نویسنده: صديق الله بدر
ده سال دور از همه
"زهره"، احساس كرد كه پدرش با كارد کلانی، در چند پلك بهم زدن دست و پاهايش را قطع می کند. هرقدر فرياد كشید كه بكشدش؛ اما پدرش خنده كنان از او دور مي شود و رفته رفته مي گويد: "حالا با هركسی كه میخواهی برو!"
اين احساس؛ ترس عجيبی را در وجودش پديد آورد. روبندی اش را بالا زد، اينسو و آنسو نظر انداخت؛ اما كسی را نديد. به ساعتش نگاه كرد: "دیر شده، چرا نيامده؟"
همینکه به مارکیت رسید، در کنار دکان که کسی نبیندش، نشست. هیچ کسی در آنجا دیده نمی شد. با گذشت نیم ساعت، دیگر ترس بیشتر در دلش خانه کرد: " پدر و برادرم به دنبالم خواهند آمد."
به گريه افتاد و با گذشت هرلحظه، ترسش بيشتر و بيشتر مي گرديد. در فکر عمیقی فرو رفت و با خود گفت: "اگر نيايد، چه خواهم کرد؟ به كجا خواهم رفت؟"