داستان: ده سال دور از همه
نویسنده: صديق الله بدر
ده سال دور از همه
"زهره"، احساس كرد كه پدرش با كارد کلانی، در چند پلك بهم زدن دست و پاهايش را قطع می کند. هرقدر فرياد كشید كه بكشدش؛ اما پدرش خنده كنان از او دور مي شود و رفته رفته مي گويد: "حالا با هركسی كه میخواهی برو!"
اين احساس؛ ترس عجيبی را در وجودش پديد آورد. روبندی اش را بالا زد، اينسو و آنسو نظر انداخت؛ اما كسی را نديد. به ساعتش نگاه كرد: "دیر شده، چرا نيامده؟"
همینکه به مارکیت رسید، در کنار دکان که کسی نبیندش، نشست. هیچ کسی در آنجا دیده نمی شد. با گذشت نیم ساعت، دیگر ترس بیشتر در دلش خانه کرد: " پدر و برادرم به دنبالم خواهند آمد."
به گريه افتاد و با گذشت هرلحظه، ترسش بيشتر و بيشتر مي گرديد. در فکر عمیقی فرو رفت و با خود گفت: "اگر نيايد، چه خواهم کرد؟ به كجا خواهم رفت؟"
دستهایش را بهم مالید، چیزی به یادش آمد؛ آه عمیقی کشید: "زن همسايه، راست مي گفت،باور كردن به كسي مشكل است... من هنوز خوردم... چرا خورد باشم، 18 ساله استم... چرا نمی خواهند من و "ویس"، با هم زنده گی کنیم... او چرا نيامد... مگر دروغ مي گفت؛ حتماً دروغ گفته!"
به ساعتش نگاه كرد: "زن همسايه راست گفته؛ اما چارهء دیگرندارم، تا آنكه پدر و مادرم از خواب مي خيزند، بايد پس به خانه بروم."
بازهم اينسو و آنسو نظر افگند؛ اما از ويس خبری نبود. آهسته آهسته، راه خانه را در پيش گرفت. همينكه داخل كوچه شد و به عقب نگريست، دید كسی از دور با سرعت زياد به سوی وی می دود. جابجا ايستاد، دقيق شد؛ خودش بود، ويس بود. با عجله خود را به وی رساند و وقتی به سرک نزدیک شده و سوار موتر شدند، ويس پرسيد: "زهره جان كجا بودی؟"
زهره گریه کنان گفت: "اگر كمی دير می رسيدی، همه چيز خلاص بود. همه خواب بودند كه من به ماركيت رسيدم، تو كجا بودی؟"
من هم آنجا بودم، پالیده پالیده نفسم برآمد، در كجا پُت شده بودی؟
- در مارکیت زرگری.
- من كه بزازی را نشانی داده بودم. خوب شد كه گپ دلم را گرفتم و به اینجا آمدم...
دریور که تا این لحظه خموش نشسته بود، حرفهای ویس را قطع کرد: "بیادر! اول بریم یک چیزی بخوریم یا که به محکمه بریم؟"
تا ویس چیزی بگوید، زهره با عجله گفت: "مه گشنه نیستم، به محکمه میریم."
دریور به خنده شد: "چرا عجله؟"
اینبار، به جای آنکه زهره جواب بدهد، ویس گفت: "قاسم جان! تو خو میفهمی که فامیل ما و زهره جان شان؛ به پیوند ما راضی نیستند. شاید حالی در جستجوی ما باشند؛ ما باید زودتر به محکمه بریم."
اینبار، ویس بعد از مکث کوتاهی از قاسم پرسید: "راستی، قاضی خو آدم اعتباری اس نی؟"
- کاملا اعتباری.
***
همینکه ویس و زهره روی نکاح خط امضا کردند، قاسم با عجله داخل دفتر قاضی شد و با پریشانی زیاد گفت: "شما همینجه باشین! بیرون نرین، مثلیکه خبر شدن؛ همه بيرون از محكمه منتظر ایستاده اند."
رنگ از رخ هردو پرید. زهره که دست و پایش میلرزید، آهی سرد کشید: "حالا چه خواهد شد؟"
قاضی فکری کرده و از دفتر بیرون شد. نیم ساعت نگذشته بود که با دو تن پولیس، دوباره داخل دفتر شد و به ویس گفت: "نترسین، شما باید چند روز در نظارتخانه بمانین."
زهره، راهی محبس زنانه و ويس، به محبس مردانه انتقال داده شد.
***
يك ماه بعد قاضی، اينسو و آنسو در محبس مردانه در جستجوی کسی سرگردان می گشت. دو سه بار، از كنار ويس گذشت. وقتی خسته شد، كنار محبوسی ايستاد و گفت: "يك ماه قبل كسی به نام ويس به اينجا آورده شده بود، نمی دانم که حالا کجاست."
ويس با شنيدن نامش که در نزدیکی وی کنار پنجره ایستاد بود، آهسته گفت: "قاضی صاحب! مه اینجه استم، مثلیکه نشناختی؟"
قاضي به او دقيق شد: "اوه! تو كه هيچ شناخته نمیشی."
ويس به گريه شد: "من بايد ميمردم، چرا زنده مانده ام؟"
قاضی گفت: "چرا بايد ميمردی، او را به كی ميماندی!"
- چه، زهره زنده اس؟
- ها زنده اس، كی گفته كه مرده؟
- دو هفته پيش، یک جسد را از محبس كشيدند و گفتند که جسد زهره اس.
- بلی؛ اما او زهرهء هيروئينی بود. زهرهء تو در خانهء ما اس، ديروز او را با خود بردم.
ويس خود را به آغوش قاضي انداخت و با گريه گفت: "راستی، زهره زنده اس؟
- ها، زنده اس.
تا از زندان خلاص میشم، او ره خوب نگه كو. تا آخر عمر غلام شما خواهم بود.
قاضي خنديد: من آمده ام كه ترا هم با خود ببرم، امر رهايی ات را گرفته ام."
***
ويس، باور نمی كرد كه زهره در برابرش ايستاده است. نيمه شب، پيش از آنكه به بستر خواب بروند، ويس از قاضی پرسيد: "ما را که نمی شناسی و نه هم با ما كدام قرابت داری؛ اين همه را برای چه كردی؟"
قاضی با چشمان پر از اشك، با اشاره به خانمش گفت: "سرنوشت ما هم مثل شما بود. ما هم مشكل ديديم؛ اما فاميل های خود را مجبور ساختيم و به شرط آنان از ولايت خود به اينجا آمديم. ده سال می شود كه دور از همه در اين جا زنده گی می كنيم."
- ما چه خواهيم كرد؟
- من با فاميل تو و زهره، فيصله كرده ام؛ ما و شما يكجا از اينجا به ولايت ما می رويم. حالا فاميل های ما حاضر شده كه ما را بپذيرند. خدا مهربان است كه روزی، شما را هم بپذيرند.