي
۱۳۹۷.۹.۲۰
««««««««««««««««
دلتـــــــه یـو څوک دی
له ځانــــــــه ورک دی
تیاره يې مــــــــرګ او
ژوند يې لمرڅرک دی
درپســــــــــــې مړ دی
لږه یې سا شـــــــــــــه
راشه تیـــــــــــــاره ده
راشه رڼا شــــــــــــــه
۱۳۹۷،۱۰،۳
««««««««««««««««
ته چې څه نه وايې
نپوهېږم ولې
فکر کوم
ما ته خبرې نه راځي
۱۳۹۷.۹،۱۹
««««««««««««««««
وېرېږم
د چا د سترګو رانجه
خو به پسې نه وي اخیستی
د ماتېدا غږ يې هیڅ نه اورمه
خدازده چې چېرته تللی
خو زړه مې هره شېبه
ټوټې ټوټې راټولوم کوڅه کې
۱۳۹۷.۹،۱۹
««««««««««««««««
یوازې یم
مه ځه!
ته چې لاړه شې
هغه یوازې به هم پاتې نه شم
نپوهېږم
هغه شېبه به څه پاتې یم؟
آخ!
چې ځې
ژر راشه!
ښه!
۱۳۹۷.۹.۱۸
««««««««««««««««
ستا دا سړی
ډېر ورته وګوره
ښه ډېر وګوره
دا سړی پېژنې ته؟
نه، ته يې نه پېژنې
دا سړی نه پېژنې
دا سړی داسې نه دی
چې چوپه خوله دی
له چا نه هيڅ نه غواړي
دا سړی زه پېژنم
دا سړی وږی څه چې
له تندې هم مري
دا سړی ډېر مئين دی
دا سړی زه پېژنم
مئين په تا باندې دی
۱۳۹۷.۹.۱۸
««««««««««««««««
هیله کوم
له مرګ نه په تېښته کې
راسره مرسته وکړه
زه غواړم لا هم خپل درد و اوسم
مینه
یوه لایتناهي ژوند غواړي
۱۳۹۷.۹.۱۸
««««««««««««««««
خوب مې د شپې
په سترګو کې په سینه څخېده
پرېشاني
لکه یو مار تاوېده
سهار مې د حواسو شاهرګ
شین اوښتی و
۱۳۹۷.۹.۱۸
««««««««««««««««
د زړه د دېواله په نړولو یې خپل سیوری رانه هم یووړ
زه لمر وهلی به له چا سره اوس سړې سړې خبرې کوم
۱۳۹۷.۹.۱۷
««««««««««««««««
ستا د مينې خبرې مې کولې
خو هيڅوک ونه پوهېدل
چې څه وايم
ځانته مې لګیا وم
۱۳۹۷.۹.۱۷
««««««««««««««««
ولې به مې پرانیسته
د وره شاته هم خپله ولاړ وم
۱۳۹۷.۹.۱۷
««««««««««««««««
ته چې نه يې
حواس مې هم نه وي
۱۳۹۷.۹.۱۷
««««««««««««««««
غریو
یو غریو یم
چې ماتېدل او نه ماتېدل يې
يوازې یو درد دی
۱۳۹۷.۹.۱۷
««««««««««««««««
خپله چيغه
یو عمر
له ځانه لرې پاتې شوی يم
نه غواړم لا هم د مينې په فریادونو کې دې نغښتی يم
او نه هم ستا له کوڅې
د خپل بې روحه راستون شوي وجود
پر اننګیو
یو څاڅکې اوښکه اوسم
غواړم چې خپله اوسم
غواړم یوازې د خپل ځان مې اوسم
اوښکې مې نباید
دا احساس کړي
چې پر ما د اوږو بار دي
۱۳۹۷.۹.۱۷
««««««««««««««««
پردیتوب ته ژړا
ته چې يې تللې
زموږ کوڅې هم ځان په خوب وهلی
د کوڅې سترګې په پلمې پسې دي
ته وا چې غواړي
یوازې ستا د قدمونو په غږ خلاصې دې شي
لکه چې خلک لمرخاته ته ګوري
کوڅه مو ځان تېر باسي
کوڅه مو نه غواړي چې
دا ستا وروستۍ خداپاماني یاده کړي
پوهېږم
ته به راځې یوه ورځ
په داسې ورځ چې به په هیڅ یوه پلمه هم
نه دا زما نه د کوڅې سترګې
د پرانستلو تجربه وکوي
ته به راځې خو قدمونه به دې
د کوڅې هر قدم کې
خپل پردیتوب ژاړي
١٣٩٧.٩.١٦
««««««««««««««««
ویالې ویالې او څاڅکي څاڅکي یې پر تندې څښم
غږ دې اوبه بهیږي غږ دې باران ورېږي
١٣٩٧.٩.١٦
««««««««««««««««
ویل یې چې راځمه خو (لږ) وروسته
په وروسته کې څه نه و خو (لږ) (ډېر) شو
١٣٩٧.٩.١٦
««««««««««««««««
زړه مې
سینې سره
په پام پورې کړه
پتیر اوړه څڅېږي تناره کې
١٣٩٧.٩.١٦
««««««««««««««««
غوږونه مې کاڼه دي
د غږ ملکې!
چيغې دې په کې راوڅڅوه
١٣٩٧.٩.١٦
««««««««««««««««
سوزنده لمر
پر جبین د خولو سیوری دی
دستمال یې د باد په لاس کې دی
١٣٩٧.٩.١٦
««««««««««««««««
سهار خپلې سترګې
وموښلې
خو
یوازیتوب لا هم
هماغه احساس دی
چې و
١٣٩٧.٩.١٥
««««««««««««««««
کمه چې رایاده شې
ځان ته مې په کم رایادولو دې ډېر کم راځم
ډېره مې رایاده شه
نه غواړم چې کم رایادولو ته دې کم راشم
١٣٩٧.٩.١٥
««««««««««««««««
هغه چې ما به پرې درته غږ کاوه
هغو نومونو دې په لانجه واړولم
ای خپل نوم دې څه دی؟
ښايي بیا څوک راته ونه وایې چې
دا نوم خو هغه ما ته اخلي
په دې نوم خو زه
هغه یادوم
١٣٩٧.٩.١٥
««««««««««««««««
خدای دې
چا ته مه سترګې په لار کوه
دې ته به هم ستړې وې
چې لاره څومره اوږده ده
١٣٩٧.٩.١٥
««««««««««««««««
اورې یې؟
غواړم درواغ ووایم
نه مې خوښېږې
١٣٩٧.٩.١٥
««««««««««««««««
یادونه دې راکې ساه اخلي
څانګې چې نه وي
مرغۍ به چېرته کیني
١٣٩٧.٩.١٥
««««««««««««««««
مېوه ګي
اوبه له غره
د مېږي په پښو روانې دي
او د هغې کروندې تنده
چې حاصل لا په کې د بوټو په ریښو کې
د کلي د هیلو په دعا
نوې غواړي ساه واخلي
هرې خوا ته
ورته ویالې ویالې کېږي
هغه ویالې
چې زموږ کلي ته وتلې دي
شونډو یې خپله پتري نیولي
سږ به مې ټوله سودا
تا ته وي
چې غنم لو به د هیچا یاد نه وي
او ته به د میوه ګي په مینه
هره ورځ
پوره کال
تر درمنځي به راځي
او هره ورځ به تشه لمن کور ته ستنېږې
او د وزیرګل ماما له دوکانه
د میوه ګي په بدل
خواږه اخیستل هره شپه خوبونو ګورې
١٣٩٧.٩.١٤
نوټ: مېوه ګي یوه کمه اندازه غنم وو چې غنم لو کې به ماشومانو ته ورکول کېدل.
وزیرګل زموږ د کلي د منځ بازار دکاندار و چې دا غنم یې له ماشومانو د کمو خوږو په بدل کې اخیستل.
««««««««««««««««
زړه تنګي
د مرغۍ هم،
لکه زما غوندې
زړه تنګ دی
هغه له ونې نه الوزي
او زه
له خپل زړه نه وتی نه شم
نپوهېږم
هغه ونه
او که ما
خپل زړه نه پرېږدي
هسې نه زړه تنګېږي خپله همداسې یو شی دی
١٣٩٧.٩.١٤
««««««««««««««««
که مې ولیدې
پر شونډو دې ښکلوم
چې ډېرې نازکې دي
د یوازیتوب سوکړک ډېر کلک و
۱۳۹۷.۹.۱۴
««««««««««««««««
سپوږمۍ زما د کور کړکۍ پېژني
نه يې ورکوي
د شپې په زړه کې
د دې لپاره
سر راوړاندې کوي
چې د تپې تیارې کوټې
په کوم کونج کې چې یم ځان پیدا کړم
۱۳۹۷.۹،۱۴
««««««««««««««««
ومې خندل
ښه مې وخندل
هغسې مې وخندل
چې زړه مې غوښتل
د بدو ورځو مې زړه ور وچاوه
۱۳۹۷.۹.۱۴
««««««««««««««««
یوازې یوه تمه یو درواغ
خپل تېر به څنګه هېر کړم
چې ټولې کوڅې مې یې
يوازې له تا سره لنډې کړې دي
د نن له نري پله نه به څنګه اوړم
چې د ماتېدو له وېرې يې څوک
ځان ته یوازې هم
بېرته خپل ځان ته
نه اوښتی او نه ستنېدای شي
زما خو د ذهن ملا ستا د یادونو او خاطرو بار کږه کړې
ما ته یوازې یوه لاره پاتې
چې که درواغ هم وي
په دې تمه
د سبا د انتظار د لارې سر کې ودرېږم
چې ته بېرته را ګرځې
١٣٩٧.٩.١
««««««««««««««««
تیاره د شپې لکڼه په لاس
کړوپه ملا کوټې ته راننوته
څڼې يې پر ګردجن غولي خورې وې
تنهايي چې د چوپتیا بړستنه پر ځان راکشوله
غونجه مونجه پرېوته
او وېرې تر کټ لاندې
زما پر زړه
پښه ایښې وه
١٣٩٧.٩.١٣
««««««««««««««««
روزګار درته ښییم
لږه شوخه مې را واخیسته
داسې کیسه
لږه ستړې مزله ده
١٣٩٧.٩.١٣
««««««««««««««««
بې خوبي
یوه برخه شپه
ویښتیا راسره ناسته وه
یوه برخه به زه
خوب ته په تمه تېروم
دا کیسه که بشپړه ورتېره کړم
پر سهار
سترګې درنې نه شي
١٣٩٧.٩.١٣
««««««««««««««««
غزل
نیولې زړه د انتظــــــــــــــــــــــــــار خبره
چا به وي کړې د ديـــــــــــــــــــــدار خبره
داسې راګـوري لکه اوزګـــــــــار ولاړ يې
سړي نه هېــــــــره کـــــــــړي د کار خبره
خبرې خوله کې کـــــــــړې خوږې د خلکو
زما او ستـــــــــــــــــــــا ترمنځ د تار خبره
وچکالۍ و ويستمه تا له کلـــــــــــــــــــــــي
هغې که وکړه هم د ښــــــــــــــــــــار خبره
هر یو بس خپله پورې باســـــــــــــــي جاله
اوس هغه نشته د یار او یـــــــــــــــار خبره
ډېره موده کېږي اوږګار ګـــــــــــــــــرځمه
چا کړې نه ده د کوم کــــــــــــــــــار خبره؟
په کومه ورځ چې لاس د مورنه کړي ښکل
د بدر زړه کــــــــــــــــــــې وي د ډار خبره
۱۳۹۷.۹.۱۳
««««««««««««««««
کاش زړه دې وای
ویلي به مې وو
چې ولې
درته ګران یم
١٣٩٧.٩.١٣
««««««««««««««««
ملکه یې
شهزادګۍ يې
ښایستو یې
ښاپیرۍ یې
ګلابو یې
ګلالۍ یې
څانګه څانګه يې
سلګۍ یې
اوبه اوبه
نرۍ لښتۍ یې
وري وري سترګې درپسې یم
ته شپنه یې
ته شپېلې یې
خو نومونه دې ډېر زیات دي
چې ویل مې
چې دا ولې
دومره ډېر په تا
مئین یم
١٣٩٧.٩.١٣
««««««««««««««««
داسې کافره يې راوکتل چې
راته مې یاده مسلماني شوه
١٣٩٧.٩.١٣
««««««««««««««««
لا هم
د خپل ذهن په محکمه کې سرګردان یم
د دوسیې مې هماغه زړه موضوع ده
بشپړه نه ده
وخت لا شته
چې رایادېږي لیکم يې
د مینې خاطرې ډېرې خوږې دي
١٣٩٧.٩.١٣
««««««««««««««««
لنډ دی
خو نپوهېږم
چا د قامت خبره وکړه
ژوند رانه دنګ وخوت
١٣٩٧.٩.١٣
««««««««««««««««
هر څوک مې زړه وړي
هو هر څوک
خو هر څوک مې
یوازې هغه ده
١٣٩٧.٩.۷
««««««««««««««««
زه هم بلا کوم
هغه څه غواړم چې خپله مې خوښېږي
خو څوک خپه کوم هم نه
مثلا
ته مې خوښه کړې
فکر مې وکړ
همدا دې غوښتل
١٣٩٧.٩.۷
««««««««««««««««
کړس شو
دنګې ونې
پر ځمکې تر پښو لاندې شوې
پاڼې ته کتل
١٣٩٧.٩.۷
««««««««««««««««
ښايي
یوازنی څوک
زه اوسم
چې پر ځان پام نه کوم
ټول فکر مې هغې ته وي
١٣٩٧.٩.۷
««««««««««««««««
په ژوند نه یم
خو هره شپه په دې وېرېږم
چې کیدای شي سبا ته نه اوسم
او خپله د زړه خبره مې نه وي کړې
١٣٩٧.٩.٦
««««««««««««««««
دا ګڼ باران
زه او هغه تر یوې چترۍ لاندې
ژونده!
کاش چې په لنډه لار
خو نه راتللې
١٣٩٧.٩.٦
««««««««««««««««
دا غږېده زه ورته غوږ وم
لنډه راپاڅېده وې لاړم ګونګی
١٣٩٧.٩.٦
««««««««««««««««
زړه مې دې تيږه وي
خو مه یې ماتوه
بیا نه تيږه کېږي
١٣٩٧.٩.٦
««««««««««««««««
ښه ده چې تا لرمه
د ونې ښکلا
په پاڼو کې یې ده
١٣٩٧.٩.١١
««««««««««««««««
سپوږمۍ چې هره ورځ
غلې غونجه
لمر ته ناسته وي
د بې خوبه شپې
په پرخو يې لمبلې وي
١٣٩٧.٩.٦
««««««««««««««««
غواړم چې ودې لرم
اوس دې د نه لرلو په فکر
زړه مې نه خورم
۱۳۹۷.۹.۷

 

ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۳۹۷ کال له لړم نه د لیندۍ تر یوولسمې پورې شعرونه

یوه شېبه وي
او ته د هغې له خولې
بس د یوې جملې اورېدل وغواړې
ورته پلمه وکاندې
چې بې باوره دې شي
رخه يې راشي
ته ورته خپل د زړګي ور ورخلاص کړې
شي لروبره
په کې دې ښه وګرځي
یو وخت په لوړ غږ
د زړه له تله دې نارې کړې
دلته خو هيڅوک نشته
دلته خو زه یم
یوازې زه یم او بس
۱۳۹۷.۹.۱۱
««««««««««««««««
د ځمکې شتون
یوه پلمه وه
ما او تا باید سره لیدلي وای
١٣٩٧.٩.١١
««««««««««««««««
... او زه
دغه انسان
چې ته یې وینې
چې وايي هسک یې دی
په کاڼو ویشتی
چې په خپل ځان پسې
بې سیکه پښې کشېږي
کله د مینې پر لار
په منډه کې یم
کله
د ژوند تر پایه ځان ځغلوم
که زړه مې زړه راسره وکړي یو څه
دغه یو ګام واټن تر مرګه پورې
غواړم چې اوږد را لنډ کړم
خو هره ورځ راڅخه
چېرته د خپل فکر پڼې هېرې وي
١٣٩٧.٩.١١
««««««««««««««««
د خندا څېره دې ښکلې ده
ستا خندا
غواړم دا مترنم غږ
ستا د څېرې په ښکلې جام کې وڅښم
۱۳۹۷.۹.۱۱
««««««««««««««««
ویل یې
رښتیا درته ګرانه یم؟
ما به څه ویل
مینه خو احساسېږي
۱۳۹۷.۹.۱۱
««««««««««««««««
له خپلو شعرونو
هغه وخت خپله ډېر خوند اخلم
چې زه يې د هرې کليمې په منځ کې
تا په غېږ کې نیسم
۱۳۹۷.۹.۱۰
««««««««««««««««
مخ دې اړاوه
روږدی دې کړم
چې نه درګورم
۱۳۹۷.۹.۷
««««««««««««««««
آزادي
یوه مرغۍ کړکۍ ته نږدې
دننه کوټې ته ګوري
بله
کړکۍ ته نږدې ښاخ نه
د الوتلو سوچ په هوا کړې
نپوهېږم
آزادي د ښاخ او کړکۍ ترمنځ
په کوم ځای کې ورکه ده
۱۳۹۷.۹.۱۰
««««««««««««««««
زه، کوټه او کړکۍ
لکه چې زه د کوټې هر یو کونج کې تا لټوم
کوټه هم زړه نا زړه کړکۍ او کله وره ته ګوري
کړکۍ غلې ده ولاړه
کړکۍ زما او د کوټې چوپتيا ته ښه په خوندونو ګوري
کړکۍ خوشحاله ده چې بنده وي تل
کړکۍ بیا بیا هره شېبه په شوق بهر ته ګوري
کړکۍ دا ټوله کوڅه، ټول کلی او ټول خلک په ځان کې ګوري
کړکۍ دا هر څه لکه ځان پېژني
د کړکۍ هيله دا ده
کړکۍ دعا کوي چې
کوڅه دې تشه ګرځي
کلی ځان کې ډوب وي
خلک دې هم لکه زما په شانې
د کور یو کونج کې ناست وي
د یو چا خيال دې وي اخیستی پسې
کړکۍ پوهېږي
دا ويده ويښتیا راولټېده
کوڅه په ځان تشوالی نه شي زغمای
کوڅه په ځان یوازيتوب هیڅ لورولای نه شي
کلی چې تندې
د یوې اوږدې تندې وهلې چوپتیا
د وچکالی اخیستی
باران ته نه لپه نيولې سیلابونو ته ده
خلکو د شور لپاره لستوڼي بډ وهلي
اټن ته هم توره ټيکي نه باسي
د کور په کونج کې ځان ته ډېر په تنګ دي
کړکۍ پوهېږي
چې د هيچا بې شوره ژوند نه دی خوښ
چيغې غوږو باندې يې ښې لګېږي
غوږونه رودي دي په چيغو پسې
غوږونه چيغې غواړي
کړکۍ پوهېږي
لاس که ور نه وړي خلک و ګرېوانه ته د بل
ځان ورته مړ ښکاريږي
کړکۍ اوتره شوله
کړکۍ راوخوځېده
لکه څه داسې وه
دعا چې کوي:
تورې دې نه وي
ګاټي دې نه وي
کاڼې دې نه وي
تېږه دې نه وي.
کړنګ شو یو دم
او له دې کړنګه سره
تېږه راورغړېده
د کوټې منځ کې تاو راتاو شوه
کوټه اوتره
د کړکۍ ترڅنګه غلې پټه ودرېده
کوڅه کې ځان مې ولید
چې مې د خپلې زړه تنګۍ په تېږه
د خپل زړګي ماته هينداره ويشتې
۱۳۹۷.۹.۱۰
««««««««««««««««
څه دې وې؟
په مینه کې
سړی له ځانه شي ورک؟
مساپر له ورکېدو نه وېرېږي
١٣٩٧.٩.٨
««««««««««««««««
اوس چې هېرېږي خلک ډېر له خلکو
یو چا ویل، یو څه دي هېر له خلکو
د مینې ژوند څه چې خپل ژوند نه کوي
چې وخت راځي وخت به وي تېر له خلکو
١٣٩٧.٩.٨
««««««««««««««««
زړه کې مې هره پولې بیا بیا پسې داسې چوي
لکه هغه په خوله کې ژاولې نه چې ټک وباسي
١٣٩٧.٩.٨
««««««««««««««««
((نه)) ووایه
خو
ځواب راکړه
١٣٩٧.٩.٨
««««««««««««««««
درد هغه کیسه ده
چې ځان ته یې ژاړم
خو نورو ته یې لوستلای نه شم
١٣٩٧.۹.٨
««««««««««««««««
شعر د هغې کوټې یوازیتوب دی
چې د زړه غوږونه یې وره ته څک دي
او وییونه يې هغه چوپتیا وهلې چیغې دې
چې له مودو راهیسۍ
ټکی ټکی
ګونګه وره را غږوي
١٣٩٧.٩.٨
««««««««««««««««
ته یوه دنیا یې
خو دنیا تا غوندې نه شي کېدای
دنیا له خپلو ټولو ښکلاګانو سره
یوه ورځ داسې راځي چې چا زړه ووهي
ستا دې قسم وي
ته را دا ووایه
چې دا ستا شتون
ولې مې زړه نه وهي
خوښېږي مې
خو نوره به هیڅکله هم دنیا ونه بلمه
نوره دې (ته ) بلمه
یوازې شتون دې منم
١٣٩٧.٩.٧
««««««««««««««««
زړه ته مې سودا ده
ویرېږم
را ویښ نه شي
د درد سترګې تازه سره ورغلې
١٣٩٧.٩.٧
««««««««««««««««
د تورو زلفو په لار د تللي زړه پوښتنه کوې
څوک چې د شپې له کوره وځي په غله ورځي خامخا
١٣٩٧.٩.٧
««««««««««««««««
د ژمي ژوند دی
سوړ به وي
خو زه په اوړي کې هم
لاسونه مښم
۱۳۹۷.۹.۷
««««««««««««««««
را وايې خيستم
ستا خيال دی
نپوهېږم
چې چېرته به مې وړي
۱۳۹۷.۹.۷
««««««««««««««««
منم چې هيڅ نه لرم
هیلې مې هم هره شېبه
د انتظار لاره کې
خپلې لوږې ته په شا وي
که راغلې
وعده درکوم
تا ته به د خبرو مې
دومره لوی دسترخوان
در وغوړوم
چې د عمرونو د یوازیتوب د چوپتیا
لوږې وهلې سترګې هم مړې شي
۱۳۹۷.۹.۷
««««««««««««««««
غواړم چې ودې لرم
اوس دې د نه لرلو په فکر
زړه مې نه خورم
۱۳۹۷.۹.۷
««««««««««««««««
مخ دې اړاوه
روږدی دې کړم
چې نه درګورم
۱۳۹۷.۹.۷
««««««««««««««««
پانګه
پانګه مې
د هغه په ارزښت کې ده
ټول باید وپوهېږي
چې نه نن
نه سبا
او نه هیڅکله
کم و زیاتېږي
حساب يې هم ورکولای شم
زما پانګه
د هغه په ارزښت کې ده
زما پانګه
زما مینه ده
۱۳۹۷.۹.۷
««««««««««««««««
د ساړه نظر په سیوري کې دې
زړه مې څنګه وپېژنم
کنګل خو ويلي کېږي هم
۱۳۹۷.۹.۷
««««««««««««««««
درې سوه پنځه شپېته
ورځې به
یوه يوه شمارم
د درد کال دی
۱۳۹۷.۹.۷
««««««««««««««««
ته نه يې
چې شپه پخیر راته ووايې
وېرېږم بد خوبونه
زړه راته ونه چوي
۱۳۹۷.۹.۷
««««««««««««««««
اوښکې د باد په پښو
د ګرېوان پر لاره منډې ستړې کړې
د درد کال دی
١٣٩٧.٩.٦
««««««««««««««««
سترګې مې لګي
چې ونه وایم
ولې
ډېره ښکلې یې
تورې عینکې مې واچولې
١٣٩٧.٩.٦
««««««««««««««««
باران نه و
زړه مې سوری شوی و
مينه راڅڅېده
۱۳۹۷.۹.۶
««««««««««««««««
اشنا خوبونه
زما ښۍ سترګه رپيږي
ځم ویده کېږم
ډېر مساپر
اشنا خوبونه لرم.
١٣٩٧.٩.٦
««««««««««««««««
سپوږمۍ چې هره ورځ
غلې غونجه
لمر ته ناسته وي
د بې خوبه شپې
په پرخو يې لمبلې وي
١٣٩٧.٩.٦
««««««««««««««««
خپګان مې هغو ورځو ته دی
چې ته راسره نه اوسې
١٣٩٧.٩.٦
««««««««««««««««
ځينې چې وينې
یادېږي دې
ځينې
یو چا
درنه هېر کړی وي
نن مې خپل ځان ته
ډېر خپه شوم
۱۳۹۷.۹.۶
««««««««««««««««
ځينـې لاسونه د دوزخ بنجخ وي
ځینــې لاسونه وي د اور لاسونه
ځينـــــې لاسـونه ښکلولو ته دي
ځينـې لاسونه وي د مور لاسونه
۱۳۹۷.۹.۶
««««««««««««««««
که جامې راباندې تنګې شي
نورو ته يې ورکوم
څوک شته چې زړه تنګي مې واخلي
۱۳۹۷.۹.۶
««««««««««««««««
باران نه و
زړه مې سوری شوی و
مينه راڅڅېده
۱۳۹۷.۹.۶
««««««««««««««««
نه!
بیا نه پوره کېږې
خپله هيله دې نه ګرځوم
۱۳۹۷.۹.۶
««««««««««««««««
ساه مې لنډه رانیولې ستا خبره
زړه دې نه کېږي دلبره پېښه وکړې؟
د زړه ور پورې کوم نه پورې کېږي
لکه بیـــــــــــا چې ناببره پېښه وکړې
۱۳۹۷.۹.۶
««««««««««««««««
شپه
...او زه نن
له شپې سره خبرې غواړم
شپه له رازونو څخه جوړه یوه داسې نا اشنا سارا ده
چې سر یې پای او پای یې سر نه لري
شپې غږومه دې نن
شپې راته دا ووایه
چوپتیا دې چېرته او په کوم وخت کې په مخه راغله
داسې یې څه وویل
چې ځای دې زړه کې ورکړ
شپې راته دا ووایه
تنهایي خوارې ته دې څنګه په کلکه غېږه ورکړه
وایه سینې مو سره
کنګل شوې که نه؟
دغه شېبه
د ژمي شپه وه که نه؟
شپې راته ووایه چې
زه دې په کوم ځای کې په مخه راغلم
څنګه دې وپېژندم
چې زه له ورځو نه په تېښته کې یم
زه له خپل ځان او هر انسان نه
سخت په وېره کې یم
د یو ارام غوندې مکان لټه کې ستړی ګرځم
شپې راته ووایه چې
تیاره دې څنګه داسې تر لاس نیولې
له چا نه پټه ګرځې
شپې راته ووایه چې
یوازیتوب کې څه دي
له ځانه تېښته څه ده
له چا نه ځان پټول څه کیسه ده
شپې راته دا ووایه
چې تنګېدل څه معنی
ته هم تنګېږې کله
شپې راته دا وویه
که داسې نه ده
نو هر سهار ته ولې
رڼا ته چینګه خواره خوله ورګورې
شپې راته دا ووایه
چې شپه د شپې په نوم چا شپه یاده کړه؟
د چا چوپتیا
د چا تیاره
دا تنهایي او له خپل ځان نه پټیدل ښه راتلل
چې درسره په یوه لاره راغلل
شپې راته ووایه
١٣٩٧.٩.٥
««««««««««««««««
بې مطلع غزل
خپله بې زړه کــــــــــــه زوروره ده د خلکو وېـره؟!
په خیال کې هم چې راســـــره وي بس ډارېږي جنۍ
اوس اندېښنو اوس مې له ژونــــــد سره سلا کړې ده
اوس دې وېښتان دغسـې جــــــړ زمـا خوښېږي جنۍ
د درد خبره دې نيمه وکـــــــــړه پوره به يې کــــــړم
مينه کې درد راته پر خپـــــــــل زړګي لورېږي جنۍ
زما ګناه نه ده راځه ســــــــــــــزا مې زړه ته ورکړه
اوبه اوبه په تا پســـــــــــــــــــې چې اوبه کېږي جنۍ
ته یې مني کـــــــــــــــــه نه منې درنه خپه که هم شم
زړه مې په تا پســـــــــــــې نری نری خوږیږي جنۍ
خدای زده له خپل ځان نه د وېرې احساس هم راکوي
چېرته چــــــــــې ومې ويني څنګ ته شي پټېږي جنۍ
بدره د عشـــــق کوڅه کــــې ستا دغه راوړی زړګی
وي لېــــــــــونۍ چــې مات بنګړي ته به درېږي جنۍ
۱۳۹۷.۹.۵
««««««««««««««««
وچکالي
د هغو خوبونو له کیسو نه
چې ته مې په کې لیدلې یې
د ویالې خافظه ډکه شوې
خو د څراغ د هیلو ساه لا نه ده سوې
د زړه د کوټې هر کونج ته په منډو کې ده
د درد لپاره
نیم ژواندې تیارې
تر پښو لاندې کوي
شپه هم په یو کونج کې رڼه خوره
شوبرکو د شور وزرې کړې
زه هر سهار
د خپل کلي
په لویه
خو وچه ویاله کې
په شنه رنګ
د عشق
په زوړ ساتلي مویک
سیند انځوروم
١٣٩٧.٩.٤
««««««««««««««««
ستا د کتلو هر غږ ډېر ښکلی دی
په هر بدرنګ باندې يې مه اوروه
١٣٩٧.٩.٣
««««««««««««««««
کاته دې ښکلی غږ لري
زړونه بدرنګ وي
چې نه یې اوري
١٣٩٧.٩.٣
««««««««««««««««
ژوند پر خپلې خېټې
تيږه تړلې
ډوډۍ دسترخوان ته
وږې سترګې اړولې
څوک شته چې راته ووايي
زه چېرته یم؟
١٣٩٧.٩.٣
««««««««««««««««
منډې مې ستړې کړلې
ژوند دې نور خپل کار کوي
۱۳۹۷،۹،۳
««««««««««««««««
وخت
بېړه راپسې ده
هیلې ترلاس نیولی یم
لارې او غرونه مو ټول
تر شا پرې ایښي
د کلي لمر په کوم زړه پسې ډوبېږي
سیندونه ټول وچ دي
ویالې له تندې نه وازې خولې نیولې
د زړه کوڅه کې د دیدار ګرد باندې دې
غواړمه ژر تر ژره
خپل مخ او لاس تازه کړم
ځم چې د مینې د ماښام
د لمانځه وخت کم دی
١٣٩٧.٩.٢
««««««««««««««««
مينه
عشقه چې په اور کې دې
زړه ته سودا مې نشته
په تناره کې حتما
يا به پخېږي
یا به سوزيږي
یا به هم لوېږي ډوډۍ
۱۳۹۷.۹.۲
««««««««««««««««
نن شپه دردونه
خبرو ته نه پرېږدو
نن شپــــــه په ژبه
د مچکـو غږېږو
١٣٩٧.٩.١
««««««««««««««««
په څه چې پوهېږم
نه یې پوښتم
مثلا ته چې تللې یې
نه غواړم وپوښتم
یوازې یې؟
١٣٩٧.٩.١
««««««««««««««««
خپسه
زړه مې خبرې غواړي
ته راته وغږېږه
دا ستا خبرې باران په للمه کې دي
ته راته دا ووایه
اوبه تر کومه له ویالې سره ځي
د جل وهلو ځمکو
لپې ډکېږي کنه
ته راته دا ووایه
چې له دې ځمکو د تېرو شويو ویالو
په دواړو غاړو باندې
د څو چوغکو د نغمو ژبې له تندې نه را وتې کنه
ته راته دا ووایه
چې ګرد د څومره چنارونو پاڼې
ور اړولې سپېرې
او د چنارونو په ملا
ټول کښل شوي توري
څومره تک تور اوښتي
چې هر چا دا توري لیکلي
هغه لوستای شي کنه؟
زړه مې خبرې غواړي
ته راته وغږیږه
دا ستا خبرې باران په للمه کې دي
هوا اخته په ساه لنډي باندې ده
ساه په اسانه باندې نه شي کښلای
هره شپه سر
چې په بالښت د تنهايي باندې ږدم
ژړا مې وتخنوي
خو بدرګه د اوښکو نه وي چې مې زړګی راسپک شي
زما پر ستوني وي خپسه ناسته
چیغې وهلای نه شم
سم غږیدلای نه شم
١٣٩٧.٩.١
««««««««««««««««««««««««««
زما ورکه
ته مې وې ورکه
ته مې دنیا ته له راتللو سره
د ماشومتوب د شپو
په وړو چیغو کې خپل
په مینه مینه لټولې همیش
خو ته وې بوخته
چېرته په ځان کې
زما د کریږو غږ دې نه اورېده
مور به سینې ته جوخت کړم
یو څه ارامه به شوم
خو تا په زړه باندې به وسکونډلم
درد به په مینه تر لاس ونیولم
ما به په تا پسې
د چیغو کوڅې
په سر را واخیستلې
پلار او مورکۍ او خپلوان
راته سودا کې وو ټول
ټولو ځېلي بللم
ډاکتر یې راوستو خو
په دواګانو مې ونه شو علاج
زه یې ملا ته بوتلم
ملا څه سم سړی و
ملا زما د زړه خبره وکړه
ملا پر ما د ښاپیرۍ د ناستې
مور ته خبره وکړه
ویل یې ټولو نه خوږه ده او ښایسته ښاپیرۍ
ملا ته ومې خندل
ملا په ما د مینې دم واچاوه
ته مې وې ورکه
ته مې کوڅه کې یو ځل ښه احساس کړې
خو مې ونه لیدلې
له جینکو سره چیندرۍ دې کړلې
تا ته له کوره یو چا غږ وکاوه
کلا ته وخوځېدې
منډې مې وکړې چې راګیره دې کړم
ودې ګورم
لکه چې ووېرېدې نه هم په منډو شولې
په نهیلۍ بېرته راستون شوم د کلا له مخې
ته مې وې ورکه
چا راته وې ته ګل یې
بس له هر سهار تر مازیګره
هر وخت
بڼ نه به تاو راتاو شوم
خو ستا څېره په هیڅ یو ګل کې
راته ونه خندیده
ته مې وې ورکه
ته مې ګودر
ته مې مکتب
ته مې پانتون
ته مې په يو ځای کې هم ونه موندې
ته مې وې ورکه....
نن ستا په لټه کې له ځان سره وم
نن مې ته وموندلې
ته رانه پټه
زما د زړه ناکراریو کې وې
١٣٩٧.٩.١
««««««««««««««««
زما منډې
ستا کوڅه کې
هغه وږیو ته دي ورته
چې مړه کړي
خپله ګېډه
سم د هر بډای له کوره
ورو تېرېږي
۱۳۹۷.۸.۳۰
«««««««««««««««««
ناشوني نه ده
ته به له هغه چا سره پالي
چې درسره نه وي
درست لکه ما
چې له تا سره مینه لرم
۱۳۹۷.۸.۳۰
»»»»»»»»»»»»»»»»
سمندرونه چې دومره ډېر ارام ویده دي
خوبونه یې زموږه ویالې ویالې دي څښلي
۱۳۹۷.۸.۳۰
»»»»»»»»»»»»»»»
د ژړا غږ مې د تړلي ور تر شا واورېد
ور مې په زوره په سوکانو باندې وډباوه
اوتر را ویښ شوم
او په مات شوي چپرکټ باندې خپل ځان ته
ځير وم
١٣٩٧.٨.٢٨
«««««««««««««««
تصویر ته دې خپه یم
د زړه وروستی دېوال مې هم
درز شوی
۱۳۹۷.۸.۲۵
«««««««««««««««
کوترې هیلې مې
هغه اسیرانې دي
چې الوتلې هم شي
»»»»»»»»»»»»»»
تصویر دې
ما غوندې دی
ګوري
خو نه غږېږي
۱۳۹۷.۸.۲۴
«««««««««««««««««
زړه مې دا غواړي
یوازې له تا سره وغږېږم
د هر توري اقلیم
درلره ښه اشنا دی
پوهېږم توري که کنګل ونیسي
کرار کرار یې اوبه کولای هم شې
زړه خو مې یاد به دې وي
۱۳۹۷.۸.۲۴
«««««««««««««««
د شپې وجود باندې ساړه خواره دي
چوپتیا کنګل نیولې
فریاد ته ګرمه بړستن لټوم
زړه ته هم دا ښایي چې
د ژمي پای پورې دې
خپله ګرمي او هر رګ
سړې سینې ته خس کړي
ځکه چې دلته باید
د چا ساړه نظر تر سیوري لاندې
مینه او ژوندی پاتې کېدل تجربه شي
۱۳۹۷.۸.۲۳
«««««««««««««««««««««
مخامخ هيڅ یو وژونکی
دا چا ته نه وايي چې
وژنم دې
خو هغه
هغه مې چې همدا ولیدله
ويې وژلم
١٣٩٧.٨.٢٣
««««««««««««««««««
څوک يې نه اوري
فکر کوم
پر غږ مې خپسه ناسته ده
ژونده په ویښه کې دا ستا لپاره
لکه چې چیغې مې ټولې خوب وړې دي
۱۳۹۷.۸.۲۲
»»»»»»»»»»»»»»»»»»
چا به ترې لاس اخیستی وي
باد چې راځي د هیچا لاس نه نیسي
باد چې راځي هر څه له ځمکې وهي
١٣٩٧.٨.٢٢
««««««««««««««««««
اوښکې، چوپتیا او تنهايي
سره له سړې هوا
ټولې راغلې چې تسلي دې راکړي
زړه مې دا ستا د تګ ماتم نیولی
۱۳۹۷.۸.۲۲
««««««««««««««««««
وینه
یو راته په دې په دار ځړوي
چې پښه یې د ده له لارې
کږه ايښې ده
چا ته د شپې تیاره کې
لاره نیسي
چې یو څه ښه یې مزدوري شوې ده
یوې ته ځکه د سنګسار سخته سزا ورکوي
چې ګوندې چا ته یې خپل زړه ورکړی
...او د چا سر ځکه بیا
تر تیږې لاندې کوي
چې د فکر تېږه یې درنه ختلې
وینه
مګر خوشحاله ده
چې زموږ په کور کې
ښه توییږي؟
۱۳۹۷.۸.۲۲
»»»»»»»»»»»»»»»»»
لاره پرې غلطه کــــــړي
درد او غم د مينـــــــې تل
ژوند ته د مستۍ ســـاه ده
مرګ ځواني ته نه ګوري
۱۳۹۷.۸.۲۱

ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۳۹۷ کال د سنبلې له ۷ د عقرب تر ۲۱ پورې شعرونه

د هېرولو احساس

چې ویده کېږم
غواړم خپل ځان
خپله ستړیا
د زړګي درد
او...
نور دا هر څه هېر کړم
ما سره دا فکر وي
چې ويده کېږم
هر څه ویده وي
په همدې هیله
نن شپه مې هم
پر بالښت سر ور کېښود
هر څه مې هېر کړل
یو وخت یو لاس
له خواږه درد سره يې
د خوب پر زړه مې تېر شو
خوب دې اکثر داسې په نیمه شپه کې
غلا ته راځي
غواړي احساس مې
د هېرولو پټ کړي
غواړي چې هره شپه دې
ویښ ویده یم
١٣٩٧.٨.٢۱

««««««««««««««««

تا کولای شوای چې لاړه نه شې
خو ما نه شوای کولای
له تا نه پاتې تنهايي
یوازې پرېږدم
۱۳۹۷.۸.۲۰

««««««««««««««««

ځينې د ګلونو خوشبويي لري
هر څوک غواړي
د هغه پر مخ
د خپل زړه دريڅه
پرانیستې پرېږدي
۱۳۹۷.۸.۲۰

««««««««««««««««

پوهېږم
چې د ډېرو سترګو
اغزی یم
او ته
خو زه به هیچرې هم
لاړ نه شم
څوک چې غواړي مینه وکړي
په ژوند به هم پوهیږي
١٣٩٧.٨.١٩

««««««««««««««««

کتل یې چې رېږدم
یخني ابۍ
په کراره
ځان راټول کړ
خو څومره هغه ځان رانغاړي
هغومره ډېره په کنګل بدلېږي
١٣٩٧.٨.١٩

««««««««««««««««

د شپې په باغونو کې
ګلونه اورونه لګیدلي
په دې توده او وږمینه رڼايي کې
د خوب مرغۍ ولې
د سترګو پر بام کیني
١٣٩٧.٨.١٩

««««««««««««««««

ځمکه بختوره ده
ښايي چا به دعا ورته کړې وي
چې په ځنګله کې په زرو پټه شې
خو دا چې ولې ونې خپل لغړتوب ته غریو نیولې

هیڅوک پرې نه پوهېږي
ای وایه ته کومه ستړيا وې
چې سیوري ته یې دمه شوې نه يې
١٣٩٧.٨.١٩

««««««««««««««««

هغومره خوښه مې يې
چې څومره زړه دې غواړي
۱۳۹۷.۸.۱۹

««««««««««««««««

خپله تیاره کې پټه شوه
شپې هم لکه چې نه غوښتل
څوک پرې داړه واچوي
١٣٩٧.٨.١٨

««««««««««««««««

مېرمن مې سبق نه دی ویلی
او د کوټې پر دېوالونو
له ایستل شویو کرښو په څه نه پوهېږي
خو اندېښمنه ښکاري
هره ورځ بیا بیا د کور خرچه کموي
په دې ډارېږي
چې هسې نه کومه ورځ
څوک مو د کور دروازه وټکوي
او د خپل پور په چيغه
ټوله کوڅه ونیسي
بچیان مو قد ونیم قد
ټول واړه دي
تر یو دوه کاله د ښوونځي په وره به ننوځي
زما د خوب د کوټې ټول چاردرچاره دېوالونه
په توربخون او پنسلي رنګ
خط خط شوي
یوازې یو خط ته
او هغه هم د وره له بیخه سره ځای پاتې دی
خو زما ټوله وېره د خپل زړګي د الفبا شور ته ده
چې دېوالونو باندې له ایستل شویو ټولو کرښو سره
نن په جوش راغلی
غواړي شي چیغه
او د ژوند ماحول مې
ټول په سر ونیسي
وروستۍ کرښه راته داسې ښکاري
لکه چې ستا لپاره هغه لومړۍ ترانه شي
چې د لیکلو لپاره یې
له زړه نه پرته بل ځای وړ نه وینم
وېرېږم دا چې که دا ترانې
د زړه کاسې ځینې مې سر راوکړي
او له ټک ټک سره
مېرمن مې
د وره شاته تا وویني

۱۳۹۷.۸.۱۸

««««««««««««««««

خیر دی زما د وجود
ټول خس دې یوه لمبه کړي
خو دا اور ته و اوسه
١٣٩٧.٨.١٨

««««««««««««««««

د ځینو پېښو
یوازې
یو ښکلی درد وي
لکه زموږ په زړو کې
د مینې پېښه
١٣٩٧.٨.١٨

««««««««««««««««

مینه کاغذ باد ته ورته ده
که چېرته تار يې پرې شو، والوتله
چا ته به هم روغه ونه رسېږي
په مينې ډېر وېرېږم
۱۳۹۷.۸.۱۷

««««««««««««««««

یوازیتوب

کوټې ارام غوښته
ترینه مې غم، درد او خپګان
دا هر څه ټول جاړو کړل
سهار وتلو کې مې
د کوټې وره لره غټ کلُپ واچاوه
په بېرته تګ مې یو څه
زړه نا زړه وم
وې مې کوټه بیا ناارامه نه شي
خو دغې وېرې
بس پسې واخیستلم
چې هسې نه
یوازېتوب راپسې
زړه واچوي
١٣٩٧.٨.١۶

««««««««««««««««

مینه چې
مینه کوي
مینه د مینې لپاره وي
خپلې مینې ته
د خپل نیاز له سترګو مه ور ګورﺉ
ګیاه چې وده کوي
لمر او هوا په خپله خوښه اخلي
١٣٩٧.٨.١٥

««««««««««««««««

تلو دې ګوښه ګېر کړم
په نشتون کې دې چې ويښ پاتې نه شم
ځان مې په خوب عادت کړ
او د نه راتګ غږ دې
هغه باد ترلاسه نیولی
چې له هدیرې را لټېدلی دی
۱۳۹۷.۸.۱۵

««««««««««««««««

لرې توب دې چې
په کلونو نه
په ورځو شمېرم
انتظار هم
ډېر خوږ دی
١٣٩٧.٨.١٥

««««««««««««««««

ښايي کوڅه یې غلطه کړې
شمال
ستا عطر نه لري
١٣٩٧.٨.١٤

««««««««««««««««

تا سره هرڅه خواږه کېدل
کاش راسره وې
ډېره خوږه راویادېدې
۱۳۹۷.۸.۱۴

««««««««««««««««

مه يې سکونډه
زړه مې
په لاس اوبدل شوې غالۍ نه دی
چې مرګ ونه لري
۱۳۹۷.۸.۱۴

««««««««««««««««

ځمکه دې
له خپلې جاذبې
جار وځي
کنه
خدای زده
باران به
چېرته وریده؟
١٣٩٧.٨.١٣

««««««««««««««««

یو بل ته مو له کتلو سره
پر اننګیو دې راغلي ګلونه
تر ټولو سرو ګلونو ښکلي دي

۱۳۹۷.۸.۱۲

««««««««««««««««

نرۍ لښته
د مینې غوندې
خوږ تصور
خو ډېر درد لري

۱۳۹۷.۸.۱۲

««««««««««««««««

منی

راته حیا درېږي
ونې ځنګله کې
سرتورې ولاړې دي
١٣٩٧.٨.١٢

««««««««««««««««

((کله چې ته رایادېږې))
په دې اقرار دی
چې ته هېرېږي مې هم
١٣٩٧.٨.١٢

««««««««««««««««

حساب مې کم و له دنیا سره چې ژر مو پرې کـړ
تا بختورې سـره پاتــــــــې دی حساب د زړه مې
نوم دې جانانه په کې لیک دی چې یې ونه ګوري
ځکه خو نه پرانيزم هر چـــــا ته کتاب د زړه مې
۱۳۹۷.۸.۱۱

««««««««««««««««

ته دې چې يې
خیر دی چې ورک یم
مه مې پرېږده چې ځان پیدا کړم
څومره چې ځان پیدا کوم
هغومره ډېر خلک له لاسه ورکوم
۱۳۹۷.۸.۱۱

««««««««««««««««

ته يې راوښيه
د هېرولو لپاره دې
پر کومو لارو لاړ شم
حافظه مې پر هره لاره
زما او ستا پر پلونو
ناست ګرد دی
١٣٩٧.٨.١٠

««««««««««««««««

چې د بې غږه اوښکو
ستوني کې چیغه شنه شم
درده!
ماشوم زړه چې سکونډې
لږ يې په زور وسکونډه

««««««««««««««««

مینې!
اندېښنه مه کوه
فاصلې مو
لا ډېر
عزیز کوي
١٣٩٧،٨.١٠

««««««««««««««««

د سیند او ورېځ
غاړه کې
نه جوړېږي
دغه
لمدې جامې
د سترګو مې دي
١٣٩٧.٨.١٠

««««««««««««««««

ته لاړې
او یوازې دې زړه رانه یووړ
څه کېده چې زه دې هم درسره اخیستی وم
او چیرته یو کونج کې دې اېښودی وم
له لرې به مې در کتل
که تا نه ګڼل
زه به ډاډه وم چې
د یوازېتوب احساس خو نه درځي
١٣٩٧.٨.١٠

««««««««««««««««

دومره چې ټینګه دې په غېږ کې نیسم
همدومره تا پسې تنګېږي مې زړه

١٣٩٧.٨.١٠

««««««««««««««««

باران نه غلی کېږي
ښايي
اسمان هم زړه لري
١٣٩٧.٨.١٠

««««««««««««««««

لېونی نه یم چې یې هسې تېرومه په زړه
درد هوښیار کړی یم په نه خبره نه تېر وځم
١٣٩٧.٨.١٠

««««««««««««««««

د باران کور

زه ګنهکار یم
زه چې څه و اوسم
زما د وسه نه دی
زه مې د ځان
زه مې د ژوند
زه مې د عشق په وړاندې
چې باید څه وکړمه
نه شم کوای
د دې هر څه زه ګنهکار یم
د دې هر څه ګناه
راپورې داسې نښتې
لکه په خپله چې ګناه و اوسم
دغه ګناه باید چې ووینځمه
چې دا ګناه ووینځم
باید چې هره ورځ باران ووري
چېرته چې اوسم
باید چې کور مې له بارانه جوړ وي
۹۴.۸.۹

««««««««««««««««

...او موږ هیڅکله
یو بل ته رښتیا ونه ویل
ما او زړه مې نه غوښتل
یو بل دوکه کړو
ویل دې نه به راځم
١٣٩٧.٨.٩

««««««««««««««««

هیڅوک مې نه راځي د زړه له درده

هیڅوک دې نه وايي چې مینه کوي

١٣٩٧.٨.٨

««««««««««««««««

چې راسره یې اشنا کم وخت کېږي
راسره ډېره اوسه
چې په ژوند ډېر پوه شم
١٣٩٧.٨.٨

««««««««««««««««

چا په کې ستا غوندې څوک ونه لیده
زموږ په ښار کې ښکلې نه اوسیږي
١٣٩٧.٧.٨

««««««««««««««««

ښکلو ته چـــــې پښه نیولی کېږم
هـــــــــره یوه ته راته ښکارېږي
څومره دا ستا ډېرې دي ښکلاوې
څومره زه په تا یم مئين شــــــوی
۱۳۹۷.۸.۸

««««««««««««««««

دغه کوڅې د بهار بوی ورکوي
ما په کې څو خزانه تېر عمر دی

۱۳۹۷.۸.۸

««««««««««««««««

هدیرې مه لټوه ستړې به شې
زړه مې د درد په هدیره کې ښخ دی
١٣٩٧.٨.٧

««««««««««««««««

یوازېتوب
غېږ غواړي
که د درد هم وي

۱۳۹۷.۸.۷

««««««««««««««««

زه د خیال د لمرینو شېبو د لارې سر کې
تا ته سترګې په لار یم
او تا د راتلو سړې جامې اغوستې
١٣٩٧.٨.٦

««««««««««««««««

کله کله سړی په ټولو بې باوره شي
کټ مټ لکه زه چې بې باوره شوی یم
ټول هغه سړی چې نور ډوب شوی ژغوري
خو پر ما چې خدا زده څه وایم
او څه له ځان سره لګیا یم
د هیچا خیال نشته
۱۳۹۷.۸.۶

««««««««««««««««

سترګې مې وينې کړې
چې شونډې دې
لا نورې هم سرې ووينم
۱۳۹۷.۸.۶

««««««««««««««««

د زړه ماتول
د ښيښې ماتول نه دي
درد لري
۱۳۹۷.۸.۶

««««««««««««««««

ته لاړې
او زه د مایوسیو
په تپه تياره کوڅه کې
د خیال ښکالو سره دې
د خپل زړګي خونه کې
د خپلو هيلو د لمر
پر دېواله تکیه شوم

««««««««««««««««

تلوسه کــې چې د زړه د خونې ور سره ولاړ يم
په کوڅه کې پالي پالي بیا د چا د خیال ښکالو ده

۱۳۹۷.۸.۵

««««««««««««««««

لټـــوم دې د خندا د غږ پېتاوي
یادونو دې باران ته کېنولی وم

۱۳۹۷.۸.۵

««««««««««««««««

هره ورځ په تا باندې چــې بیا بیا مئينېږم
هره ورځ ښکلا کې دې نوې ښکلا وينمه

۱۳۹۷.۸.۵

««««««««««««««««

پولۍ او غوزان

د زړه پولۍ مې
د خپل ماشتومتوب
کوڅو ته بوتلم
هغه کوڅې چې زه يې نه هېروم
سهار همدا چې له ښوونځي نه راتلم
د کلا مخې ته به
په لویه ميداني کې
د کتابونو له کڅوړې نه مې
دوه غوزان را ایستل
او تر غرمي به مې
خپلو همزولو سره
همدغه لوبه د غوزانو وکړه
لوبه به ما ګټله
غرمه به ډکه لمن ستاسو کوڅې ته درتلم
ډکه لمن به له غوزانو ما دا ستا لمن کې تشه کړله
خو اوس نه ته يې
او نه بله تا غوندې شته
زړه له پولیو ځنې ډک ګرځوم
۱۳۹۷.۸.۵

««««««««««««««««

زما هیله زما ښاپیرۍ.

د زړه زانګو کې مې ماشومه هیله
چیغه شوله
خو د سینې بندې کوټې مې
را ایساره کړله
بهر چا وانه ورېده
زه غځېدلی وم
بې حسه وجود
ور و تړلی
سترګې مې وره کې ښخې
یوه نا اشنا ښکالو مې واورېدله
مرګی په نه زړه
سپنې جامې په غاړه
له وره راتېر شو
زما په لوري راغی
او یو څه لرې
سر ته مې ودرېدو
شونډې یې وخوځېدې
خو زه ونه پوهېدم څه وايي په کومه ژبه
څه لګیا دی؟
څو ځلې هسې یې کوف کوف وکاوه
زړه یې په تنګ شو اخر
کرار ور ولټېدو
د دروازې په لوري
کوټه کې هر څه چې وو
رانه راټول شول
رانه چاپېر شول
او زه لګیا وم
په ماشومه ژبه
ماشومه هیله مې د زړه
راغږوله ځان ته
خو هیڅوک نه پوهیدل
څه وایمه
ټولو ویلې چې پرې ناستې دي پیریانې
د وره له لوري نه مې بيا يوه ښکالو واورېده
ورسره سم يوه رڼا خوره شوه
ژوند له درشله راته لاس را اوږد کړ
خو هغه لاس تر ما را و نه رسید
ژوند هلته ودرېد را وړاندې نه شو
ژوند خو ته نه وې
چې راټوپ دې وکړي
او ما تر لاس ونیسي
زما د زړه ماشومه هیله دې را و نازوي
١٣٩٧.٨.٤

««««««««««««««««

غږ مې
راته ګران دی
غږ مې
د نوم له اخیستو سره دې ساه اخلي
غږ مې یو اه دی، اه...
اه مې که څه هم سوړ دی
خو عجیب خوند دی په کې
اه مې دا ستا د لرې والي د درد
د اور له تاوه
له سینې راووځي
چې لېونی مې بولي
زه خو مئين یم کنه
تا سره مينه کوم
١٣٩٧.٨.٢

««««««««««««««««

نیاز یې د لیدو چې د جنت د حورو زړه کې وي
زه به دنیا حوړه جانانه ستا له نازه کړم
ژوند د غم کوڅه کې و، منډه مې ترې واخسته
مرګه ته غږ مه لره پرېږده چې ساه سازه کړ

۱۳۹۷.۸.۲

««««««««««««««««

غواړم چې ستا په غېږ کې ساه ورکړمه
غواړم دا خوند احساس کړم
چې څومره ژوند کومه زه د مرګي په وخت کې

۱۳۹۷.۸.۱

««««««««««««««««

که شپه او ورځ نه وای
چا فکر نه کاوه چې
ناوخته کېږي
۱۳۹۷.۷.۳۰

««««««««««««««««

خزان

د هيلو سترګې ورپاتې
زموږ د کلي په ویاله کې
طلايي کښتۍ روانې دي

۱۳۹۷.۷.۳۰

««««««««««««««««

د پرېشانیو مار چيچلی یمه
بیا د حواسو مې رګونه شنه دي

۱۳۹۷.۷.۳۰

««««««««««««««««

څومره
خدا زده نور به دې کوڅه کې
لر و بر کېدم
ښه شوه
چې خبر دې کړمه ژونده
وژل شوی یم
١٣٩٧.٧.٢٥

««««««««««««««««

خلک په سلو نجونو زړه وتړي
ما پـر یوې سل ځلې زړه بایللی
۱۳۹۷.۷.۲۵

««««««««««««««««

غږ يې نشته
شاعري مې رانه
درانه خوب دې وړې
۱۳۹۷.۷.۲۵

««««««««««««««««

زړه بوډا شوم نور د منډو دومره نه یم
هـــرې ښکلې پسې تا سره تلای نه شم
دا کېــدای شي چې خطا شي رانه لاره
خـــو پر لاره له خطا سره تلای نه شم
۱۳۹۷.۷.۲۵

««««««««««««««««

لکه چې غم خورېږي ورېځو غوندې
لکه باران راسره وغږېږه

۱۳۹۷.۷.۲۴

««««««««««««««««

زما د زړه په درد چې وایمه ډېوه پوهېږي
ډېـــــــــوې ته خلک د رڼا لپاره اور ورکوي
۱۳۹۷.۷.۲۴

««««««««««««««««

هو!
زړه مې مات شو
زړه مې په دې مات شو چې
تا په کې خپل هغه تصویر مات کړ
چې دې په خپله و
جوړ کړی
۱۳۹۷.۷.۲۴

««««««««««««««««

زر او یوه شپه

شهزادګۍ يې هېره شوې
زر او یوه شپه کېږي چې
خلک ويده دي
۱۳۹۷.۷.۲۴

««««««««««««««««

له شاوخوا نه چې نظر رانغاړم
خلک له لرې مینه ګرکي ښکاري

۱۳۹۷.۷.۲۴

««««««««««««««««

هغه مې بیا بیا
د خپلو اوښکو په هیندارو کې
بیا بیا ولیده
چې یوه ورځ
د ژوند له تنګې دريڅې سره ولاړه
راپسې زړه يې
بلا ډېر په تنګ وي
۱۳۹۷.۷.۲۴

««««««««««««««««

ستــرګې چې په اوښکو هره ورځ مينځم
غــــــــــــواړم چې درګورم په تازه نظر

۱۳۹۷.۷.۲۳

««««««««««««««««

د کلماتو مې
یوه ګرده پاولي داره لمن
بره د ذهن په تاخچه کې ایښې
پېغلې د شعر راسره
د راتلو ژمنه کړې.

۱۳۹۷.۷.۲۳

««««««««««««««««

یوازنۍ کیسه مې چې پای یې
پیل دی
اوس ولیکله:
راغله

۱۳۹۷.۷.۲۲

««««««««««««««««

ویل يې:
خوږېږه مه
وېرېږم
ډېر خوږلت زړه راونه وهي
ټول تریخی پاتې یم
هغه هم نشته

۱۳۹۷.۷.۲۲

««««««««««««««««

زما په زړه کې
يو ارمان غوندې
اوسيږي يو څوک
چې خپله نه غواړي
پوره يې کړمه
۱۳۹۷.۷.۲۲

««««««««««««««««

غواړمه دومره
په تا ګران و اوسم
چې مې د زړه بندونه
چيرې د بل چا نظر ونه شلوي
۱۳۹۷.۷.۲۲

««««««««««««««««

خیلی چیزهاست
که از کنارش ساده می گذری
گرفتنی بود
لب
که گرفتم
۱۳۹۷.۷.۲۲

««««««««««««««««

پرېږده چې فکر وکړم
نه دې خوښېږم
داسې به ډېره مینه درکړم
۱۳۹۷.۷،۲۲

««««««««««««««««

بس خو نو تاریخ دی چې یوازې په کې وینه ده او وينه ده
زړه خو زما نه دی څه چې ټوله په کې مینه ده او مينه ده
۱۳۹۷.۷.۲۲

««««««««««««««««

هغه تر هر څه راته بره ښکاري
ځکه چې ذهن مې هینداره یې ده
زه چې اوس دغه شېبه
کوم شعر لیکمه
په کلماتو پسې ورک ګرځمه
ښایي چې کال وروسته هم بشپړ نه شي
خو ناویلي شعرونه مې ټول هغې ته زده دي
هغه تر هر څه راته بره ښکاري

۱۳۹۷.۷.۲۱

««««««««««««««««

تا خو کړه د زړه خبره چې دې خوښ یم
زه یې زړه ته چې کوم ولې ډارېږې
چې راتلم هم ګبڼۍ وې ته نیولې
اوس چې وایم بېرته ځم ولې ډارېږې
تا ویلې چې یوازې ډارېدمه
اوس چې زه درسره یم ولې ډارېږې
١٣٩٧.٧.٢٠

««««««««««««««««

هر ځل
چې هرې ښکلې ته ګورم
کلمه تېروم
نپوهېږم
چا ويلي
مينه له سړي زړه او ايمان وړي
۱۳۹۷.۷.۱۹

««««««««««««««««

غواړم چې دومره کلک
یو بل په غېږ کې ونیسو
چې مینه چيغه وکړي:
لږ ورو
نه مې وينئ
ستاسو په منځ کې
دلته خو زه هم یم
و مو وژلم
۱۳۹۷.۷.۱۸

««««««««««««««««

فکر کوم زما شعرونه د دې پېړۍ نه دي
ائ!
ته مې چې نه يې ليدلې
ستا مې انځور ورکړی
ګوته په غاښ دي خلک
ټول درواغجن مې بولي
وايي چې داسې څوک يې لیدلی نه دی
داسې څوک نشته ده هيڅ
ښايي یو وخت
که تا دا کرښې لوستې
که دې له ځانه سره موسکه شولې
موسکا دې لپه کړه په مينه
د یوه ملنګ شاعر د مينې په نوم
۱۳۹۷.۷.۱۸

««««««««««««««««

ژبه

د درد ژبه مې زده کړې
کرار کرار لاره لنډوم
غم چې دی
زما په ژبه پوهېږي
ډېر مې غږوي
تنهايي راسره هر ځای
په یو کنج کې ناست
چوپه خوله احساس دی
کله چې ستا خبره کوم
نپوهېږم
له ځان سره په کومه ژبه وغږېږم
۱۳۹۷.۷.۱۷

««««««««««««««««

زه او مینه

زه له غمه
بې غمه
ډک زړه یم
او مینه
د دنیا تر ټولو
غمګینه
خوشاله نجلۍ ده

۱۳۹۷.۷.۱۷

««««««««««««««««

د یوازیتوب خالي سمندر یم
یوازې یوه پیاله مینه غواړم
۱۳۹۷.۷.۱۶

««««««««««««««««

ځينې کتابونه
خلک بیا بیا لولي
چې په معنا يې پوه شي
زه د مينې کتاب ګورم

۱۳۹۷.۷.۱۶

««««««««««««««««

هره ورځ په ګلونو کې ګرځم
ویل دې:
که نه وم
په هغو څيزونو کې مې لټوه
چې زما خوښېدل
۱۳۹۷.۷.۱۶

««««««««««««««««

درد په سپین رنګ
کښل شوی انځور دی
هر څوک يې نه شي ليدای
څه يې کوې
مه يې ګوره
نه غواړم
څوک ووايي
که بخت يې تور نه وای
د سپين رنګ کښل شوي انځور ته کيناستله

۱۳۹۷.۷.۱۶

««««««««««««««««

ژوند نه دی
صبر کوم
۹۷.۷.۱۴

««««««««««««««««

زندګي مې باراني ده
کمه يې هم که وچېړې
ډېره به لمدېږې
۱۳۹۷.۷.۱۵

««««««««««««««««

په مینه کې
زه او ونه
ډېر توپير نه لرو
په مني کې هغه پاڼې پاڼې کيږي
او تر پسرلي
زما زړه اوبه اوبه وي

١٣٩٧.٧.١٤

««««««««««««««««

کله چې
ستا خبره په منځ کې وي
ډېر غږېږم
د زړه مې
قناعت کم دی
١٣٩٧.٧.١٤

««««««««««««««««

خوبونه مې هره شپه
درسره لار لنډوي
او ویښتیا مې
چې و دې مومي
په کوڅو کې
درپسې وزرې کوي
خوب او ویښتیا
هغه مرغی دي
چې د یادونو او خیالونو په پنجره کې دې
ساه اخلي
او زه مې د خوب او ویښتیا
په بند کې راګېر
لګیا یم
ساه ورکوم
٩٧.٧.١٣

««««««««««««««««

کاش ماشوم پاتې کېدم
وبه مې ژړلې
که چا نه راکولې
١٣٩٧.٧.١٢

««««««««««««««««

مینه

توپان يې هغه غوسه
چې له یوې مخې نه
کوڅه کې هرڅه پسې اخلي
او د هغې پر شونډو
بیا را شنه شوې موسکا
باران تر لاس نیولی
نری شمال دی
او زه په دې شېبه کې
بس هغه تنده یمه
چې يې له خیاله سره
کوڅه کې ګرځم
له هر قدم نه مې خپل
خوند اخلمه
۱۳۹۷.۷.۱۱

««««««««««««««««

ډېر ډېر چــې دې سترګو ته درګـــــورمه
ژوند مې ستا په سترګو کې هېر کړی دی

۱۳۹۷.۷.۱۱

««««««««««««««««

پوهېدم
درواغ وايي
خو خوښېده مې
چې پرې باور وکړم
۱۳۹۷.۷.۱۰

««««««««««««««««

کله کله زړه تنګي یوه بوختــــــيا وي
کله کله سړی وغـــواړي خو نه مري
کله کله په ژړا د چــــــــا سود نه شي
کله کله سړی غواړي زار زار ومري
۱۳۹۷.۷.۹

««««««««««««««««

لکه په چا پسې چې ګرځي
ژوند ډېر ستړی دی
۱۳۹۷.۷.۹

««««««««««««««««

ټولې ستړیاوې مې بالښت لاندې کړې
ټوله شپه کار پسې په مڼډه کې وم
۱۳۹۷.۷.۹

««««««««««««««««

دا پتري
هغه موسکاوې دي
چې چا مې
پر شونډو وچې کړې
۱۳۹۷.۷.۸

««««««««««««««««

زړه مې
د خپل یوازیتوب فضا کې تنګ دی
ته ها لرې نه غږ وکړه
زه به دې دلته
په کراره غېږ کې نیسم
۱۳۹۷.۷.۸

««««««««««««««««

یو غر شي
یو اسمان شي
څوک نشته
چې د دیواله سیوري ته
راسره کيني
۱۳۹۷.۷.۸

««««««««««««««««

چــــا ووې کار نه لرم اوزګار یمه؟
زه د چــــــــــــــا د مينې لېونی یمه
چــــــا ته رسیدلی مې ضرر نه دی
زه په بنیادمو کې ســـــــــــړی یمه

۱۳۹۷.۷.۷

««««««««««««««««

((د مينې ښوونځی))

تاریخ
ریاضی
کیمیا
او
ژبه مې
په ښوونځي کې د خوښې مضمونونه وو
تاریخ
زما او ستا کیسه وه
زموږ د مینې
بس زه او ته به وو
روان به وو
هئ میدان و طئ میدان...
که چېرته یو بل ته به نه رسیدو
یو څه نږدې خو به شوو
ریاضي مې خوښه وه چې
هغه لومړی يې سبق جمع ښوده
لکه دا زه او ته که یوځای شوو نو
کېږي به دوه مینان
کیمیا تعامل رازده کړ
چې زه او ته شو سره
تعامل یې مینه کېږي
بې ژوند نه کېږي
ژبه مې خوښه وه چې
څوک که په ژبه
سره ونه پوهېږي
له ژونده پاتې به وي
مینه به نه شي کوای
غوښتل مې هره ورځ
په ښوونځي کې زموږ
یوازې بس همدغه سبقونه دې وای
ته پوهېږې؟
ښوونځي
له تا سره
مینه کول رازده کړل
۱۳۹۷.۷.۷

««««««««««««««««

د ژوند مې مالګه ده
چې نه وي
مزه مې نه وي
١٣٩٧.٧.٦

««««««««««««««««

د باغ کوڅه پر کلي وتلې
د کلي پېغلې ټولې
لمن لمن وږمې دي
او انځورګر چې داسې
سپینې تابلو سره حیران ولاړ دی
وږمو ته رنګ نه لري
١٣٩٧.٧.٤

««««««««««««««««

د باران د باغ کوڅه کې ګرځم
مینځلې شاعري دې غوښته
١٣٩٧.٧.٤

««««««««««««««««

جاذبه

باد
له نڅا سره
په هوا کې مينه لري
ځمکې غېږ راکړې
باد ترلاسه نیولای نه شم
۱۳۹۷.۷.۴

««««««««««««««««

هره شپه
ستا د نرۍ موسکا
هغه ښکلې جامې
خپلو خوبونو ته وراغوندم
١٣٩٧.٧.٤

««««««««««««««««

راغلــــــــه ملکــــه چې مې د مينې ده
زړه مې څراغان دی سلطاني شپې دي
بیا دې لکـــــه لمونځ د باران کړی دی
بیــــا زما د ستـــــرګو باراني شپې دي
۱۳۹۷.۷.۴

««««««««««««««««

هره شپه ستا د نرۍ موسکا
هغه ښکلې جامې
خپلو خوبونو ته وراغوندم

۱۳۹۷.۷.۴

««««««««««««««««

هغومره دې
وږی یم
چې درنه
نه مړېږم
۱۳۹۷.۷.۴

««««««««««««««««

یــــــــــو څوک دی داسې لکه چې پېژنم يې
زړګی يې مات دی خو مړه خوا غوندې دی
چــــــــــې دې خوښېږي هــــغه خبرې کوي
یــــــــو ســــړی بدره لکه زمـــا غوندې دی
۱۳۹۷.۷.۳

««««««««««««««««

د زړه خبره مې
له زړه
خالي کوټې ته
لاره وکړه
کوټه کې ځایه نه شوه
او کوڅه هم دومره اوږده نه ده
چې
ویې نغاړي خپله غېږ کې
ووايﺉ چېرته لاړ شم
د زړه خبره ځان سره چېرته یوسم
خلاصې فضا ته یې هم
چیغه کولای نه شم
هسې نه بیا به پسې چېرته ګرځم
زړه مې چې هم ورپسې ډېر په تنګ وي
١٣٩٧.٧.٢

««««««««««««««««

((منی))

د ونو
د مينې ورځې دي
پر لاره
سره خوروي
۱۳۹۷.۷.۲

««««««««««««««««

خوند چې مـې نه و ژوند و په منــډه
ژوند چې زما شو په وس راغی لاړ
چا ویل ژمی به په ځنډ راځـــــــــي؟
بهار همدا خو چې بس راغـــــی لاړ
١٣٩٧.٧.٢

««««««««««««««««

لوږه
د ژوند کوڅه کې
هغه له لاسو پښو لويدلی ملنګ دی
چې د غرور غریو يې
د غږ پر ستوني
منګولې ښخې کړې دي
۱۳۹۷.۷.۱

««««««««««««««««

نن هغه ورځ ده
چې شپه يې ته يې
۱۳۹۷.۶.۳۱

««««««««««««««««

مه حېرانېږه
چې ولې لا نه ړم
تيږه چې پخپل ځای وي
درنه وي
۱۳۹۷.۶.۳۱

««««««««««««««««

د نشتون هوا دې
ډېره سړه ده
اوښکې د بڼو په سر
کنګل نیسي

۱۳۹۷.۶.۲۹

««««««««««««««««

«««۔ معتاد یم
۔ ویل مې چې سم نه راته ښکارې
۔ چې نه وي مړ یم
۔ مرګ دې شه، خو پرې یې ږده
۔ نه یې شم، ژوند مې په هغه دی؟
۔ څه، ژوند دې دی؟ دا ژوند خو دې خاورې شه
۔ خدای دې مه خاورې کوه

۱۳۹۷.۶.۲۸

«««««««««««««

له خوبه یم
داسې هر وخت
یوه ورځ له شپې لرې یم.

۱۳۹۷.۶.۲۸

««««««««««««««««

هر څه به ښه شي
څوک څه پوهېږي!
د ژوند هوا به
مینې ته ښه شي
او ته به
ما ته ښه شې
۱۳۹۷.۶.۲۷

««««««««««««««««

خوبونه مې په تا
ډېر خواږه وي
لکه چې
هره نیمه شپه
ډېر درته یادېږم
۱۳۹۷.۶.۲۷

««««««««««««««««

ژوند
لکه یو
نیمګړی ماشوم دی
چې مور یې
ورسره مینه لري
١٣٩٧.٦.٢٧

««««««««««««««««

یوه نه
غېږې غېږي
مينه راکړه
ساړه مې کېږي
۱۳۹۷.۶.۲۶

««««««««««««««««

ستا کاته اوبه اوبه دي
او زه
تږی د دې غږ یم

۱۳۹۷.۶.۲۶

««««««««««««««««

څوک چې د مينې
ارته سینه کې
نه ځاييږي
بهر
ښه دي

۱۳۹۷.۶.۲۶

««««««««««««««««

مینې په جنت کې

له جنته

د جنت لپاره و ویستم

۱۳۹۷.۶.۲۵

««««««««««««««««

وخـــــته! ستا یاد شي چې خوشاله به وم

زه هم د چا ښکلو کمڅو کې ورک وم

خدای خدای کول مې څوک راغږ ونه کړي

د ماشومتوب مې په کوڅو کې ورک وم

۱۳۹۷.۶.۲۵

««««««««««««««««

چا ویل چې په اشیاوو کې حس نشته
هره شپه زما بالښت راسره ژاړي
هره شپه زما بالښت اوښکو کې ډوب وي
١٣٩٧.٦.٢٤

««««««««««««««««

کاش چې سترګې دې وم
دې پنجرو نه خپلو سترګو ته مې
ماړه ورکتل
او په کې مې ستا
د حسن
د جلوو خوند حس کاوه
کله چې وځمه د ژوند له کوڅې
هغه وروستی ور پسې وټکوم
چې مخامخ د عشق باغچې ته خلاصېږي
زه مینه داسې کوم
١٣٩٧.٦.٢٢

««««««««««««««««

که پوهېدلم
چې د چوپتیا منګولې
د ژوند پر مرۍ ښخېږي
ستا
د خندا غږ به مې
د خپل زړګي پېڅکه کې
غوټه کړی وای

۱۳۹۷.۶.۱۹

««««««««««««««««

خیر دی
ډېر شرطونه مه ږده
تېر کال مې ورور
ډېر انتخابونه لرل
په کانکور کې پاتې راغی
۱۳۹۷.۶.۱۹

««««««««««««««««

د ښېښې غوندې زړه
تاواني وي
هره ورځ به
ماتو ټوټو ته ناست يې
۱۳۹۷.۶.۱۹

««««««««««««««««

د مينې هغه لښکر
چې ته په کې يې
ګټونکی دی
۱۳۹۷.۶.۱۹

««««««««««««««««

چې چا نه یې لیدلې
شعر مې مبالغه ګڼي
خو زه یې نه ګرموم
هغوی ښکلا سره مخ شوي نه دي
١٣٩٧.٦.١٨

««««««««««««««««

ځان ته یو څه غوندې
اشنا ښکارېږم
چې مینې غوښته
لا یې هغسې
لېونی کړی نه یم
١٣٩٧.٦.١٨

««««««««««««««««

زړه ته مې شور سر ته سودا شه
زه لېونی ځه ته لیلا شه
خوب مې لیده چې یې راغلې
زه دې ویده یم خو ته راشه

١٣٩٧.٦.١٨

««««««««««««««««

ژوند همدغه دی
چې زه او ته يې جوړوو
ته وخانده
چې زه درته خوشاله یم.
١٣٩٧.٦.١٧

««««««««««««««««

زه مې د خپل زړګي
د اور ترڅنګه کېنم
چې هره شپه يې
ستا یادونه لګوي
۱۳۹۷.۶.۱۷

««««««««««««««««

دا څه موده
پته مې نه لګېده
په تللیو ورځو پسې
غلی ور وګرځېدم
چې مې
پر خپلې اوږې لاس ور کېښود
سترګې مې لا هم پر لار ګنډلې وې
۱۳۹۷.۶.۱۷

««««««««««««««««

اوښکې مې
د تنهایي سړې سیلۍ وهلې
کنګل کې هر سړی ښوييږي
ډېره موده کېږي چې
زما د سترګو په لار نه تېرېږي

د خوب مې پښه ماته ده

١٣٩٧.٦.١٧

««««««««««««««««

که ته نه تللې
داسې به هره شپه
د یو چا سترګو
اوښکې له ګوتو ځنې نه نېولې
یو څوک په نیمه شپه به
خوب کې لیدلې
د وره غنګا ته
د خوب له کټه ځنې
راټوپ نه کاوه
ما به
دا توري نه کښل
۱۳۹۷.۶.۱۷

««««««««««««««««

غوره نه یم
خو (ښه) په دې یم
چې ټول مې اوري
د مينې غږ یم
١٣٩٧.٦.١٦

««««««««««««««««

تاوان مې نه دی کړی
راڅخه لاره
چې چا بدله کړله
خو زه یې نه خوښېدم
خو دغه درد به دا ستا
ووایه چېرته یوسم
تا چې له لاسه ورکړ
د هغه ته خوښېدې
١٣٩٧.٦.١٦

««««««««««««««««

نه غواړم دا چې شې بدرنګه ښکاره
چې هدېرې ته مې راځې
پخپلو شونډو کې خندا راوړه
١٣٩٧.٦.١٥

««««««««««««««««

خندا کې څه دي
په دې خو نپوهېږم
خو زوروره
د ښکلو خوله کې شي
اوبه کړي سړی
١٣٩٧.٦.١٥

««««««««««««««««

څه نه لرم
چې ووېرېږم
له لاسه یې ور نه کړم
یو زړه مې و
هغه هم ما په خپله
چا ته ورکړ
١٣٩٧.٦.١٥

««««««««««««««««

نپوهېږم
ستا لپاره ژوند کوم
که ژوند دا ستا لپاره کوم
١٣٩٧.٦.١٤

««««««««««««««««

ښوونځي ته ځکه لاړم
چې ستا نوم ولیکلای شم
الفبا مې ژر را زده شوه
١٣٩٧.٦.١٤

««««««««««««««««

ما ته سخته نه ده
چې دې مینه
له بل چا سره هیڅ ونه کړم
ته به دا درد چېرته وړې
چې ما غوندې
څوک په تا مئین نه وي
۱۳۹۷.۶.۱۴

««««««««««««««««

ژوند کې چې بې تا یمه دې لوبه کې
پرېږده چې جانانه وروسته پاتې شم
شا و خوا ته ګورم که راپېښه کړې
لاره کې له ځانه وروسته پاتې شم

١٣٩٧.٦.١٣

««««««««««««««««

ستا د غېږې د ګرمي هوا مې اخلي
ته چې نه يې هوا نوره هم سړه شي
۱۳۹۷.۶.۱۳

««««««««««««««««

په خاطرو کې مې لږ ولټوه
یو سړی زړه کې دا ستا
په ځنکدن دی
۱۳۹۷.۶.۱۳

««««««««««««««««

ويل يې
((مينې)) ته ((جمله)) جوړه کړه
ورته مې وویلې
زه مې په مينې جمله نه جوړوم
زه مې له مينې سره ژوند جوړوم
۱۳۹۷.۶.۱۳

««««««««««««««««

چې دې خاطر ګرانوي
چا وې چې پرېږده هغه
د چا لپاره مې خاطر
راباندې ګران دی
هغه څنګه پرېږدم
۱۳۹۷.۶.۱۲

««««««««««««««««

پټه مینه(مکالمه)

- مئين شوی یم
- په چا؟
- نه يې شم ویلای
- ما ته هم؟
- تا ته هم!
- امممممم!!!
- پټه مینه
پټه ښه وي
۱۳۹۷.۶.۱۲

««««««««««««««««

سړی چې دومره درد او غم ته ګوري
په ژوند کــې راته کم ځای پاتې کېږي
۱۳۹۷.۶.۱۲

««««««««««««««««

ته چې لاړې پسرلی و
نشت دې نه شم زغملای
د ژمي لپاره
ګلونو ته مې
ګلدانونه اخیستي
۱۳۹۷.۶.۱۲

««««««««««««««««

څومـره چــې زه یم
مظلوم تر مظلوم
هغومـــره ته يـــــې
ظالمــــــه ښکلې
۱۳۹۷.۶.۱۱

««««««««««««««««

ډېر ژاړو
لږ خاندو
يو څه په ځان باندې
هيڅ نپوهېږو
اخر مئين یو
موږ خو مينه کوو
۱۳۹۷.۶.۱۱

««««««««««««««««

تنهايي مې د لارې ملګرې ده
کلونه کيږي چېرته نه رسېږو
۱۳۹۷.۶.۱۱

««««««««««««««««

لمر کوټې ته له کړکۍ راټوپ کړ
د تنهايي د سړې سينې پر سر ودرېد
یو زړه راټول غوندې شو
خو ور تړلې سترګې ولاړ دی
کيلۍ نهیلیو پټه کړې
بهر د چا د ستړو سلګیو
ښکالو ته سوځي
۱۳۹۷.۶.۱۱

««««««««««««««««

غوښتل مې ژوند انځور کړم
د نهیلۍ په لاسو
کرښې مې سمې
هسې نه شوې کښلای
مویک تندې و اخیستی
قدرې رنګ هم د مینې نه و
چې په کې لوند شي
١٣٩٧.٦.١١

««««««««««««««««

کله چې خبرې کوم
په غوسه کېږي
چې په خبرو کې شعر ونه وایم
کله چې شعر لیکلو ته مې زړه کېږي
زه ترې
زما او ستا د خبرو خوند اخلم
ته ووايه
شعر ولیکم
او که خبرې وکړو؟
۱۳۹۷.۶.۱۰

««««««««««««««««

ستا خبرې د سیند اوبه دي
که ورتمېږم
څپې څپې مې پسې اخلي
که په کې ورګډېږم
ډوبوي مې
۱۳۹۷.۶.۱۰

««««««««««««««««

ازار

وايي:
خوښېږې مې
څوک چې د چا خوښ نه وي
ازار هم نه ورکوي
١٣٩٧.٦.٨

«««««««««««««««

هېرول دې زړه غواړي
هغه هم رانه
ستا په سترګو کې هېر شوی دی
١٣٩٧.٦.٨

««««««««««««««««

زړه چې مې ورک
بې غږه څړیکو کې دی
ما ته را کړي چا
د درد رانجه دي
١٣٩٧.٦.٧

ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۳۹۷ کال د سرطان له لومړۍ نېټې د سنبلې تر شپږمې پورې

شعرونه/ صديق الله بدر

 

د ۱۳۹۷ کال د سرطان له لومړۍ نېټې د سنبلې تر شپږمې پورې

 

پرېږده چې فکر وکړم
ومې بخښه چې داسې وایم
ستا لپاره فکر کول مې
خپل ځان ته د ژوند کولو فکر دی
١٣٩٧.٦.٦
««««««««««««««««
راسره مینه لري
خو لا هم
سیند ته ګوري
که وچ شي
۱۳۹۷.۶.۶راسره مینه لري
خو لا هم
سیند ته ګوري
که وچ شي
۱۳۹۷.۶.۶
««««««««««««««««
غزل
یو چا دا کـــــــتاب کات کړی
یو چـــــا زړه راته مات کړی
زه او عشـــــق یو بل نه تښتو
یو چا داســـــــــی پسات کړی
ته يې غواړي کــه نه غواړې
زړه مې تا نه خیــــرات کړی
ټول روان دي هــــــــديرې ته
لکه غږ چـــــا د سخات کړی
تل په یو نظـــــــــــر درګورم
نه مې کم او نه زیــــات کړی
چې وزرې مې هــــوس کړي
لوز خو تا د نبــــــــــات کړی
بدر عشق کې ستا مجـــرم دی
پر ځان دا تور يې زبات کړی
۱۳۹۷.۶.۶
««««««««««««««««
نورو ته سودا مې نشته
زه د هغې لارې څارم
یوازې هغه ده
چې بېرته نه راځي
١٣٩٧.٦.٥
««««««««««««««««
د چا په یاد کـې سـر وهـي پـه درز پــه دېوالونو
يو څوک دی کرښې کاږي هره ورځ په دېوالونو
١٣٩٧.٦.۴
««««««««««««««««
خیر که ګونګی کېږم د هغې مخ کې
خلک د اذان په وخت کې غلي وي
١٣٩٧.٦.٣
««««««««««««««««
د کار نه و
زړه مې غواړي
ځان را واخلم
چېرته لرې یې خطا کړم
۱۳۹۷.۶.۳
««««««««««««««««
راغلم او لاړم
خو ته راونه وتې
وې دې
درواغ خواږه وي
نن مې باور دی
چې را و به وځې
نن مې خواږه راوړي.
۱۳۹۷.۶.۳
««««««««««««««««
ترخې اوبه څښي
چې سمندر تل
په ځان کې غرق دی
۱۳۹۷.۶.۲
««««««««««««««««
لامبو مې زده وه
خو ستا خیالونو ډوب کړم
۱۳۹۷.۶.۲
««««««««««««««««
سختې چارې اوس راته رامخه کړه
ستا له تلو نه وروسته چې ژوندی دی یم
۱۳۹۷.۶.۲
««««««««««««««««
زه یې چې مرګ ته رسولی ومه
تکل مې وکړ
چې ورپسې شوم
د لارې پای کې
ځان ته ولاړ وم
١٣٩٧.٦.١
««««««««««««««««
ماته کبرجنې غاړه راکړله
چا وې لېونتوب بې کرامته دی
١٣٩٧.٦.١
««««««««««««««««
اوس دومره چې د خپلو احساساتو په کوڅه کې نه ورکېږم
اوس جوش نه د ځوانۍمې زه یو دوه ګامه اوښتی یم
١٣٩٧.٦.١
««««««««««««««««
له زړه نه تېره ښکاري
لاس مې ورکړی
خو وېرېږم
١٣٩٧.٦.١
««««««««««««««««
خندا پر هره لار تر ګوتو نیسم
هر چا ته نه کېږي چې زړه وسپړم
پوښتم یې څرنګه یې ووژلم
ناست یم چې ستا د بڼو خوله وسپړم
١٣٩٧.٥.٣١
««««««««««««««««
مساپر جانان ته
د سر سترګې مې تیارې دي
نه غړېږي
د اختر مبارکي مې
د زړه سترګو سره وکړه
۱۳۹۷.۶.۳۱
««««««««««««««««
پوهېږم تنهايي چېرته نږدې وي دلته پټه
ته چې راځې رانه هېرېږي چې يې ولټوم
۱۳۹۷.۶.۳۱
««««««««««««««««
لېونتوب
هر څیز
سړي ته یو څیز
ور زده کوي
درست لېونتوب ته ورته
چې یې له ځان سره
خبرې کول را زده کړل
١٣٩٧.٥.٢٧
««««««««««««««««
غزل
تا د ژړا خبره
ما د خندا خبره
هغه که دا خبره
زما او ستا خبره
راماتوې ته ولې
راته په ملا خبره
یو ځلې غوږ خو شه ته
کومه ستا خبره
سره ونه پوهېدو
ټوله وه دا خبره
هغه خو تا کوله
چې وه زما خبره
کينه نه مې نه پاروي
زړه کې د چا خبره
له ما هېرېږي ژر ژر
د بې وفا خبره
تا په خندا تېره کړه
تا په خندا خبره
ته دې زما چې اوسې
کوله ما خبره
مینه تش لاس لاړله
کومه دا خبره
چې هر چا ځان ته غوښته
شوه د دنیا خبره
راته راپېښه کړله
راته سودا خبره
د شپې بازار کې نه وه
هیڅ د رڼا خبره
دلته د هيچا نه زده
زړه ته دوا خبره
څوک نه پوهېږي وکړي
چا ته د چا خبره
چې دې درواغ بلله
هغه رښتيا خبره
زما او ستا د مينې
غلې شوه بیا خبره
بدر دې مه تنګوه
غواړې همدا خبره؟
درسره مینه لرم
دا يې صفا خبره
۱۳۹۷.۵.۲۷
««««««««««««««««
نور مې درته بشپړ انځور کښلی دی
یو یکي دې زړه پاتې
زړه مې دې ورک کړی دی
خیر د زړه په ځای به درته ګل ږدمه
۱۳۹۷.۵.۲۷
««««««««««««««««
د مینې پر نري تناو
د تږ په لوبه کې
چې یو سر یې ستا
په رېږېدونکو لاسونو کې و
باور مې زړه تر لاس نیولی و
١٣٩٧.٥.٢٦
««««««««««««««««
موسکۍ شه
راوتلي اننګي دې چې کوم قوس جوړوي
هغه جمله په کې لیکل شوې وي
چې لوستل یې
زړه ته مې قرار ورکوي:
درسره مینه لرم
١٣٩٧.٥.٢٦
««««««««««««««««
هر څوک
مینه په یو ډول
نه احساسوي
او نه هر چا ته
په باران کې ګرځیدل
خوند ورکوي
١٣٩٧.٥.٢٦
««««««««««««««««
غم خپل کار وکړ
اوښکو ته شوم
په نشه ونه شوه
١٣٩٧.٥.٢٦
««««««««««««««««
مه خپه کېږه
که ژوند مې درته ونه ویل
ډارېږم
د ځینو څیزونو لپاره
سړی له ژونده تېږيږي
ته مې
ته یې
١٣٩٧.٥.٢٥
««««««««««««««««
د یواریتوب تریخ چای
او د یادونو دې خواږه راکوي
زه ټوله ورځ
د خپل خیال په چایخانه کې ناست یم
١٣٩٧.٥.٢٥
««««««««««««««««
په رګونو کې وینه یم
رنګ مې نه بدلېږي
ته يې په کلي کې
که يې په ښار کې تویوې
۱۳۹۷.۵.۲۵
««««««««««««««««
ما ته لیکل په پنسل خوند راکوي
په خودکار کښلی انځور
نه پاکېږي
۱۳۹۷.۵.۲۵
««««««««««««««««
موږ چې واړه وو
څوک چې مو بدې راته
چېرته په تګ
توره پيشو مو غوښته
وا درده دا څه کوې
نن غواړم زه نه اوسم
۱۳۹۷.۵.۲۵
««««««««««««««««
د ماشومتوب هغه یوه لوبه مې اوس هم
چې یادېږي
زړه ورانېږي
راته دې کړه:
ته يو څه وايه
زه به بیا وایم
چې (رښتيا) که (درواغ)
درته مې وویلې:
((زما خوښېږې))
موسکی شوې، ودې وې:((رښتیا))
غوښتل مې دا ووايم:
((چې دا ستا هم خوښېږم))
خو ژر په خوله باندې مې لاس کېښوده.
۱۳۹۷.۵.۲۴
««««««««««««««««
زړه مې هوا غوندې دی
کله وي دومره تازه
چې دې باور ګوته په غاښ شي ورته
کله بیا دومره له غباره ډک وي
چې په کې ساه بنديږي
۱۳۹۷.۵.۲۴
««««««««««««««««
د مينې د زړه کرونده مې
ستا په نامه کړې
غواړمه دا
چې ستا د ښکلو سترګو
د خوږ نظر
سپین آس
په همدې مينه په کې
وشیشنېږي
۱۳۹۷.۵.۲۳
««««««««««««««««
د درد ښکالو اورم
په زړه مې لکه چې
لورېږي
غوږ نه ګروم
١٣٩٧.٥.٢٣
««««««««««««««««
لاړه
غم ته یې زړه نه ورکوم
یوازې لاروی
که پر لاره لوېږي
دا تمه نه لري
چې څوک یې راپورته کړي
خپله باید راپاڅي
١٣٩٧.٥.٢٣
««««««««««««««««
په خندا مې
نپوهېږم
خو کله چې ژاړم
له بل چا سره غږېږم
١٣٩٧.٥.٢٢
««««««««««««««««
څوک نه وي
چې درته ووایي
مینه درسره لرم
یوازیتوب همدا دی
١٣٩٧.٥.٢٣
««««««««««««««««
ژاړم
غم لرم
درد او ساړه اسویلي
بډوهلې پیڅې
هره شېبه راپسې وي
ژوند
یو غوره لوبغاړی غوښت
چې وخاندي
۱۳۹۷.۵.۲۲
««««««««««««««««
زړه مې
هغه ور غواړم
چې یوازې ته يې راپورې کړې
‍۱۳۹۷.۵.۲۲
««««««««««««««««
هر څه او هر څوک بدل شوي
چې به يې زړه په تنګ شو
چا به ویل
زړه مې وچاود
د ډېرو خوا به ورته بده شوله
خو هغه روغ ګرځېده
چې به خوشاله و څه
د نورو زړه هم ورته باغ باغ کېده
اوس
اوس یو څوک ډک بازار کې
ځان چوي خپل
یوه شېبه کې قامتونه ریبي
څوک ورنږدې نه شي تلای
هسې نه بل یو يې قامت ته ناست وي
۱۳۹۷.۵.۲۲
««««««««««««««««
ډېره لنډه
یوه کرښه نه
یوه ټکې کیسه هم شته:
((لاړه))
١٣٩٧.٥.٢١
««««««««««««««««
... او
وريځې او باران
د خدای په لاس کې دي
زما ژړا او اوښکې يې
ستا په لاس کې ورکړې
په تا مې نه لورېږي
چې څوک دې دا ووايي
زړه دې له تېږو جوړ دی
۱۳۹۷.۵.۲۰
««««««««««««««««
له خپلو
لیکل شویو شعرونو مې
پنجره جوړه کړه
زما اسارت یې راسره نه منله
١٣٩٧.٥.١٩
««««««««««««««««
راز یې پوښتې؟
په هغه شپه مې اوښکې
خندا د مینې وه
١٣٩٧.٥.١٩
««««««««««««««««
هره ورځ
د عشق دريڅې ته
درېږم
ټول رانه دا پوښتي
چې څه ګورم
او
څه لټوم
راته راښکاري که نه؟
خو هیڅوک نشته دی
چې ووايي
له ځانه
زه
څنګه ورک شوم؟
١٣٩٧.٥.١٨
««««««««««««««««
د یوې بوسې پلمه کې
د زړه امن او کرار مې
دې ته اړ کړم
چې سرخي ته دې شونډو
بیعت وکړم
١٣٩٧.٥.١٨
««««««««««««««««
چې تللې یې
له تا سره یم
راځه چې
ګډ و اوسو
۱۳۹۷.۵.۱۸
««««««««««««««««
که حسن ایینې ته
رانجه نه وه ورکړې
د چا د ښکلا راز به
په راز کې پاتې نه و
۱۳۹۷.۵.۱۷
««««««««««««««««
د ډېوې رڼا
پر تيارې پښه کېښوده
او شور په زړه کې
اتڼ ته
لېڅې ونغاړلې
د خاموشۍ ژبه مې
کرار
په غاښ کړه
کړيکه
په ځان کې
ډوبه کوټه
د یوازېتوب
له درانه خوبه ځنې
راويښه کړله
١٣٩٧.٥.١٦
««««««««««««««««
داسې دې روږدی په درواغو يمه
اوس مې نشه په رښتيا نه ماتېږي
۱۳۹۷.۵.۱۶
««««««««««««««««
په ښوونځي کې
حساب مې نه زده کېده
په کومه ورځ چې به مې یاد و یو څه
په هغه ورځ به مو ښوونکې نه وه
په هغه ورځ په والله ډېر دردېدم
اوس مې د کلي دیوالو باندې چې
کرښې ایستل
کرښې شمېرل زده کړي
دا حساب ښه کوای شم
ته نه راځې
۱۳۹۷.۵.۱۶
««««««««««««««««
ستا نه خالي
ډک زړه لرم
۱۳۹۷.۵.۱۵
««««««««««««««««
خالي زړه مې
ستا له نشتون نه ډک دی
۱۳۹۷.۵.۱۵
««««««««««««««««
غواړم چې د غږ د باغ
ګلونو کې دې ورک شمه
زړه رانه له تا سره
یو بهار
خبرې غواړي
۱۳۹۷.۵.۱۵
««««««««««««««««
غواړم په سړه سینه
ژوره ساه وکښم
او ساه مې
ستا د غېږې
خوشبویي ولري
۱۳۹۷.۵.۱۵
««««««««««««««««
لاره
یوازې
لاره ده
سیوا تر دې څه نه ده
ته به یو ځایه پورې خپله ورځې
او که به دې لاره بوځي
هلته درېږې به ته
د یوه پیل مینه دې اخلي پسې
تر یوه ځایه
یو څو قدمه
د یو چا غږ د قدمونو به تا تر وړاندې بولي
زړه درته دا به وايي
کاش چې دغه لاره تر وړاندې تلله
کاش چې دا غږ د قدمونو
خپله لمن د ازانګو کې درته زړه نغاړلای
لاره تا ته به درګوري
ته به لارې ته ورګورې
لاره مخته به وي نوره غځېدلې
خو یو ځای کې به دې درد
ناڅاپه تم کړي:
نوره خپله مخته ځمه
ما همدغه ځای ښودله
۱۳۹۷.۵.۱۵
««««««««««««««««
زه او زړه نه جوړېږو
د زړه مې وېره نشته
زه مې په زړه ډارېږم
۱۳۹۷.۵.۱۵
««««««««««««««««
زړه مې دې مينې سره
خير دی
له دردونو ډک وي
اسمان بې ستورو او سپوږمۍ
هيڅکله ښه نه ښکاري
۱۳۹۷.۵.۱۵
««««««««««««««««
چا ویل
له لاسه ورکولو لپاره څه نه لرم
یوازېتوب دې راسره شته.
۱۳۹۷.۵.۱۴
««««««««««««««««
غواړم په خوب کې ومرم
ستا بې رخي به
څوک نه راخاندي
وایي به
یوازې و
ډار شوی دی
۱۳۹۷.۵.۱۴
««««««««««««««««
عشقه یو بل راته واخله
دا زړه چې زه لرم
هره ورځ ماتېږي
۱۳۹۷.۵.۱۴
««««««««««««««««
زړه به را خوري
خو سودا مې ورته نه نشته
دردونه ټول د ماشومانو غوندې دي
چې څه دې ورنه کړل
په چيغو چيغو کوټه په سر را اخلي
یو وخت ورګورې چې
کوټه کې هر څه ګډوډ پراته وي
او دی د وره خوا کې دېواله ته
اوښکې اوښکې سترګې
خوب وړی وي
۱۳۹۷.۵.۱۴
««««««««««««««««
یو چانس
که په ځان کې
د ځان د ورکېدو هم راپاتې وي
تا به په ځان کې دومره ورکه کړم
چې ځان کې د ځان ورکول
ځان ته حیران ودروم
۱۳۹۷.۵.۱۳
««««««««««««««««
پوهنتوني نجلۍ
نانځکه يې په لاس کې وه
پوهنتوني خورلڼې يې
پر خپلې خندا هېښې کړې:
زړه مې یو بې درده کس غوښته
۱۳۹۷.۵.۱۳
««««««««««««««««
خیالونه دې
وچ ويلني دي
چې يې د ذهن
په لاسونو مروړم
زما پر ټولې شاعرۍ خورېږي
شاعري مې ټوله ته يې خوشبويي ده
۱۳۹۷.۵.۱۳
««««««««««««««««
ودې ویل
ګوتې دې د لاس چې
یو یو کرار وشمېرې
بېرته به راغلې یم
هره یوه ګوته مې
زر ځلې شمېرلو کې
هر زر ځلې وروسته
زر ځلې شمېرلې ده
۱۳۹۷.۵.۱۲
««««««««««««««««
سترګې مې نه لمدېږي
او نه مې زړه تنګېږي
یو څوک له څه مودې نه
ډېره مې نه خوښېږي
۱۳۹۷.۵.۱۲
««««««««««««««««
زړه ماشومتوب اخستی
د کوم یو کور مخې ته
کومه کوڅه کې پښې ودربوم
چې د دیدن دې
راته خواږه راکړې
۱۳۹۷.۵.۱۱
««««««««««««««««
بې سر او تاله دي
ځینې خبرې
همداسې وي
درد لري
۱۳۹۷.۵.۱۱
««««««««««««««««
چا ته ویل مې
ګوزاره کومه
ويل يې ښه ده
ګوزاره ده کوه
۱۳۹۷.۵.۱۱
««««««««««««««««
شعر او زړه
شعرونه مې
د زړه خبرې دي
خو زړه ته نه پاتېږي
زه چې په شعر کې
کلمات کموم
ښایست او مينه په کې رنګ راوړي
خو په درزاوو کې يې
ستا له غوښتلو نه که لږ ورتېر شم
زړه به مې سم له واره ودرېږي
۱۳۹۷.۵.۱۰
««««««««««««««««
غزل
مرګ ته راغلی یم چې مرګ نه غواړم
ځــــان راتــه ګـران دی د هغـې لپــاره
زړه مــې ویل چې څوک دې نه پېژني
چیغې مـــــې راوړې ستا کوڅـې لپاره
نن یــې پـه جـــار رالـــره جـــار ووېل
لــه جــاره جــار وځــــم هغــې لپـــاره
د ورځې بوخت یمه په کار کــې د کار
ستــړیا مـــــې راوړمــه د شپــې لپـاره
نیمــــه ګنــــاه کـــه رانــه کېــږي کلــه
نيمــه پلـمـــه غـــــواړم تــوبــې لپـــاره
د نی کوڅه کې مــــې چې څه کول نن
څــه مــې ویــل هغـــــې شپنــې لپـاره
غوسه کې موسکـه شــــوله ويـــې ويل
مـــړه خپـــــه وې د هـمــــدې لپــــاره
بـدر چــــې هـر چا ته دی ګران داسې
غــریب څــــه نه لــري ګیلــې لپـــاره
۱۳۹۷.۵.۱۰
««««««««««««««««
حیران یم دا یوه لمن خبرو باندې څه کړم
کوڅه کې د وره شاته ده ولاړه نه راوځي
۱۳۹۷.۵.۹
««««««««««««««««
زما په چا پسې چـــــې زړه اوبه اوبه دی
وايي چې هر سهار ګلونو ته اوبه ورکوي
۱۳۹۷.۵.۹
««««««««««««««««
مه ژاړه
زړه مې خټيڼ دېوال دی
راوبه نړېږي
۱۳۹۷.۵.۸
««««««««««««««««
شعرونه مې
د زړه خبرې دي
خو زړه ته نه پاتې کېږي
زه چې په شعر کې مې
کلمات کموم
ښایست او مينه په کې رنګ راوړي
لکه روانې اوبه شرنګ کې درومي
خو په درزاوو کې يې
ستا له غوښتلو نه که لږ ورتېر شم
زړه به مې سم له واره ودرېږي
۱۳۹۷.۵.۸
««««««««««««««««
دنیا مې مه بوله
نه غواړم
چې ته دې نه يې
زه دې پايم
۱۳۹۷.۵.۸
««««««««««««««««
د شعرونو مې په زړه درد دی
تا سره مينه کې مې
اومه خیالونه ورکړي
١٣٩٧.٥.۸
««««««««««««««««
خپلې چيغې مې
راټولې کړلې
دا والۍ
د کوڅې غوږونو ته
نه راځي
١٣٩٧.٥.۷
««««««««««««««««
د اوښکو خط
سپینې پاڼې غم جوړ کړی
ما ته چا وې
چې د اوښکو په رنګ خط دې ورته لیکم
وايي بله اندېښنه راسره نشته
وایي لویه سودا زړه کې مې
دا ستا بیسوادي ده
١٣٩٧.٥.۶
««««««««««««««««
د ماشومتوب مينې د زړه تر ګوتو ونیولم
ستا په اختر کې جامې نه وې
په دې اختر کې مې بیا
نوې جامې وا نه غوستې
١٣٩٧.٥.۶
««««««««««««««««
زړه راته ګران دی
د تلو په وخت يې راته وايي:
هغه نه ځي
١٣٩٧.٥.۶
««««««««««««««««
انځور دې
د زړه چوکاټ کې ساتم
غواړمه پوهه شې
چې
دا سرحد
د اوښتو نه
د نه تلو لپاره دی
١٣٩٧.٥.۶
««««««««««««««««
سږ مو د کلي
زړه ونه
له توتانو ډکه وه
خو يو چا دغه توتان
د خپل خیال د وچې ځمکې پر مخ
بد وڅنډل
باد د هیلو د مرغیو
ځاله کې
خپله شپېلۍ غږوي
١٣٩٧.٥.٥
««««««««««««««««
ماشوم زړګي سره مې ښار ته راغلم
بازار مو لټ په لټ کړ
يوه نانځکه يې هم خوښه نه شوه
وايي د دوی خو هیڅ خبرې نه زده
درنه هغه غواړمه
ووایه
چېرته يې ته
تا راته نه ویل چې
د ماشومانو زړه خبرې غواړي
د ماشومانو زړه څوک نه ماتوي
۱۳۹۷.۵.۲
««««««««««««««««
د زړه د درد سر ته
سودا مې نشته
مينې اوږه راکړې
۱۳۹۷.۵.۲
««««««««««««««««
نپوهېدم
که پوهېدم
د ځان د پوهولو هڅه مې
ستا په پوهولو کې کوله
۱۳۹۷.۴.۳۰
««««««««««««««««
غېږه دې
د ګلاب او د نرګسو د غوټيو جامه ده
چې راسره يې
زه به په هر موسم کې
بهار بهار یم
۱۳۹۷.۴.۳۰
««««««««««««««««
که جوارګره وې
په لوبه کې
ستا ناز به مې ووړ
۱۳۹۷.۴.۳۰
««««««««««««««««
د یاد وري دې
۔ هره شپه ۔
زما د زړه پر ورشو ګډ وي
۱۳۹۷.۴.۳۰
««««««««««««««««
د کلي د ویالې غاړې
پتري نیولي
زه ورته خپله تنده یادوم
۱۳۹۷.۴.۲۸
««««««««««««««««
فریاد بې غږه دی
او چوپتیا مې
یوازې خپله اورم
۱۳۹۷.۴.۲۸
««««««««««««««««
ښه شو راغلم
خاطرو ته مې ځان یاد کړ
دېواله باندې انځور ته
اشنا نه وم
١٣٩٧.٤.۲۶
««««««««««««««««
نه دې ستنوم
خو داسې نه چې
څوک دې وايي
که خوښېدې يې
نه به تلله
١٣٩٧.٤.۲۵
««««««««««««««««
زه او شپه
درد مې زړګي ته ناست دی
د خوب مې سترګو پسې سترګې وتې
ناکراري ترلاس نیولې داسې
زه مې د خپل کرار په لـټه کې تل
ژوند ته بې سر و پایه اوږدې کوڅې جوړوم
شپه هم زما غوندې ده
شپه ده روانه
شپې ته کرار نه ورځې
غواړي شفق ته
د خپلو سرو شوګیر وهلو سترګو
رنګ ورکړي
١٣٩٧.٤.٢٤
««««««««««««««««
لېونتوب
ځينې څيزونه
سړي ته ګران وي
ځنې څيزونه
څوک په څه نه بدلوي
پر تا مئین یم
دا لېونتوب پر دنیا نه ورکوم
۱۳۹۷.۴.۲۴
««««««««««««««««
ژوند په کې
"نه" او "مه" دی
خو غواړم ستا دنیا کې
تا سره اوسم
منم
زما دنيا
د آزادۍ دنیا ده
خو ته يوهېږې
زه په کې ژر تنګېږم
۱۳۹۷.۴.۲۴
««««««««««««««««
د باد لاس د وره پر ځنځير ولګېد
تنهايي ورمنډه کړله
پښه يې د چوپتیا پر ښيښې ولګېده
د ښېښې کرېږو
کوټه راويښه کړه
او ما بېرته
د خپل وجود نیمه تياره ګوټ کې
سر پر زنګون کېښود
۱۳۹۷.۴.۲۴
««««««««««««««««
په خپلو شعرونو کې مې
هغه نالیدلې ښکلې انځور کړې
چې ما نه پېژني
۱۳۹۷.۴.۲۴
««««««««««««««««
ودې پوښتلم
دا دومره ښکلې دې
په شعرونو کې څه کوي؟
لېونۍ!
ریبارانې وې
چې ته يې راوموندې
۱۳۹۷.۴.۲۳
««««««««««««««««
جسد
د ژوند شپې د تیارې له ګریوانه سر را ایستلی
د یادونو د ساه تلتکه لنډه ګنډل شوې
ساړه د کوټې د اروا په پښو کې اغزي نښلي
د زړه هسک مې د مینې په پسرلي کې
د ژمي جامې اغوستي
ښکلیه!
که راغلې
ومې بښه که ژر دې ونه پېژندلم
زه د خپل وجود دوزخ کې
کنګل وهلی جسد یم
١٣٩٧.٤.٢١
««««««««««««««««
باغ په خپلو حواسو کې
ورک دی
عطر او ښکلا

ستا جامې
اغوستې دي
۱۳۹۷.۴.۲۱
««««««««««««««««
خوبولی غږ
ما پخپلو ګنهکارو سترګو ولید
د غږ وري یې چې نخاس نه څنګه یوړل
او پر ستونو يې مسلخ کې
د چوپتیاوو چاړه تېر کړل
ما پخپلو ګنهکارو سترګو ولید
چې یې څنګه
د ویالې سترګه ړنده کړه
او لږ لرې
د یو ستړي لاروي ستوني کې څنګه
ډوډۍ بیا بیا ونښتله
ما پخپلو ګنهکارو سترګو ولید
چې ویاله د لاروي د جنازې د وړلو نه وه
ما پخپلو ګنهکارو سترګو ولید
د چڼچڼې یو بچی چې
له یو ښاخ نه تر بل ښاخه
الواته یې لوی هوس و
د ښکاري د لیندۍ ښکار شو
ما پخپلو ګنهکارو سترګو ولید
چې ښايسته ماشوم هلک يې
د خپل زوکړې لومړۍ ورځ کې
په منځ څنګه کړ دوه څېرې
او د زوکړې خوشالي يې
د هغه په وینو سره کړه
ما پخپلو ګنهکارو سترګو ولید
چې زه مړ یم
د غیرت او د غرور ملا مې ده ماته
ما دا هرڅه دي لیدلي
خپلو سترګو ته مې پړ یم
خپلو سترګو ته مې ډېر ګنهکار ښکارم
١٣٩٧.٤.١٩
««««««««««««««««
هملاري
لاس دې چې نیسم
زما اوږه په اوږه تګ خوښېږي
چې په لاره کې دې شاته در روان یم
ته مې خپل سیوری مه غواړه
١٣٩٧.٤.١٧
««««««««««««««««
اوږده شعرونه مې نه خوښېږي
په لنډکیو کې دې ژر پیدا کوم
۱۳۹۷.۴.۱۷
««««««««««««««««
چې پیدا شوی دې وای
هغه پېړۍ نه ده اوس
که یو وخت ولولې زما شعرونه
نرۍ موسکا به دې پر شونډو ښکل کړي
ښايې دا ووايې چې
دا غریب څومره ستړی شوی به وي
پر ما مئين به چېرته چېرته
زه لس دولس پېړۍ مخکې لټولم
۱۳۹۷.۴.۱۶
««««««««««««««««
منم!
له لرې به درګورم
خو راته وايه
چې د انګورو په خوراک
څوک نشه کېږي؟
۱۳۹۷.۴.۱۶
««««««««««««««««
هغه څه رانه وپوښته
چې
ځواب یې راسره وي
او ته یې
درک کولای شې
زما دا غریو
زما ژړا
د عجیب حس
زېږنده دي
١٣٩٧.٤.١٥
««««««««««««««««
ته نېکمرغي یې
او نېکمرغي
یوه ورکه ده
وېرېږم
چې په موندلو سره يې
ځان ورک کړم
١٣٩٧.٤.١٥
««««««««««««««««
یوازیتوب ته مې
ستا وعدې غږولې
راولاړ شوم
باد
د وره ځنځیر ښوراوه
١٣٩٧.٤.١٤
««««««««««««««««
هئ!
ته پوهېږې
درپسې ډېر خپه یم
لکه د هغه
بې سواده پلار
چې زوی يې یادېږي
خو خط ورته نه شي لیکلای
۱۳۹۷.۴.۱۴
««««««««««««««««
هرڅه چې لیکم
د ځان لپاره لیکم
کله چې ته يې لولې
ځان په کې مومې
نپوهېږم
سبا چې
بل څوک يې لولي
په دې کرښو کې
د هغه برخه به څه وي
هر څه چې وي
د یو شعر په سترګه به ورګوري
خو وېره مې دا ده
چې ما او تا به
درک کوي
او کنه؟
١٣٩٧.٤.١٣
««««««««««««««««
سترګې مې ډنډې ښې دي
د دې چينې یو کونج کې
د چا د یاد مرغۍ
اوبه څښي
۱۳۹۷.۴.۱۲
««««««««««««««««
هرڅه کې
یو څه
کم دي
آسمان کې
ستوري
ځمکه کې
خلک
زړه کې
ګرمي
او
په شونډو کې
خندا
ته نه يې
کنه
۱۳۹۷.۴.۱۲
««««««««««««««««
د ویالې ذهن
له هغو خوبونو او خیالونو
چې لیدلي مې دي
ډک شوی دی
اوس هر سهار د خوړ ترغاړې
ستا د خوبونو او خیالونو لپاره
د وچکالۍ په دې بې خوبه شپو کې
مویک په لاس
په ابي رنګ
د مینې سیند انځوروم
١٣٩٧.٤.٩
«««««««««««««««««
هره ورځ
مرګي ته
په سلامي ولاړ یو
موږه ګناه کړې ده
موږه د ژوند په نامه
کوڅه کې اوسېږو
۱۳۹۷.۴.۹
«««««««««««««««««
مرغی له لوړ ښاخ نه
خلاصې پنجرې ته ګوري
ښایی
هغه د خپل غږ
سوز اخیستی
٩٧.٤.٨
«««««««««««««««««
د زړه د ستړیا احساس مې
ډېر خوږ و
نن ستا د یادونو کوڅه کې
ډېر وګرځېدم
۱۳۹۷.۴.۸
«««««««««««««««««
درواغ
ستا پر ژبه
یو خوږ ټکی دی
او رښتیا
پر هغه
زما باور دی
١٣٩٧.٤.٧
«««««««««««««««««
د دنیا ښکلې دې شي غرونه غرونه
زه دې شم ورېځ
چې پر لمنو يې ورېږم
۱۳۹۷.۴.۶
«««««««««««««««««
ډوډۍ مې د سپوږمۍ ټیکله
لمر دسترخوان
او ژوند مې
لوږه ده
١٣٩٧.٤.٤
«««««««««««««««««
او زه
ببچاره درښکاره شوم
تا لږ
له بره را وکتل
١٣٩٧.٤.٤
«««««««««««««««««
شعرونه مې
که د اوښکو انځورونو ته پاتې کېږي
ویلي دي وو
کله چې ژاړې
زړه مې درباندې درد کوي
۱۳۹۷.۴.۳
«««««««««««««««««
تېره شپه
د ګورو ورېځو شپه وه
تېره شپه
ستوري ونه ځلېدل
تېره شپه
ټولې کوڅې ډوبې په خټو کې وې
خو دا چې څوک هم
دلته په ورېځو
په باران
او په چکړو کوڅو پوه نه شول
تېره شپه
زه وم
چې پر خپل ځان ژړېدم
۱۳۹۷.۴.۲
«««««««««««««««««
یو باد پاڼه په لاس
له تړلې کړکۍ سره
تر ډېره تم شو
خو پاڼې خپل زړه
هوا ته وسپاره
پته ناسمه نه وه
خو یو د مينې شعر
نالوستی پاتې شو
یو څوک له چا نه مروره
خپله تیاره کوټه کې
سر په زنګون ایښی و
۱۳۹۷.۴.۱
««««««««««««««««««««««
لمده شپه وه
کړکۍ باران ټکوله
او په کوټه کې
د یو چا یاد
زما ژړا تخنولې وه
۹۷.۴.۱
««««««««««««««««««««««
خیالونه اوبم
وېرېږم
د یوازېتوب ساړه مې
ونه وهي
۹۷.۴.۱
««««««««««««««««««««««
غواړم باران شم
کوڅې په دوړو کې ساه نه شي کښلی
غواړم باران شم
له ډېر وچوالي د اوبو د ډنډ زړه
ګورﺉ چې چاک خوړلی
ګورﺉ چې هره شېبه لا پسې چوي
تږیو مرغیو ته کتلای نه شي
غواړم باران شم
تیارو کې ساه د ژوند د ناوې تنګه شوې ښکاري
زما ژړا تخنوي
زما د اوښکو څراغان ته غواړي شپه تېره کړه
غواړم باران شم
او تا لمده لمده
په مینه غېږ کې ونیسمه
غواړم باران شم
چې دې ورېږم
ټک
ټک
لکه خندا دې
زما خوښېږي
چې تل له دې موسیقۍ خوند واخلم

ادامه نوشته

شعرونه: شعرهای دری


1
وسط کوچه بن‏ بست می‏ دوم
عشق شايد
در همین حوالي نفس می‏ کشد

2
کتابی‏ست
با خط ریز
بیا! زندگی را باهم بخوانیم

3
من و تنهایی
زیر چتر بارانی
سکوت   هردم می بارد

4
زیبا تویی
درخت
در برگ‏هایش زیباست

5
نیمی راه

تو
نیم دیگرش را
من می آیم
از یک دست صدا نمی ‏آید

6
گفت:
خنده می کاریم
زمین زندگی ترک برداشت

7
سرشار از گرسنگی است
و من
عابر خسته
سنگ بر شکم دارم

8
آسمان
کاسه ابر سفید
عشق را دق الباب کردم
مرغ خواب از سر پرید

9
درخت کهن سال توت
پر از ترانه باران
باد   در لانه مرغ امید
خانه کرده است

10
خانه عشقم نشدی
سالهاست
که در خود زندگی می کنم

11
هنوز در گرو خویشم
تو
هوس منی
عشق هوای دیگر دارد

12
پای باران در میان بود
ابر سیاه
اگر بگذارد

13
تا مرگ
فاصله ها را مي گرديم
با فاصله ها مي گرديم

14
زندگي هم می میرد
اما بدون ما

15
پاسی از شب گذشت
با بیداری
پاس دیگر هم خواهد گذشت
نکند صبح از این حکایت بخواب رود

16
باد دست و پاچه شد
در کوچه اي پر پیچ و تاب گیسوانت
داشت خانه اش را می پالید

17
اشک
خیلی کوچک
غم
 خیلی بزرگ
به چشمه که رسیدم
اشک هایت سرازیر شدند
 
18
درجهء حرارت وجودم
بالای شصت
شمال نگاهت سرد

19
"از من و تو نشد " را که بگویم
دلم می خواهد
بجای قلب تو باشم

20
شوخی هایم را کمی قدم می زنم
داستان زندگی
آخر نمی شود
21
به دنبال دلتنگی هایم به راه افتاده ام
از آدرس خنده های تو
در کدام کوچه
کدامین خانه را در بزنم
95.5.2

22
شهروند
شهر خونم
پرنده ګان شهر بی سر افتاده اند
٩٥.٥.٢

23
در سایه سرد نگاهت
آفتاب عشق
تنها ګر بر من بتابد
دلم گرم نخواهد شد
95.5.3

24
خاطراتم را رها کرده ام
تلخی هایش
اما
هنوز شیرین است
95.5.3


25
باد رقص در هوا را دوست دارد
کاش زمین بی جاذبه بود
و ما دست باد را می گرفتیم
95.5.3

26
در خواب را مي زنم
خواب اخیر شب
راست است
٩٥.٥.٢

27
از اشك ها خوشم مي آيد
وقتي پدرم خوش باشد
چشمانش تر می شود
٩٥.٥.١

28
تنهایی!
چمدانت را باز مکن
خوابها و یادهایش را نیز
زنده گی می کنم
٩٥.٥.١

ادامه نوشته

شعرونه: ۱۳۹۷(ثور-سرطان)

یو باد پاڼه په لاس
له تړلې کړکۍ سره
تر ډېره تم شو
خو پاڼې خپل زړه
هوا ته وسپاره
پته ناسمه نه وه
خو یو د مينې شعر
نالوستی پاتې شو
یو څوک له چا نه مروره
خپله تیاره کوټه کې
سر په زنګون ایښی و
۱۳۹۷.۴.۱
««««««««««««««««««««««
لمده شپه وه
کړکۍ باران ټکوله
او په کوټه کې
د یو چا یاد
زما ژړا تخنولې وه
۹۷.۴.۱
««««««««««««««««««««««
خیالونه اوبم
وېرېږم
د یوازېتوب ساړه مې
ونه وهي
۹۷.۴.۱
««««««««««««««««««««««
غواړم باران شم
کوڅې په دوړو کې ساه نه شي کښلی
غواړم باران شم
له ډېر وچوالي د اوبو د ډنډ زړه
ګورﺉ چې چاک خوړلی
ګورﺉ چې هره شېبه لا پسې چوي
تږیو مرغیو ته کتلای نه شي
غواړم باران شم
تیارو کې ساه د ژوند د ناوې تنګه شوې ښکاري
زما ژړا تخنوي
زما د اوښکو څراغان ته غواړي شپه تېره کړه
غواړم باران شم
او تا لمده لمده
په مینه غېږ کې ونیسمه
غواړم باران شم
چې دې ورېږم
ټک
ټک
لکه خندا دې
زما خوښېږي
چې تل له دې موسیقۍ خوند واخلم
١٣٩٧.٤.١
««««««««««««««««««««««
د باد لاسونه
پرېږدﺉ
د باد لاسونه خلاص پرېږدﺉ
پرېږدﺉ چې وڅنډي د درد ګردونه
زموږ د کوڅې له مخ نه
پرېږدﺉ چې مینه په کې
هیڅ ډول احساس
د پرډي توب ونه کړي
پرېږدﺉ
د باد لاسونه خلاص پرېږدﺉ
دلته د زړه اسمان کې ټولې هیلې
د غم د ګورو ورېځو لاس کې
مروړلې کېږي هر دم
پرېږدﺉ
د باد لاسونه خلاص پرېږدﺉ
پرېږدﺉ زما په دې ایره زړه باندې
لاس تېر کړي
پرېږدﺉ
د باد لاسونه خلاص پرېږدﺉ
د باد لاسونه
زما لاسونه نه دي
چې کوم ګرېوان وشلوي
د ژوند مرې کړي
پرېږدﺉ
د باد لاسونه خلاص پرېږدﺉ
۹۷.۳.۳۰
««««««««««««««««««««««
د چا به هره ورځ خوښېږي یو څوک
یو څوک زما بس هره ورځ خوښېږي
۹۷.۳.۲۸
««««««««««««««««««««««
ژوند د ستړیا پر وروستۍ پولې ولاړ دی
زه د خپل زړه پر اوږو بار یم
څوک شته چې ووایي
یوازیتوب به تر کومه ځایه پورې منډې وهم؟
۹۷.۳.۲۶
««««««««««««««««««««««
نه ویده کېږم خوب به مې څه وړي
زه د درد غره یم اوبه مې نه وړي
زه یې تنګ کړی یم په ځان پورې
ښکلې دې راشي که رانه زړه وړي
۹۷.۳.۲۴
««««««««««««««««««««««
خپل مرګ مې نه دی لیدلی
چې ووایم
څوک څنګه مري
له ما نه
دا وپوښته چې
زه ستا لپاره
مړه کېدلو ته
څنګه ژوند کوم
١٣٩٧.٣.٢٣
««««««««««««««««««««««
زه یو څوک پېژنم
چې غواړي شپو کې ستا د سترګو ورک شي
زه یو څوک پېژنم
چې غواړي هر سهار راویښ شي
یوازې ستا سترګو کې
زه یو څوک پېژنم
چې د خپل زړه تابلو کې
هغه کوڅې انځوروي
چې په کې تل په انتظار بلد دی
زه یو څوک پېژنم
چې بس یوازې د خپل باور لپاره مینه کوي
١٣٩٧.٣.٢٢
««««««««««««««««««««««
سبا به هم
زموږ د کلي اسمان
ترخه وژاړي
تاریخ يې
هغه پته ده
چې د وینو له کوڅو تېرېږي
۹۷.۳.۲۲
««««««««««««««««««««««
زړه چې اسمان
وريځې چې درد شي
او احساس را و ورېږي
وچکالي ته به د مينې ځمکه
خوند نه ورکوي
۹۷.۳.۲۲
««««««««««««««««««««««
غواړم درواغ ووایم:
ته
زما نه خوښېږې
۹۷.۳.۲۱
««««««««««««««««««««««
...او خدای
ته راوپنځولې
چې شاعر شم
۹۷.۳.۲۱
««««««««««««««««««««««
د سیوري غوندې درځینې لرې ناست یم
کاش چې لمر همیشه
په ټکنده غرمه کې راختو
۹۷.۳.۲۱
««««««««««««««««««««««
ډېر دې
ځان مه رایادوه
څوک مو
د نظره نه کړي
۹۷.۳.۱۹
««««««««««««««««««««««
فاصله
زما او د ژوند ترمنځ
د یو خوب په اندازه
یوه ترخه فاصله ده
چې په خپل غېږ کې
خوږه ویده ده
۹۷.۳.۱۹
««««««««««««««««««««««
شپه مترنمه چوپتیا ده
او د چوپتیا نغمې
زما ټوله تنهایي اغوستې ده
۹۷.۳.۱۸
««««««««««««««««««««««
دا کوتره
په هر بام کې
ښه نه ښکاري
چې تا پرې بولم
مینه ښکلی نوم دی
۹۷.۳.۱۸
««««««««««««««««««««««
ژوند هغه ساه نه ده چې اخلم یې
ژوند هغه موسکا ده
چې ستا په شونډو کې ښکلې ښکاري
۹۷.۳.۱۸
««««««««««««««««««««««
له سهاره تر ماښامه
د دیدن د کوهي څنګ کې
خپلې تندې سره مرمه
خو د مینې خیالي پېغله
له خپل ځان نه
په خپل کور کې هېره شوې
١٣٩٧.٣.١٦
««««««««««««««««««««««
په میده خط
لیکل شوی کتاب دی
راځه چې ژوند
دواړه په ګډه ولولو
۹۷.۳.۱۴
««««««««««««««««««««««
تنده
په وياله کې اوبه
په ويښه کې لیدل شوی
خوب دی
۹۷.۳.۱۴  په دې شعر کې لنډون راوستل شوی
««««««««««««««««««««««
يو جام غږ به يې
خو څوک به تږی نه وي
که مات شوې
که مات نه شوې
خپله له خپل لاس نه دې لوېږې
۹۷.۳.۱۴
««««««««««««««««««««««
کوڅه شاړه ده
او زه
پر هغې حسینې پېښې فکر کوم
چې نور به هيڅکله هم
نه راپېښېږي
۹۷.۳.۱۴
««««««««««««««««««««««
د دنیا په ژبو کې
تر ټولو سخته
د ښځو ژبه ده
سړي پرې نپوهېږي
١٣٩٧.٣.١٣
««««««««««««««««««««««
د خنداګانو مې نیولی نذر
چې د ژړا مې راته زړه ونه شي
۹۷.۳.۱۳
««««««««««««««««««««««
زه مې په زړه پسې یم
تر څو به غېږه کې دې اړوم را اړوومه
سینه مې اور ده
هسې نه یو لمبه شې
خیر دی د زړه مې را ته پته راکړه
۹۷.۳.۱۱
««««««««««««««««««««««
منم چې هیڅ یو انځور نه غږیږي
زړه مې چې داسې
ټوپونو پسې اخیستی
انځور دې
سندربول دی
۹۷.۳.۱۱
««««««««««««««««««««««
ته لنډۍ یې
زه لنډکی شعر یم
د ښکلا خبره دې کوله؟
تا ته نه رسېږم
۹۷.۳.۱۰
««««««««««««««««««««««
لکه د مالګې داسې ځانګړې اوسه
چې شته وي شتون يې احساسېږي هیڅ نه
چې نه وي هر څیز
بې مزې کېږي
۹۷.۳.۸
««««««««««««««««««««««
څومره مچکې چې کرمه په کې
ستا اننګي هومره ګلونه راوړي
۱۳۹۷.۳.۸
««««««««««««««««««««««
کله پرې غم
کله پرهر
کله پرې درد ځړوي
هغې ته زړه مې
د دېوال مېخ ښکاري
١٣٩٧.٣.٧
««««««««««««««««««««««
تیاره
غواړمه نن شپه له تیارې سره خبرې وکړم
غواړمه پوه شم د تیارې په زړه کې څه تېرېږي
....
بې مينې هيڅ نه کېږي
غواړمه دا مرغۍ چې کله هم وزر غوړوي
د ډار او وېرې
راخپرېدل هېر کړي
تیاره تیاره نه غواړم
غواړمه خپل رنګ د عشق له سترګو واخلي
غواړمه ووایم چې ټول عمر له ډاره سره ژوند نه کېږي
....
غواړمه نن شپه له تیارې سره خبرې وکړم
جامې یې ډېرې تورې
غواړم تیاره د چا د سترګو د یاد په اوبو پرېمینځمه
جوړه راځي د تیارې
خو دې د تورتم ډار سره
جوړه ده ډېره ګرانه
زما نیکه چې د تیارې د زوکړې شپه یادوي
وایي جامې یې دومره تورې نه وې
او نه له خیرو دومره ځل وهلې
١٣٩٧.٣.٧
««««««««««««««««««««««
هینداره کې مې ولید
فکر يې بل ځای کې و
ما نه هم هېر شو
۹۷.۳.۷
««««««««««««««««««««««
ځینو ته ډېر ګران یمه
زه خاطرو سره مې خاندم
دوی راته کاڼې په لمن کې راوړي
۹۷.۳.۷
««««««««««««««««««««««
ته خو کولای شې چې رانه شي هيڅ
خو ما ته مه وایه
چې زه دې انتظار نه کوم
۹۷.۳.۷
««««««««««««««««««««««
کاش د سترګو غوندې وای
ځان ځانته خو به مو نه ژړل.
١٣٩٧.٣.٦
««««««««««««««««««««««
سترګې مې یو رنګ دي
تورې دي
چې ته رايادېږې
سرې اوړي
۱۳۹۶.۳.۶
««««««««««««««««««««««
نن دې دا ښکلې مخې ته نه راځي
نن د بدر درد جذباتي کړی یم
۹۷.۳.۶
««««««««««««««««««««««
تر سترګو وړاندې درته مړ شم
دا زغم مې نشته
د جنازې مې تر لیدلو
په تا به څه مرګۍ تیريږي?
۹۷.۳.۶
««««««««««««««««««««««
مرګ ته به نه ورګورم
چې تا ته مې نه وي ویلي:
ژوند مې یې
۹۷.۳.۶
««««««««««««««««««««««
د وینو د ښار استوګن یم
د ښار مارغان بې سره پراته دي
۹۷.۳.۶
««««««««««««««««««««««
که د ذهن جیبونه مې خالي وو
د خیالونو په غلا
شعرونه مې ونیسﺉ
۹۷.۳.۶
««««««««««««««««««««««
دوه انارونه په راغورځېدو دي
جنۍ تار او ستن په لاس
خپل ګرېوان ګنډي
۹۷.۳.۶
««««««««««««««««««««««
یو څه به څنګ ته شوو
په ګڼه ګوڼه کې
د هیچا غږ
نه پېژندل کېږي
۱۳۹۷.۳.۶
««««««««««««««««««««««
که مې د ژوند کولو
کومه لار ومونده
نه غواړم څوک دې راخبر شي
که مې له چا سره
مينې لار جوړه کړه
چا ته يې نه وایمه
وېرېږم
بنیادمان هر ښه څيز خرابوي
۱۳۹۷.۳.۵
««««««««««««««««««««««
له غږ سره يې
درېږم
خندا دې
د مينې سرود دی
۱۳۹۷.۳.۵
««««««««««««««««««««««
هغه د درد په راکولو ملامته نه ده
هغه دا نه غواړي چي
مینه تورتم کې اوسي
هغه پوهېږي چې که وژاړمه
که دا د ټولې دنیا برېښنا لاړله
زما دا اوښکې
رڼا کوي هره خوا
١٣٩٧.٣.٣
««««««««««««««««««««««
زما جنګ
دا شېبه مې دغه وېره
ستا کوڅې نه به هېرېږم!!!
دا شېبه له وروستي ساه سره مې جنګ دی
چې دې وځي پښه نيولې
خو دا یو دم کړي وزرې
پسې زه هم په هوا شم
ته لږ صبر!
دا څه وینم،
یاره دا خو ستا کوڅه ده!!
ښه مې ولید
د کوڅې پر یوه کاڼي
د چا پښه وښوييدله
جنازه مې کړه پر وليو
دغو کاڼو
ګورم ګورم جنازه مې
له دې کاڼو
په مچکو نه مړېږي:
دا کوڅه مې سندريزه داسې خوښه
خدای مو کله هم بې شوره راته مه کړه
««««««««««««««««««««««
سکوت مې
ستا د غږ ورېځو ته ناست دی
لږ يې را وواوروه
په پسرلي کې خو ورېږي باران
۱۳۹۷.۳.۲
««««««««««««««««««««««
راته يې ووې:
خیر دی دا ټول خلک دې
درته ساده ووايي
وايي دې ژر غولېږي
هرڅه ته ګوري د عشق په سترګو
آه...
کلونه کېږي
زموږ په ښار کې
ساده څوک نشته
خیر دی دا ټول خلک هېرجن دې بولي
خو ته ساده پاتې شه
‍۱۳۹۷.۳.۲
««««««««««««««««««««««
هډوکي
تلو دې اشنا سړه څيله راوسته
زړه مې کنګل ونيوه
هغې شېبې نه وروسته
د خپل وجود په خوار ځنګله ورګډ يم
د اسوېليو اور ته
خپلې بنجخې نيسم
كه دا کنګل اوبه شي
۱۳۹۳.۷.۱
««««««««««««««««««««««
چې ټول نفوس د ښار هغه راښکاري
هغه یــوه خــو اوس په ښار کې نشته
۹۷.۲.۳۱
««««««««««««««««««««««
چې یادېږې مې
هیندارې ته درېږم
ځان سره موسک شم:
ته داسې موسکۍ کېږې
نه، نه، داسې موسکېږې
چې نه يې
هره ورځ خوله
او خپلې شونډې
همداسې ستړې کوم
۱۳۹۶.۲.۲۹
««««««««««««««««««««««
دا خو چې په بل ښکلې مینه زما نه راځي
ته مې چې لیدلې يې سم لېونی شوی یم
۹۷.۲.۲۶
««««««««««««««««««««««
دنیا د لوبو غوره لیګ ده
ژوند يې لوبغالی
زه او ته
چې اتلولي خپله کړو
مينه په لغته وهو
۹۷.۲.۲۶
««««««««««««««««««««««
خوب
بېګاه مې خوب کې ليدې لکه چې ويښ وم. وځورېدم، ووایه! په ويښه کې به دې کله داسې و وینم چې د خوب مينه مې پرې ماته شي؟
۹۷.۲.۲۴
««««««««««««««««««««««
بې حسي
ته لاړې. زه پاتې شوم. نه، نه! زه هم تللی یم. پوهېږې، تر تګ دې وروسته ځان مې نه دی حس کړی، نپوهېږم چې شته یم که نه؟ کېدای شي سهوه شوی یم، پوهېدلی به نه یم چې زه هم له تا سره تللی یم. لږ شاوخوا ته دې وګوره، چې شته یم که نه؟
خپل شتون ته مې سودا ده. که راتلې، هېر مې نه کړې، لاس نیولی مې له ځان سره راوله. هسې نه همداسې ورک پاتې شم.
۹۷.۲.۲۴
««««««««««««««««««««««
لاس دې زما پر سینه کېږده
چې غم مي لاس له سره واخلي
۹۷.۲.۲۴
««««««««««««««««««««««
تنده
زه او ته د اوبو پر ژۍ ولاړ یو. نه، نه! دلته نه ته يې او نه زه يم. مينه ده چې تندې پسې اخستې. ښايي تنده د مينې او زما او ستا هرکلي ته راوتلې وي. اوبه، داسې اوبه اوبه راګوري لکه چې غواړي خپله هينداره کې زموږ په ګډ تصویر کې ډوبه شي.
نه، نه! زه، ته، مینه او اوبه هغه څه يوچې له تندې څخه چورلي. موږ د تندې اړتیاوې یو، د داسې یوې تندې چې نه غواړي ماته شي.
۹۷.۲.۲۳
««««««««««««««««««««««
رنګونه هم بلا کوي
سترګو دې
په اوبو مئين کړم
۹۷.۲.۱۹
««««««««««««««««««««««
غواړم ووځم صحرا ته د خوبونو
خیال کې ستا پر مړوندونو چې مې سر ږدم
۹۷.۲.۱۹
««««««««««««««««««««««
په ګناهونو کې مې پوښتي که څوک
یـوازې مینه کــــــــــې اسراف کومه
97>2>18
««««««««««««««««««««««
نن شپه رښتيا پرې وایم
نن شپه له غم سره پیاله جنګوم
۹۷،۲،۱۶

ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۳۹۶ له میزان څخه د ۱۳۹۷ د ثور تر میاشتې پورې شعرونه

د ۱۳۹۶ له میزان څخه د ۱۳۹۷ د ثور تر میاشتې پورې شعرونه
 
غېږ دې زما ژمي ته بس ده
د بل موسم پروا مې نشته
خوب کې مچکې درنه اخلم
ويښه کې هيڅ سودا مې نشته
۹۷،۲،۱۶
««««««««««««««««««««««
چې د ښاخ د ماتېدو وېره يې نه وي
د مرغيو خو باور پر خپل وزر وي
۹۷،۲،۱۶
««««««««««««««««««««««
چا وې چې په يو ګل نه پسرلی کېږي
زه چې يو تا لرم بهار بهار یم
۹۷،۲،۱۶
««««««««««««««««««««««
لکه د مور د ذهن
په غوټه شوې پېڅکه کې
ته مې خوږه يې
د ماشومتوب
هرې شېبې غوندې
۹۷،۲،۱۶
««««««««««««««««««««««
چې خبره ستا د خيال وي
لارې څه چې
کوټه هم درپسې ګرځي
۹۷،۲،۱۶
««««««««««««««««««««««
۹۷،۲،۱۵
ســــــودا ته خپل عمر مې ډېر کړ، راغلم
هلتــــــــه مې ځان درسره هېر کړ، راغلم
عشقــــــــــه پوه نه شوم څومره تا سره وم
کم و که ډېر وخت خو مې تېر کړ، راغلم
یادښت: داسې يو نیم هم د نذیر ګلاب په خوښه
««««««««««««««««««««««
۹۷،۲،۱۵
 •
غواړمه
د خپل فکر دېوال باندې
انځور دې کړم
غواړمه
چې غلی درته ګورمه
غلې راته ګورې ته
««««««««««««««««««««««
۹۷،۲،۱۵ •
کاش په پنسل مې پرې لیکل کړي وای
د انتظار کتابچه مې ډکه شوې ده
««««««««««««««««««««««
۹۷،۲،۱۵
کاش په هر موسم کې
واوره ورېدله
سړي مو جوړول
««««««««««««««««««««««
۹۷،۲،۱۵
خندا دې
کلی په بل مخ اړوي
ته خانده
زه به کلی بیا رغوم
««««««««««««««««««««««
۹۷،۲،۱۵•
...او د غم
دنګه ونه ده
د زړه کوڅه کې
له لرې ښکاري
««««««««««««««««««««««
April 23 at 11:34am •
هغـــــه وخت خامي به مې ځواني کې وه
اوس څه وايې اوس خو عشقه زوړ شومه
««««««««««««««««««««««
April 22 at 2:56pm •
پوښتنه
اوس دې چې وپوښتلم ښه شوم یو څه
ډېـر مې پوښته اشنا چې ډېر ښه شمه
««««««««««««««««««««««
April 22 at 10:45am •
زړه مې په منګولو کې ښه ومروړه
دې مرغی همدا غوښتل
چې ښاخ تر ښاخه والوزي
««««««««««««««««««««««
April 22 at 10:29am •
غواړمه لا نوره هم ته ښکلې شې
غواړمه سپوږمۍ دې
له تندي نه چې را وخېژي
غواړم درته ووایم خوښېږې مې
٫٫٫
غواړمه د زړه پر آس
کلی د لمر ونيسم
غواړم درته ووایم مئین دې يم
««««««««««««««««««««««
April 21 at 2:52pm •
دردونه دې وي
دا خس
د زړه تنور کې
ښه اور اخلي
««««««««««««««««««««««
April 8 at 7:48am •
تنهايي مې ژوند
په دوو برخو
وېشلی
مخکې
له نه راتلو دې
او وروسته
له نه راتلو دې
««««««««««««««««««««««
April 7 at 11:05pm •
دا چې ګناه او ثواب
ګوته په غاښ دي راته
چې مې غوښتله خو بس
مینې ته ورسېدم
««««««««««««««««««««««
April 4 •
ودې ویل:
په ما مئين وې
تېرو شېبو خوند راکړ
ودې ویل:
درسره مينه مې وه
هغې شېبې هېر کړی یمه
««««««««««««««««««««««
April 4 •
په خپل ذهن کې مې لوستي؟
نه! دا مې په زړه کې نقش دي:
پر تا لیکل
پر تا د لیکلو سواد غواړي
۹۷.۱.۱۵
««««««««««««««««««««««
April 2 •
یادونه دې ټول
وچ ویلني دي
د زړه اونګ کې يې چې څومره ټکوم
وږم يې ټول وجود راته په سر اخلي
««««««««««««««««««««««
April 1 •
تنهايي مې ژوند
په دوو برخو
وېشلی
مخکې
له نه راتلو دې
او وروسته
له نه راتلو دې
««««««««««««««««««««««
March 22 •
ژوند کله کله
مرګ هم
د ځان په څېر
د خندا کوي
««««««««««««««««««««««
March 16 •
یوازې یم
غواړم له خوبونو سره
د ويښتیا له پولې واړم
هغه هم د هغې ويښتیا
چې لمرڅرک یې
ستا غږ دی
هیله ده
ومې بوله
««««««««««««««««««««««
March 16 •
ویلي دې وو:
راځم.
ټولې لارې مې اجاره کړې دي
««««««««««««««««««««««
March 16 •
په ښکلا کې دې
هیڅ (خو) نشته
جنۍ!
لکه چې درباندې مئین شوی یم?
««««««««««««««««««««««
March 15 •
خوښېدم دې
چې رایادېږې
ځان په غېږ کې نیسم
««««««««««««««««««««««
March 15 •
د مینې مرګ
پخپل مرګ مړ نه یم
چې وپوهېږم
یو څوک څنګّه مري
مه مې پوښته
چې ستا لپاره
مړه کېدو ته
څنګه ژوند کوم
««««««««««««««««««««««
March 15 •
زړه مې د شعرونو ټولګه ده
پاڼې یې ورو اړوه
درد لري
««««««««««««««««««««««
March 15 •
لېونی
شور ګډ شي وارخطا یو څوک بلۍ کې راښکاره شي
څوک غواړي چې خبر یې په راتللو خپل جانان وي
څوک هره شپه کوڅه کې یو لمن کاڼي خواره کړي
هر څاښت په یو سړي پسې په منډو ماشومان وي
««««««««««««««««««««««
March 14 •
پوهېږم
هغه انځورګره نه ده
خو يې په ترڅ کاته
د زړه د هيلو مې پر شونډو
خندا انځوروي
«««««««««««««««««««««
March 14 •
خندا دې
د الوچو باغ دی
خوله مې ورته
اوبه اوبه کېږي

««««««««««««««««««««««
March 13 •
مینه
له ګرمو رنګو
اوبدل شوی شال دی
چې هرې غاړې سره
غاړه نه وړي

««««««««««««««««««««««
March 13 •
سترګو کې دې
اوښکې نه غواړمه
باران
غوټۍ رژوي
««««««««««««««««««««««
March 12 •
ويې پوښتلم:
مینه څه ده؟
ومې ویل:
چې زه تا ولرم
««««««««««««««««««««««
March 11 •
څوک يوه شېبه
د چا له غمه
چوپتیا غوره کړي
زه ستا
د یوې شېبې
چوپتیا ته مرم
۱۳۹۶.۱۲.۲۰
««««««««««««««««««««««
March 9 •
پرون کې هرڅه رانه هېر دي
خو زه یې ژر پېژنم
هرې حاطرې
د خپل څادر په پېڅکه کې
زما خندا غوټه کړې ده
««««««««««««««««««««««
March 7 •
ښه و
چې خوب و
غرونه یو بل ته
کلک په غېږ ورځي
««««««««««««««««««««««
March 7 •
یو بیت
اوس دې چې خپل تصوير ته هینداره غواړي
زړه ماتېدلې خــــــــــــو اوس ضرور ماتېږې
۱۳۹۶.۱۲.۱۶
««««««««««««««««««««««
March 6 •
ته چې پر ما باور ولرې
او زه
درسره مینه وکړم
څه وایې:
نېکمرغه
به نه یوو؟
««««««««««««««««««««««
March 6 •

که ستا خیالونه
د مرغیو
له الوتلو ډکې وزرې دي
پرېږده چې والوزم

««««««««««««««««««««««
March 4 •
ملنګ
یوه ورځ به دې یادېږم
یوه ورځ به چا ته وايې
چې پخوا زموږ کوڅې ته
یو ملنګ همیش راتللو
عجیبه غوندې ملنګ و
د ډوډۍ او د پیسو تمه يې نه وه
خو د غږ په دغه شور يې
کوڅه مسته وه زموږه:
راغی راغی
ملنګ راغی
هغه خوار ملنګ دې راغی
زه پوهېږمه جانانه
چې هغه شېبه کې بیا هم
ستا زړګی به په کرار کرار درزېږي
خو ستا پام به ورته نه وي
««««««««««««««««««««««
March 3 •
تا ته درنږدې چې شم
هره لاره خپله کړم
ووځم له خپل ځان نه
تا ته درنږدې چې شم
پاتې بله لار نه وي
خپل ځان ته چې ستون شمه
۱۳۹۶.۱۲.۱۱
««««««««««««««««««««««
March 2 •
ستا یادونه په کې نه نیسم
زړه مې
د درد غېږ ده
««««««««««««««««««««««
March 2 •
د خپلې خندا پته راکړه
په کومه کوڅه کې
کوم یو ور وټکوم
96.12.10
««««««««««««««««««««««
February 27 •
د تېر کال یو شعر له نویو زیاتونو سره
د کوټې تشوالی
د شپې د سر درد ګرځيدلی
خوب له خپل دروندوالي نه شي رالټېدلای
او د سبا سترګه
د وره شاته
ارږی نیولی
۹۵.۱۲.۹
««««««««««««««««««««««
February 26 •
څاڅکي څاڅکي مې د زړه په ورشو ووري
د هغې غوندې باران زما خوښېږي
««««««««««««««««««««««
February 26 •
پرېږده يې
دا یو څو کلمې خوښې دي
چې تا ته په لیکلي شعر کې مې
ساه واخلي
««««««««««««««««««««««
February 26 •
تنهايي هغه اوږده لاره ده
چې يوازې له تا سره
په خبرو لنډېږي

««««««««««««««««««««««
February 26 •
چې یوازې يې
غواړې د کوټې هر څه سره وغږېږې
ټول هغه هر څه
چې ته يې وينې
چې درسره دي
خو زه تل
له تا سره غږېږم
چې راسره نه يې
««««««««««««««««««««««
February 25 •
زه او وخت
د یو او بل انځورونه جوړوو
ما په لپه کې تور رنګ راوړی
او وخت
په سپین رنګ مئین دی
زه پر وخت
او وخت زما پر ږېرې
رنګونه شیندي
ته چېرته يې؟

««««««««««««««««««««««
February 25 •
د مینې اه مې
په هغه پنجره کې
ایساره مرغۍ ده
چې وخت
ستا د انکار
له غشو سازه کړې
««««««««««««««««««««««
February 25 •
لېونتوب د زړه کړکۍ نه راکتل
زه
په کوڅه کې
ځان نه هېر شوی وم
1396.12.3
««««««««««««««««««««««
February 23 •
ډېره موده کېږي چې
زه مې د زړه پنجره نه پرانیزم
وېرېږم تا غوندې
خوی د مرغیو وکړي
ستا یادونه دي
««««««««««««««««««««««
February 20 •
دومره درواغ راباندې ژوند ویلي
چې د درواغ مې په رښتیا شک راځي
««««««««««««««««««««««
February ۱۷
غواړم یوازې د هغې ویالې اوبه و اوسم
چې هر سهار د یو چا خوبونو په مخه کړې وي
««««««««««««««««««««««
February 16 •
‌ډېره مې ستا منلې
کمه زما ومنه
چې ډېره نه کړله چا
کمه دنیا ومنه
درته درواغ ووایم?
زما رښتیا ومنه
ستا زه هغه منمه
زما ته دا ومنه
زما همدا ژبه ده
زما ژړا ومنه
یوه خبره کوم
وایې وره بیا ومنه
زما دا نه خوښېږي
چې بس زما ومنه
باراني شپه دې کړمه
تګ دې سبا ومنه
««««««««««««««««««««««
February 14 •
د زړګي بام مې
هوا د واورې
په سر اخیستی
سپينې کوترې مې
د خيال بازار نه وپېرلې
د ژمي پښه مې خوب کې توره لیده
««««««««««««««««««««««
February 13 •
انتظار
د ژوند ترخه خندا ده
ما ډېر ځله
خپلو اوښکو ته خندلي دي
««««««««««««««««««««««
February 13 •
پخوا مو جوړه وه
له یو بل سره
اوس يې له څنګه ځنې نه تېرېږم
اوس مې خوبونه ورته نه تېروم
هغې ترې تلل زده کړي
ویالې ته څومره که هم
وژاړې او چيغې وکړې
نه تمېږي
««««««««««««««««««««««
ویلي دې وو
سترګې چې پرانيزې
راغلې به یم
ته ګرمه نه يې
ته چې يې تللې
سترګې مې هيڅ سره ورغلې نه دې
۱۳۹۶.۱۱.۲۵
««««««««««««««««««««««
سترګې دې
اسمان وي خیر دی
یو وخت به زما د هيلو
دغه د ورېځو آس
په کې وشيشنېږي
۱۳۹۶.۱۱.۲۱
««««««««««««««««««««««
ټول پرون به درپسې ګرځم
چېرته درنه ورک شومه
چېرته رانه ورکه شوې؟
۱۳۹۶.۱۱.۲۱
««««««««««««««««««««««
7 February at 09:40 •
 
مينه
د ژوند په تېر ماښام کې
د خپل وجود لارو کوڅو ته مې شوم
احساس د وېرې تښنولم
خو زه روان وم
په هر قدم کې مې د وېرې
پټ پټوني ځينې خوند اخیست
لوړو ژورو
او له پېچومو نه ورهاخوا
دوه د رڼا لاسونه
راته اوږده وو
هلته کې غلې
په ځان کې نغښتې
یوه رڼا پټه وه
چې ورنږدې شوم
ځان يې لا ونغښت:
چا پېژندلې نه يم
چا لا موندلې نه یم
د چا له ژبې
زړه ته راغلې نه یم
اوس ورځه
په مخ دې ښه شه لارویه
که باور دې و
تر لاس نیولی راغلې
په راغلې لار به زه درسره مله یم
اوس ورځه
په مخ دې ښه شه
رانږدې چې راته نه شې
زه په ځان کې نغښتې ښه يم
««««««««««««««««««««««
6 February at 14:56 •
 
انتظار دې
د سیوري غوندې دی
کله تر ما دنګ شي
کله تر ولیو مې وي
یوه غرمه يې هم
چې لږه مو ساه سازه کړو
چېرته يې لاره کې
د کېناستو
ونه ویل
ځان ورته ډېر
د سهار او د مازیګر هینداره کې
ښکلی ښکاري
««««««««««««««««««««««
د تلفون شمېرې
حافظ
پسرلی
شپون
هغه درې وروستۍ شمېرې دي
چې نه مې غوښتل
د خپل تلفون له لسته پاکې کړم
سبا نه پوهېږم
ښايي لرې یا نږدې
د خپلو شمېرو په کتلو
شونډې دې په یوه توري
بیا بیا ونښلي: ببببببب بدر
************************************************
ارواښاد استاد نصرالله حافظ, ارواښاد استاد محمدصدیق پسرلی او ارواښاد استاد سعدالدین شپون د پښتو معاصرو ادبیاتو ځلاند ستوري.
4 February at 21:31
««««««««««««««««««««««
2 February at 22:02 •
 
‎عواطف مې میراثي دي
‎پلار به مې چې خوشاله هم و
‎سترګې یې را‌‌‌‌‌‌ډکېدې
««««««««««««««««««««««
2 February at 19:20 •
 
‎ویښتیا مې
مات وزرې کوتره ده
‎هره شپه
زه مې د خوب
له بامه رالوېږم
««««««««««««««««««««««
2 February at 18:32 •
 
پلې لارې سمټي چکونو نیولي
واټونه د ګڼې ګوڼې تمځایونه
‎مینه چېرته دروېزه کړم؟
««««««««««««««««««««««
ځمکې طلایي جامې غوښتې
د ونې د بربن‌‌‌‌‌‌ډتیا په بیه
خو لاروی
نه د ونې لوڅ توب
او نه د ځمکې پر مخ
تر خپلو قدمونو لاندې
د پاڼو د ماتېدلو شور ته تم شو
١٣٩٦.١١.١٣
««««««««««««««««««««««
د ښار په لوی واټ کې
‎د یوې نجلۍ
‎یوه زلمي ته
‎موسکا
‎بو‌‌‌‌‌‌ډا غوسه کړه
‎دنیا له شرمه ‌‌‌‌‌‌ډکه ښکاره شوه ورته
‎خو مازیګر
‎د خپل زړګي
‎ پر ماتې هیندارې
‎د یوه انځور پر شون‌‌‌‌‌‌ډو
‎تتې موسکا
‎وژړاوه
١٣٩٦.١١.١٢
««««««««««««««««««««««
سترګې مې ‌‌‌‌‌‌ډکې شوې
خو خوند مې ترې واخیست
تا سره غږېدم
۱۳۹۶.۱۱.۱۱
««««««««««««««««««««««
اه...
خوب مې لیده
کوڅه غلې غځېدلې وه
پر کاڼو اوږد د خوب څادر خور و
یو چا وېرې نه بې خیاله
کوڅه ټوله ګزوپل کړه:
کاش چې مینه
بنیادم وای
بنیادم د مينې مینه
۱۳۹۶.۱۱.۱۰
««««««««««««««««««««««
28 January at 19:07 •
 
‎مرغۍ په ویره
ښاخونو ته ګوري
‎یو څوک د ونې ‌‌‌‌‌‌ډ‌‌‌‌‌‌ډ ته
‎لیندۍ په غاړه
‎ویده ښکاريږي
««««««««««««««««««««««
مینه مې
د زړه نغري ته
د ناستې نجلۍ
د خولې پوکۍ ده
۹۶.۱۱.۷
««««««««««««««««««««««
د خپل وجود پر دېواله باندې
تکیه نه شومه
له ځان نه هېر ځان نه بهر ولاړ یم
25 January at 22:30
««««««««««««««««««««««
کرکه مې نه زده
‌‌‌‌‌‌ډېر وېروي مې
پر هغو لارو
چې نه یم تللی
١٣٩٦.١١٠٣
««««««««««««««««««««««
23 January at 23:09 •
 
تیاره په ځان کې ‌‌‌‌‌‌ډوبه
شپې د پاوليو رڼې جامې اغوستې
تنهایي پښه په درشل
بهر ورګوري
د خاموشۍ ستوني کې
غریو ماتېږي
ګرانې!
راتګ دې
لکه د تګ په څېر دې
سړي ته کار وباسي
««««««««««««««««««««««
هغه ړانده ته خپلې سترګې بښم
هغه په تا پسې خبرې کوي
وايي چې ښکلې نه يې
۱۳۹۶.۱۱.۲
««««««««««««««««««««««
21 January at 20:59 •
 
چوپتيا
مينه د فرياد د ستوني
غريو دی
او تنهایي چې
د شپې په دې تياره کې
پر ټولې کوټې سيوری کړی
خاموشي خپل دروندوالی
د زړه پر وليو
نه ازمویي
««««««««««««««««««««««
21 January at 13:05 •
 
عمر
له هغې سره د مينې
چې کړم ټولې ورځې کمې
عشقه ستا تر مخ ولاړ به
یو بې خیاله زلمکی وي
««««««««««««««««««««««
21 January at 12:09 •
 
مه وايه چې درپسې زړه تنګی نه شم
اوبه خو لمدې وي کنه
««««««««««««««««««««««
مچکه
ته مې پر شونډو
مچکه يې
نوم دې چې اخلم
خوله مې خوَږېږي
۱۳۹۶.۱.۳۰
««««««««««««««««««««««
20 January at 08:23 •
غوښتل مې ښکلې کرونده ولرم
زړه کې مې مینه وکرله
««««««««««««««««««««««
پر خپلو سترګو یې
لاسونه ایښي
د ګوتو منځ نه یې
د نظر مرغۍ ته ځير یم
چې زما په لوري
وزرې کوي
خو نه زما د ژوند پر څانګه کیني
او نه ترې لرې الوځي
وخت راسره
پټ پټونی کوي
٩٦.١٠.٢٩
««««««««««««««««««««««
زه یې د هر نظر
په هینداره کې
د فکر لاره
د زړه په پښو لن‌‌‌‌‌‌ډوم
غواړمه
ښه یې درک کړم
٩٦.١٠.٢٩
««««««««««««««««««««««
16 January at 08:54 •
 
زړه مې خپله کوټه کې
په تنګ دی
شته
داسې کوڅه
چې (چيغه) يې شم؟
««««««««««««««««««««««
16 January at 08:28 •
 
‎لستوڼي یې
‎کله اوږده
‎کله لان‌‌‌‌‌‌ډه وي
‎د روزګار جامو ته
پر تن
‎بې تناسبه یم
««««««««««««««««««««««
پرون و
چې ته لاړې
سبا خود شته
چې ته راځې
16 January at 07:26
««««««««««««««««««««««
13 January •
 
د یو پیل خبره يې کوله
اوبو ته ورګډه شوه
سيند يې په ځان پسې واخیست

««««««««««««««««««««««
12 January •
 
‎ساه مې بندېږي په کې
‎خو ستا د وجود خور شوی عطر مې
‎هغې کوټې ته کاږي
‎چې دې په نشتون
‎درد کوي
««««««««««««««««««««««
سيند چوپتیا ته غوږ دی
‎د اوبو غږ پخپل ستوني کې وچ شوی
‎ژوند دلته
‎ساه کښلو ته وخت نه مومي
‎او مرګ هغه سیوری دی
‎چې پر هر څه لمن غوړوي
١٣٩٦.١٠.٢١
««««««««««««««««««««««
زه مې سترګې یم
‎د چوپتیا د وره له شا
‎غږېږم
‎څوک مې چې اوري
‎ښکلا غلا کړې ده
١٣٩٦.١٠.٢٠
««««««««««««««««««««««
پوهېږم
تیارې ته دې زړه تنګېږي
سترګې دې پرانیزه
د شپې لمن په ستارو
ښه ښکاري
یوازې یو ګام
رانږدې یې
زه د سهار څنګ ته
ولاړ یم
١٣٩٦.١٠.١٩
««««««««««««««««««««««
زه او ته
‎د مینې
‎او مینه د ژوند لپاره
‎یوه پلمه ده
‎مینه باید دا احساس کړي
‎چې شته ده
١٣٩٦.١٠.١٩
««««««««««««««««««««««
زه پاتې یم
او په کوټه کې راځوړنده ګړۍ
له تا سره
د یوې ګړۍ
شېبې شمارم
۱۳۹۶.۱۰.۱۹
««««««««««««««««««««««
سندرې نه شم بللی
قسم دی
د خیال تار تار به مې
ته رانغښتلې
۱۳۹۶.۱۰.۱۹
««««««««««««««««««««««
مینه
تا مې د زړه ور وټکاوه
زه دې هرکلي ته ووتم
۹۶.۱۰.۱۹
««««««««««««««««««««««
غواړم ماشوم شم
داسې يوازې
څوک به مې نه پرېږدي
۱۳۹۶.۱۰.۱۸
««««««««««««««««««««««
8 January •
 
ته مې وموندې
زړه مې ورک شو
««««««««««««««««««««««
7 January
 
بارانه مه ورېږه
د زړه د بام اخېړ مې ډېر نری دی
هسې نه وڅڅېږي
ویرېږم بیا
تازه راغلې د درد پېغلې
د تګ پڼې په پښو کړي
بل چېرته ځای وګوري
««««««««««««««««««««««
خیر دی که په مینه کې
لږ ادب نه ووتم
ډېر دي چــــــې مئین ته ســړی نه وايي
۱۳۹۶.۱۰.۱۲
««««««««««««««««««««««
31 December 2017 •
دا کال هم
په خپله مخه لاړ
خو هغه څه مې چې غوښتل
ومې نه شو لیکلای
ښایي درې سوه پنځه شپېته نورو ورځو کې
یوه شېبه یې راته
ستا له سترګو وخاندي
««««««««««««««««««««««
30 December 2017 •
خندا دې
یوازنۍ موسیقي ده
‎چې نه بې سروتاله کېږي
««««««««««««««««««««««
درد ته مې زړه کې
ځای نه دی پاتې
له سترګو مې توييږي
۳۰ دسمبر
««««««««««««««««««««««
28 December 2017 •
 
‎زما ماشوم خیال
‎په آ للو للو للو
‎د ګلو غېږه کې د خوب ارمان دی
‎پرېږده د غږ باغ کې دې
‎ورک و اوسم
««««««««««««««««««««««
27 December 2017 •

دا جنګ دې وي
نه غواړم
مینې ته سترګې و نه لرو
««««««««««««««««««««««
خوله هينداره
‎یو چا ته
‎یو زړه خبرې لرم
‎خو هغه
‎نه مې اوري
‎راته اشنا ښکاريږي
‎زه چې غږېږم
‎هغه هم غږېږي
‎زړونه مو تنګ شي سره
‎دومره په تنګ
‎چې اسويلي مو
‎تر مرۍ ونيسي
‎له اسويلي سره سم
‎خولې هيندارې ته بیابیا
‎په چیغو چیغو ژاړو
۲۶ دسمبر۲۰۱۷
««««««««««««««««««««««
‌‌‌‌‌‌ډېرو ښکلـــــو په تنګ کړی دومره نه یم
اوس په تا پسې چې څومره زه په تنګ یم
۲۶ دسمبر۲۰۱۷
««««««««««««««««««««««
26 December 2017 •
 
تېره او ماضي زمانه کې
هيڅ یوه جمله ښکلې نه راځي
(مینه کوو)
کاش د ژوند ګرامر کې
همدا یوه د حال ساده زمانه وای
««««««««««««««««««««««
24 December 2017 •
 
تر ځانه مخکې
په مرګ مې نه لورېږې
دا هم زغملی نه شم
چې تنهايي کې
د وره غنګا سره دې هر مازیګر
زړه وچوي
««««««««««««««««««««««
24 December 2017 •
 
د درد عجیب برکت دی
زړه چې ترې څومره تشوم
هغومره لا نور ډکېږي
««««««««««««««««««««««
23 December 2017 •
 
نپوهېدم
مينې وپوهولم
مړه کېدل څه دي
««««««««««««««««««««««
19 December 2017 •
 
بې وره کور دی ورته هر څوک راځي
زړه کې مې تا ومونده ځای او کې پاتې شولې
««««««««««««««««««««««
18 December 2017 •
 
له ژونده برخه مې همدا ده
چې ته بې غمه پر دې لاره ورځې
او زه دې درسره مینه ولرم
««««««««««««««««««««««
18 December 2017 •
 
خدای دې ډېر لري یادونه
لا دې هم لرمه ډېره
چې يې ژاړم
هغه ستا یوازیتوب دی
چې یو ځل به درپه یاد کړي
ته بې ما يې
««««««««««««««««««««««
17 December 2017 •
 
منم چې منډې وهم
خو ما لا خپل ژوند
شروع کړی نه دی
کلونه غواړي
چې د دې پېچلتیا
راز مې زده شي
او په یوه کرښه کې
تا ته يې ولیکمه
دا راته سخته ښکاري
ځکه چې ما
څنګه چې زړه مې غواړي
لا هم هغسې یو څه
لیکلي نه دي
««««««««««««««««««««««
17 December 2017 •
 
زړه مې راوړی
جواري مې ښه زده نه ده
پوهېږم ته يې ګټې
««««««««««««««««««««««
17 December 2017 •
 
زما د زړه کوټه
يو ور لري
چې یوازې
ستا پر مخ خلاصېږي
««««««««««««««««««««««
16 December 2017 •
 
له ډېره وخته
زما په زړه کې
د یاد د کوترو
وزرې وهل دې
د تېر تکرار دي
راشه
یوازې د دې لپاره
چې دې تر بیا راتلو
د دغه بام
هوا
يو څه بدله خو شي
««««««««««««««««««««««
13 December 2017 •

په ژوند مې وسه نه کېږي
ته مې نشته يې
««««««««««««««««««««««
13 December 2017 •
 
منم له ځان سره غږیږم
خو لېونی هم نه یم
زړه مې په تنګ دی
غږوم يې
««««««««««««««««««««««
13 December 2017 •
 
یوازېتوب څومره سخت دی
زړه مې په دې هم خوشحالېږي
چې ستا نوم وریادوم
««««««««««««««««««««««
10 December 2017 •
 
ښه ده چې رښتيا نه وايې
که دې درواغ وایه
درسره به هر چا منل
««««««««««««««««««««««
9 December 2017 •
ٰ
‎کله چې له شپې سره کښېنم
‎ګوټ ګوټ چوپتیا په سر اړوو
‎یوازېتوب هغسې
‎له ما او شپې نه
‎غواړي چې غېږ تاوه کړي
‎شپه د تیارې پر سينه وغځېږي
‎زه مې د خیال غېږه کې
‎دا ستا راڼه راڼه خوبونه وینم
‎له وېرې ‌‌‌‌‌‌ډک
‎له دې چوپتیا
‎او شپې نه
‎له دې تیارې
‎او تنهایي نه
‎قسم هیڅ نه وېرېږم
««««««««««««««««««««««
9 December 2017 •
 
نن په رښتیا به
زه درواغ درسره وکړم
وايي به نه څوک
چې د بدر سیاست نه زده
««««««««««««««««««««««
9 December 2017 •
 
‎ یوازنۍ اندېښنه مې
‎ستا د خندا مرغۍ ده
‎کاش کایینات یې
‎د الوتلو وسعت درلودلای
««««««««««««««««««««««
8 December 2017 •
 



ژونده!
د یخ ژمې کوټه شه
چې مې جانان راته
لا نور غېږ ته راځينه
««««««««««««««««««««««
8 December 2017 •
 
د مرګي مرګ
ډېر وځن‌‌‌‌‌‌ډېدې
أن بې صبره دې کړم
څنګه چې ما غوښته
کټ مټ هغسې مې
د خپل ذهن هینداره کې
انځور کړې
او له ‌‌‌‌‌‌ډاره دې چې زه یې وېرولم هر وخت
نور
هیڅ ونه وېرېدم
ستا په لاسو کې د نابودۍ حس مې
د آرام له یوې ګرمې مچکې سیوا نور څه نه و
او ته چې وځن‌‌‌‌‌‌ډېدې
په دغه ټول وخت کې
مرګه زه ستا مرګ شوم
««««««««««««««««««««««
6 December 2017 •
 
بې ګناهي
د ستم د ګل غوړیدو ته یې
د وینو باران غوښته
هغه لاسونه یې هېر شوي
چې له لمنې یې کاڼې پورته کړي
او یو جنون یې په نښه کړی
څه یې نه دي لیدلي
د کوڅې سترګې ړندې وې
جنون بل شاهد نه لري
او هسې بې هیڅه
د مینې محکمه هم
پرې باور نه کوي
««««««««««««««««««««««
6 December 2017 •
 
یو بیت
‎ حسن دې چې رنګ د سخاوت راوړي
‎تلې مې پولۍ دې شي دغسې واټونو کې
««««««««««««««««««««««
5 December 2017 •
 
تنهايي
زه او ته دې ترې لرې
پرون شپه مې
تنهايي خوب کې ليده
««««««««««««««««««««««
4 December 2017 •

لټون

چې کرښه په کرښه
په خپلو شعرونو کې
دا لټوم دې
هر نظر کې
زما سترګې
ستا د ښکلا
په يو بل رنګ
خوږې شوې
««««««««««««««««««««««
4 December 2017 •
 
ژوند
هینداره ده
زه ورته خاندم
چې راته وخاندي

««««««««««««««««««««««
4 December 2017 •
 
درد
یوه پیاله درد په سر اړوم
درد د درد په ژبه ښه پوهېږي

««««««««««««««««««««««
3 December 2017 •
 
‎د تلفیق شپه
‎د خپلې خودۍ ماشوم
‎د بیخودۍ د پېغلې
‎د زلفو په ټال کې زنګوم
‎دا درواغ دي چې درد له بیخودۍ خالي دی
‎ نن شپه
‎زما د وجود د درد
‎او د تاک د یوې پيالې د درد
‎د تلفیق شپه ده
««««««««««««««««««««««
2 December 2017 •
 
اوښکې
شپه د تيارې جامه په غاړه راغله
د شوګير پېغلې سترګې وترهېدې
او د ژړا لمن کې
سپينې پاولۍ
شپه د رڼا په سندريزه شېبه واړوله
««««««««««««««««««««««
ټول شعرونه مې تا ته لیکلي
خو تا ته یې نه شم ویلای
‌‌‌‌‌‌ډارېږم
خوښ دې نه شي
۳۰ نومبر۲۰۱۷
««««««««««««««««««««««
ژوند
واوره راشېوه شوې
یو څوک د مات وره
له نيمکښو کوري
او د بېوزلي
شلیدلي کوټ په غاړه
بهر کوڅه کې یو څوک
پر کنګل ښوييږي
۲۹ نومبر ۲۰۱۷
««««««««««««««««««««««
تنهايي
لکه ته
راسره اوسي
««««««««««««««««««««««
هره لار چې سترګې پر ځمکه ګنډم
وېرېږم دا کوترې
د کوم بل حسن پر بام کېنني
۲۷ نومبر۲۰۱۷
««««««««««««««««««««««
کيسه
يوه اوږده ستړيا يم
سروېږد مې سوچونه دي
خوب مې پخپله وژنم
د شوګيرونو مې
کيسه همدا ده
۲۷ نومبر ۲۰۱۷
««««««««««««««««««««««
ځان غوښتونکی
ځان غوښتونکی یم
هیڅکله به هم بدې مې نه راځي
که څوک ما په دې نامه یاد کړي
دا خو راسره مینه لرې
چې درباندې مئین یم
۹۶.۹.۶
««««««««««««««««««««««
د مينې مرغۍ
د زړه درز شوي ديواله کې
ځان غلی کړی
د وخت د لينديو بازار
بیا تود دی
۹۶.۹.۵
««««««««««««««««««««««
ښه دا منمه
تا هېرومه
کاش پوهېدلې
هېرول زړه غواړي خپل
چې زه یې نه لرمه
راڅخه تا وړی دی
۹۶.۹.۲
««««««««««««««««««««««
تېښته
په تنهايي کې مې تنګېږي زړه خو
کوټه کې ستا - د وجود د عطر- دیوالونه جوړ دي
کاش چې لا اوس هم د ښوونځي شاګرد وای
او په پنځم ساعت کې
له دیوال اوښتمه
له ښوونځي تېښتېدم
تر رخصتۍ دمخه
ستاسې لېسې ته مې په منډه
رسولی وای ځان
۹۶.۹.۲
««««««««««««««««««««««
نهیلي
‎زه او سيوری مې
‎خپلې ستړیا ته ناست يو
‎دمه پخپل ځان کې ورکه ده
‎او وخت هغه سماوارچي دی
‎چې نا ايشېدلي چای
‎د هر چا مخې ته ږدي
۹۵.۸.۱۵
««««««««««««««««««««««
قاتله مې د زړه ده خو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ډېره مې خوښېږي هم
‎څومره چې ترخه اوړي هماغومره خوږېږي هم
‎سترګو کې دې زړه ته مې چې دومره وېره نه لرم
‎لوبه کې نانځکه ماشومانو نه ماتېږي هم
‎کور ته دې سودا ده دا منمه چې ماښام دی خو
‎لار چې ګڼه ګوڼه وي سړی په کې ځنډېږي هم
‎مينه مې له حسن سره زړه جانانه وچاوه
‎شمعه که بلېږي او رڼا کوي سوځېږي هم
‎ور د زړه د درد وهي په زوره چې راځي سمه
‎څړيکه لکه خوږ غوندې خپله به خوږېږي هم
‎زه ومه تاوان په ځان تاوان د چا په مينه کې
‎نه ومه خبر په دې تاوان چې تاوانېږي هم
‎وايي به چې څوک يمه که ته يې کړې پيدا په کې
‎پټه شاعري چې کړم پوهېږمه پټېږي هم
‎هغه جنۍ بدره چې مې ژوند خاندي په سترګو کې
‎وایي چې زما د مرګ په چل باندې پوهېږي هم
اول نومبر ۲۰۱۷
««««««««««««««««««««««
29 October 2017 •

‎د يو چا د نامه توري
‎شپې د سپوږمۍ پر زنګون سر کېښوده
‎کلي ته ورا راغله د مینې
يوازېتوب
‎د خپل غرور د غره له څوکې راکتل سر پرې راوګرځېده
‎لار کې ګلونه
‎د چا د پلونو د خندا را شنه شول
‎او ما د زړه د سمندر د غاړې شګو کې د چا د نامه توري وکښل
««««««««««««««««««««««
درد
‎هینداره نه غواړمه
‎پر ځان ونه دردېږم
‎هسې نه مینه
‎چا ته زما انځور کې
‎ځوروونکی ښکاره شي
27 October 2017 •
««««««««««««««««««««««
27 October 2017 •

‎درد
‎درد یوازې
‎یو سوړ اسویلی نه دی
‎نن مې ‌‌‌‌‌چې ‌‌‌‌‌‌ډېر احساس کړ
‎تا وروستۍ خبره وکړه
««««««««««««««««««««««
27 October 2017 •
 
‌‌‌‌‌‌ډالۍ
غواړمه هر څه درنه ځار کړم
ټوله نړۍ او دغه ټول کایینات
خو داسې نه کومه
ځکه زه غواړم چې دې ونمانځم په داسې ‌‌‌‌‌‌ډالۍ
چې د چا حق پرې نه وي
چې څوک د حق دعوه پرې ونه کاندي
پوهېږې څه درکوم؟
غواړمه هغه مینه
چې یې له تا سره لرمه
درکړم
««««««««««««««««««««««
26 October 2017 •

‎انځورګر
‎د توت له هغه ښاخه
‎چې ټوله ورځ
‎د باد شپېلۍ ته څڼې څڼې غورځي
‎یوه مرغۍ چې په مښوکه کې یې
‎یوه دانه د توت نېولې
‎په الوتلو کې ده
«««
‎یوه مرغۍ
‎لغړ وجود د توت د ونې
‎چې ليدلای نه شي
‎خپلو بچیو سره
‎په یوه ښاخ ناسته ده
‎او له دې وېرې نه چې
‎خوب هم
‎درنې د ونې سترګې نه کړي
‎د پاڼو شور ته ورته
‎يوه سندره بولي
««««
‎هلته د توت
‎د ونې ښاخ کې
‎لکه د پړي
‎ یو نری شی ښکارېږي
‎چې په سینه کښېږي
‎لاندې يو څوک لینده په لاس
‎تر وچو شونډو لاندې
‎لګيا له ځان سره دی:
‎دا مرغۍ وبه ولم
‎سپورې ډوډۍ نه نوره
‎زړګی مې خوی ختلی.
‎او زه...
‎زه د رنګونو
‎د مویک
‎او پاڼې مح ته
‎نور کتلای نه شم
۹۴.۷.۲۴
««««««««««««««««««««««
24 October 2017 •

زما توړۍ
‎چې به مې هره جمعه
‎د باد په پښو ورلنډوله لاره
‎خوړ ته نږدې
‎د میوو باغ ته څېرمه
‎هغه زړه لویه کلا
‎څلور جیبه واسکټ مې
‎خپله توړۍ
‎او د هغې مینه مې
‎ډېر یادېږي
@@@
‎هره جمعه مازیګر
‎زما توړۍ به د کلا مخې ته
زموږه لار څارله
‎چې به یې ولیدلم
‎غېږ به یې خلاصه کړله
‎وبه یې ویل:
‎زما بچی راغی
‎زما زړګی راغی
@@@
‎ په هغه ورځ چې به توړۍ کره تلو
‎څلور جیبه ښکلی واسکټ به مې
‎را واغوست
‎لاره کې بیا بیا به مې
‎د خپل واسکټ خالي جېبو ته کتل
‎ورته خوشاله به وم
‎چې راستنېږم بېرته
‎زما به دا خالي جېبونه
‎ټول له چارمغزو، له سنځلو او توتانو ‌‌‌‌‌‌ډک وي
@@@
‎لا چې وم ډېر وړوکی
‎کمیس مې یو جېب درلود
‎عمه مې پلار ته ووې
‎زما زړګي ته
‎داسې واسکټ وګنډه
‎چې یې جېبونه ډېر وي
‎ځکه خپه ومه ډېر
‎چې په دې یو جېب کې مې
‎ کمه مېوه ځاییږي
@@@
‎هغه کلا راته یادېږي هر وخت
‎او هغه باغ مې هم په سترګو کې وي
‎هغه خوړ نه رانه هېرېږي
‎هغه خوړ زه چې وم لوېدلي په کې
پر خوړ د توتو پلنې ونې نه و پول جوړ شوی
‎پلار مې مجبور کړ
‎چې پرېږدي یو ځل
‎له پله یوازې تېر شم
‎لاس مې دې ونه نیسي
‎په پول یو دوه قدمه نه وم تللی
چې خوړ ته وښوييدم
###
‎توړۍ بوغبند کې تاو کړم
‎زه د تناو په سر د خپل واسکټ جېبو کې ورک وم
‎غوښتل مې ژر را وچ شي
‎غوښتل مې ټول وچو میوو نه ډک شي
@@@
‎اوس چې په ښار کې چېرته
‎کومه بو‌‌‌‌‌‌ډۍ ووینم
توړۍ مې سترګو را ودرېږي
‎چې د کلا مخې ته زموږه لاره څاري
‎بچی بچی زړګی زړګی مې بولي
‎اوس چې په ښار کې چېرته
‎تنګو کوټو کې تنګ شم
‎ما ته د خپلې توړۍ هغه کلا یادېږي
‎اوس چې په ښار کې چېرته
‎کومه نرۍ غوندې وياله ووينم
‎ما ته د کلي د خوړ
‎پول یادېږي
‎اوس چې په ښار کې چېرته
‎کله تېرېږم
‎د کوم دوکان له مخې
‎ماته له وچو میوو ‌‌‌‌‌‌ډک د خپل واسکټ څلور جېبونه یاد شي
‎زه اوس يادونو کې د هغو شېبو
‎هره شېبه د ایینې مخې ته
‎د سر او ږیري
‎سپین تارونه شمارم
۹۴.۸.۲
««««««««««««««««««««««
17 October 2017 •

زخم
خوب مې لیده
‎چې له بازاره راځم
کوڅه کې دواړه مخامخ شوو سره
غټه ټوټه ګرمه ډوډۍ له شکوره راکړې راته:
ستاسو مې شکور په داش کې ونه لیده
ادې دې وره نه اندېښمنه
‎بیا بیا کوڅې ته کتل
‎هېره مې نه شي
ها بله ورځ دې ویل
د زړګي زخم لرې
خدای دې کړي خير
خدای دې يې ورغوي
وایه چې اوس څنګه يې؟
ډوډۍ مې بېرته درکړه:
پرېږده چې لاړ شم
بازار نه مالګه مې راوړې
ادې اوړه به کوي
او زما زړه نه کېږي
چې د زړګي زخم مې ورغېږي
««««««««««««««««««««««
17 October 2017 •

ګونګی

د خپل راز مې
درته لمن غوړوم
یوه شېبه
پر یوه څنډه يې
لږ ساه جوړه کړه:
چې تا ته ګورم
ته مې پر شونډو خوره چوپتیا يې
««««««««««««««««««««««
16 October 2017 •

درسره مینه لرم
خو ګرانې
ومې بخښه
چې تا همیش د ځان لپاره غواړم
پاتې شه
مه ځه
پام کوه هيڅکله هم
راڅخه لاړه نه شې
نه غواړم دا چې نشت دې
ما ته احساس ته د ګناه راکړې
او د خپل ذهن په هینداره کې مې
د چا بربنډو انځورونو ته مې
ودروي
««««««««««««««««««««««
15 October 2017 •

‎زما روح زما وجود

‎له خپل وجود نه مې
‎بهر ووتم
‎ټول زه وم
‎ټول زما وو
‎تا ته مې ځان وویل
‎د حیرت ګوته دې تر غاښ لاندې کړه
‎راته موسکۍشوې
‎نورو کړه لار بدله
‎د لېوني حسرت مې
‎په زړه چاړه پرېوته
‎ته شوې د مینې دستمال
‎خو چا پرېنښودلې
‎چې شې په وینو خوره
‎زه وینې وینې
‎یوه هینداره پاتې
‎نور دي ولاړ
‎په دې هینداره کې
‎تصویر ګوري خپل
‎د وینو رود روان دی
‎دلته د مینې مخ په وینو وینځي
««««««««««««««««««««««
12 October 2017 •

‎وروستی شعر

‎زه نور هیڅ نه غواړم
‎تر هر چا لرې
‎ان تر څانه لرې
‎د غره لمن کې
‎د سین ترغاړې
‎د ځنګل منځ کې
‎یوه جونګړه غواړم
‎زه نور هیڅ نه غواړمه
‎یو لیکاڼی غواړمه
‎چې رنګ یې نه ختمېږي
‎زه نور هیڅ نه غواړمه
‎یوه تر ټولو سپينه پاڼه غواړم
‎زه نور هیڅ نه غواړمه
‎بس دا یو تا غواړمه
‎چې ماته مخامخ وې ناسته
‎درګرده ګورم درته
‎په لیکاڼی لکه چې یې ته څنګه
‎هاسې انځور دې کړمه
‎د ژوند وروستی شعر مې
‎باید چې ‌‌‌‌‌‌ډېر ښکلی وي
‎د خو د ټکي پکې ځای نه وي هیڅ
‎لکه تر دې چې خپله زه هم
‎ډېر یم په تنګ
‎ډېرو [خو] ګانو نه یې
‎زما وروستی شعر
‎ماته همداسې
‎بیګاه خوب ته راغی
««««««««««««««««««««««
د هر چا خپله مینه
ما له تا نه غېږ چاپېره کړه
درد د زړه ترڅنګ کېناست
۹ اکتوبر۲۰۱۷
««««««««««««««««««««««
زور د عشق ته وګوره
‎څه چې په چا نه کوي
‎زه په کې سړی شومه
‎ته د حوا لور شولې
۶ اکتوبر ۲۱۷
««««««««««««««««««««««
د غم لېوه راګ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ډ دي
‎رمې د اوښکو
‎پر مخ من‌‌‌‌‌‌‌‌ډې جوړې کړې
30 September 2017
««««««««««««««««««««««
نيا
كلی مې کم یادېږي
‎موږ چې له کلي راغلو
‎د نیا مې نیم زړه نه و
‎نیا مې چې ښار کې چېرته
‎کومه ویاله یا هم پټي ولیده
‎ اوښکو به مخ باندې یې لارې وکړې
‎پرون په کور کې د ګلانو د پټي ترڅنګه
‎ ودرېده
‎وژړېده
‎او په یوې سلګۍ یې
‎له کلي ټولې هغه راوړې خنداګانې یې هم
‎د خپل ذهن د څادر پېڅکه کې ونغاړلې
١٢٩٦.٧.٨
««««««««««««««««««««««
28 September 2017 •
‎شپه چې څه راټولوي
د سهار لمن ته يې وراچوي
او سهار
د هغه خاموشه لمر فرياد دی
چې د ژوند د هديرې
له غره راخېږي،
««««««««««««««««««««««
سندریزه مې خوښېږي
‎د اوښکو مې ورته پاولۍ ږدم
وخت د وچکالۍ جامې په غاړه کړي
١٣٩٦.٧.٦
««««««««««««««««««««««
انتظار
لاره چې نه غواړي راويښه دې شي
د چا د پلونو په زنگون باندې يې سر ايښی دی
28 سّتپمبر
««««««««««««««««««««««
پر کوڅه به دې وغمېږم
‎د څادر پېڅکه کې دې
‎غوټه شوې خندا مې راکړه
27 سپتمبر 217
««««««««««««««««««««««
که زه یې غواړم دنیا مې ته یې
خلك دې ووایي نو
چې په دنیا پسې یم
٩٦.٦.٣٠
««««««««««««««««««««««
کاش لکه د درد ستا هم
په زړه کې راسره مینه وای
17 sep 2017
««««««««««««««««««««««
مینه
مه خپه کېږه
پرېږده چې په هر کور کې
هره کوڅه
کلي په کلي
ښار په ښار
او په ټول وطن کې
پشې شا
خلک راپسې خبرې کوي
دوی خو زما او ستا ترمنځ مينه مني
17 sep 2017
««««««««««««««««««««««
له اوښکو مې ښه راځي
‎چې دې خوشاله وینم
‎سترګو کې مې ‌‌‌‌‌‌ډن‌‌‌‌‌‌ډېږي
1396.6.21
««««««««««««««««««««««
زړه مې د مینې بام دی
‎د چا د یاد کوترو ته یې
‎ډېره سودا ده
13 سپتمبر

ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۳۹۶ کال تر میزانه پورې شاعري

د ۱۳۹۶ کال تر میزانه پورې شاعري

 

 

 

چې ژوند
‎بې دریڅې کوټه ده
‎خپله زړه تنګي
‎کومې کوڅې ته پرانیزم؟

 

13 سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

زړه ســـــــــــــره چې ګوتې ماتومه کله کله زه
د مینې حافظه غـواړي لږ څه چې راجوړه شي

 

10 سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

رنګ يې د کونړ سیند د اوبو په شان دی
ځکه خو زه غرق د چا په سترګو کې یم

 

6 سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

په شعر کې مې په مرګ پسې
جاړو را اخیستې
د ژوند کوټه پاکه ښه وي

 

6 سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

ته مې شاعري یې
چې ته ونه غږېږې
وینا به مې ګونګه وي

 

5 سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

زما په ژوند کې یو څوک داسې هم شته
چې مې د مینې په اظهار هم ګڼي کم

 

4 سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

خپلوانه مې شوې
د مینې خبرې کوې.

 

4 سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

بې ځوابه یې کړم
ویې پوښتل
په چا مئین یې

 

4 سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

ویې خندل
کاش
چې نه مې ویل
مئین یم

 

4 سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

ویل دې راځم
ستوري شمارم

 

4 سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

د اختر هېره مبارکي

 

آه!
راغی
اختر دی
یو څوک مې هره شېبه
سترګو سترګو ته کېږي
کاش چې ټوله شپه ویښ پاتې شي
او سبا ټوله ورځ یې سترګې له خوبه درنې وي.
هسې نه کوڅه کې له پلار سره د کوم همزولي لیدل
د پلار د نشت درد ور ولي بیا
که رانه هېره د اختر مبارکي وه
ووایه پړ یم که نه

 

اول سپتمبر

 

««««««««««««««««««««««

 

زما شعر زما کیسه

 

زه شعر نه شم لیکلای
دا خیال کول او د کلماتو او‌ډل
لږ څه د فکر سیوري ته آرام هم غواړي
بې غږوغوږه شېبه
ماته په خپل کلي کې
داسې ځای نه راښکاري
هره شېبه
یو ځای کې بم چوي
یو ځای کې څوک زما غریب ولس چې ووېروي
د چا په نوم یوه ورځ
له ټوپکونو سره
کلی په سر اخلي
زه فکر نه شم کوای
د خیال پوښتنه مه کړه
شاعري نوره رانه پاتې ګڼه
زړه مې راوتخنېږي
یوه کیسه ولیکم
خو زه کیسه هم لکه چې ونه شم لیکای
کیسه یو ژوند غواړي
کیسه خوځښت غواړي
کیسه
یو دوه کسه هم غواړي چې
خبرې وکړي
زه کیسه نه شم لیکای
دلته زما کلي کې مرګ روان دی
چې پښه یې ایښې ده د ژوند پر ستوني
حرکت نشته دلته
دلته یو دوه کسه چې وو
یو یې
یا وژل شوی بم کې
یا هوايي حمله کې
یا د ټوپک په شپیلۍ
دا خو نو مړ دی
حرکت نشته په کې
هغه چې پاتې د جنازې تر لاندې
په کړوپه ملا بې روحه خوځي
خو خوځېدلای نه شي
او هغه زه یم
له ما نه شعر پاتې دی
له ما کیسه پاتې ده

 

30 اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

یوازې نه یم
خپله تنهايي دې راسره هېره کړې

 

29 اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

چې راځې
په انتظار کې دې
له زمان او مکان نه ورکېږم
چې وایم مه ځه
له مکان او زمان سره مې زړه تنګېږي

 

27 اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

څلوریزه

 

یوه ښکلې په ما ګرانه
موده کېږي چې له مانه
ماڼيجنه غوندې ګرځي
خدایه کړې یې پېښمانه

 

27 اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

تنهایي
تا او ستم دې اشنا ځکـــه منم
چې ځان ډاډه کړم زما هم یو څوک شته
زما له زغمه چې وتلی
تنهايي ډېر یمه زغملی
۹۴.۵.۲۴/۲۵

 

««««««««««««««««««««««

 

ټال مې د شور زانګي د زړه چې په دېره کې
پېغلتوب کې ښکلا راغله ستا په څېره کې

 

13 اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

ښه ده منم زه به فریاد نه کوم
خو لږ هغې ته هم دا ووایئ چې راشي که نه

 

8 اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

د توپان کوڅه

 

توپان زموږ کوڅه کې ځاله کړې
ډېره موده کېږي چې
زموږ کوڅې د تنهايي پر زنګون سر ايښی دی
په ځان کې ډوبه له ځانه نه راووځي
کوڅې نه زه
کوڅې نه ته
کوڅې نه هر څه هېر دي
توپان زموږ کوڅه کې ځاله کړې
توپان پر سترګو د کوڅې
د ګرد رانجه پورې کوي ماتوي خپله تنده
کوڅه ړنده ده
کوڅه څه نه ویني
تورتم کې نغښتې
د ماتو هیلو پېغله
کوڅه په خپل تورتم کې ډوبه
کوڅه تورتم ده
کوڅه په خپل تورتم کې د ځان په لټه کې ده
توپان زموږ کوڅه کې ځاله کړې
کوڅه له موږ نه
موږ له کوڅې نه ورک یو

 

96.5.16

 

««««««««««««««««««««««

 

خپله وېره مې
ستا پښو ته حلالوم

 

7 اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

تا غوښته شاعر اوسم
ته يې
چې ښکلا شته ده

 

6 اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

مینه

 

مینه هغه تابلو ده
چې انځورګر یې
خپلو انځورونو ته ورکړې
خو لکه چې لا هم
مینه په کې
ورته موسکۍ شوې نه ده
کټ مټ لکه په شعر کې
چې لا هم
زه ورپسې ورک یم

 

6اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

نن شپه چوپتیا به په نڅا راولم
نن شپه همدومره زه له شوره ډک یم

 

4اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

دعا

 

پر ځمکه تنګ یمه نور
ځمکې نه کډه کوم
دا مې وروستۍ هيله ده
«««
ځمکه د وینو رود شوه
خدایه دا هيله خو مې ومنه لږ
اسمان کې کم تر ځمکې
راته لږ ځای خو راکړه.
۱۳۹۲.۴.۱۵

 

4اگست

 

««««««««««««««««««««««

 

ترمنځ مو یوه ګوته سیوري ته هم
فکر وړي یو
کاش چې ټوله ورځ د غرمې لمر وای

 

30جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

د درد کوڅه کې
د چوپتیا له دېواله سره لګېدلې
دا ستا د کړس خندا هیندارې ته ورته یم

 

30جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

په کوڅه کې
د خپلو چيغو پر سینه
د کړس خندا دې د پلونو نښې شمارم

 

****************************

 

د مینې کړه دي سړی څه ووايي
لکه چې زه هیڅ ددې پېر نه یمه
هغې وې لا درته یادېــــږم بدره؟
ما وې له ځانه مې لا هېر نه یمه

 

23جولای

 

****************************

 

د مڼو باغ

 

ډېره موده کېږي چې
زه د مڼو باغ ته
بیا نه یم تللی
خو شوق یې هره شېبه د مینې لاس راکوي
ډېره موده کېږي چې
زه د مڼو باغ ته
بیا نه یم تللی
خو ښه پوهېږم
چې زوړ باغوان زموږه لاره څاري
غواړي چې بیا هغسې ځان تېرباسي
د ونو شاته پټ شي
بیا ما و تا چې ماته کړې
هغه شاخچه راواخلي
په ما و تا پسې شي
خو نه د دې لپاره چې مو راګېر کړي
ډېره موده کېږي چې
زه د مڼو باغ ته
بیا نه یم تللی
ډېره موده کېږي چې
له باغ نه لرې
غواړم له باغ نه خپله لار چپه کړم
د مڼو باغ
د باغوان سترګو کې
زما او ستا د ماشومتوب لټوي ورکه خندا
ورکه شوخي
د باغوان سترګو کې مې
خوب کې ولید
باغ له مودو راهیسې
هسې مڼې نه کوي
ونې دي ناستې
تشو شاخچو ته
که کله کله یوه مڼه ونیسي
هغه یوه نیمه مڼه هم
ښاخ پورې کلکه نښلي
هغومره کلکه چې بادونه یې هم
راغورځولی نه شي
باغ مو پر نه تګ دی ماتم نیولی
ډېره موده کېږي چې
زه د مڼو باغ ته
بیا نه یم تللی
کاش چې ماشوم پاتېدای
کاش چې همیش له باغوان وېره مو وای
او د همدې ویرې سیوري کې مو
غلا کولې مڼې
ډېره موده کېږي چې
زه د مڼو باغ ته
بیا نه یم تللی
ډېره موده کېږي چې
له تا نه لرې
باغ نه په لرې فاصله کې یو څه
غواړم له باغ نه خپله لار چپه کړم
خو راته ګرانه ده چې
د باغ هوا نه مې کړم لاره چپه
ځکه د باغ هوا خو
ستا هوا ده
۹6.۵.۳۰

 

««««««««««««««««««««««

 

انتظار

 

وريځې ولاړې وې
پر دیواله هم د بلې کرښې ځای نه و
هغه یو دم د درې له نرۍ لارې څخه
سترګې راټولې کړلې
چلم يې بیا تازه کړ:
پر دې لوخړې سینې
نو یوه بله نرۍ لوخړه څه وي

 

17جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

چا ته دې نه ورښییم
خو یوه ورځ به خلک تا یادوي:
کلي ته مخامخ د غره لمن کې
هر مازیګر یو شپونکی
خدای زده چې چا ته په شپېلۍ کې ژړل

 

16جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

یاد دې زما په زړه کې
لکه هغه یوه ټکي رڼا ده
چې له وړې دريڅې
د تیاره کوټې پر غولي پریوځي.

 

15جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

ژوند او مینه

 

غوښتل مې دا
چې په ژوند وپوهېږم
ژوند رانه پاتې شو
او ژوند مې ونه کړ هیڅ
غوښتل مې وپوهېږم
مینه څه ده
مینه شوه پاتې رانه
مینه مې ونه کړای شوه
له مینې پاتې شومه
غوښتل مې وپوهېږم
که دغه پړه په ځان ونه منمه
څه به کېږي
په دې تلاش
په دغه هڅه کې زه
له ځانه هم پاتې شوم
اوس پخپل ځان کې
ورک مې په ځان پسې یم
زړه! که ته په ما پسې یې
زما په پلونو راځې
یوازې ژوند وکوه
پخپله مینه شه ته
که غواړې ژوند وکړې
که غواړې
مینه وکړې

 

 

 

««««««««««««««««««««««

 

ماتې پښتۍ

 

شمال په باغ کې
ونو ته
د پاڼو د نڅا نغمه غږوي
تر قدمونو لاندې
د پاڼو ماتې پښتۍ
هغه وېرنه ده چې
ځان به پر ما غږوي

 

9 جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

ژمی

 

له سماوار نه یې
مساپر ته و هم نه کتل
چې یخ یې کېده

 

6جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

هایکو
کوټني کې يې
تل خپل سپی ایساراوه
باران یې خوښ و

 

6جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

ژمی

 

له سماوار نه یې
مساپر ته و هم نه کتل
چې یخ یې کېده

 

6جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

ځه ویده به شوو
زما ستړو سترګو
سبا به
تر هغه لرې
د چا لارې ته ګورو

 

4جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

وږم

 

باران چې وورېږي
د خپل کلي
د خټین دیواله
د وږم یاد مې
لېونی کړي
96.4.13

 

4جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

که راته خاندې
که راپورې خاندې
زه دې خندا غواړم

 

4 جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

هایکو
شېبې به شمارم
له غرونو واوښتې
زاڼې سترګې دې

 

4جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

هایکو
لارې دې ګورم
وږمې را ولټېدې
د ګلو باغ نه

 

3جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

چې بله خوا مې
درځينې واړولې
سترګې مې ډنډ شوې
۹۶.۴.۱۲

 

««««««««««««««««««««««

 

هایکو
غوټۍ به ګل شي
باغ کې د مڼې ونې
ږلۍ پوښتله

 

2 جولای

 

««««««««««««««««««««««

 

زندګي

 

چې ورته و مې ویل
ته زما ژوند يې
تندی یې تریو شو
ویل یې دومره خو هم
په زړګي سخته نه یم

 

««««««««««««««««««««««

 

هستي

 

ژوند
چې د مرګ په سیوري کې هم بې مینې نه کېږي
مرګ
چې مینه له ژونده کمه کړې
مینه
چې مرګ نه پیژني
زه او ته
غوټه له مینې سره
ته
زما لپاره یې
او زه
ستا لپاره یم
که زه او ته نه وای
نه به ژوند و
نه به مینه
نه به مرګ و
ټول زه او ته یو

 

26جون

 

««««««««««««««««««««««

 

د زمري زړه

 

زما زړه
ډاډه پر مینې
هرې ښکلې ویرولی
پښه نیولی هر قدم کې چې هر ګام
ترمخه اخلي
ملامت دی
خو چې ما ته پړ نه ښکاري
د ځنګل پاچا زمری هم
تر پنځو ګامونو وروسته
یو ځل شاته شاته ګوري

 

25جون

 

««««««««««««««««««««««

 

روژه
يوه ورځ کمه
دا یو څو کاله راځي
وېرېږم هسې نه چې
د ژوند پوره به نه وي
او مرګ زما پر اوږه لاس ایښی وي

 

25جون

 

««««««««««««««««««««««

 

نه چا ته ګورم
چې دې نېکمرغه مې کړي
نه مې خوښیږي چې څوک
نېکمرغي واخلي رانه
چې دې نېکمرغه اوسم
مینه کوم
راخپلوم دې ځکه
چې نېکمرغي راسره تل وي

 

24جون

 

««««««««««««««««««««««

 

نن مې له هغې سره ولیدل
د لارې سر و
څه مو ونه ویل

 

24جون

 

««««««««««««««««««««««

 

مات سیوری

 

شېبه مخکې
لکه خپل سیوری مې مات وم
آه!
خو مات وم
چې اوس مات یم
لکه خپل سیوری

 

20 جون

 

««««««««««««««««««««««

 

... او مینه به همدا وي ؟
چې څومره یې زه درسره لرم
هیڅوک يې
أن ته يې له ځان سره ونه لرې

 

19جون

 

««««««««««««««««««««««

 

تنهايي

 

زه چې غږېږم
يوازې زه پرې پوهېږم
تنهايي
دا ژبه د هر چا زده نه ده
۹۶.۳.۲۹

 

««««««««««««««««««««««

 

برخه

 

برخه مو یوه ده
ته راځې
زه دې راتلو ته شېبې شمارم
وخت په تېرېدو ستړی کیږي
۹۶,۳,۲۸

 

««««««««««««««««««««««

 

لږ څه به دمه شم
د خیال د ونې ډډې ته
ستا هم انتظاره
انتظار دلاسه ډېر کېږي

 

18جون

 

««««««««««««««««««««««

 

هغه ښکلې زما ټوله زنده ګي ده
هغه ښکلې چې په مینه ښه پوهېږي

 

17جون

 

««««««««««««««««««««««

 

د مور دعا

 

د مينې غمه درپسې ډېر خپه يم
دا چې له یو بل سره نه مخ کېږو
مورکۍ مې هره شېبه لپه کوي لاسونه:
خدایه بچی مې له هر غم وساتې

 

15جون

 

««««««««««««««««««««««

 

خيال او رښتيا

 

خيال او رښتيا
دا دواړه
ستا په ولجه کې دي
هغه رښتيا وه
چې ته لاړې
چې راستنېږې
دا يو خيال دی

 

15 جون

 

««««««««««««««««««««««

 

اوښکې

 

شپه د تیارې جامه په غاړه راغله
د شوګیر پېغلې سترګې
وترهېدې
سپینو پاولیو د ژړا پر لمن
شپه د رڼا په سندریزه شېبه واړوله

 

14جون

 

««««««««««««««««««««««

 

یو څوک په ښه يو څوک په بد یادېږي
خو یو دا ښکلـــــــي پخپل ضد یادېږي

 

««««««««««««««««««««««

 

د مينې قدم

 

زړه مې د خپلې درزا ناڅاپی شور ته ګډ شو
شپه د سپوږمۍ د وړانګو ټال ته په مينه وختله
ټال د شپونکي د شپېلۍ په خواږه غږ
نری نری لکه خوږ درد د مينې
چې زړه ته لاره کوي
کرار کرار په مينه وزنګېده
ژوند د رڼا له خوبه ډکې سترګې
سبا ته واړولې
قدم دې عشقه بختور و اوسه
قدم دې عشقه بختور و اوسه

 

12june

 

««««««««««««««««««««««

 

پشکال

 

شپه لټه شوې
يو مخ ماشې بونګیږي
د خوب په غوږ کې

 

11june

 

««««««««««««««««««««««

 

لو

 

ور اوړي سترګې
جامه د زرو کړې
زموږه مځکې

 

7june

 

««««««««««««««««««««««

 

تنده

 

په وياله کې اوبه
ويښه کې ليدل شوی
د يو چا خوب دی

 

4june

 

««««««««««««««««««««««

 

د زړه مې ده قاتله خو زما هغه خوښېږي هم
څوک چې کوي ګټه په تاوان باندې پوهېږي هم
زړه ته مې چې سترګو کې دې دومره وېره نه لرم
لوبه کې نانځکه ماشومانو نه ماتېږي هم
کور ته دې سودا ده دا منمه چې ماښام دی خو
لار چې ګڼه ګوڼه وي سړی په کې ځنډېږي هم
مينه مې له حسن سره زړه جانانه وچاوه
شمعه که بلېږي او رڼا کوي سوځېږي هم
ور د زړه د درد وهي په زوره چې راځي سمه
څړيکه لکه خوږ غوندې خپله به خوږېږي هم
زه ومه تاوان په ځان تاوان د چا په مينه کې
نه ومه خبر په دې تاوان چې تاوانېږي هم
وايي به چې څوک يمه که ته يې کړې پيدا په کې
پټه شاعري چې کړم پوهېږمه پټېږي هم

 

3june

 

««««««««««««««««««««««

 

زړه زمـــــــــــا اوبه اوبــــــــه به پاتې وي
رابه شــــــــي خو غــــــم د تله به پاتې وي
غېږه دې درټوله کــــــــــړه او ځــــه درده!
عشق چې په چا تېــــر وي څه به پاتې وي؟
مينه په رښتيا ســـــــړی بــــــې فکره کړي
زه به یمـــــــــــه تللـــــــی زړه به پاتې وي
لـــــــــــــوږه دې پتيـــــــــرې ته به کښېنوم
وګــــــــــورم یــــــــو څه اوړه به پاتـې وي
بدره که د خولې په خوند د عشق پوه شوې
خونـد د خـولـې دې وازه خوله به پاتې وي

 

2june

 

««««««««««««««««««««««

 

انتظار

 

نن شپه د خوب ستوني کې
غريو ماتېږي
او زما سترګې
د ماښام پر کوڅه
د شپې مېنې ته راځي
نن شپه هغه غواړي چې
زما د سترګو زانګو
د خپل خوب
ماشومانو ته وزنګوي

 

1june

 

««««««««««««««««««««««

 

مينه او کوډه کې توپير نشته دی
کوډه يو څه
يو دم
د سترګو وړاندې ورک کړي
مينه يو دم
سړی په ځان کې ورک کړي

 

1june

 

««««««««««««««««««««««

 

خوب يې
زما د سترګو
کوڅې ته راغلی
باده!
لږ له ګردونو سره
پام کوه
زه يې د پلونو
په هره نښه
مينه په زړه کې
ډاډه کومه

 

1 june

 

««««««««««««««««««««««

 

نښه

 

زه هغه ځای ته
هره ورځ
په مينه بيا بيا ورځم
له رسېدلو سره
په يوه داسې آيينه بدلېږم
چې هره خوا
دنيا خالي راښيي

 

31may

 

««««««««««««««««««««««

 

غږ دې ولاړ دی
زما د زړه د غوږو
ور ټکوي:
عشق
عشق
عشق
ښه دی ژوندی يمه لا

 

30may

 

««««««««««««««««««««««

 

پوښتنه

 

چې ته مې نه غږوې
ګونګی مې ولې بولې
چې يې پر غاړه
د ايرو جامې وي
انګار به څه درښکاري

 

30may

 

««««««««««««««««««««««

 

اشـنا اختـر کې درنه هېر نه شمه
د غــــريب زړه يمـــه ماتېږمه ژر
ميئن چې نه وي په دې نپوهېږي
ولې د ښکلو چــې خوښېږمه ژر

 

30may

 

««««««««««««««««««««««

 

مينه

 

تنهايي مې په خپلو سترګو
نه لورېږي
ټوله شپه مې
ستا د سترګو په کيسو
د خوب پېغلو ته سبا کړه

 

30 may

 

««««««««««««««««««««««

 

ښکلا

 

خوبه قربان
نور خپلو سترګو ته شه
د هغې سترګو کې دې نه غواړمه

 

30may

 

««««««««««««««««««««««

 

ټوله شپه
شپې ته غوږ وم
خپلې چوپتيا
رانه هينداره غوښته

 

29may

 

««««««««««««««««««««««

 

غواړم اوبه و اوسم
چې هر سهار
د خوب کیسې یې اورم

 

««««««««««««««««««««««

 

ا نځور

 

خيال مې باران ته کېنوم
ډېره موده کېږي چې
د انتظار د لارې ګرد ته ناست دی

 

29may

 

««««««««««««««««««««««

 

څلوريزه

 

دا به زه هېـر کړم
چـې ورنه هېر يم
زړه مـې دا غواړي
تـر دې ور تېــر يم
زمــــــــا خوښېږي
چـــې راســره وي
کمـــــه دې نه شي
ورســــــره ډېر يم

 

29may

 

««««««««««««««««««««««

 

د کوټې تشوالی
د شپې د سر
درد ګرځېدلی
او خوب خپل دروندوالی
رالټېدلای نه شي
د سبا ستوری
د وره شاته
ارږمی نيولی
يو څوک لا هم
غواړي په ويښه کې
خوب وګوري

 

28may

 

««««««««««««««««««««««

 

تنهايي

 

نه دې مومم
شپه مې په سر اخيستې
په هغه ځای باندې
د ذهن د تخت لاس تېروم
ستا د بدن چې په کې نقش پاتې دی
نپوهېږم
رانه په کوم خوب کې مې
ته هېره شوې يې

 

28 may

 

««««««««««««««««««««««

 

په تنده کې ساتي مې د ارمان یوه جینۍ
ورېږي مې په زړه باندې باران یوه جینۍ
که څومره تنګوي مې هم په نه او په انکار
باور راکوي مینه کې پر ځان یوه جینۍ
د سترګو سود کوي خو د حسن په بازار کې
را اړوي پر ما د زړه تاوان یوه جینۍ
تیاره لټوم نشته تیاره ده چېرته غلې
راغلې د زړه کورته څراغان یوه جینۍ

 

27 may2017

 

««««««««««««««««««««««

 

هایکو

 

وزرې کول
قفس کې بنده مرغۍ
په خوب کې ويني

 

23may2017

 

««««««««««««««««««««««

 

زه مې هم خپله خبره کوم
او هم دا ستا خبره
هيڅ غږوغوږ يې نه وي
((نه)) او ((انکار))
لکه خوړلي چې رانجه وي
ته مې يې داسې خوښه
ته چې څه يې
هغه نه ډېره مینه ګرکې ايسې
کله چې ځان غږوم

 

22 may 2017

 

««««««««««««««««««««««

 

د ژوند د يوې شېبې
د ناڅاپي شور
د خندا پور پرې کوم
زه مې د خپلې چوپتيا
په پټو سمڅو کې
لګيا يم
د خپل فرياد د پېغلو سترګو
اوښکې پاکوم
۹۴.۱۱.۲۹

 

««««««««««««««««««««««

 

ګوري هغه خپله لار
تا نه خطا لاره ده
زړه لېونی کېږه مه
دا جینۍ هوښیاره ده

 

96.2.28

 

****************************

 

راغلم
نه وې
بېرته ځم
پلمه مې غوښته
چې تنهايي راسره وي

 

96.2.27

 

««««««««««««««««««««««

 

ډوبېدل

 

ډوبېدل ډوبېدل دي
چې د چا لامبو نه وي زده
او څوک يې تر مټ ونه نیسي
د سیند اوبو کې ډوب شي
دا لکه
کله چې ته نه اوسې
په خاموشۍ کې
کوټه ډوبه شي
96.2.24

 

««««««««««««««««««««««

 

نانځکې

 

غنم لو دی لګېدلی
د نانځکې وعده هېره رانه نه ده
شېبې شمارم
میوه ګي چې پلار د درمن په سر راکړه
ته هم راشه
ته به هم ځولۍ کړې ډکه
یوه منډه به کړو دواړه
د لوی کلي په بازار کې
وزیر ګل ماما دوکان ته
بره ایښې په تاخچه کې
د غنمو په بدل کې
هغه ښکلې او ښایسته
نانځکه واخلو
زه اوس هره شپه
همدا خوبونه ګورم
چې سهار شي
په کوټه کې ایښې هغه المارۍ راخلاصومه
ها نانځکو ته درېږم
چې هر کال به مې له تا نه
غنم لو نه یو څه مخکې پټولې
1396.2.20

 

««««««««««««««««««««««

 

هایکو

 

خوند رانغښتی مټ
نم د صدف پر شونډو
نوې ساه د ژوند

 

96.2.20

 

««««««««««««««««««««««

 

هایکو

 

د مرغۍ هیله
په دېواله کې ځاله
باران ورېږي

 

96.2.18

 

««««««««««««««««««««««

 

لاړه شې راتګ سره
په ما باندې دا ومنې
یاره چې راغلې وې
مینه کې دې خوښ ومه
چې زه دې لېونی یم خو
لاړمه ساده هم شوم
96.2.10

 

«««««««««««««««««««««

 

شعر

 

شعر د کوټې هغه تنهایي ده
جې خپل زړه یي
پر وره تړلی
او کلمات
په ځان کې نغښتي
هغه فریادونه
چې له یوه شنه ذهنه
پر دغه وره لکه ټکا
ورېږي

 

1396.2.6

 

««««««««««««««««««««««

 

23 April ·

 

پخوا به په دې وخت کې د زاڼو کتارونه وو درمات
کتار د تابوتونو دروړي اوس زما جلال آباده

 

 

 

««««««««««««««««««««««

 

جانانه سترګې زما وترې کروندې دي
د ديدن زړي دې کرم راشنه به شينه

 

16 April ·

 

««««««««««««««««««««««

 

کله کله ځان رانه په تېښته وي
کله کله زه له ځانه وتښتم

 

تا نه چې ځم تا ته درشم ووايه
چېرته چې له تا جانانه وتښتم
96,1,21

 

««««««««««««««««««««««

 

ياد دې
زما د زړه تاخچه کې
تا نه هېر شوی ستا انځور دی
ته چې يې غواړې
د هېرولو دې
پر ما باندې چې اور بلېږي
ستا د انځور د سترګو
يخه رڼه چينه کې
اوبه اوبه
اشنا
خندا بهېږي
96,1,16

 

««««««««««««««««««««««

 

هغه زما ارام
زما اوښکو کې ګوري
وايي له غره نه چې اوبه
سمې ته رسي
په کرار بهېږي
۱۳۹۶.۱.۱۵

 

««««««««««««««««««««««

 

د خپل زړه پر ماتېدلو خپه نه يم
خپه په دې يمه چې ته به
په ويرانه کې اوسې
۱۳۹۶.۱.۱۳

 

««««««««««««««««««««««

 

جانانه سترګې زما وترې کروندې دي
د ديدن زړي دې کرم راشنه به شينه

 

««««««««««««««««««««««

 

د مینې اور
ویې پوښتلم
تنده د چا یې
څوک ده 
چې اور ته 
کېنوولی یې
خداي دې دغسې 
اور ته
واړوي یې
په غلا ور ومې کتل
تر شونډو لاندې مې
کرار وویل:
خدای دې باران کړه 
خدای دې له اوره ساته
که وي د مینې اور هم

 

««««««««««««««««««««««

 

ویښه
زما په کې ورکه برخه
شپه مې 
ستا یادو سره وېشلې
خوب مې هېر کړی یمه
څومره چې ته ما ته یې ګرانه
هومره د شپې هم په تا لورېږي
هره شپه زړه مې 
تر نیمې شپې
ستا د یادونو تار کې 
د عشق نغمه غږوي
نیمايي نوره شپه بیا
همدا چې سترګې سره ورشي زما
یوه برخه ته د خوب مې ځمکه نیسې
په پاتې برخه کې زه
دا ستا د تللیو پلونو 
نوي راشین فصل ته
پر خوب ویښه تیروم 
هسې نه چیرې 
د ګرد مرغئ بیا
په کې ځاله وکړي
زه چې ویده یم
ویښ یم
زما خوبو ته 
ويښه په برخه را رسیدلې
1396.1.4

 

ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۳۹۵ کال د قوس له ۲۱ د دولې تر ۱۹ پورې

شعرونه/ د ۱۳۹۵ کال د قوس له ۲۱ د دولې تر ۱۹ پورې

 

زه هره ورځ
د خپل زړګي ستړیا مې
تکیه کوم د یوې ونې ډډ ته
ونه زما
کټ مټ د زړه په څېر ده
مرغۍ چې راشي ورته
د ونې پانې رپي
او زما زړه
درزېږي
 د یو چا مينې ته

۱۳۹۵.۱۱.۱۹

*********

 

خوب يې

زما د سترګو

کوڅې ته راغلی

باده ګردونو سره پام کوه لږ

زه يې د پلونو

په هره نښه

مينه مې زړه کې

ډاډه کومه

۱۳۹۵.۱۱.۱۸

*********

 

مينه د جادوګرې غوندې ده

نه غلط شوم

ټوله جادوګره ده

جادوګره مو د سترګو وړاندې

يو څه په يو دم ورک کړي

او مينه يو دم

سړی په ځان کې ورک کړي

۱۳۹۵.۱۱.۱۶

*********

 

مينه د مات وره له نيمکښو ورګوري

له ليرې لیرې

د ژوند د ناوې

د پښو ښکالو راځي

او بېوزلي

له خپل چرمي کوټ سره

بهر کوڅه کې

د عمر د واورې پر مخ

ځان ښوييوي

۱۳۹۵.۱۱.۱۴

*********

 

يو سړی پېژنم چې

توبه سينې ته جوختوي هره شپه

او د ګناه د پېغلې سترګو ته

د خوب رانجه ورکوي

يو سړی پېژنم چې

د لارې سر کې هره ورځ ولاړ وي

او د ښکلا د نظرمات لپاره

غواړي چې زړه لوګی کړي

يو مئين پېژنم چې

مينه پرې هرڅه کوي

۱۳۹۵.۱۱.۱۳

*********

 

زړه مې د مينې په درد ګران دی

د ماشومتوب د کمیسه غوندې يې تنګ په غېږ کې نیسي

۱۳۹۵.۱۱.۱۲

*********

 

مینه

منم

د لارې پښې به ډېر درد کوي

چې هره ورځ دنیا ته تل داسې اوږده غځېږي

خو زه پوهېږم

د درد خبره نه ده

د درد خواږه دي

لاره د پښو په کېګاږلو

روږدې شوې

کټ مټ زما په څېر

زه چې یم

زه يمه په مينه کې د مينې روږدی

۱۳۹۵.۱۱.۱۲

*********

 

د مينې قدم

زړه مې د خپلې درزا ناڅاپی شور ته ګډ شو

شپه د سپوږمۍ د وړانګو ټال ته په مينه وختله

ټال د شپونکي د شپېلۍ په خواږه غږ

نری نری لکه خوږ درد د مينې

چې زړه ته لاره کوي

کرار کرار په مينه وزنګېده

ژوند د رڼا له خوبه ډکې سترګې

سبا ته واړولې

قدم دې عشقه بختور و اوسه

قدم دې عشقه بختور و اوسه

۱۳۹۵.۱۱.۱۰

*********

 

ته چې تلې

ډوری به دې درولی و

زما د زړه په کرونده کې

چې تا د مينې زړي شیندلي وو

اوس دې د یاد مرغۍ پرې

لګیا دي

د درد ټونګې لګوي

چې ته راځې

وېرېږم

مرغۍ له زړیو سره

ټونګې ټونګې

زړه به مې هم وړی وي

۱۳۹۵.۱۱.۹

*********

 

حافظه مې

د تنهايي د کوڅې منځ کې

ګوته تر غاښ لاندې نيولې

چوپه خوله ولاړه

کلي کې شپې

لا له ماښامه

د خوب لوګيو باندې

سترګې دي خپلې تورې کړې

زه مې په هېر کې

هېر شوی

هېر يم

ځانته نه يادېږم

۱۳۹۵.۱۱.۴

*********

 

(لیک)

وایه

خبره شوم

ناسازه وې

اوس څنګه يې؟

پاڼه مې کات(قات) کړه

او ډېرې شپې بیا

زه مې د خپل زړګي درزا ته

په مينه کېناستمه

د ورځې

ستا د راتلو لارې ته کتل مې کتل

لاره په ما باندې په تنګه شوله

زه مې په ځان په تنګ شوم

د زړه درزا مې ورو شوه

د بالښت لاندې مې ستا لیک راواخیست:

دا مینه مینه پرېږده

هسې دې ځان خواروې

نوره مې مه یادوه

نوره نو هېره مې کړه

۱۳۹۵.۱۱.۴

*********

 

ستا پر ښکلا

چې شاهدي ورکاندي

واورې يوه سترګک کې

ټوله ځمکه سپینه کړله

۱۳۹۵.۱۰.۲۸

*********

 

نفرت د ژوند کوڅه نيسي

زړه ګوګل کې بند پاتې

پيشو پرېږدي ازاده خلک

مرغۍ ساتي قفس کې

۱۳۹۵.۱۰.۲۸

*********

 

يو بيت:

ژوند د غم کوڅه کې و منډه مې ترې واخسته

مرګه ته غږ مه لره پرېږده چې ساه سازه کړم

۱۳۹۵.۱۰.۲۷

*********

 

غزل

زړه زمـــــــــــا اوبه اوبــــــــه به پاتې وي

رابه شــــــــي خو غــــــم د تله به پاتې وي

غېږه دې درټوله کــــــــــړه او ځــــه درده!

عشق چې په چا تېــــر وي څه به پاتې وي؟

مينه په رښتيا ســـــــړی بــــــې فکره کړي

زه به یمـــــــــــه تللـــــــی زړه به پاتې وي

لـــــــــــــوږه دې پتيـــــــــرې ته به کښېنوم

وګــــــــــورم یــــــــو څه اوړه به پاتـې وي

بدره که د خولې په خوند د عشق پوه شوې

خونـد د خـولـې دې وازه خوله به پاتې وي

۱۳۹۵.۱۰.۲۷

*********

 

پرېږدی د غم او د درد او تنهايي د پښو تر لاندې دل شم

د يو تاک ټول انګور که وخوري هم څوک نشه پرې نه راولي

۱۳۹۵.۱۰.۲۷

*********

 

د فریاد پیاله

له تندې ډکه

د فریاد پیاله مې

په غږ کې ماته شوله

د پیالې ماتې ټوټې

دي غوڅوونکې ډېرې

کلمې ورو او په پام

مخې ته ګام اخلي

که ګوندې ځان ځای کړي

د ژبې پر سر

زه په تصویر کې ډوب یم

یو ستونی تږی د غږ

یو غږ فریاد پسې ورک

هغه فریاد چې يې پیاله له تندې ډکه ښکاري

۱۳۹۵.۱۰.۲۷

*********

 

د زړه زانګو مې

چې ناآرامه داسې زنګيږي

ماشومه مينه

وږې له خوبه

رالټېدلې

۱۳۹۵.۱۰.۲۵

*********

 

ارقام

مینه

احساس

وینه

او اوښکه

ارزښت نه لري

موږ له ارقامو سره ژوند تېروو

زموږ د ژوند دريڅه نن هم

چا د ارقامو په غږ پرانستله:

نن مو جګړه کې خپل نوي سرتيري لاس نه ورکړل

نوي ټپیان دي

او نوي نور هغه يې

محاصره کې دي اوس

غږ زورور شي:

هر یو افغان د خپل موبایل کريدټ کارته ځينې

دولت ته لس فیصده ورکړي مالیه

نیم غیران نور د برېښنا هر کیلوواټ کې ورکړي

خو غږ په عین زور کې ورو غوندې شي:

سږ مو بیساري شان عاید درلوده!

زموږ عاید و:

بس همدغه یو سلو اتلس

اعشاریه څلور ملیارده

۱۳۹۵.۱۰.۲۴

*********

 

پيغور

د یاد کوڅې دې

د دوړو او خاورو لاس نیولی

چې ګوندې ماتې نه شي

ستا د تصویر آیینې

ما خپلې سترګې پټې کړې

یو ګام مخ ته اخلم

خو په دې ډېر وېرېږم

چې هسې نه د ګاونډي د لور

د کور د وره مخې ته

زما د پښو خاپي

درته پېغور پاتې شي

۱۳۹۵.۱۰.۲۲

*********

 

خوند اخلـم له تېښتې نه خو نه دا چې

کار رابانـدې بوج شي کار نه وتښتم

کله کله زړه ته مـې په مڼـــــده وي

کله کله زه قـــــرار نه وتښتـــــــــم

۱۳۹۵.۱۰.۲۲

*********

 

شپه هرڅه

د سهار لمن ته وراچوي

او سهار

د هغه خاموشه لمر فرياد دی

چې د ژوند د هديرې

له غره راخېږي

۱۳۹۵.۱۰.۲۲

*********

 

د خيال پېغله

د يو درد د يوې څړيکې تناره نه

له ډک شکور سره د هيلو راوتلې

په کوڅه کې تمه شوې ده د مينې

دې کوڅه کې

يوه وږې آزانګه د فريادونو ده پېچلې

۱۳۹۵.۱۰.۲۱

*********

 

غرور

و مي غوښتل

لږ د غرور څوکې دې

د هغه شعر لپاره

چې تا ته يې لیکم

د خیال د پښو په څوکو لنډ کړم

وګوره!

د خپل شعر لمنځ ته رسیدلی یم

نه مې پورته د ختلو

نه ګړنګ ته د ځان ګوزارولو وس پاتې دی

پر شعر مې سر را ګرځي

او د خیال سترګې مې هم ګرد نیولي

د دغې څوکې لمنځ نه

لا هم چې هر څه وينې

دا هر څه هر څه ډېر واړه ښکارېږي

حتی زموږ د کلا خوا کې

د ژوند جګ قامت لرونکي غرونه

ګوره که لږ پورته ور وختلم

شعر به هم خپل شاعر و نه شي لیدای

داسې تر پايه پورې

دا شعر

ونه لیکل شي

چې په غرور کې راځي

پام کوه مه راګوره

ځکه اشنا

د غره له څوکې هر څه واړه ښکارېږي

۱۳۹۵.۱۰.۲۰

*********

 

چوپتيا

مينه د فرياد په ستوني کې

د چوپتيا غريو دی

د شپې په تپه تیاره کې

چې تنهايي ټوله کوټه نيولې

خاموشي خپل دروندوالی

د زړه پر وليو

نه ازمايي

۱۳۹۵.۱۰.۱۹

*********

 

زما له ټولو خوبونو

چې ستا لپاره مې ليدلي

د ويالې ذهن ډک شوی

خو لا د اميد د څراغ

ساه سوځېدلې نه ده

د شپې تياره

يوه رڼه څنډه ده

زه د سهار د سیند تر څنګه کېنم

او بيا له هغې وروسته

هغه خوبونه او خيالونه

چې هره شپه هره شېبه يې

ستا لپاره وينم

د نقاشۍ مویک

په لاس

سيند ته

شنې سترګې انځوروم

۱۳۹۵.۱۰.۱۹

*********

 

نن شپه

د خوب ستوني کې

غریو ماتېږي

او زما سترګې

د ماښام له کوڅو

د شپې پر مېنه راځي

د شپې لاسونه نیسم

چې لږ څه ډېره تم شي

نن شپه هغه غواړي چې

زما د سترګو زانګو

د خپل خوب په ماشومانو باندې وزنګوي

۱۳۹۵.۱۰.۱۸

*********

 

د زړه کوټه مې

کنګل نيولې

د غېږې اور غواړي

اوړه چې ژر ورسي

په ګرمو اوبو يې لمدوي

۱۳۹۵.۱۰.۱۷

*********

 

تياره په ځان کې ورکه ده

شپې رڼې جامې اغوستې

تنهايي

پر وره سترګې ګنډلې

چوپتيا

غلې له ما سره ناسته ده

او له تشوالي نه ډکه پياله

په سر اړوي

لېونۍ!

راتله دې هم

د تلو غوندې

سړي ته کار ګوري

۱۳۹۵.۱۰.۱۷

*********

 

زخمونه د زړګي چې درته نه راسپړومه

راوړې دې په شونډو کې آشنا د خندا مالګه ده

۱۳۹۵.۱۰.۱۶

*********

 

د ګرد په ذهن کې

دا څه تېرېږي؟

په بې صبرۍ چې

د لارې پر سر

پر قدمونو دې غځېږي داسې

ما سره بد دی

که يې رخه راځي

او که په ما باندې په دې خاندي

چې مې ونه شو کړلای

چې راستنه دې کړمه

خو په دې نپوهېږي

چې زه ژوندی په دې یم

چې مجاور د قدمونو د زیارت دې یمه

او د زړګي مرغۍ مې

دا ستا د پلونو پر سر

الوځي

وزرې وهي

ګوندې له مخ نه يې راپورته

که د ګرد حجاب کړي

۱۳۹۵.۱۰.۱۶

*********

 

منم ترهوونکی دی

خو شپې ته مه وېرېږه!

دا ډب و ډوب

د یو چا د لريوالي

د درد د پښو دي

چې د زړه بام مې

ګزوپل کوي

۱۳۹۵.۱۰.۱۶

*********

 

يو یوازې مساپر

مساپر یم

زه اوس هغه مساپر یم

چې د لارې لا په سر کې

د ستړیا لېوه يې خیال دی ګرځېدلی

نه يې شاته پرېږدي لاړ شي

نه يې مخ ته

مساپر یم

زه اوس هغه مساپر يم

چې د لارې د کږلېچ او د تیارې راخوره وېره

له خپل ځان سره غږېږي

تنهايي ترلاس نیولی

هيڅ يوازې نه پرېږدي يې

مساپر یم

زه اوس هغه مساپر يم

چې توپير هيڅ د سهار او د ماښام کولای نه شي

هر یو ګام ترمخه اخلي

په دې مينه

چې ژوندون ولاړ په هيله

۱۳۹۵.۱۰.۱۵

*********

 

د زړه درد مې

د ژمي شمال دی

هره آه مې

تر مخکينۍ هغې

ډېره سړه وي

مينې!

برخه دې

کنګل ده

۱۳۹۵.۱۰.۱۵

*********

 

په سيوري کې

د ستړيا سراب

ساه اخسته

يو چاودې شونډې انځور

غوښتل د تندې آيينه کې مات شي

يو څوک قدم په قدم

سيوري پسې

ګوډ ګوډ کېده

خو لا د لارې سر و

۱۳۹۵.۱۰.۱۵

*********

 

شپې د تيارې

او ما ستا لاس نيولی

شپه دې اوس ووايي چې

څومره تياره

څومره تورتم ده

او څومره زه

رڼا کې شپې تېروم

۱۳۹۵.۱۰.۱۵

*********

 

لاره چې نه غواړي راويښه دې شي

د چا د پلونو پر اوږه باندې يې سر ايښی دی

۱۳۹۵.۱۰.۱۵

*********

 

زه چې څه یم

چې ته يې ولرې

خو مینه یو جنون هم غواړي

ته چې څه يې

چې زه يې ولرم

کله کله

مینه باید دا احساس وکړي

چې شته ده

زه او ته

د مينې ژوندي پاتې کېدل یو

او مینه

زموږ د ژوند پلمه ده

۱۳۹۵.۱۰.۱۴

*********

 

هغې له مينې انکار داسې وکړ:

خلک په کور کې مړي ډېر نه ساتي

۱۳۹۵.۱۰.۱۳

*********

 

کله چې

د تنهايۍ د تیارې شپې پر زنګون سر ږدم

په خوب کې

ستوري، سپوږمۍ او لمر وينمه

۱۳۹۵.۱۰.۱۰

*********

 

لا چې پر امن مې باور نه راځي

پېغلې ګودر ته مازیګر نه راځي

ته که مې نشته يې يادونه دې شته

چا وې چې لمر نه وي سحر نه راځي؟

په کومه لار کې چې ښکلا لټوې

مخ ته دې سين نه راځي غر نه راځي

د يار د اوښکو منت ځکه وړمه

رانجه چې ړنګ نه کړي بهر نه راځي

تنګه سینه کې زړه ته نه یم خپه

د مخ په سيوري کوټه لمر نه راځي

ما به په خوب کې غوښتې رابغللې

خو خوب پخپله اوس اکثر نه راځي

هغه محفل کې دې چې نوم يادېږي

چا وې چې بدر به په سر نه راځي؟

۱۳۹۵.۱۰.۱۰

*********

 

موده وروسته يم راغلی

هدېرې ته

د ګور تيږه مې په زوره ټکومه

هسې نه چې دې ويده يم

۱۳۹۵.۱۰.۱۰

*********

 

مړښت

زه چې ماشوم وم

پلار نه مې هرځلې

د يوې پر وخت

و به پوښتل:

څه شی کرې؟

پلار به مې موسک شو:

زويه مړښت کرمه

لوږه پر خپل دسترخوان نه شم ليدای...

اوس چې پر کوم دسترخوان

لوږه وينم

ماته دا خپل کلی يتيم ښکاريږي

پلرونه نشته

چې ځمکه يوې کړي

مړښت وکري

۱۳۹۵.۱۰.۸

*********

 

ژوند راته خوب کې راغی

په منډه باد پسې په منډه کې وم

۱۳۹۵.۱۰.۸

*********

 

چې رانه لاړې

رانه دې زړه هم يووړ

خيال هم يووړ

زه اوس له مينې

او هم له شعر ليکلو پاتې يمه

زه

د کوټې د درد

هغه انځور يم

چې یې هډکو ته

د يخې تنهايۍ سړو ده

لاره کړې

۱۳۹۵.۱۰.۷

*********

 

يوه شپه مې رايادېږي چې زما وه تبه شوې

يوه شپه وه چې مې مور درد ته سر وېږد وه

۱۳۹۵.۱۰.۷

*********

 

دا تياره دې، شپې! الله له مخه واخلي

نيمه لار کې دې له خپل سيوري جلا کړم

۱۳۹۵.۱۰.۷

*********

 

درده څومره دې چې لويه ده راخستې

هومره زړه ته مې سينه ډېره وړه ده

۱۳۹۵.۱۰.۴

*********

 

ښځه

څوک چې تر ځان

یوه ګوته يې کمه ګڼي

هغه يې هم

د عشق په دام کې ورځي

نن مې ویل:

یو څوک مې ډېر خوښېږي

ويې پوښتلم:

ډېره ښکلې ده؟

۱۳۹۵.۱۰.۴

*********

 

په ډک بازار کې تا پسې ستړی نظر

جنازه ده هدیرې ته يې وړي خلک

۱۳۹۵.۱۰.۴

*********

 

شونډو نه دې اوس به د خندا کوترې والوځي

غلی داسې ځکه د خپل زړه په بام کې ناست يمه

۱۳۹۵.۱۰.۴

چې مینې مخامخ کړلو خبرې مو ونه کړې

خو دومره ډېر له چا سره زه نه وم غږېدلی

۱۳۹۵.۱۰.۱

*********

 

په يخه تنهايي کې مې

ځان نغاړلی دی

شپه تېره شوې به وي

او سهار به له ټولې رڼايي سره

د وره شاته

ولاړ پاتې وي

۹۵.۱۰.۱

*********

 

ته چې يې تللې

زه مې پخپله حافظه کې اوسم

ته چې راځې

زه به له ژونده ډېر شاته پاتې يم

۱۳۹۵.۱۰.۱

*********

 

تا ته کمزوری ښکاري

خو زړه مې

چې د ډېرو ښکلو

د آهونو او ښيراوو

بوج ته اوږه ورکړې

پښه يې

قدرې هم نه ښوييږي

۹۵.۹.۲۹

*********

 

ډېرې غښتلې ښځې

زما د پېر دي

زما د پېر مېرمنې

چې په جګړو کې زېږېدلې

رالويې شوې

او په دې ښه پوهېږي

چې جګړه نوره هم اوږدې پسې

زما د پېر مېرمنې

په رڼو سترګو ويني

چې یې د زړه ټوټې

ټوټې ټوټې په تابوتو کې

له کلي ښاره وځي

او هره ورځ

پرې هديرې ډکېږي

زما د پېر مېرمنې

چې د دې درد د اور لمبو کې سوځي

لا هم

بچي راوړي او

هغه د خپل زړګي په وينو

په مينه مينه پالي

چې لوی شي ورته

د۹۵کال د ليندۍ ۲۸

*********

 

زه چي خپلې خاطرې ترلاسه نيسم

غواړمه ته چې نه يې

د ژوند دا تنګي

دغه شاړي کوڅې

یوځلې بیا وګرځو

ځکه چې زه

کله يوازې يمه

پر زړه منلای نه شم

چې زه يوازې يمه

د ۹۵ کال د ليندۍ ۲۷

*********

 

مینه نسبت نه شي کېدای

که هغه نه وای

زه به په مینه باندې هيڅکله هم نپوهېدم

د ۹۵ د لیندۍ ۲۷

*********

 

د زړه مې ده قاتله خو زما هغه خوښېږي هم

څوک چې کوي ګټه خو تاوان باندې پوهېږي هم

زړه ته مې چې سترګو کې دې دومره وېره نه لرم

لوبه کې نانځکه ماشومانو نه ماتېږي هم

کور ته دې سودا ده دا منمه چې ماښام دی خو

لار چې ګڼه ګوڼه وي سړی په کې ځنډېږي هم

مينه مې له حسن سره زړه جانانه وچاوه

شمعه که بلېږي او رڼا کوي سوځېږي هم

ور د زړه د درد وهي په زوره چې راځي سمه

څړيکه لکه خوږ غوندې خپله به خوږېږي هم

زه ومه تاوان په ځان تاوان د چا په مينه کې

نه ومه خبر په دې تاوان چې تاوانېږي هم

وايي به چې څوک يمه که ته يې کړې پيدا په کې

پټه شاعري چې کړم پوهېږمه پټېږي هم

1395.9.24

*********

 

څه شو که زړه مې

اوس د هر يو خوږ

له څړيکې سره

وره ته ګوري

هر يو ماشوم چې پښې پيدا کړي

کوڅې ته منډه کوي

1395.9.23

*********

 

په ګناه کې شته کانې ټولې د خوند دي

چې چکړ وي پښه به خامخا ښوېيږي

چې يادونه ماشومان دې ورته بولم

ګډه وډه مې د زړه کوټه خوښېږي

1395.9.23

*********

 

كله چې ته يې

دنيا مې هيڅ نظر کې هم نه راځي

پاتې شه مه ځه نوره

د دنيا کوم سر نه به کوم سر ته ځم

چې زړه مې نه تنګېږي

۹۵.۹.۲۳

*********

 

شعر

د مني فصل کې

د سرو زرو

هغه ونه ده

چې باد

ورسره رخه لري

باد چې شپېلۍ را واخلي

باغ

د طلايي مرغيو شور کې ورک شي

ونه له غريوه ډکه

خو باغ يې دا چيغه هيڅ نه اوري چې

باد پرې تالان ګډ کړی

د خوشحالۍ سترګو کې

د پټې اوښکې دې څوک ووايي

چې چا ته ښکاري؟

د پنځه نوي يم کال د ليندۍ يوويشتمه

۱۳۹۵.۹.۲۱

ادامه نوشته

شعرونه/ د ۱۳۹۴ کال د حوت له میاشتې د ۱۳۹۵ کال د قوس تر پنځلسمې پورې شعرونه

شعرونه/ د ۱۳۹۴ کال د حوت له میاشتې د ۱۳۹۵ کال د قوس تر پنځلسمې پورې شعرونه

 

نن خپله وېره 
دا ستا پښو ته 
حلالومه 
درځم
سر مې څنګل رانه د مينې غواړي
 ۹۵.۹.۱۶

««««««««««««««««««««««

شپې د سپوږمۍ پر زنګون
سر ايښی دی
تياره ده
وازه خوله رڼا ته پاتې
مينه د زړه په غوږ کې
بولي د ژوند سندره 
او پېغلو اوښکو مې په سترګو کې
اتڼ جوړ کړی
ويل دې خوب کې راته 
چې دې راتلو ته زړه دی
 ۹۵.۹.۱۶

««««««««««««««««««««««

چې دريادېږم
د زړه پر لاره مې په تمه اوسه
د ذهن لاره گڼه ګوڼه وی چې ورک درځنې نه شم
 ۱۳۹۵.۹.۱۴

««««««««««««««««««««««

کاش چې رانجه شم
د چا د سترګو
او ټول
په دې توپير خبرې وکړي
چې سترګې ښکلې دی
که په رنجو کې دا ښکلا وه
چې سترګې ښکلې راښکاره شي
 ۹۵.۹.۱۳

««««««««««««««««««««««

د يار د سترګو اوښکو
لږ پام په رنجو وکړئ
دا چې وېرې د سېلاب يمه اخستی
بيا جوړ کړی مې د سيند په غاړه کور دی
 ۹۵.۹.۱۲

««««««««««««««««««««««

پوهېږم 
لوږه به مې
تشه کاسه راګرځي
بره کوڅه کې يې خيرات ته
ماړه خلک غوښتي
 ۹۵.۹.۱۳

««««««««««««««««««««««

نور ستړی شوی يم
چې زه يم 
چې د ژوند لاره کې ودرېږم
حسرت مې غېږ کې نيسي
کاش چې شمال وای
کاش چې مې شاته هیڅ کتلای نه شوای
 ۹۵.۹.۱۱

««««««««««««««««««««««

خو ميئنان يو
زړونه مو ژر ماتېږی
راځه چې زه او ته هیڅ نه غږېږو
لکه مو مينه
خبرې هم پرېږدو ورته
باڼه په سترګو باندې نه غمېږي
 ۹۵.۹.۱۰

««««««««««««««««««««««

اوړی دی 
ګرمه غېږه راکړه
ګرمي اخستی يم
 ۹۵.۹.۹

««««««««««««««««««««««

ژونده!
خیر دی 
ژمی شه
چې د جانان ساړه ونه شي
زما په غېږه کې لا نور ځان ځایوینه 
 ۹۵.۹.۹

««««««««««««««««««««««

معشوقه په پنسل کښلې نقاشي ده
د عاشق خپل زړه
چې کوم رنګ ورکوي
 ۹۵.۹.۷

««««««««««««««««««««««

تر مينې 
لکه چې مينې کولو کې خوند دی
ته راسره يې
خو زړه مې اوس هم 
په چنارونو 
هر مازيګر ګرځوي
 ۹۵.۹.۶

««««««««««««««««««««««

درته مې وليکل 
ومې ليکل او ړنګ مې کړل
خو چې خپه نه يم 
تا لوستلې نه دي
ما خپله خبره کړې
 ۹۵.۹.۶

««««««««««««««««««««««

مينه کوم
يو چا همداسې ويل
دا لکه داسې 
يو څوک چې ووايي
دنيا په غېږ کې نيسم
خو ګوري نه چې يې لاسونه
يو بل ته رسي 
که نه؟
 ۹۵.۹.۵

««««««««««««««««««««««

د مينې مرغۍ
د زړه درز شوي ديواله کې
ځان غلی کړی
د وخت 
بازار بيا د لينديو تود دی
 ۹۵.۹.۵

««««««««««««««««««««««

مړ نه يمه
چوپتيا غږوم
بيا دې فکرونو 
په سر اخستی يمه
 ۹۵.۹.۵

««««««««««««««««««««««

رڼايي مې ډېره کلکه په شا ګړې
چې پر لاره په تګ تګ کې نه شي ستړې
څوک يې غلا راځينې نه کړي
خو له خپل سیوري وېرېږم
چې تر ما مخکې روان دی
چې تر پښو لاندې مې کېږي
 ۹۵.۹.۴

««««««««««««««««««««««

منم چې ته وايې نو هېره به دې کړم
خو هېرول زړه غواړي
چې زه يې نه لرمه 
تا وړی دی
 ۹۵.۹.۲

««««««««««««««««««««««

چې له يو بل سره يو
هغه
درېيم ګړې
مينه به هم راسره 
له ژونده خوند اخلي
چې له بل نه بېل يو
هغه درېيم ګړی
درد به 
مرګ هم نه وهي
 ۹۵.۹.۱

««««««««««««««««««««««

تېښته

په تنهايي کې مې تنګېږي زړه خو
کوټه کې ستا - د وجود د عطر- دیوالونه جوړ دي
کاش چې لا اوس هم د ښوونځي شاګرد وای
او پنځم ساعت کې 
له دیوال اوښتمه
له ښوونځي تېښتېدم
تر رخصتۍ دمخه 
ستاسې لېسې ته مې په منډه 
رسولی وای ځان
 ۹۵.۹.۲

««««««««««««««««««««««

زما ښار

ساه مې بندېږي
ګرد لوګي چې په کې نه وي
د ښار کوم يو ګوټ ته لاړ شو
ستا له دې خبرې وروسته
زه له ډېرو شپو راهيسې
هر سهار
هر مازيګر او هر ماښام کې 
د خپل ښار مې ها تر ټولو لوړې څوکې ته ورخېږم
ښار په ګرد او په لوگو کې هیڅ نه ښکاري
هر سهار
هر مازيګر او هر ماښام 
زموږ له ښاره
تور لوګي په هوا کېږي
ښار لوګو کې نه ښکارېږي
هغه ګوټ چې مو د ښار لويه دره ده
بهاند سيند لري باغونه
ګورې ونې
هغه ګوټ ته هم چې ګورې
ورته کړې ټولو مخه
هلته ښار نه هم لوګيو مخه کړې
اوس له ښار نه په موټر کې خلک ور درومي
د درې د هر باغ ونې له لوګيو تورې شوې 
دومره ډېر په کې لوګيو ځاله کړې
چې مرغۍ ورته راځي 
جنازې خپلې لمانخي
زه تا کوم يو ګوټ يوسم
د خپل ښار مې
زه تا کوم يو ګوټ ته يوسم
 ۹۵.۸.۲۹

««««««««««««««««««««««

زخم

خوب مې لیده
کوڅه کې مخ شو سره
ګرمه ډوډۍ ډې راته ونیوله: 
ډوډۍ مو نه وه پخه
ما وې چې وږی به وې
او بیا دې وپوښتلم
ادې دې وره کې اندېښمنه وه ولاړه درته
ها بله ورځ دې ویل
د زړګي زخم لرې
خدای دې کړي خير زخم ته
خدای دې يې ورغوي
وایه چې څنګه يې اوس
ما درته وکتلې
ډوډۍ مې بېرته درکړه
درته مې وویلې:
پرېږده چې لاړ شم
بازار نه مالګه مې راوړې
ادې اوړه به کوي
او زما نه کېږي زړه 
چې د زړګي زخم مې ورغېږي
 ۹۵.۸.۲۹

««««««««««««««««««««««

دا ځينې ځينې 
د خاطرو غوندې دي
ډېره وي سخته 
چې ته يې یو له مخه هېر کړې 
په خاطرو کې 
ځينې ځينې يې ترخې وي
خو بدې نه وي
 ۹۵.۸.۲۷

««««««««««««««««««««««

غوسه کې يو دم دې د تلو وويل
لاړې 
چې د راتلو زيری دې راکړې
اوس مې خوب هم نه وړي
 ۹۵.۸.۲۶

««««««««««««««««««««««

تېره شپه 
ستا له څڼو سره وم 
وخت نه و
چې درسره خندلي مې وای
 ۹۵.۸.۲۵

««««««««««««««««««««««

د باد لاس پر کړکۍ ولګېد
او له چوپتيا راجوړه
د تنهايي ښيښه 
ټوټې ټوټې شوه
۹۵.۸.۲۵

««««««««««««««««««««««

د گامونو مې د غږ ستونی ټپ شوی
لاره نه شم ويښولای
يوازې ډېر وېرېږم
هسې نه ګرانې ستا منزله پورې
وږې لېوه مې د ستړيا
هډوکې هم وشپېلي
 ۹۴.۴.۲۴

««««««««««««««««««««««

کاش د انتظار لاره لکه د ژوند وای
یو څه خو لنډه به وه
د نظر پښو کې مې چې څومره دم و
وخوت
 ۹۵.۸.۲۲

««««««««««««««««««««««

نه دې ستنوم
خو هغو هیلو باندې
ډېر وېرېږم
چې دې په پښو کې رغړي
 ۹۵.۸.۲۲

««««««««««««««««««««««

ژوند یو اوږد خوب دی
چې راوېښېږې
لا هم ډېر ستړی يې
۹۵.۸.۱۸

««««««««««««««««««««««

ټوله شپه تیاره ګوته په غاښ کړکۍ ته ناسته وه
ټوله شپه مې ستا د مخ د وړانګو ټال کې تېره کړه
۹۵.۸.۱۷

««««««««««««««««««««««

زړه یې تنګېږي
اوس به په خپله مات و
خو قفس خپل ځان
یوې نوا کې
سره رانغښتی 
۹۵.۸.۱۸

««««««««««««««««««««««

وخت د هغه سماوارچي په څېر په منډه کې دی 
چې نا ايشېدلی چای مو مخې ته ږدي

۹۵.۸.۱۵

««««««««««««««««««««««

زه او سيوری
خپلې ستړیا ته ناست يو
دمه پخپل ځان کې ده ورکه

۹۵.۸.۱۵

««««««««««««««««««««««

دنيا
د مينې نیمه وچه ده
ته يې د ښکلا غاټول
او زه یم د سپرلي باران
پرېږده
چې وغوړېږې
پرېږده
چې وورېږم

۹۵.۸.۱۱

««««««««««««««««««««««

نڅا د پاڼو ته چې ناست يم 
غواړم د درست مني شمال و اوسم
۹۵.۸.۹

««««««««««««««««««««««

یو زړه ورک شو
خو چا 
غله
ونه پېژندله 
څوک به يې 
څه يېژني
چې د بې زړه سړي
خبرې نه زده
۹۵.۸.۸
«««««««««««««««««««
۲
یو زړه ورک شوی
خو دلته هیڅوک هم غله نه پېژني
د دې بې زړه سړي 
خبرې نه زده
۹۵.۸.۸

««««««««««««««««««««««

انځورګر

د توت له هغه ښاخه
چې ټوله ورځ 
د باد شپېلۍ ته څڼې څڼې غورځي 
یوه مرغۍ خپله مښوکه کې
یوه دانه د توت نېولې
الوتلو کې ده
«««
یوه مرغۍ
لغړ وجود د توت د ونې چې ليدلای نه شي
خپلو بچیو سره
په یوه ښاخ ناسته 
او له دې وېرې چې خوب 
سترګې د ونې درنې نه کړي
د پاڼو شور ته ورته
يوه سندره بولي
««««
هلته د توت 
د ونې ښاخ کې
يو تور وړوکی غوندې شی ښکارېږي
لاندې يو څوک لینده په لاس
تر تورو شونډو لاندې
لګيا له ځان سره دی: 
دا مرغۍ وبه ولم
سپورې ډوډۍ نه نوره
زړګی مې خوی ختلی.
او زه...
زه د رنګونو
د مویک 
او پاڼې مح ته 
نور د کتلو نه يم

۹۴.۷.۲۴

««««««««««««««««««««««

چې يې نګين وي د الماسو
يوه ګوتمۍ درته د سرو اخلمه
ته پرې خوښېږې به 
چې درسره ښکلې ښکاري
او زه 
زه به ډاډه يم
زما د شعر پېغلې
هر وخت چې ګورې ورته
درته به ما درياد کړي
۹۵.۸.۴

««««««««««««««««««««««

لکه ماهۍ
زما خوښېږي
چې درنه تاوراتاو شي
او تا مې د غېږې سمندر کې 
نوره لا هم ډوبه کړي
شابه لاسونو کې مې زور شه
د تلو خبره کوه
چې کله زړه دې نه وي
لاړه شې ته
۹۵.۸.۲

««««««««««««««««««««««

تر تلو دې 
وروسته
د زړګي وره ته مې 
غټ کلپ واچاوه
په يادونو دې وېرېږم
۹۵.۸.۲

««««««««««««««««««««««

د جانان غمه
زما د ژوند ونې ته
لږ څه په زوره ټکان ورکړه
په پسرلي کې پاڼې
په ډيکه ولاړې نه وي
۹۵.۸.۱

««««««««««««««««««««««

چې نه خپلې سترګې
او نه تا پړه ګڼم
دا خو ما غوښتل 
په هوس در وګورم
۹۵.۸.۱

««««««««««««««««««««««

د ګل 
غونچه يې
یوه مچکه به
راټوله دې کړم
۹۵.۸.۱

««««««««««««««««««««««

سهار دې کينې 
سبا 
د سرو شرابو ډکو پيالو ته
خوب مرور دی
نن به دا شپه 
ټوله 
ګوټ ګوټ په سر اړوم
۹۵.۷.۲۷

««««««««««««««««««««««

زه لاړم 
زوړ شوم
خو ته کولای شې
د خپلې خندا په خواږه
زړګی مې تېرباسې لا
۹۵.۷.۲۶

««««««««««««««««««««««

شپږم حس

زما پنځه حواس دي
د تا پنځه ګوتې پنځه کليانې
منم د مينې حس ته کلپ لوېدلی
خو چې وېرېږمه نه
د لېونتوب راسره کلۍ ګرځوو
۹۵.۷.۲۵

««««««««««««««««««««««

ښځه،
له نر نه دنيا به هم وغواړي
خو د يو داسې نارينه 
لټه کې ټول عمر وي
چې پر سينه باندې يې
خپل درد هېر کړي
۹۵.۷.۲۴

««««««««««««««««««««««

غواړمه خوله دې د څوارلسمې سپوږمۍ
ګرانې چې وکړې راته پوره خبره
۹۵.۷.۲۳

««««««««««««««««««««««

له مودو وروسته يو ګډوډ غزل

نن له زړه نه مې پټېږم چېرې غلی
يم بې خوبه ويده کېږم چېرې غلی
درده ځکه دې هر ځای فرياد کومه
د يو چا به زه يادېږم چېرې غلی
عشق وې کله کله ومې منه ته هم
درد سر به درجوړېږم چېرې غلی
د حالاتو په نبض اوس لکه پوهېږم
چې پټېږمه، ډارېږم، چېرې غلی
بدره سم په لاره ځه که مخامخ شو
بيا به تا سره پوهېږم چېرې غلی

۹۵.۷.۲۱

««««««««««««««««««««««

د زړه کوځه مې د درانه خوب غېږه کې
سر ايښی دی
ډېره موده وشوه چې
د بنګړيوالې په کې د قدم نښې ورکې
د ياد د پېغلو دې لاسونه له شوره تش پاتې دي
۹۵.۷.۲۰

««««««««««««««««««««««

مه حيرانېږه
چې مينه مې زړه کې زرغونيږي
اخر
له خاورې جوړ يم
95,7,17ج

««««««««««««««««««««««

کله چې ځې
درپسې شراب شیندم
غواړمه مسته راستنه شې بېرته
95,7,14

««««««««««««««««««««««

مينې 
نرۍ
للمي جامې اغوستې
سترګې مې ورته 
هر نظر 
باراني ور اوړي
95,7,5

««««««««««««««««««««««

زړه مې د کوټې په زړه اوبه کېږي
ته چې ځې 
خوار کنګل ونيسي
95,7,1

««««««««««««««««««««««

انتظار مې 
د عشق د لارې 
منجاور شو
اخر
چې کله ورشم
راته په مينه
د صبر خورده راکوي
95,6,31

««««««««««««««««««««««

نور په زړو خبرو مه راګرځه
لمر چې را وګرځي پرې
له واورې څه پاتېږي
93,6,30

««««««««««««««««««««««

چې مخه ښه يې وکړه
شاته کتلو سره موسکه شوله
مني کې ګل وغوړېد 
95,6,29

««««««««««««««««««««««

سهار له خوبه وم
ټوله شپه مې خوب راسره ويښ ناست و

۹۵.۶.۲۹

««««««««««««««««««««««

سمه ده 
ستا خوښه کوم
او
په دې سترګې پټومه
چې دې له څنګه تېر شوم
هيڅ مې ونه ليدلې
95,6,28

««««««««««««««««««««««

زموږ تر منځ
منم د ژوند
کوڅه اوږده ده ډېره
يو قدم ته راواخله
يو قدم زه دراخلم
په هرقدم به داسې 
يو څه نږدې شو سره
داسې به ته او نه به زه يم ستړی
95,6,28

««««««««««««««««««««««

ځورېږم نه 
داسې له ځانه
چې پېچم راپېچم
يوه شېبه مې خپل دردونه ناڅم
پر غم چې ونه خاندې 
غم جوړېږي
95,6,27

««««««««««««««««««««««

د نيا کيسې

زه چې ماشوم وم
نيا به مې هره شپه د ژمې تر ناوخته پورې
راته کيسې کولې 
د ښامارانو او ديوانو کيسې
زه او زما ورونه 
او خويندې زما
ورته به غوږ وو په مينه مينه
هره کيسه کې 
يو ښامار به له خولې اور غورځاوه
کله غوسه چې به شو 
ډېر په غوسه
يو ښار يو کلی به يې
تر ستونی تېر کړ
پلار به مې کله کله نيا ته ويل
له دې کيسو نه تېر شه
ورته کوه يو څه د مينې کيسې
هسې نه وډار شي ټول
زامن مې دې سره بې زړه رانه شي
او زه يوازې به لګيا يم شپه او ورځې
د دوی لپاره خيالي ديوان به وژنم
دوی به له ډاره تر کلا هم نه وځي
راته پيغور به د تربور راجوړ شي
نيا به مې کله کله نورې کيسې کولې
د ادم خان او درخانۍ
د موسی خان او شيرينۍ د عشق او مينې کيسې
پلار به مې بيا نيا ته ويلې 
ادکۍ بس دی له دې کيسو هم تېر شه
داسې کيسې ورته کړه 
چې په کې وينه نه وي
چې په کې څوک د چا په غاړه چاړه نه تېروي
زما زامن هسې نه مرګ زده کړي
چيرې خون داره نه شي
نيا به مې شپې شپې په دې فکر کاوه
چې که پيدا کړي
داسې کيسه
چې په کې وينه نه وي
ښامار نه وي
نيا مې څو ژمي چوپه خوله او په سوچو تېره کړه
خو تر هغې شېبې چې ساه يې خته
داسې کيسه يې پيدا نه کړه 
چې په کې وينه نه وي
ښامار نه وي
نيا مې کمزورې کړه همدې سوچونو
نيا رانه واخيسته همدې سوچونو
95,6,25

««««««««««««««««««««««

يو زړه دا ستا دی
يو زړه زما دی
ځکه اکثر دوه زړی کېږم
95,6,20

««««««««««««««««««««««

غواړمه ورک شوو سره
داسې دره کې
چې يوه لاره يې هم 
ستاسو پر کور نه 
ورځي
کله چې تا سره يم
95,6,20

««««««««««««««««««««««

پر ښکلا مې دې
د خيال سترګې ولګېدې
شعر مې نيمګړی پاتې شو
95,6,20

««««««««««««««««««««««

ودې لیدل؟
زما دې نه منله
د باد له منډې سره
لاره شوه پټه د ګردونو غېږ کې
خدای هم ونه غوښته چې 
پاتې نه شې
۹۵.۶.۱۴

««««««««««««««««««««««

لارې ته مې وکتل
زه ورته نه ښکارېدم
ګردونو يې سترګې ورړنډې کړې وي
ستا پلونه ښييم
۹۵.۶.۱۴

««««««««««««««««««««««

خيال مې تر تا هيڅکله ښکلی نه دی
خو کله کله راته شي ښکلی دومره چې
هيڅ پوښتنه مکړه
خيال کې له ما سره يې
درسره وغږيږم
درته قسم درکړم
راوخوځېږه
هلئ راپاڅه
هله بانه کړه يو څه
او ته راولټېږې
او زه دې لاره ګورم
ته راروانه يې
لار په تا ښکلې ښکاري
95,5,26

««««««««««««««««««««««

ویاله کې تنده بهيدله
او تندې اور
په سر ګرځاوه
د خيال مارغه مې
پاس د چنار
د جل وهلو پاڼو شور کې ورک و
95,6,10

««««««««««««««««««««««

هغه
يادېږي پخپلو سترګو
او زه
د خپلو چيغو له حصاره
لږ څه ور هاخوا
ناست يم
هغه
هغه مې نه ويني هيڅ
څو چې مې ونه ويني
باور يې څنګه راشي
چې دا نو زه يم
پخپلو چيغو کې پټ
95 ,6,4

««««««««««««««««««««««

دننه خپل وجود کې
يو څوک لګيا دی د تنهايي په غوږ کې
چيغه کوي
په دې دره کې
د خپلې چيغې پژواک
ډېر خوږ لګي
95,6,3

««««««««««««««««««««««

د زړه حملې د زړه په کار کې کار نه پاتې کړلم
اور چې وي بل ضرور څوک شته دی چې دنيا يې سوځي
نور نو دا خوار د غم په غرونو د ختلو نه دی
بدر اوس يو قدم چې اخلي ياره سا يې سوځي
95,6,1

««««««««««««««««««««««

هسې مې د خپلې ناروغۍ درته خبره وکړه
سترګې دې ډکې. ستونی دې غريو ونيوه
خدای دې نه راکوي خوله چې
درته خبره د مرګي مې وکړم
95,5,18

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

د زړه د يو رګ بندېدو دا درد مې سخت و راته
ته اوسېدې په کې چې څومره ځورېدلې په کې
95,5,19

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

منم
دا ژوند نه دی
دا ډېر ښکلی دی
يوازې تا سره بس
خو ډېر ځله ډېر مې
زړه په تنګېږي
ډېر ځله ډېر
دا ژوند هيڅ ښکلی نه وي
95,5,31

««««««««««««««««««««««

بيا لبرېز د سکوت جام دی
تنهايي په کې ده ډوبه
تياره ورکه ورکه غورځي
شپې خمار تر لاس نيولی
يوه سوې ساه له درده
په سينه باندې څخېږي
لمر خاته ته لارې ګوري
95,5,27

««««««««««««««««««««««

کاش چې يو بل زړه مې هم وای
خندا دې الوځي
او الوتلو ته يې
د دې يو زړه
فضا مې ده ډېره تنګه
95,5,22

««««««««««««««««««««««

ورته خبره دې د مينې وکړه
زړه مې
قفس نه د سينې چې را وتل غواړي
د الوتلو
په کې فضا کمه ده
۹۵.۴.۳۱

««««««««««««««««««««««

 

شاعری

شپه له نيمې تيره وه
شمال د باغ ور وټکاوه
ورته کتل مې ونو څڼې غورځولې
خيال مې خپل کټ
باغ ته وايست
شمال يې لاس نه ونيو
او ستا پر څڼو 
نرم تير شو
شاعري
څومره که انځوريزه هم شي
بې مينې هيڅ نه کيږي
۹۵.۴.۲۹

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

د گامونو مې د غږ ستونی ټپ شوی
لاره به څنګه کړم را ويښه
چې ملتيا مې وکړي
يوازې ډېر وېرېږم
هسې نه تا پورې
وږې لېوه د ستړيا
هډوکې هم رالره وشپېلي
۹۴.۴.۲۴

««««««««««««««««««««««

تته ډيوه

تته ډيوه يم
خپله تياره کې ورک یم
ژاړمه ژاړم
اوښکې اوښکې
په رڼا کې مې د اوښکو
خلک وينم
هر څه ښکاري
زه مې د اوښکو هر يو څاڅکي کې ځلېږم
په تياره کې مې خپل ورک يم
خپل جوهر نه يم هېر شوی
يک تنها يم
««««
تته ډيوه يم
ژاړمه ژاړم
اوښکې اوښکې
يوه اوښکه کې مې ګورم
ورور مې سر نه خپل تړلې
يوه سپينه شان ټوټه ده
را روان زما په لوري
زه لاسونه ور اوږده کړم
راخوره توره تیاره شي
بس په لړو او تیارو کې
زه مې ورور او خپل لاسونه لټومه
««««
تته ډيوه يم
ژاړمه ژاړم
اوښکې اوښکې
يوه اوښکه کې مې ګورم
څوک په وير په واویلا دي
څوک د ویر واویلا نه دي
««««
تته ډېوه یم
ځانته ژاړم
خو تیاره کې یم
نه ښکارم
۹۳.۱۱.۵

««««««««««««««««««««««

با د چا پلونه يې په زړه دي ګرځېدلي
لارې باد ته غېږ پرانستې
له مخ ګردونه څنډي
۹۵.۴.۲۱

««««««««««««««««««««««

هغه پوهېدله
ښار د هوس دی
پر چا يې رانغله مینه
۹۵.۴.۲۰

««««««««««««««««««««««

نیا

ما خپله نيا ليدلې نه ده
خو چې د خپلو بچو نيا ته ګورم
له خپلې نيا سره مې
ډېره شي ډېره مينه
ورشم له قبر نه يې تاو راتاو شم
لاسونه لپه کړم
دعا لپاره
خو مې د ژبې پر سر
را شنه شي داسې توري:
پيرزو دې نه وه لكه
چې ماشومتوب او په ځوانۍ کې درته نيا ووايم
ما وي هينداره ماته کړې
په لینده باندې مې
د مور و پلار له ويرې
راشم په منډه
شاته دې ځان غلی کړم
ته په غوسه شې ورته
غېږه کې ومې نيسي
بیا بیا مچو مې کړې او دا وايې:
بلا په مال وه
ښه چې لمسی مې جوړ دی
۹۵.۴.۱۸

««««««««««««««««««««««

ښه ورته ګورم
په هينداره کې ولاړ سړی
زما غوندې دی
تندی يې ګونځې ګونځې
مخ يې په ګرد پرېولی
۹۵.۴.۱۵

««««««««««««««««««««««

چې مخامخ درسره نه غږېږم
غواړمه پوه شم
د خپل انځور په زړګي
ګلی چې تا سره دی
۹۲.۳.۴

««««««««««««««««««««««

ګرڅي مې زړه کې ستا هغه خبره
چې نه ترخه وه نه خوږه خبره
ويل دې مه را ګوره زه درګورم
نوې دې نه کړله زړه خبره

««««««««««««««««««««««

د زړګي غمه غم دې نه وي
را يادوې راته جانان همېشه
چې د کوڅې خټو کې بند شې
دعا کومه د باران هميشه
۹۵.۳.۳۱

««««««««««««««««««««««

ښکاري د جانان په مخ تا نه چې ‌‌‌‌‌‌ډېر ښکلی دی
لار پرېږده مرګیه چې ژوند ته مې زړه شوی دی
نه ښوري له ځایه چې نه کوي خبرې چې
تا ته د کتو کتو بدر دې ستا مړی دی
٩٥.٢.٢٩

««««««««««««««««««««««

د خټو شپېلکۍ

له ما اوس هېره ده چې 
هغه له خټو ځنې جوړه شپېلکۍ 
جوړېږي څنګه اشنا؟
«««»»»

زه مې خپل کلي ته 
د غره له سره ګورم
کلی له ما ځنې تورتم کې د شپې
غېږه کړي تاو راتاوه
چې همیشه يې 
احساسومه سړه
«««»»»

کلی مې شړ دی 
کلي کې زه 
نه کلیوال مې شته دي
زه چې راځم کلي ته
وېره کې راشم
وېره کې وځم ترېنه
زه مې خپل کلي ته اکثر 
په نیمه شپه کې راځم
«««»»»

هر ځل چې وځمه له خپل کلي نه
زما شپېلۍ د ټوپک
ګرمه وي ‌‌‌‌‌‌ډېره ګرمه
نه نه 
هیڅکله هم
خدای مې دې غاړه پر دې 
نه بندوي
زما شپېلۍ د ټوپک 
سره وي ‌‌‌‌‌‌ډېره
هغومره ‌‌‌‌‌‌ډېره سره چې
راله مې غاړه سوځي
زما په غاړه باندې
بس یوه توره لیکه
ده جوړه کړې 
همدې شپېلۍ د ټوپک
همدغې سرې شپېلۍ یې
«««»»»

له هغې ورځې چې ما
د بل په لاس باندې جوړ شوی ټوپک
اوږې ته کړی دی بس
راځنې هېره ده چې 
هغه د خټو شپېلکۍ
جوړېږي څنګه؟
«««»»»

ما چې به پوه کړه شپېلکۍ 
هغه وخت ‌‌‌‌‌‌ډوبه به وه 
زموږ دېرې او حجرې
د ولس شور او ځوږ کې 
خو اوس شپېلۍ مې د ټوپک چې سره شي
ورسره سم دم
یو غږ د تل لپاره ټپ شي پسې

94, 95

 

««««««««««««««««««««««

که پوهېدلم 
نه خپه کېږې
شونډې به مې 
پر شونډو دې
د وخته لا خوږولې
۹۵.۲.۶

««««««««««««««««««««««

وروځې دې غرونه غرونه
سترګې دې سمې د کمره ګلونه
پوزه قلمي پوزه
لالونه شون‌‌‌‌‌‌ډې او شون‌‌‌‌‌‌ډې لالونه
٩٥.٢.٥/٦

««««««««««««««««««««««

ما بل څه لیکل

 تېر و بېر شوي سره

 ما داسې نه ګڼل چې

 کلمې هم

 لکه موږ

رنګ بدلوي

 ځای بدلوي

 ٩٥.٢.٢

ووري د وورځېاو که د شپې ورېږي۹۴.۱.۲۳««««««««««««««««««««««

ذهن
خوب او خیال
او پخپله زه
درپسې ستړي یو
عجیبه نه در ښکاري

چې ته نه يې

هغه چې شته چې ته نه یې
هغه چې شته
درپسې ډېر ستړي وي 

درپسې ډېر ستړي وي.

۹۵.۱.۲۵

««««««««««««««««««««««

چې ته نه یې
هغه چې شته
درپسې ډېر ستړي وي

 

 

 

 

 

 

««««««««««««««««««««««

تر ما هینداره ‌‌‌‌‌‌ښه ده
درد یې یو ځل وي
ماتېدل یې یو ځل
۹۵.۱.۲۵

««««««««««««««««««««««

څه پروا کوي
چې ته په ما
که زه په تا مئين یم
څه به کېږي
باران باران دی

ووري د ورځې

که د شپې ورېږي

۹۵.۱.۲۳

««««««««««««««««««««««

هغو مارغانو چې وزرې لري ووایاست

چې

 وادې لوزي

 زما د خیال د مارغه وزرې نشته

 که نه د وخته به الوتی وم

 د خپل شعر

 له وروستي بنده څخه

 ۹۵.۱.۲۲

 ««««««««««««««««««««««

کله کله

 غواړم چې

 هیڅوک دې راسره نه وي

 ځينې کسان سړی

 بیخي یوازې پرېږدي

 ۱۳۹۵.۱.۲۲

««««««««««««««««««««««

کله کله
غواړم چې
هیڅوک دې راسره نه وي
ځينې کسان سړی
بیخي یوازې پرېږدي
۱۳۹۵.۱.۲۲

««««««««««««««««««««««

زړه مې

 دنیا کېدل غواړي

 لکه د مينې دې

 یادونو او غمونه ته هم

 باید چې ځای ډېر وي

وېرېږم دې تنګه کوته کې

 چېرته په تنګ نه شي

 زړه رانه تا غواړي

 له یو جنج هیلو سره

 اوښکې او چيغې بدرګه ورسره

 زړه رانه اوښکې اوښکې سترګې غواړي

 چې رانه هېره نه شې

 ۹۴.۱.۲۱

««««««««««««««««««««««

کلیوال ټول ویده دي

 د غره هم سترګې ورغلې سره

 سیند دی په خوب کې روان

 په چنار سترګې د باد

 لا لګېدلې نه دي

د چینار پاڼو د هوا ورا ته

 خپلې لستوڼي بډ وهلي نه دي

 د خوب دېره پرې ګرمه

 خوب دی ملګری د دوی

 ما سره ستا فکر دی

 ۹۵.۱.۱۵

««««««««««««««««««««««

چې ستا لاسونه

 زما د استوګنې جغرافیې نه تاوراتاو وي

 زما جونګړه که همدومره هم وړه وي خیر دی

 ۹۵.۱.۱۵

««««««««««««««««««««««

تر ما غمونه مې

 ډېر مخکې غټ شول

 خو شنه خندا مې

 په والله پوه نه شوم چې

 د ماشومتوب تاخچه کې

رانه شوه څنګه هېره

 ۹۵.۱.۱۳

««««««««««««««««««««««

میئن

مخامخ هيندارې ته ولاړ یم
څه ګورم
هینداره ماته ده
که مې زړګی چاود دی
هینداره خوله ده
که مې سترګې ډنډ دی
حيران یم څه ووايم
ووایم زه غلط یم
او که هینداره
ده درواغجنه
۹۵.۱.۱۱

««««««««««««««««««««««

غواړمه دومره دې ښکل
چې رانه هېره شي
درنه مې مچکه غوښته

««««««««««««««««««««««

دا ستا خوبونه په اوبو کې مينځم
ګوندې راويښ شي
رښتيا مې ډېر خوښېږي
۹۵.۱.۱۰

««««««««««««««««««««««

سگرټ مې ولګاوه

 چې بار د غم دې سپک کړم

 لوګو سینه راته تخته کړه

 سر مې را وګرځېده

 وینه رګونو کې مې ځغل نه پاتې

رنګ يې پيکه دی

 وينې مې غوړ راوړي

 له یوه درده د غم

 غم د یو بل درد اوس په سر واخستم

 ۹۵.۱.۸

««««««««««««««««««««««

یخ سوکړک

 تریخ چای

 مخامخ لمر ته دیوال

 باران باران د خولو

 یو خیشت ګریوان

ټکنده غرمه

 خوار دی تکیه

 د مينې غرمنۍ ته

 ۹۵.۱.۸

««««««««««««««««««««««

سد دې رانه وړی لېونۍ په خود مې څه غواړې

 خوند که له نېشې اخلم ټوله مې نېشه ته یې

 تا ته چې درګورمه د زړه په سترګه ښکلې  

ټوله زما وېره او ټوله وسوسه ته یې

 عشقه خوند د ژوند مې یې ژوند ته زما خوند ته یې

 زموږ ترمنځ د شونډو دا خوږه بوسه ته یې

 زه ساده ميئن يمه لار و ګودر نه ښکاري

 ته مې تنهايی چوپتيا هم مې ټوله شپه ته یې

 ته کوې یار یار او باران روان پخپله لار

 بدره ګیله مه کوه دې اور ته لمبه ته یې

 ۹۵.۱.۷

««««««««««««««««««««««

زه یم

 د خپل عقل همزولی

 تر نورو

 ډېر کشر یم

 ۹۵.۱.۵

««««««««««««««««««««««

پیسې
ساعت
رجړومه
قلم
کتاب
آیینه
دا هر څه رانه ورکېږي
یو ځای هېرېږي رانه
خو
خو ته هر ځای راسره يې
او رانه نه هېرېږي
۱۳۹۵.۱.۵

««««««««««««««««««««««

سینه مي پراخه
غم او ښادي ته
خو مې په غېږ کې
فقط یو ته ځايیږې
۹۵.۱.۴

««««««««««««««««««««««

جنازه

د شپې د چوپتيا رګ

 چا و پرې کړی

 یوه چیغه له تیارې نه خوله یې وه ډکه

بېګاه یې د ماشومې تنهایۍ زړه راکې وچوه

 ما لیدل چې یوه زړه جنازه

 د یوې وړې جنازې سر ته په ژړا وه

 ۹۴.۱۲.۲۸/۲۹

««««««««««««««««««««««

کاش چې مورجانې

لکه ویلنی لکه سابه

 وې وچې کړې

 د ماشومتوب مې خنداګانې

 هغو شېبو پسې مې تنګ دی زړګی

 ۹۴.۱۲.۲۵

««««««««««««««««««««««««

په رسېدو

 د ژوند د غره څوکې ته

 دومره سودا کې نه یم

 څومره چې خوښ يمه چې

 زړګیه ولمانځم د عشق په خندا

 زه هغه کاڼي ګاټي

 چې يې زما کړل د پښو تلي

 ژوبل ژوبل

 ۹۴.۱۲.۲۵

ادامه نوشته

شعرونه: د ۱۳۹۴ کال له عقرب نه د کال ترپایه شعرونه

د ۱۳۹۴ کال له عقرب نه د کال ترپایه شعرونه

ته چي زما غيږه کې
ګلاب ونه ټوکېږې
د پسرلي راتګ نه
مه مې پوښته

1394>11>12

««««««««««««««««««««««««

لمره!
ورځه ته خپله لاره وهه
سیوری زما د سیوري
اوس پر خپل مخ سړې خولې ته ناست دی

۹۴.۱۱.۷

««««««««««««««««««««««««

ته
زما هسې خوښېدلې
هسې به ځای نیم رالره ویادېدې
ټولو مئین بللم، په تا مئین یې کړمه
سور رنګ د وینو رنګ دی
راته کړې سترګې شوګیرونو دې سرې
ویریږم اوس
له خپلو سترګو او د خلکو انګېرونو ځنې
هسې نه ځان ووژنم
او دا خپل زړه قتل کړم
۹۴.۱۱.۵

 

همدا شېبه
ته
زما هسې خوښېدلې
هسې به ځای نیم رالره ویادېدې
ټولو مئین بللم، په تا مئین یې کړمه
سور رنګ د وینو رنګ دی
راته کړې سترګې شوګیرونو دې سرې
ویریږم اوس
له خپلو سترګو او د خلکو انګېرونو ځنې
هسې نه ځان ووژنم
او دا خپل زړه قتل کړم
۹۴.۱۱.۵

««««««««««««««««««««««««

نپوهېږم ولې
له چا سره چې مینه لرم
همیش ترې د آزار احساس کوم

««««««««««««««««««««««««

والوتم
چې په هوا کې هوا وکوم

««««««««««««««««««««««««

زه یې په ځان کې ونغښتلم
د هوا ساړه کېږي

««««««««««««««««««««««««

د لارې ګرد یم
بس در روان یمه خو
تمه کې نه دې ساتم
ښایي په دم شېبه کې
د عشق په لاره
باد رانه غېږ تاوه کړي
پوهېږم نه
ګرد به پر کومې سارا
کوم یو دیوال
کومې هیندارې پروت یم

««««««««««««««««««««««««

د کلماتو یوه ګرده لمن
بره د ذهن مې تاخچه کې ایښې
راسره پېغلې د شعر
د راتلو ژمنه کړې.
۹۴.۱۱.۱۸

««««««««««««««««««««««««

یو څه هوښیار یم
خپل لېونتوب ته پاتې کېږم
۹۴.۱۱.۱۸

««««««««««««««««««««««««

یادونه هم راته ستا ګران دي
د زړه د وره خوا مې نیولې

««««««««««««««««««««««««

د غږ چنار یم
د تبر غوږ دې
کوڼ مې د ماتولو له غږ
94.10.30

««««««««««««««««««««««««

غږ یې بوږن وي
یوازې زه يې اورم
ور ولاړ شم:
څوک يې؟
- زه یم
تر نیمکښو ورګورم
د وره په خوا کې ولاړ
د مرګ پر شونډو مې موسکا خوښېږي.
۹۴.۱۰.۲۶

««««««««««««««««««««««««

نورو نه په لار کې به مخ واړوي
ځان نه چې په تنګ شي سړی څه وکړي؟
۹۴.۱۰.۲۵

««««««««««««««««««««««««

له خپلو اوښکو او ژړا چې په تنګېږمه نه
ځار شم له مینې د اړیکې ډېرې لارې لري
۹۴.۱۰.۲۵

««««««««««««««««««««««««

ورته مې خپلې شوګیرې ژاړمه
خوب کې د سترگو دې خندا ته کېنم
هیله ده
دا راته ونه وایې چې
بیا دې د خوب څادر کې
ګرانې ونه نغاړمه
۹۴.۱۰.۲۳

««««««««««««««««««««««««

بارانه مه ورېږه
غواړمه نه
ځانته شم پاتې
هسې نه وڅڅېږي
د زړه د بام اخېړ مې ډېر نری دی
ویرېږم بیا
تازه د درد راغلې پېغلې
د تګ جامې واغوندي
او اوسېدلو ته خپل
بل چېرته ځای وګوري
۹۴.۱۰.۱۶

««««««««««««««««««««««««

مینه د باد غوندې ده
او باد
د مینې غوندې
باد ته چې ګورې
یوه شپېلي سره
پر مخ د ځمکې
هر څه هوا ته کړي له ځانه سره
چې مینه پېښه وکړي
څو چې په ځان خبرېږې
هر څه به وړي درځنې
او ته
ته به د خپل وجود
تش کالبوت ته ناست يې
۹۴.۱۰.۱۷

««««««««««««««««««««««««

مور
مور مې هغه ونه شي
چې هر ژمی
څانګې او ښاخونه یې
د ژوند نغری مې
سړیدو ته نه پرېږدي
وېرېږي هسې نه مې یخ ووهي
مور مې هغه ونه شي
چې هر پسرلی
له سره څانګې او ښاخونه کوي
او زما د ژوند ناوې ته
په شنه جامه بدلېږي
د اوړي ټکنده غرمه کې هم بیا
زما پر ستړې ستړیا
خورېږي سیوری سیوری
۹۴.۱۰.۱۵

««««««««««««««««««««««««

خياله در جار شم ویده کېږم
پرېږده چې وګورم په خوب کې جانان څنګه ښکاري
۹۴.۱۰.۱۳

««««««««««««««««««««««««

کله چې
د تنهايۍ د تیارې شپې پر زنګون سر ږدم
په خوب کې
ستوري، سپوږمۍ او لمر وينمه

««««««««««««««««««««««««

له تا نه وروسته
بله جينۍ زما د سترګو په هنداره کې بیا
هيڅ ځلېدلې نه ده
درته یادېږي به ښه
شاته دې ونه کتل
پخپله مخه لاړې
او خپل انځور درځنې
یوه هنداره کې شو پاتې
زه لا تراوسه
د لارې متن کې
هماغه ټکي کې بس
د خپلو سترګو
ولاړ هیندارې ته یم
۹۴.۹.۲۸

««««««««««««««««««««««««

تنهایي به غاړه وځي بیا له غرقې خاموشۍ نه 
شپې په سر دی اړولی له ماښامه د تیارې جام
94.9.18

««««««««««««««««««««««««

رانه یې مه اړوه
د زړه مرغۍ راته دا ستا سترګو کې
دغو وړو پنجرو کې
تر دغه ارت کایینات
ګرانې خوندي ښکارېږي
94.9.14

««««««««««««««««««««««««

بهر ګرمي ده 
او ژوند 
خپلو خولو کې ډوب دی
خو چې دننه خپل وجود ته ګورم 
سوړ و پوړ دی
هر یو د خپل ژوند نغری ننګوي
خو زه د خپلې تنهایۍ سړه کوټه کې ایسار
د زړه مې یخ کېږي
94.9.14,

««««««««««««««««««««««««

مینه

ستا تګ 
زما تر منډو 
تېز و
وبښه
در ونه رسېدم
ستا
مخه ښه مې
له زړه سره وکړه
چې هر ځل
په لاره کې
ستا د پلونو پر نقش
وي نښتی 
چې ته بیا راځې
۹۴.۹.۴

««««««««««««««««««««««««

پته
ښه ده چې ته مې یې
له روزګار نه ستړي زړه ته
د دمې 
یو ادرس خو لرم
۹۴.۹.۳

««««««««««««««««««««««««

مات سیوری

یو ګام
نه وروسته ځي
نه شاته
یو سیوري ته ولاړ یم
زړه يې مات دی
۹۴.۹.۳

««««««««««««««««««««««««

چې ته نه یې
ستا يادونو کې ورکېږم
چې کله مخ ته راشې
ستا مې ښایست
او څېره ځان کې ورک کړي
چې کله خاندې
د خندا د غږ په سیند کې دې ډوبېږم
ورکېدل هم لري خپل خوند
کاشکې چې هیڅکله هم
دا بې حسي
او نوم يې نه وای هیڅ
پوهېږې
زه چې پردی شم حس نه
ایله ګومان مې راشي
چې زه خو نه یمه ورک 
۹۴.۹.۲

«««««««««««««««««««««««««««

درانه ولي

د غم مې ولي 
د زړه له شوره
ستا د خندا 
د موسیقۍ
غږ ته 
ښوري
خیر دی ته خانده
که په ما هم خاندې
هر وخت مې
دا ولي
احساسومه درانه
۹۴.۸.۳۰

«««««««««««««««««««««

چیغه

چوپتیا حس ته غاړه ورکوي
غریو د فریاد ستوني کې ماتیږي
شپه له پاولي داره کمیس سره
د رڼا د شور میدان کې
اتڼ ته وځي
بیا د سهار سترګو کې 
خوبولې سترګې 
چې د اتڼ له ستړیا خوند اخلي 
په غځونو راځي
۹۴.۸.۲۳

*********************************

دا شېبه زه هم ستاپه زړه کې ګرځم
خوند راکوي
له خپل احساس سره مې ‌‌‌‌‌‌ډېر غږېږم
94.8.22

*********************************

ځان ته خوشاله یم
پوهېږې ولې
تا وې دا دوه ورخې
زموږ سیمه کې
ږلۍ ورېده
د تا له زړه خو ساړه نه تاوېږي
۹۴.۸.۲۰

***********************************

په تا مې شک راځي
چې دلته ما سره یې
ګرانې ته داسې
راباندې هر وخت خاندې:
ځان درنه هېر وي ولې؟

خو ته منې
چې رانه ځان هېر نه شي
هر وخت د یاد د پېغلې غاړې ته مې
ستا د لیدو د شېبو هار اچوم
۹۴.۸.۲۰

**********************************

وفا
لکه د مرګ زه چوپه خوله خوښ
یمه
بې غږه و غوږه
ژوند به غږېږي
زه به غږېږم
ته به غږېږې
ټول به یوازې او یوازې سره غږېږو او خبرې کوو
خو مرګ بیا پرته له دې
چې وغږېږي
پخپله ورځ
پخپل ساعت
خپله شېبه رادرومي
پر خَپلې ژمنې وفا نه هېروي
۹۴.۸.۱۹

***********************************

وېره

نیا مې کیسه کوله
د مور للو باندې به
چې نه شوم ویده
پلار چې ما ووېروي
بس هره شپه یې
سر به راهسک کړ له بړستنې څخه
بیا بیا بو بو يې کاوه
نیمه رڼا کې د شپې
سترګې لاسونه به يې کاږه واږه کړل
ویل يې ګوره که ویده نه شولې
بیا به دې وخورمه
ببو یمه زه
په لاس به يې وچيچلم
زه به هم وډار شولم
د مور سینې ته به لا نور ورجوخت شوم
چې لږ راغټ شوم
د ببو ویرې ته د ټینګې نه وم
د چا کاږه واږه غوندې لاسونه سترګې
چې به مې سترګو ته شول
هغه سم دم راته ببو اېسېده
په همدې وېره کې زه
ځوانۍ کړم ټینګ په غېږ کې
خو ویره هم راپسې منډو کې وه
تیارې به وېره راکړه
د مور و پلار شور به په ډار کې کړمه
سیوری مې هم وېره وه
بس چې اورېدل او یا لیدل به مې څه
ببو د ویرې به مې سترګو ته شوه
وېره او زه او زما سیوری سره
یو رالوی شوي یو ځای
ته خپه کېږه مه هیڅ
چې اوس
په مینه کې هم
احساسومه وېره
۹۴.۸.۱۸

 

««««««««««««««««««««««««««««««

سپوږمۍ چې شپه کې ګرځي
غواړي دې خوب کې ګېر کړي
‌‌‌‌‌‌ډوبه دې حسن کې شي
ومني دا
چې رښتیا هم
تا غوندې ده
۹۴.۸.۱۸

««««««««««««««««««««««««««««

ستا د یادونو پېغله په تور څادر کې نغښتې
د وره په خوا کې ناسته
د ویر لمن ده غوړولې
رنګ مې د زړه د کوټې شین اوښتی
د تنهایي سړې سیلۍ وهلې
په عشق مې زړه سوځېږي
چېرته به واړوي
په کومه ورکه غوندې
خالي صحرا کې
ته چې راځې
کومه کوڅه به ګورې
ځان به کړې ستړی
دا به هم ونه منې
په کې چې ته اوسېدې
اوس یې ه‌‌‌‌‌‌ډونه
دېوالونه
خاورې شوي
د ګرد په مینه
تورو بادونود وخت
وړي له ځانه سره
۹۴.۸.۱۷

«««««««««««««««««««««««««««««««

بې له تا هیڅ یمه
او هیڅ نه لرم
یو درد
درد خو به وي
خو داسې ښکاري پخپل درد اخته دی
د درد په درد پسې ورک
ته چې یې تللې
زه په خلا کې اوسم
کال دې له تګ نه کېږي
که دې کلونه واوړي
ځان نه به هېر یم 
خیر خو
دا ننګ به چېرته یوسم
چې تا به هم جانانه 
نه پېژنم
درنه بښنه غواړم
خپګان دې نه وي په کې
کاش چې ته تلې
راسره دې خپله بې حسي ویشله
۹۴.۸.۱۱

««««««««««««««««««««««««««««

د خاموشۍ درز شوي دېوال ته مې 
تکیه کړې ده
پر تنهايي مې نوره نه لورېږي
چې غږ یې ستوني کې ټپ پاتې شي
د خاموشۍ دېوال 
د اهونو له بړاسه 
په کېدونکې زلزله کې 
ګوندې ونړېږي
او د عشق ویده کوڅه هم
ورسره ویښه شي
د تنهایي په چغو 
۹۴.۸.۱۰

«««««««««««««««««««««««««

تېښته

د خپل وجود چیندرۍنه
غواړم بهر ورټوپ کړم
خو زما سیوری
ګام په ګام راسره
لوبه کوي
زه چې ورټوپ کړم
سم دم ټوپونو ته شي
‌‌‌‌‌‌ډېره ده سخته
له خپله ځانه تېښته
۹۴.۸.۹

«««««««««««««««««««««««««««

تنهايي به هم 
غږولای نه شم
نن د شپې پېغله
ګوته پر شون‌‌‌‌‌‌ډو
سم له ماښامه
د زړه په وره کې مې 
ولاړه ده
چوپتیا لټوي
۹۴.۸.۵

«««««««««««««««««««««««««««

یادونه او کونجونه
هر یو کونج يې دی یو شرنګ ستا د پاولیو د خبرو
هر یو کونج يې دی یو عطر ستا د تن د ګل خوشبو
هر یو کونج يې هره شپه تپه تياره کې یو اسمان وي
د تا سترګې په کې ښکلې ښکلې ستوري 
هر یو کونج يې ستا د حسن سمندر دی
زه ماڼو په کې د دوه ماتو کښتیو
چې رایادېږې مې ته
زه د کوټې کونجونه داسې غږومه
۹۴.۸.۴

«««««««««««««««««««««««««

سهوه ځنې وشي خطا وشي قتل وشي

خلک وایي خیر دې وي انسان دی خو
ما د لېوني په نوم وشړي له کلي نه
هسې که چا وویل چې بدر دی
مئين په چا

««««««««««««««««««««««««

مساپر پلونه

ذهن مې 
لکه د ستړو مساپرو پلونو 
چې چا ته خوار او یک تنها به ښکاري
ایینه د عشق د لارې دی 
د ګرد
۹۴.۸.۳/۴

««««««««««««««««««««««««

زړه او زخم

ته مې هم زړه یې
هم مې یې زخم د زړه
زړه سره ډېر بلد یم
درد راکوي
او زخم 
ژوند وربښي
۹۴.۸.۳

««««««««««««««««««««««««««

‌‌‌‌‌‌د بوسې غونچې

د زړه ګلدان کې یې چې وکرمه
ما یې راټولې کړې له خولې یو څو غونچې د بوسې
۹۴.۸.۳

««««««««««««««««««««««««««

زما توړۍ

چې مې جمعه په حمعه
د باد په پښو ورلنډوله لاره
خوړ ته نږدې
چې مخامخ ورته یو باغ شین و
بې سر و پایه
هغه زړه لویه کلا 
او څلور جیبه واسکټ مې
خپله توړۍ
او د هغې مینه مې 
ډېر یادېږي
@@@
هره جمعه مازیګر
زما توړۍ د کلا وره سره ولاړه به وه
چې به یې ولیدلم
چې تر پلار مخکې
د هغې خوا ته
په؛ منډو یمه
غېږ به یې خلاصه کړله
چیغه یې کړه
زما بچی راغی
زما زړګی راغی 
@@@
په هغه ورځ چې به توړۍ کره تلو
څلور جیبه واسکټ مې
واغوسته به
لاره کې بیا بیا به مې
د خپل واسکټ خالي جېبو ته کتل
ورته خوشاله به وم
چې راستنېږم بېرته
دغه خالي جېبونه
ټول به ډک وي
یو له چارمغزو
یو جلغوزیو ځنې
یو له سنځلو
یو له توتانو
@@@
لا چې وم ډېر وړوکی
کمیس کې یو جېب مې و
عمه مې پلار ته ویل
زما زړګي ته
داسې واسکټ وګنډه
چې یې جېبونه ډېر وي
ځکه خپه ومه ډېر
چې مې دې یو جېب کې
ځاييږي کمه مېوه
@@@
هغه کلا راته یادېږي
او هغه اوږد غځېدلی باغ مې سترګو کې وي
هغه خوړ مې هیڅکله هم نه هېرېږي
هغه خوړ زه چې وم لوېدلي په کې
د خوړ دپاسه
وه اېښودل شوې
یوه د توتو 
غټه ونه
د کلي خلکو د توتو پله به باله
پلار مې مجبوره کړ چې
نن به له پله ځنې پخپله تېر شم
لاس مې دې ونه نیسي
د پله په منځ کې مې راخویه شوه پښه
توړۍ بوغبند کې تاو کړم
ما د تناو په سر بیا بیا به کتل خپل واسکټ ته
ډوب وم د خپل واسکټ جېبونو کې مې
غوښتل مې ژر وچ شي
توړۍ یې ډک کړي راته
له وچو مېوو
جامو ته خیال مې نه و
@@@
اوس چې په ښار کې چېرته
کومه زړه وینمه
راته توړۍ یاده شي
چې د کلا په وره کې رالره لاره څاري
بچي بچي زړګی زړګی مې بولي
اوس چې په ښار کې چېرته
تنګو کوټو کې تنګ شم
لویه کلا مې د توړۍ یادېږي
اوس چې په ښار کې چېرته
کومه نرۍ غوندې وباله ووينم
ما ته د کلي خوړ 
او د خوړ پله یادېږي
اوس چې په ښار کې چېرته
کله تېرېږم
د کوم دوکان له مخه
د وچو مېوو
ماته له وچو میوو ډک
د خپل واسکټ راته جېبونه یاد شي
ډک له چارمغزو
ډک له توتانو
ډک له سنځلو
ډک جلغوزیو ځینې
زه اوس بادونو کې د هغو شېبو
هره شېبه د ایینې مخې ته
د سر او ږیري
سپین تارونه شمارم
۹۴.۸.۲

««««««««««««««««««««««

تبه او توبه

کاش چې تبه 
توبه وای
هیڅ نه ماتیږي
۹۴.۸.۱

««««««««««««««««««««««

ښکلې ورځ

خوب کې مې ولیدلې
چې په یو لیک کې دې
پوښتلې رانه
د ژوند د ښکلې ورځې
هغه له تا سره ده
همدا چې لاړې
هغه دې 
د خپلې خندا د پلو پېڅکي غوټه کې ونغښتله
زه لا ویده یمه
دا غواړمه
تر هغه پورې ويښ دې نشم
چې تا د خندا د پلو 
د پېڅکي غوټه
پرانستې نه وي
زما د ژوند د ښکلې ورځې لمرې
۹۴.۸.۱

«««««««««««««««««««««««

مرګ او زه

مرګ مې د ژوند تنګه کوټه کې

زما د هیلو د شلېدلي کټ

سر ته ناست دی

 زما د ستړې ستړیا

سلګۍ شماري

زموږ تر مخه اوږده لاره پاتې

ویرېږم دا هم لکه ژوند

ستړې او خوبولې

نه وي

۹۴.۸.۱
زما د ستړې ستړیا
سلګۍ شماري
زموږ تر مخه اوږده لاره پاتې
ویرېږم دا هم لکه ژوند
ستړې او خوبولې
نه وي
۹۴.۸.۱

ادامه نوشته

شعرونه: دري شعرونه/ له ۹۴.۲.۱۴ تر ۹۵.۶.۲۰

دري شعرونه/ له ۹۴.۲.۱۴ تر۹۵.۶.۲۰

وقتی پای تو در میان باشد
تا پای خستگی حرف می زنم
دل قناعت اش کم است
95.6.20

****************************

حیف که شود کوچه تاریک را تنها گذر 
مرگ را کمی با پای زندگی قدم می زنم
۹۵.۶.۱۹

****************************

آدمم
گاهی از خودم می ترسم
آدم ها 
بم هایی اند که
که نمي داني
چه وقت و در کجا خویش را منفجر مي کنند

95,6,15

****************************

شب با اتاقم کنار آمده است
و من در آغوش تنهایی
لحاف سکوت به بر کشیده ام
تاریکی ترسش خیلی سنگینی می کند 
بر 
اندامم
۹۵.۶.۱۲

ادامه نوشته

شعرونه: مړی

دا زما یو پخوانی نظم دی، هسې مې وغوښتل بیا يې درسره شریک کړم:

 

مړی

 

هيڅ نه پوهېږم په دې

چې دا نو شپه ده که ورځ

خو رڼايي ده، هر څه سپین ښکاري

زه د کوټې په منځ کې پروت

وجود مې یخ و پخ دی

غواړم راپاڅم

خو خوځېدای نه شمه

مخ مې قبلې خوا ته دی

خو شاوخوا ته

هر څه لیدای شمه

هر څوک ښکاري

د پښو مې غټې ګوتې

سره تړلې

 سپینې ريتاړې سره

سپینه ټوټه مې په بدن خوره ده

زنه مې هم تړلې

کوټه کې ویر او واویلا ګډه ده

مور مې ده سر ته ناسته، چيغې وهي

سر يې لوڅ کړی دی په زوره سر په ځمکه وهي

ما ته راوګوري، سلګۍ سلګۍ شي:

ته مې بې موره وې پرېښودې

چې دې لمسي راته بې پلاره پرېښول

«««

مېرمن مې پښو ته ده بې سده پرته

يو دم په سد شي او ناره کړي چې، وای:

((زما د ګل په شان جانانه

ته رانه لاړې زه دې چا ته پرېښودمه))

«««

خپلوان مې ډله ناست دي

یو نیم سوړ اسویلی وکړي او بیا

پر ديواله راځوړند

زما تصویر ته په حيرت وګوري

«««

د ورور مې چيغو نه دی غږ تت شوی

یو څو مشرانو ټينګ نیولی چې ځان ونه وهي

یو ورته صبر غواړي

بل يې شي غوږ ته نږدې

ورور مې غوسه شي ورته

د یوه بل مشر خبرې سره

ورور مې کوټې نه وځي

یو څو مشران هم ورپسې لاړ شي

د ورور مې تت غږ له دالېز نه اورم:

ما ته مړ نه ښکاري ژوندی دی هغه

ګورئ هماغسې تازه دی

لکه په عکس کې چې خندانه ښکاري

ما ته دا مه وایئ چې مړ دی ورور مې

د ګور کفن خبره ولې کوئ

«««

زړه کې مې تېر شي يو څه

زه د یو درد قوي احساس وکړمه

راته بچي رایاد شي

«««

مشره لورکۍ مې ګورم

چې په څپېړو يې خپل مخ شین کړی

خپلو همزولو ټینګه کړې

خو دا وايي ورته

پرېږدئ چې وژاړمه

پرېږدئ چې سر له دیوال ووهمه

پرېږدئ چې مړ کړمه ځان

زما خو پلار مړ دی

دا درد زغملای نه شم

پلار چې مې نه وي دا به څوک ووايي

مشره لورکۍ ده راته ډېره ګرانه

«««

هغه تر ټولو نه وړه، هغه وړه لورکۍ مې

څو ماشومانو سره

کوټې ته ننوځي

ووځي بیا

چې بس راځي هر ځلې

سر ته مې ودرېږي

خپلو همزولو ته ما وښيي او دا ووايي

دغه مې پلار دی

چا راته وويلې مړ دی هغه

دې سره منډه کړي، په منډه حویلۍ ته وځي

هلته همزولو سره

لکه چې لوبې کوي

یو نیم وړه خندا يې اورمه، خوشاله شمه

«««

بیا یو ټکان خورم، سودايي غوندې شم

له ځانه وپوښتمه:

زما زامن چېرته دي؟

«««

تر ټولو مشر زوی مې

چې په ټول ژوند کې يې د هرې سختۍ

زما د قهر او د مور د غوسې

ځواب په (اوف) ورکاوه

اوس د قبلې په طرف

دی مخامخ راته ناست

دا ځل نه زه په قهر

نه یې ده مور په غوسه

دا به نو څوک ورته غوسه وي چې نن

له هرې ساه سره یو (اوف) وايي

کله ګریوان وشلوي، چیغه وکړي

کله په زړه باندې خپل لاس ټینګ کړي

کله بیا ما ته شي ځير

زه يې په سترګو کې دا ولولمه:

تا مګر نه ویل چې

یوازې نه مو پرېږدم

اوس به دا پاتې لاره څنګه وهم

ورونه او خویندې به په څه ډاډه کړم

لا خو زه هم دومره ستر شوی نه یم

لا خو د لوبو په ميدان کې پلاره

د ماشومانو يم کتار کې ولاړ

د دې غمونو بار به څنګه یوسم

«««

درې هغه نور زامن مې

چې کله مور، کله يې خور او کله نیا ته کتل

 یو دم به وژړېدل

بیا به ارام کیناستل

کله به خپلو کې خبرو کې شول

داسې به بوخت شول سره

چې ته وا هیڅ خبره نه ده شوې

یو څه ډاډه شم، د درد احساس مې کم شي

وایمه ښه ده

د دې څلورو بچو

د يوې لور او د دې درې زامنو

ډېر درد مې ونه لیده

د خدای مې شکر وکړ

چې يې د مرګ په ورځ مې

دا د څلورو بچو

ډېر درد را ونه ښوده

دغه څلور خو به نو ډېر کلونه

زما د مرګ احساس ونه ځوروي

 د بچو غم والله چې ډېر سخت دی.

۱۳۹۲.۵.۱

ادامه نوشته

شعرونه: د تلې میاشتې تر یوویشتمې پورې شعرونه

ماشومتوب

زه یې د خپل ذهن هینداره کې تل 
لکه یو سیوری وینم
چې له خپل ځان نه تښتي
خپل ماشومتوب لټوم
په ماشومتوب پسې مې ‌‌‌‌‌‌ډېر خپه یم
هغو کوڅو کې اوس د ذهن ورک یم
چې ماشومتوب په کې هېر شوی رانه
۹۴.۷.۱۹/۲۰

******************************

د غږ انځور

د هیندارو بازار مات دی چې د زړونو
پر انځور د چا د غږ 
د نظر کاڼي لګېدلي
۹۴.۷.۱۸

******************************

یوازېتوب

یو غږ د اه دی په چينه کې روان
يوه د اوښکو پېغله 
د خپل اوربل تنده د ګرد ماتوي
۹۴.۷.۱۸

******************************

ښکالو

چې د خندا په پلو
د غم ګردونه څنډم
د زړه درزا مې
یوه ښکالو ده د هغې د راتلو
۹۴.۷.۱۷

******************************

هېرجن

څه دې ویل
هېره دې کړم؟
سمه ده
ژمنه کوم
خو یو څه نه يمه ساز
یو څه د هېرې
اشنا هېره لرم
۹۴.۷.۱۶

******************************

د تنهایي فریاد

کوټه ډکه له چوپتيا ده
یوې اه ته هم ځای نشته
تنهایي مې د وره خوله کې ویده کېږم
۹۴.۷.۱۶

******************************

لکه ګناه راپورې ونښله
غواړم چې هيڅکله مې پرېنږدې بیا
۹۴.۷.۱۵

******************************

تت سیوری

ذهن مې تت 
د ګرد هینداره ده
هر یو انځور مې
یو تت سیوری ښکاري
۹۴.۷.۱۴

******************************

 ښوونکي د ورځې په مناسبت
ښوونکی

د ژوند مې اووم پسرلي نه هېرېږي 
یوه رڼه یوه خندانه څېره
له شنه سهاره تر هغې ټکندې غرمې پورې
په موسکو شونډو، خوږه ژبه را زده کولې راته: 
یو جمع یو
مساوي دوه کېږي
ب و الف
ب و الف
چې کړې یوځای
ځيني بابا جوړېږي
زه مې د خپل هغه اول ښوونکي 
هغه شمېرلي او پاسته غږونه
اوس هم اورم
اوس هرکلي ته چې د ژوند د اووه څلوېښتم بهار پر لاره یمه
جمع مې ښه زده ده
یو څه پخپله اضافه کېږي په کې
یو جمع یو
دوې ډوډۍ
یو جمع یو دوه توغندي
یو جمع یو دوه مړي
یو جمع یو ...
ما ته چې دا جمع کول راښيي
دغه ښوونکی مې لیدلی نه دی
دغه ښوونکی مې هيڅ نه پېژنم
۹۴.۷.۱۳

******************************

ځنډ

 

یو څوک مې سر ته ناست دی

 د سپین کتان راته جامې اغوندي

 یوه د مينې زمزمه يې په خوله:

مینه یوه ده

 بې شریکه مینه...

هرځل چې ما ته ګوري

 زما په سترګو باندې لاس تېروي

 هرځل په موسکو شونډو

 هغه د مينې زمزمې نه وروسته

 یوه خبره کړي راغبرګه وايي:

د خپلې مينې د دیدن تلوار دی

 سترګې يې نه پټوم

 پرېږده چې وکړي دیدار

 زما په زړه کې یوه ګیله تېرېږي، وپوښتمه:

ډېر ځنډ خو ډېر ښه نه وي

 مينې دا ولې ډېره وځنډېدې؟

 ۹۴.۷.۱۲

******************************

انځورګر

توریو کې رنګ، غږ او احساس لټوم
ګوندې انځور دې وکښم
#####
ټول راټول کړي 
توري او رنګ
غږ او احساس مې سره
راکتار کړي ایښي
سل ځله جوړ شي وران شي
او بیا له سره جوړ شي
خو لا ته نه یې په کې
پر ځان مې شک پیدا شي
زه به ټول عمر هم
انځورګر نه شم کله
۹۴.۷.۲

******************************

د خندا مالګه
ځه
ته چې وایې
وبه خاندم
زه به هم وګورم چې
پتري نیولو چاودو شونډو باندې
د خندا مالګه
دوړول کېږي څنګه
او سوخت څومره خوږ وي
۹۴.۷.۱/۲

******************************

شوګیر رانجه خوړلي
فریاد یې چیغو کې خپل ورک دی
خاموشي غاړه ورکړې خاموشي ته
شپه مې سترګو کې ویده ده
۹۴.۷.۷

******************************

 (زه)

په ځان شکي یم
لکه چې (زه)
(زه) نه یمه
غواړمه وژاړمه
خو هغه شور مې د درد 
اوس په سینه کې نشته
ما ته ژړا نه راځي
سترګو ته اوښکې
هسې نه تېږه یم
د (زه) په نامه
او یا خو (زه) تېږه ده
نه، نه!نه (زه) زه یم
نه تېږه (زه) ده
تېږه چې ماته شي یو کړس خو کوي

۹۴.۷.۴

******************************

مینه، ژوند او مرګ

دا مینه نه ‌‌‌‌‌‌ده ډېره اوږده کیسه ده
ژوند یې ارمان د اورېدو کوي خو عمر یې لن‌‌‌‌‌‌ډ دی
مرګ تلوسه د دې کیسې
د ژوند تر بل عمره
۹۴.۷.۳/۴

******************************

هره شېبه
زه او زما تنهايي
د يوې خوږې موسيقۍ
د روح په شور کې ورک يو
زړه مې هينداره د عشق
ټنګ 
ټنګ
ګاټي ګاټي
ستا
يادونه پرې لګېږي
94,7,3

*****************************

د چوپتیا مرګ

کنګل کوټه ده
یوازېتوب دی په کې یخ وهلی
یو کنج کې غلې شانتې
چوپتیا ناسته ده
چوپتیا چې ګوري 
یوازېتوب ته او کوټې ته کله
اور د اهونو ته خپل
لاسونه نیسي
یخ د کنګل پر وجود لاس تېر کړي
کنګل په کړس کړس 
پر چوپنیا وخاندي
جدایي داسې بولي
ټپه چوپتیا کې
د چوپتیا د مرګ سندره
۹۴.۷.۱

ادامه نوشته

د سنبلې د میاشتې شعرونه

شعرونه/ صدیق الله بدر

د خوب انځور
د خوب انځور مې کښمه
چې د شوګیر بڼو کې
لکه جن‌‌‌‌‌‌ډه رپيږي
د یوه شهید ارمان مزار باندې
د خوب انځور مې کښمه
چې له مودو راهیسې
زما له سترګو سره نه غږېږي
راته ښکارېږي
لکه د شپې غوندې
وخت پرې خوړلې د چوپتیا رانجه وي
د خوب انځور مې کښمه
وېرېږم هسې نه نیمګړی راشي
ته چې یې تللې 
خوب مې نشته
خوب مې هېر دی
وېره مې دا ده 
انځورګر چې یو څه ویني کښي یې
۹۴.۶.۳۰/۳۱

******************************

لېوني زړه سره مې سر دی
د حيرانۍ خبره نه ده چې دې ډېره غواړم

******************************

د خوب ملکه
سترګې مې پټې کړلې
ویل مې ګوندې را ایساره یې کړم
لاره ورګورم
چې سرګردانه
دا ملکه مې
ترلاسه ونیسمه
او سمه سیخه 
په خپله لاره يې کړم
خو
چې دا نه وي، جانان نه وي، تنهايي وي
بې قراري وي، په ژوند پښېمانه 
زندګي وي
دا ورته وایم، چې ښه تر ښو 
او ښه هوښياره يې کړم

۹۴.۶.۲۸

*******************************

وېره
اوس مې له خوب
اوس مې له ځان وېريږم
اوس په رڼا کې هم
هیندارې ته کتلی نه شم
***
د خوب هیندارې ته مې
په تکه توره شپه کې ودرېدم
خوب نه مې ووېرېدم
د یو تور سیوری ویره
په ټول وجود باندې مې
خوره وره شوه
اوس په رڼا ورځ کې هم
چې پټومه سترګې
وېره د تور سیوري په سترګو مې سایه وکوي
زه مې له خوب
زه مې له ځان وېرېږم
۹۴.۶.۲۷/۲۸

*******************************

د ستړيا سپي مې هډوکي
شپېلي
د یوه سيوري د جونګړې ارمان 
د ژوند په شاړه کې 
عجیب راښکاري

*******************************

نن شپه د درد په وچو شون‌‌‌‌‌‌ډو باندې
د خندا پېغلې
چې د ناز د پښو په څوکو ناڅي
نن شپه مې ولیدې د خوب په کرونده کې چې سابه دې کول
۹۴.۶.۱۸

*******************************

هیله

د زړګي درده!
د فریاد په غږولو
ويدې ماشومې اوښکې مه لټوه
د تنهايي د شپې بام
سږ بې اخېړه پاتې
وبه څاڅي
سترګې چې کله هم یو بل غږوي
چوپتيا وي غلې چېرته ولاړه
۹۴.۶.۱۶

*******************************

په تنده کې ساتي مې د ارمان یوه جینۍ
ورېږي مې په زړه باندې باران یوه جینۍ
په تنګ یمه پرې ‌‌‌‌‌‌ډېر خو چې پرې بد نه لوروم
باور راکوي مینه کې پر ځان یوه جینۍ
د سترګو سود کوي خو د حسن په بازار کې
را اړوي پر ما د زړه تاوان یوه جینۍ
تیاره لټوم نشته تیاره ده چېرته پټه
راغلې د زړه کورته څراغان یوه جینۍ

۹۴،۶،۱۱

*******************************

حق یې تر پښو لاندې کولای نه شم
زړه مې له مینې ګرځولای نه شم
۹۴.۶.۱۴

*******************************

شپيلۍ مې پوه کړه
راسره يې وغږولې
لارې ته تم شوم
د پلونو خاپي دې تګ رایاد کړ
له لمر نه تېښته هم اوس نه شم کوای

*******************************

ماتېدل

کړس شو 
زړګی مې 
د عشق له لاسه ښوی شو
د ماتېدلو یو غږ 
هغې شېبې نه
اوس په غوږونو کې مې
کوي انګازې
مینې رازده کړله چې
د مخه ښې يوه شېبه 
د یو زړګي د ماتېدو شېبه ده
خو په دې نپوهېدم
۹۴.۶.۱۰

*******************************

زه، شپه او کوټه 
یو بل نه بېل ناست یو
خو مو ترمنځه 
د تنهایي هینداره 
سره یو ځای ښکاروي
د محبت د آيينې 
ارمان مې زړه کې تېر شو
چې زه وای
ته وای
غاړه غړی زما او ستا انځور یې څنګه ښوده؟
۹۴.۶.۸/۹

*******************************

هره شېبه چې مې په یاد یې
لا خو هم هڅه کوم
هېره دې کړم
۹۴.۶.۹

*******************************

باراني شعر

د اهاړ شپې دي
د مينې پاڼو کې چې
لمدې شېبې انځور کړم
خیال مې په ورېځو په باران ګرځوم
۹۴.۶.۹

*******************************

څلوریزه

وې مې چې ځان سروسامان کړم
ته ايينه شوې زه دې حیــــران کړم
چې مې د عمر تاوان وغـــــــوښته
اخر دې ژونده په مــــرګ تاوان کړم
۹۴.۶.۸

*******************************

دسمال، تصویر او ښکلا

زما ښکلا خوښېږي
خو د چا زړه هم ماتولای نه شم
پرون مې ستا تصویر ته 
د خپلې مور په لاس کې ونه کتل
نن يې دسمال راوړ
مورکۍ مې ډېره خوښه
مورکۍ مې ګوري درته
د شهزادګۍ په سترګه
خو زه ښکلا خوښوم
غواړم د هرې شهزادګۍ سترګو کې
د خپلې خوښې ښکلا وګورمه
پرون مې ستا تصویر ته ونه کتل
ځکه د خپلې مورکۍ
او ستا زړګوټی 
ماتولای نه شم
پرون مې ستا تصویر ته ونه کتل
وېرېدم هسې نه چې 
زما دا ذوق د ښکلا
ستا پر ښکلا 
او د مورکۍ پر خوښې 
بر نه اوسي
۹۴.۶.۸

ادامه نوشته

د اسد د میاشتې شعرونه

شعرونه/ صدیق الله بدر

یوه ماشومه اروا
یوه وړه له وینو ډکه
قطۍ د ژاولو کې پرته ده ډوبه
ذهن يې ستړی 
د لوی سړک په هغه بله غاړه
په نانوايي کې ولاړ
فقط پنځه روپۍ يې کمې
یوه ډوډۍ چې واخلي
«««
یوه کوڅه کې 
یو څه لرې
د یوې سرتورې
سوې چيغه ده پېچلې:
چاودنه چېرې شوې
۹۴.۵.۳۱ مازیګر/ مکروریان

*******************************

تنهایي
تا او ستم دې اشنا ځکـــه منم
چې ځان ډاډه کړم زما هم یو څوک شته
زما له زغمه چې وتلې
تنهايي ډېر یمه زغملی
۹۴.۵.۲۴/۲۵

*******************************

نیمګړې مينه

کلی، کوڅې
شور په کې ورک 
له کاڼو ساه ختلې
له تندې ژبه د غږ تالو کې نښتې
د کلي یاد یم
کوڅې مې پېژني ښه
زما په سر باندې د راماتو وینو 
وړې وړې آيينې 
کاڼو په ما باندې ګڼډلې سترګې
خو زه په تنده کې مرم
نن د هغو کاڼي په لاس غږونو
چې دا کوڅې يې
د شور په ولو زنګولې یو دم:
راغی 
لېونی راغی راغی
ما به یو غږ د منګوټي د ماتېدو اورېده
او یوه داسې پسې ټپه چيغه
پر هغه وينې دي راماتې
ما له بلۍ ولیده

۹۴.۵.۲۲

*******************************

ژوند
ژوند هغه چیغه اورم
د خاموشۍ ستوني کې چې 
وي تل بنده پاتې
ژوند یو اوږد خوب د عذاب
همېش په خوب کې راځي
هره شېبه یې په تیاره کې چې لکه شپه تېرېږي
او نابلده د تنهایي مساپر 
په دې تیاره کې وي ورک
د پلونو نښو پسې
خو سمې لارې نه ور وځي په پېچومي
ژوند مې تیاره کې د خاموشۍ موندلی
۹۴.۵.۲۱/۲۲

*******************************

سړه څيله د تنهایي رالګېدلې
زړه مې
د لوګو تاو ته ناست
د خټين کور بامبوڼی
‌‌‌‌‌‌ډېره موده کېږي چې نه تودېږي
۹۴.۵.۲۰

*******************************

ستا د حسن د دیدن د خیرات غږ شو
ملنګ نظر مې 
په يبلو پښو
د مينې ښار کې
ټول واټونه 
ګز و پل کړل

۹۴.۵.۱۹

*******************************

د شاه شهید د پېښې په وير کې

مرګ

کلی هغه دی 
خلک هغه دي
خو وخت بدل دی
«««
کال کې به چېرې 
د غم ناره شوه
کلی به وزنګېد د چا ژړا کې
یو کور په ویر کې 
کلی دعا کې
هدیره لرې د غره په بېخ کې
خلکو به پورته جنازه کړه 
شیمه به وختله په هره ساه کې
«««
پرون د کلي
په هر یو کور کې
ویر واویلا وه
لاسونه وینو کې سره
دعا يې هېره حافظو کې
«««
کلی هغه دی
خلک هغه دي
خو وخت بدل دی
هدیرې ګڼې 
هدېرې تنګې
خو چې کړي پورته جنازې څوک
له ټولو دم 
په دغه دم کې د غم
ختلی ښکاري
هر کور کې خپله ژړا
هر کور کې خپل ماتم دی
نه په ماتم کې دم دی
نه دلته غم په دم دی
۹۴.۵.۱۷

«««««««««««««««««««««««««««««««

ستا خبرې

ډېر سره راغلو لاړو

ډېر سره سترګو کې یو بل ته تم شو

درزا د زړونو ته هم

ډېر کېناستو...

او

ته آيينه شوې

ما درکې ځان وليده

خو ته پوهېږې

ستا په خبرو پسې ډېر خپه یم

۹۴.۵.۱۴

««««««««««««««««««««««««««««

د پاڼو سیوري
په مینه ښه پوهېږي
تا راته یو دم 
دروي سترګو ته 
۹۴.۵.۱۷

«««««««««««««««««««««««««««««««««

شرم

پېغلو ته ناست ستا د یادونو
ومې لیده
یو زړه له صبره 
په تېږه واوښت 
یوه اروا مې لیده 
چې یو دم موږ ته يې شا واړوله
زړه يې ښه تش کړ 
خو بس همدا چې
مخ يې راواړاولو
نه تېږه زړه و
نه د یادونو پېغلې
او نه ژړا کې 
د شرم ودرېدلو وېره
۹۴.۵.۱۷

«««««««««««««««««««««««««««««««

زما د کلي، تنده اوبو کې مړه 
زما د کلي د سیند ذهن پرېولی نه دی
‌‌‌‌‌‌ډېره موده کېږي چې د کروندې په لاره نه یم تللی
باغ نه ګلونه ټوکېدل هېر شوي 
باغ نه مېوې هېرې دي
۹۴.۵.۱۶

««««««««««««««««««««««««««««

وروستی شعر

پوهېږم 
زړه مې وايي
چې مې په ذهن کې
یو خالی ځای لا هم شته
او یو څه لا هم ناويلې پاتې
چې يې ويلای نه شم
خیر دی ته راشه
فقط یو ځلې
یوې شېبې ته
چې زه د خپل ژوند وروستۍ شېبې ته
د کلماتو پاولي داره
جامه واغوندمه
زما د ذهن د شاعر ذهن 
لا هم خالي دی یو کونج 
لا هم شعر شوی نه دی
غواړم هغه شعر چې مې ليکلی نه دی
چې يې لیکلو ته هست شوی یمه
ولیکمه
۹۴.۵.۱۴

««««««««««««««««««««««««««««««««

ستا خبرې

ډېر سره راغلو لاړو
‌‌‌‌‌‌ډېر سره سترګو کې یو بل ته تم شوو
درزا د زړونو ته هم
‌‌‌‌‌‌ډېر کېناستو
ته ایینه شوې
ما درکې ځان ولیده
خو ته پوهېږې
ستا په خبرو پسې ‌‌‌‌‌‌ډېر خپه یم
۹۴.۵.۱۴

Top of Form

Bottom of Form

 

««««««««««««««««««««««««««««

ټول جوهر د ايينې اوبه اوبه شي
ته ايينه شې خپله
اوس به هم پوښتې چې دا ښکلې 
اراده د قتل څنګه کوي؟
۹۴.۵.۱۲

««««««««««««««««««««««««««««

زما وېره

تورې ورېځې دي راتاوې
خوره تالنده برېښنا ده
په اسمان کې غړمبهار دی
ځمکه وچه له مودو نه
اوس ورېږي اوس به ووري
باران شړکنده به ووري
خړ سېلاب به کړي په مخه 
زما مېنه
زما مېنه
زه مې له ژوند سره د مینې په پار
ځان وېرومه داسې 
ځان وېرومه هر وخت
۹۴.۵.۱۱

««««««««««««««««««««««««««««

پور
هېره دې کړم؟
ځه! 
دا دې وي پور راباندې
بیا به یې درکړم
۹۴.۵.۱۱

««««««««««««««««««««««««««««

خوب کې له خوبه راته خوبه ښکاري
زما له سترګو دې رانجه وهلي
۹۴.۵.۱۱

««««««««««««««««««««««««««««

زما د اوښکو غوندې
منډه دې تګ ته ور زده کړې
د تگ منگول دې زړه مې سکون‌‌‌‌‌‌ډلی نه وي
چې اوښکې یو رپ کې له سترګو نه مې
منډه واخلي
۹۴.۵.۱۰

«««««««««««««««««««««««««««

غږ مې دې ولید
یوه کوتره مې د زړه د غوږ پر بام کېناسته
۹۴،۵،۸

«««««««««««««««««««««««««««

با لېــــــــــــوني له ګرېوانه ونيسي

درد په منګولو کې مې زړه ونيسي

د زړه چې راشمه خالـــي کوټې ته

د اه ګرمي ته مې ســــــاړه ونیسي

۹۴.۵.۷

««««««««««««««««««««««««««

درد ته له خپل زړه ځواب څنګه ورکړم
وایي پر دې ګور مې تاوان شــــوی دی
د ښکلو ښار کې یخ شمـــــــــال لګېږي
د عشق په کلي کــــــې باران شوی دی
۹۴.۵.۶

««««««««««««««««««««««««««

له تنهایي سره مې ناست یم میکده کې د شپې
د مینې تنده د خاموشۍ په جام کې 
‌‌‌‌‌‌ګورمه چې ډوب فریاد دی 
۹۴.۵.۵

««««««««««««««««««««««««

شمال؛ د مینې په ځنګله ورګ‌‌‌‌‌‌ډ شو
ژوند زه د دغه تابلو 
تر کښلو غواړم
۹۴،۵.۴

«««««««««««««««««««««««««««

خاموشي...
دغه دره کې مې ژوند ډېر خوښېږي

««««««««««««««««««««««««««««

کړس شو
د باد مرغی
پر کړکۍ ولګېده
ټوټې ټوټې هيندارې پر جنازه راتوې شوې
د مات زړګي بنده کوټه شوه هدیره د هوا
پر هدیرو د ځالې مینه مرغی نه ماتوي
۹۴.۵.۴

««««««««««««««««««««««««««««

چې څوک يې ونه ګوري
ورته د مستې په نوم غږ ونه کړي 
د خاموشۍ په جام کې غرقه 
شپې له تیارو ځان ته جامه ګنډلې

۹۴.۵.۴

 

««««««««««««««««««««««««««

د پخې مینې په پار 
د ژوند تنور
هره شېبه لګوو
هغه یې اور 
زه یې
ګرمي یم
۹۴.۵.۳

د پخې مینې په پار 
د ژوند نغری
هره شېبه ننګوو
هغه یې اور 
زه یې
ګرمي یم
۹۴.۵.۳

ادامه نوشته

د سرطان د میاشتې شعرونه

شعرونه/ صدیق الله بدر

غواړمه شپه و اوسم
چوپتیا دا غواړي
یو څوک يې واوري
۹۴.۴.۲۹/۳۰

««««««««««««««««««««««««««

د شپې له سترګو مې 
اوبه رڼې ولېدې
سین کې سپوږمۍ لمبله 
۹۴.۴.۲۹/۳۰

««««««««««««««««««««««««««

ښه مې لیده
چې تا د خپلو سترګو 
د قهر اور ته ګرانې ونیولم
خو هغه زه نه ومه
زما خوښېږي 
چې کله کله مې له خپلې حافظې نه 
يو مخ پاکېږم داسې
۹۴.۴.۲۹

««««««««««««««««««««««««««

ماشوم زړګی مې
د تیارې پر لارو نه دی بلد
هسې نه ووېرېږي
بیا مې خوبونو پلو پرمخ
واغوستې

۹۴.۴.۲۹

««««««««««««««««««««««««««

ښه مې لیده
چې تا د خپلو سترګو 
د قهر اور ته ګرانې ونیولم
خو هغه زه نه ومه
زما خوښېږي 
چې کله کله مې له خپلې حافظې نه 
يو مخ پاکېږم
۹۴.۴.۲۹

««««««««««««««««««««««««««

ماشوم زړګی مې
د تورتم او د تیارې پر لارو نه دی بلد
هسې نه ووېرېږي
بیا مې خوبونو پلو پرمخ،
واغوستې

۹۴.۴.۲۹

««««««««««««««««««««««««««

دا ستا پر غږ
زما د زړه د غوږو لاس ولګىد
خو دومره پوست دﺉ دومره ښوی دی غږ دې
وېرېږم هسې نه چې وښوېیږي

94.4.23

««««««««««««««««««««««««««

توبه
هغې ګناه ته
چې موږ يې ګنهکاره یو
غاړه کېښوه
94.4.14

««««««««««««««««««««««««««

کاشکې ټوټې ټوټې مات کړی دې وای
سخته په هغه زړه چې ‌‌‌‌‌‌ډ ک پاتې شي
۹۴.۴.۳/۴

««««««««««««««««««««««««««

خپلې سترګې مې کرلې

 د انتظار لاره کې

 ستا د راتګ د تمې باد

 رالګېدلی دی

 او

خاورې شیندي

 ۹۴.۴.۵/۶

««««««««««««««««««««««««««

خوبه راځه
چې لږ ویده شو
وېرېږم هسې نه سبا ته
له خوبه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ډکې زما سترګې
‌‌‌‌‌‌خالي شي پاتې د چا دیدار نه
۱۳۹۴.۴.۶۹۴.۴.۶۹۴.۴.۶

««««««««««««««««««««««««««

د کوټې ټول دېوالونه

 چې به پرې زه تکیه وم

 اوس تکیه شوي دي زما پر ولو

۱۳۹۴.۴.۲

««««««««««««««««««««««««««

د څڼو مینه دې

 په شمال ميئن کړم

 هره شېبه سالو په سر سموې

 ۹۴.۴.۱

ادامه نوشته

د جوزا د میاشتې شعرونه

شعرونه/ صدیق الله بدر

زه او کوټه چې کله ‌‌‌‌‌‌ډېر په تنګ شو تا یادوو
ستا د راتګ وایو درواغ په رښتیا ښه تېرېږي
دا راته مه وایه چې نوم یې ولې نه اخلمه
مینې مو نغښتې دي خواره په لاره نه تېرېږي

۹۴.۳.۲۳

««««««««««««««««««««««««««

ټپ غږ

پرون مې د ټپ غږ 
چيغو ته ناست وم
چې خپله مې هم وانه ورېدل
۹۴.۳.۱۷

««««««««««««««««««««««««««««

د درد خوب

د یاد مرغیو ته دې
همدا یوه لاره ده 
درد مې چې خوب په اوږو وانه خلي
د خپل زړګي کړکۍ مې 
هره شپه خلاصې پرېږدم
۹۴.۳.۸

««««««««««««««««««««««««««««««

زړه مې چې خوند اخلي له درده
يو چا د مينې يو نوم درد ياد کړ
۹۴.۳.۴/۵

«««««««««««««««««««««««««««««

اوښکې
چې پښه نیولی نه شم
اوښکې دې مه بدرګه کوه راسره
۹۴.۳.۴

««««««««««««««««««««««««««

زړه مې چې خوند اخلي له درده
يو چا د مينې يو نوم درد ياد کړ
۹۴.۳.۴/۵

«««««««««««««««««««««

په نرۍ ګوتو پر څڼو ورو تېرېږي
شمال هم پېژني د مينې لارې
94.3.4

«««««««««««««««««««««

له خټو جوړه شپېلکۍ

 

زه مې خپل کلی 
د غره له سره وينم
کله هم کلی په تورتم کې 
غېږه کړي تاوه رانه
کلی می شړ دی
چې کله کله زه راځم کلي ته
وېره کې راشم
وېره کې اوسم
وېره کې وځم ترېنه
زه مې خپل کلي ته راځم
اکثر په نيمه شپه کې
کلي نه هر ځل په وتو
زما شپېلۍ د ټوپک
ګرمه وي ډېره ګرمه
نه ګرمه نه وي
سره وي ډېره
هغومره سره چې
راته مې غاړه سيزي
زما پر غاړه دغه توره 
جوړه شوې ليکه وينئ؟
دا جوړه کړې 
د ټوپک سرې شپېلۍ ده
***
ما په اوږه کړه
چې د بل په لاس جوړ شوی ټوپک
له ما نه هېره شوله
دا چې شپېلکۍ له خټو
جوړېږي څنګه اشنا؟
***
رايادوم رايادم ها د پرون کلی مې
هغه وخت ډوبه وه دېره او حجره
د خلکو شور و ځوږ کې
چې به ما پو ګړه
له خټو جوړه شپېلکۍ
خو اوس چې سره مې د ټوپک شپېلۍ شي
يو اخ شي پورته
او بيا
يو غږ شي ټپ تر عمره 
۹۴.۳.۱

ادامه نوشته

شعر: ناله

ویناوال: صدیق الله بدر


ناله


شپه ده شپه ده
غځونې مې کړي زړه کې
د رڼا او د سپوږمۍ د کلي مينه
لاره نه رامعلومېږي
یمه ورک په ورکه لاره
تیاره لاره ده او زه یم

ادامه نوشته

شعر: شعر

ویناوال: صدیق الله بدر


شعر


دا پاڼه پاڼه

دا پاڼه زما له نفسونو ډکه

دا پاڼه ته يې

دا پاڼه ګرانه راته

دا پاڼه ما کښلې ده

چې په کې ته وخاندې

نفس زما به وي خو

ته يې په کې

ادامه نوشته

شعر: ملاقات

ویناوال: صدیق الله بدر


ملاقات


د خيال ويالې ته ناست يم

نن ورته زړه اوروم

خپلې خبرې مينځم

ادامه نوشته

شعر: چيغه

ویناوال: صدیق الله بدر

چيغه

د خپل زړګي شور ته مې

د مينې اور ورته کړ

زه يې ستي ستي کړم

خو چيغه چوپه خوله وه

ادامه نوشته

شعر: باور

ویناوال: صدیق الله بدر

باور


تاته دروغ نه وايم

دومره په تا باندې باور مې وکړ

چې اوس مې خپل باور ته مخ نه لرم

کله دې هم راته رښتيا ونه وې

۱۳۹۲.۱۰.۱۴

ادامه نوشته

شعر: لنډه لار

ویناوال: صدیق الله بدر

لنډه لار


لنډه لار
لاره ده ډېره اوږده
هغه تر تا چې رسم
خو دا دعا کومه
خدای دې له ما نه تصور نه اخلي
خدای مې دې زړه او سترګې دواړه لري
چې له نږدې دې ګورم


ادامه نوشته

شعر: خبر

ویناوال: صدیق الله بدر

خبر

لورکۍ مې ډېره وي خوشاله د جمعې ورځې ته

ټوله اوونۍ ورځې شمېري جمعې ته

خو دا جمعه زه نه يم

ان له شنبې راهيسې نه يم کور کې

دوه درې اوونۍ به يمه لرې

خپله لورکۍ نه وينم

نن يې په فون کې راته وويلې

سبا جمعه ده خو ته کور کې نه يې

تا وې همدا چې دې خبر جوړ کړ

په منډه بېرته راځې

وايه شو څنګه خبر

څومره شو اوږد خبر

پلاره پرېږده يې راشه

جمعه کې کار نه کړي څوک

وايي کندېږي ذهن

لور ته ځواب نه لرم

خو زه خبر پسې يم

خبر جوړېږي خبر ختمېږي نه هيڅ

په هر خبر پسې خبر وي يو بل

زما لورکۍ وېرېږم

هسې نه نور هيڅکله

په بلې ورځې باندې

چېرې هم ونه تړي

خپله ماشومه هيله

جمعې ته هم کله خوشاله نه وي

۱۳۹۲.۱۰.۷

ادامه نوشته

شعر: زړه

ویناوال: صدیق الله بدر

زړه


تر زړه راتېره شه راتېره زړه ته

لورېږي نه مې دومره وېره زړه ته

تنهايي ډېره شپه سړه تېره کړه

زما سودا وه والله ډېره زړه ته

۱۳۹۲.۱۰.۶

ادامه نوشته

شعر: هنداره

ویناوال: صدیق الله


هينداره

يو زړه خبرو سره

يمه ولاړ يو چا ته

خو هغه

اوري مې نه

خوښه يې ما په څېر

لکه چې چوپه خوله ده

راته اشنا ښکاري خو

راسره ما غوندې

زړه نه کوي چې

د زړه خبرې وکړي

زړونه مو تنګ شي سره

دومره په تنګ جانانه

چې اسويلي مو تر مرۍ ونيسي

له اسويلي سره سم

خولې هيندارې ته په زور وژاړم

۱۳۹۲.۱۰.۵

ادامه نوشته

شعر: اوف

ویناوال: صدیق الله بدر

اوف


اوف; څومره سخته ده دا
چې درته ګرانه وي څوک
مخته يې اوف قدرې کولای نه شې

ادامه نوشته

شعر: زه او شپه

ویناوال: صدیق الله بدر

زه او شپه

شپه له تورتم او له تیارې سره تړلی نوم دی

له شپې نه وېره نشته

خو يې تورتم وېره ده

شپه د یو چا له مینې

د شوګیرو ملګرې

شپه ده تیارو کې

یوه ستړې او خاموشه غوغا

چې چا حس کړې نه ده

شپه ده ارامه خو یو ستړی ناګمانه مزل

چې انتها نه لري

زه یمه تل پاتې له شپې سره همدې مینه کې
۱۳۹۲.۱۰.۴

ادامه نوشته

شعر: لاره

ویناوال: صدیق الله بدر
لاره

تا ته راغلی يم چې څومره لاره
له ځانه پاتې يمه هومره لاره
دومره چې ستړی درته ورسېدم
تر تا مې نه ګڼله دومره لاره

1392>9>29

ادامه نوشته

شعر: پېتاوی

ویناوال: صدیق الله بدر

پېتاوی

زړه مې دی  سيوری دا ستا

چملوکې شوې اينې ته پاتې

چې يوه توده اه يې بس

نرۍ نرۍ هغه پتري د کنګل

کرار کرار ويلي کوي جانانه

نن به ستا سيوری او زه

د مينې لمر د مخ ځلا ته کېنو

پېتاوي ډېر خوند کوي

۱۳۹۲.۱۰.۱

ادامه نوشته

شعر: یلدا

ویناوال: صدیق الله بدر


يلدا

ما چې به (دا) بلله

پخپله شپه کې نه وه

۱۳۹۲.۹.۳۰

ادامه نوشته

شعر: ازموینه

ویناوال: صدیق الله بدر


ازموينه

مينې د ژوند د امتحان پر لاره ودرولم
ما د ښکلا قلم ته
د خپل زړګي د جذباتو اشنا
رنګ ورکړ
ورته مې ته
د حسن اور سره دې
غاړه غړۍ انځور کړې
د مرګ پوښتنه شوه خوله د شرم خولو کې خپله
1392,9,28

ادامه نوشته

شعر: شپه

ویناوال: صدیق الله بدر


شپه

شوګير د مينې کيسه بيا ده نن اوږده اخستې

خوبه له شپې سره به ناست يم تر سهاره پورې
1392,9,25,26

ادامه نوشته

شعر: انتظار(۲)

ویناوال: صدیق الله بدر


انتظار(۲)


د راتلو د هيلو زړي ته دې نه يم اندېښنه کې

چې مرغۍ د نهيلۍ مښوکه ډکه په هوا شي

هر قدم د زړه پر لاره انتظار ورته ولاړ دی
1392,9,24/25

ادامه نوشته

شعر: ورکې لارې

ویناوال: صدیق الله بدر


ورکې لارې


ورک له مودو راځنې

زړه د خواله راسره ومانه چې

هغه شېبه د يو چا ياد زورور

زړه مې کوڅه کې د درد

د کاڼو شور ته ونيو

زه مې په ورک زړه پسې

زړه مې په ورکو پسې

په ورکو لارو سر يو

۱۳۹۲.۹.۲۰

ادامه نوشته

شعر: ګرمي او سیوری

ویناوال: ګرمي او سیوری


ګرمي او سيوری


تا ته د مينې د ګرمۍ دې حسنه څه ووايم
غرمه چې لمر سر ته راځي
سړي نه سيوری ورک وي
1392,9,23/24

ادامه نوشته

شعر: سودا

ویناوال: صدیق الله بدر


سودا


دا ګلابي خو وچې شونډې دا ستا
د موسکا رنګ چې راوړي
د زړه د رنګ بازار مې
ښکلی په رنګ د ګلابونو غواړم
1392,9,22/23

ادامه نوشته

شعر: مننه

ویناوال: صدیق الله بدر


مننه


چې کله تلې شاته دې ونه کتل
وېرې کړې ښخې مې منګولې په زړه
سترګې مې پټې کړلې
د خوب کوترو پسې
بام ته د خوب وختم
خو په بڼو باندې برند باز د شوګيرونو ناست و
ګواښ نه دې ووېرېدم
ټوله شپه غېږه کې د وېرې نغښته
ټوله شپه ناست د شوګير باز سره وم
له تا نهيلی خوب نه نهيلی ومه
خو د سبا سترګې سترګکې سره
د خوب کوترې مې د سترګو بام نه تاوراتاو شوې
ته مې ليدې شاته موسکۍ موسکۍ کتل دې تلو کې
1392,9,22

ادامه نوشته

شعر: پاڼه

ویناوال: صدیق الله بدر


پاڼه

نه غواړم پاڼه دې شم
زه د ګلونو پاڼه
ګل چې موسم يې تېر شي
پاڼې يې وچې شي
راتويې شي په ځمکه باندې
ځمکه او لارې شي بدرنګې غوندې
###
هغه چې مينه کې د چا به نازوله پاڼه
داسې کتل يې ورته
لکه چې ګوري کوم تصوير ته د چا
ورسره مينه کوي
خو اوس پر هغه لاره هغه ځمکه
داسې درومي
چې تر قدم لاندې خپل
د وچو پاڼو
د ماتېدو هغه کړس
اوري هم نه
1392,9,22/23

ادامه نوشته

شعر: شوګير

ويناول: صديق الله بدر


شوګير


بيګاه  که زه وم د خوب سترګو پسې

شوګير خو هم ستړی و

1392,9,20

شعر: مرګ

ویناوال: صدیق الله بدر


مرګ


لوری چې ورک وي درنه

اوښکې او چيغې هم چې وا دې نه وري

ته ورته زړه شې

غم دې مروړي منګول کې

له ځانه هم جانان نه هم

ورکه سارا کې ورک يې

داسې شېبه کې بدره

سره له وېرې يې هم ډېر ښه وي مرګ

1392,9,19

ادامه نوشته

شعر: وېره

ویناوال: صدیق الله بدر

وېره

تا چې کله ګورمه
ډېر مې زړه تخنیږي چې
تا باندې باران شمه
د مينې د خبرو خو
نه کېږي هيڅ نه کېږي
زړه د اندېښنې لرم
آه قدرې هم نه کوم
وېره راشي داسې چې
ته رانه خپه نه شې
ووایه دا ووایه
چې نه به چوي زړګی زما
ته چې د خبرو کړې لمن خوره
او زه درته ګونګی ناست یم

۱۳۹۲.۹.۱۸

ادامه نوشته

شعر: لوبه(۲)

ویناوال: صدیق الله بدر

لوبه(۲)


ما که ورته ودانګل

ستا مينې ميدان پورې راوستی وم

تا که د ګمان سترګې

ياره اړولې نه

لوبه مې ګټله به

اوس چې لوبه تېره ده

و وايه چې څوک مات شو؟

ادامه نوشته

شعر: لوبه (۱)

ویناوال: صدیق الله بدر

لوبه(۱)


يوه لوبه د سر خطره

يوه لوبه د ژوند هيله

دواړه لوبې زه کوم

خو لوبه مې ښه نه ده زده

۱۳۹۲.۹.۱۷/۱۸

ادامه نوشته

شعر: خوب(۲)

ویناوال: صدیق الله بدر

خوب


غواړمه خوب مې شمه

چې هم هېرېږم

هم پاتې کېږم په ياد

زه درته زړه خوروم

ته يې د شونډو د موسکا په سره پلو کې نغاړې

چې درنه زړه پوښتمه

کله کړې لاره چپه

هغه دې نه هېروم

دا دې يادېږي مې نه

۱۳۹۲.۹.۱۵

ادامه نوشته

شعر: وروستۍ نښه

ویناوال: صدیق الله بدر

وروستۍ نښه


خپله خبره چې په مينه وکړم

تا ته چې وژنې هم

په مينه وګورمه

چې زه دې ته او ته دې زه و اوسم

چې را زده کولې به يې دا خبرې

چې يې د ټول ژوند فلسفه مينه وه

هغې د مينې وروستۍ نښې هم

رانه کړه لاره چپه

ادامه نوشته

شعر: زړه او څېره

ویناوال: صدیق الله بدر


زړه او څېره


ورته د زړه مې ووې

چې ګرانې ستا دی هغه

شېبه يې مخامخ را وکتلې

وې يې چې کاش زړونه څېرو کې مو وای

ادامه نوشته

شعر: خوب

ویناوال: صدیق الله بدر


خوب


هره شپه سترګې سترګې

هېر شوي خوب ته ناست یم

۱۳۹۲.۹.۱۲

ادامه نوشته

شعر: هېر شوی خوب

ویناوال: صدیق الله بدر

هېر شوی خوب

شپه

د شوګيرونو غېږ کې

همېش هېر شوی خوب دی

1392,9,10

ادامه نوشته

شعر: شهید

ویناوال: صدیق الله بدر


شهيد


څومره خوږې

څومره عجيبې شپې وې

د غم په غېږه کې هم

په غم خبر نه ومه

***

ادامه نوشته

شعر: تبه

ویناوال: صدیق الله بدر


تبه


د تا یو (نه) ویل وو

خو پر ما داسې لګېدلی یو اور

چې مې په تا باندې هیڅ نه لورېږي


ادامه نوشته

شعر: موسم (۲)

ویناوال: صدیق الله بدر


موسم(۲)

زړه مې کېږدۍ دې وي ستا

خو د کوچي يادونو عشقه سترګې

موسمي مه اړوه

۱۳۹۲.۹.۹

ادامه نوشته

شعر: موسم (۱)

ویناوال: صدیق الله بدر

موسم(۱)

د عشق کېږدۍ دی زړه مې

خو کاشکې وېره

د موسم نه وای هيڅ

۱۳۹۲.۹.۸

ادامه نوشته

شعر: کیسه

ویناوال: صدیق الله بدر


کيسه

يوه اوږده ستړيا يم

خو مې سروېږد سوچونه

خوب مې پخپله وژنم

د شوګيرونو د شپې

همدا کيسه ده

۱۳۹۲.۹.۷/۸

ادامه نوشته

شعر: د یاد مښوکې

ویناوال: صدیق الله بدر


د یاد مښوکې


پرهر پرهر زړه ته دې خير وي

د ياد مرغۍ مښوکې سرې وړې

ادامه نوشته

شعر: سر

ویناوال: صدیق الله بدر

سر


مينه کې مرګ هم ژوند دی

پر مينې هسک دی سر مې

مينه پرې دار ښکلوي


1392,8,30

ادامه نوشته

شعر: سیوری

ویناوال: صدیق الله بدر


سيوری


ستا له مخه مې کړه لاره د شپې خپله

اوس له خپل سيوري نه ورک يم

1392,8,17

ادامه نوشته

شعر: د ورکو ښار

د ورکو ښار

د حسن ښار مې دی خوښ
له ګڼه ګوڼې سره
خو مې پرون راهيسې 
ځان په کې ونه موند بيا
عجيب د ورکو ښار دی
1392,8,26
ادامه نوشته

شعر: کډه

ویناوال: صدیق الله بدر

کډه


د زړه د باغ ونې مې

نن دي بې شوره

ويدې پاتې دي

درد هم غرمې پورې ونه لټېده
ځکه د ياد مرغۍ دې
د سوړ نظر سيليو
نن پسې واخستلې
1392,8,14

ادامه نوشته

شعر: درد

ویناوال: صدیق الله بدر

درد



درد راته خوږ
درد مې خواخوږی
درد سره جوړ یم ځکه
یوازیتوب ته مې زړه نه پرېږدي هيڅ
۱۳۹۲.۸.۱۳

ادامه نوشته

شعر: غږ

ویناوال: صدیق الله بدر

غږ

له چيغو چا پسې
تت شوی
د مينې غږه
زه مې خپل زړه ته غوږ یم
اورمه دې
۱۳۹۲.۸.۶

ادامه نوشته

شعر: یخني

ویناوال: صدیق الله بدر


یخني


تر ملا اذان مخکې راولټېدم

یخني هم نه وه

خو ساړه مې کېدل

بیګاه مې خوب کې لیدې

چې دې ساړه راکتل

۱۳۹۲.۷.۲۸

ادامه نوشته

شعر: ژمی

ویناوال: صدیق الله بدر


ژمی


بیا چې کړکۍ ته نږدې ودرېږم

پر خولې شوې ښېښې

ستا د نامه توري په مینه مینه ولیکمه

او بیا شېبه وروسته کې

ستا د نامه هر توری

څاڅکی څاڅکی

لاندې په مينه مينه وښوييږي

زما د ژمي دا تصویر خوښ دی

۱۳۹۲.۷.۲۸

ادامه نوشته

شعر: تاو

ویناوال: صدیق الله بدر

تاو


څه دې وايه کړي پرې ښه وي خو چې ښه نه وي
زړه راسره داسې وي هيڅ چې راسره نه وي
دا چې تړم زړه حسنه ستا د مينې تاو باندې
ژمي کې سړه ډېره مخ په لمر کوټه نه وي
تاسره دا ستا حسن ما سره زما مينه
داسې يو رنګين ژوند ته چا سره اسره نه وي؟
مه پټوه مخ داسې هيڅ دې چې ليدای نه شم
شپه کې هم مزل کېږي ډېر ه چې تياره نه وي
ځم په کومه لاره چې بدره په کې ورک ښه يم
سخته دې وي خير دی خو ډېره دې اوږده نه وي

۱۳۹۲.۶.۲۲/۲۳

ادامه نوشته

شعر: مينه

ویناوال: صدیق الله بدر

مينه


هسک دې چې سره همېشه ګرځوم
عشق به د خپل زړګي پېشه ګرځوم
کوڅه دې کله هم بې کاڼو مه شه
زه په کې زړه لکه شیشه ګرځوم
عشق به يو شور يوه مستي وي زما
لا چې په سر کې دا نېشه ګرځوم 
خياله چې تل درته په هوش کې يمه 
جنون به خپله اندېشه ګرځوم
تا د فرهاد بدر پوښتنه وکړه؟ 
شيرينې غره په غره تېشه ګرځوم
۱۳۹۲.۶.۱۶
ادامه نوشته

شعر: خټې

ویناوال: صدیق الله بدر

خټې


بیګاه ژړلي مې وو

خټو کې ډوبه وه د زړه کوڅه مې

پيغلې د یاد دې را ونه وتلې

۱۳۹۲.۶.۵

ادامه نوشته

شعر: خپلواکي

14.00

د خپلواکۍ د ورځې په درشل کې

 

خپلواکي


خزانه ده رانه ورکه

پښې ټناکې پسې ګرځم

لاس مې نه ورته رسېږي

وطن ډوب دی په تیارو کې

ارمان دا چې تیارې ما خپله راوستې         

کار مو وران له خپله لاسه

یو چې نه شو، حال همدا دی

۱۳۹۲.۵.۲۷

ادامه نوشته

شعر: لیکې

ویناوال: صدیق الله بدر



لیکې


چې راستنېږم ستا له کوڅې هره ورځ

تر بلې ورځې پورې

چې سر مې نیسم

ستا د کوڅې کاڼو ته

د هرې لیکې له هیندارې سره

په مخ راماتې وينې خاندم وچېدو پورې يې

۱۳۹۲.۵.۲۰

ادامه نوشته

شعر: پوښتنه

14.00

ویناوال: صدیق الله بدر


پوښتنه


دنیا کې هر څه چې دي

هر څه چې ګورو وینو

د ونو خپل

د غرونو خپل

د اوبو خپل

د بوټي خپل

د هر څه خپل طبیعت

خو بس یو (زه)

دغه یو زه یمه

چې خور و وور یم

«««

د مڼې ونه

چا لیدلې چې

انګور دې وکړي؟

«««

زما فطرت چې دی

زه هسې نه یم

زما په هر څه کې کار

ځکه نو هر څه دي وران

۱۳۹۲.۵.۱۶

ادامه نوشته

شعر: زما وېره

ویناوال: صدیق الله بدر


زما وېره



والله چې ډېر وېرېږم

زه او زما ورور له مودو راهيسې

د اوږدو شپو مزل نه

ادامه نوشته