قصه زندگی/ صديق الله بدر

                       غلام سخی:

خیر اس غریب می بودیم اما پدرم زنده می بود

 

"بعد از شهادت شوهرم، که به جز خدا دیگر هیچ کس نداریم؛ احتیاج و محتاج شدیم" این سخنان مادری است که ماه گل نام دارد، ساکن ولسوالی پغمان ولایت کابل بوده و در زمان جنگهای تنظیمی شوهر و دخترش را از دست داده و اکنون در منطقه قلعه واحد با سه فرزند قد و نیم قدش شب و روز را گاهی گرسنه و گاهی نیمه سیر سپری می کند.

او می گوید که در زمان جنگهای تنظیمی یک روز شوهرش برای پیدا کردان لقمه طرف شهر در حرکت بود که یک دختر سالش نیز با او رفت و دیگر بر نگشت: " شوهرم هر روز برای جوالی گری و گاهی هم به گدایی به شهر می رفت. وقتی شوهرم از خانه بیرون شد، دخترکم عذر کنان برایش گفت که او را هم با خود ببرد. شوهرم ناچار او را باخود برد. پیشین همان روز دنیا بر سر ما چپه شد؛ چند نفر همسایه که خدا خیرشان بته جنازه شوهرم مره با دختر زخمی ام به خانه آوردند."

  ماه گل به گریه افتاد و گریه کنان به سخنانش ادامه داد: " چره های راکت ده فرق شوهرم خورده بود و یک پای و دخترک مره قطع کرده بود. جنازه شوهر مره همسایه ها کمک کرده و دفن کردند و ما بی سرنوشت ماندیم."

او لحظه در فکر عمیقی فرو رفت و بعد از مکثی ناامیدانه افزود: " بعد از شهادت شوهرم در خانه هیچ چیز نداشتیم. از یک سو غم مرگ شوهر بود و از سوی دیگر حالت زار دخترکم. ما پول نداشتیم که او را ده شفاخانه ببریم و تداوی کنیم. چیزی که داشتیم او ره سرش خرچ کدیم اما دو ماه بعد او هم ما را تنها رها کرد. یک شب تا صبح بسیار درد کشید و نزدیک های صبح بود که جان به حق داد."

ماه گل می گوید که بعد از آن او ماند یک دختر و سه پسرش که از اثر ناداری آن یگانه دخترش در سن بسیار کم به شوهر داد: " چاره نداشتیم، ما حیران نان شو روز خود بودیم. به فکر ارامی دخترم او ره ده خوردترکی به شوهر دادم و از خود دور ساختم. اما چه میفهمیدم که او هم مثل ما در فقر زندگی خاد کرد. او هم حالی از ما کرده بدتر زندگی داره، او قدر پیسه ندارن که او پیش ما خبرگیرا بیایه."

ماه گل با سه فرزندش زندگی پر مشقتی را سپری می کند. پسر کلانش که چهارده سال دارد در شهر مزدورکاری می کند و پسر دیگرش که 12 سال دارد اسپندی؛ اما قرزند سومی اش که یازده ساله است صنف چهار مکتب بوده و در خانه با مادرش در کارها کمک می کند. او می گوید که فرزند کلانش برای کار هر صبح وقت از خانه بیرون می شود و شام ها دوباره یا دست خالی و یا با پول ناچیزی به خانه می آید:" بچه کلانم، افتاب برآمد از خانه بطرف مزدوری میره. او شاگرد گلکار اس. هر روز ده چاراهی کوته سنگی ایستاد میشه تا کسی بیایه و او ره بخاطر کار باخود ببره. یگان شو ده روز زیاد کار کرده می باشه، از دست درد خاو نمیبرش. روزیکه کار پیدا شوه پپنجاه روپه کتی خود میاره و یگان دفعه که کسی برش صد روپه بته با خوشالی داخل خانه میشه و از دور صدا می کنه: مادر جان! امروز صد روپه پیدا کدم."

او می گوید که برای پسرانش ارزوهای بسیار زیادی داشت که مکتب و فاکولته بخوانند اما تقدیر چیزی دیگری شده و دو پسرش از نعمت سواد و رفتن به مکتب باز مانده اند:" مه می خاستم که بچه های مه مکتب بخوانند و ادم ها کلان شوند خو نشدند خ دا میدانه آینده آینده شان چه خاد شد. اما امید دارم که بچه گک خورد مه مکتبه خلاص کنه، صاحب کار شوه و دست بیادرهای خوده بگیره."

وقتی ما به خانه ماه گل داخل می شدیم پسر خوردش با دو بوشکه از خانه بیرون شد تا از خانه همسایه آب بیاورد. با دیدن ما به مادرش صدا زد: مادر جان! اونه خوب شد دوسه نفر بخاطر کمک ما آمدن"

مادرش ماه گل با خوشالی ما را پذیرایی کرد و گفت: " خدا خیرتان بده که خبر فقیر ها را میگیرن. همیشه زنده و خوشال باشین."

وکیل منطقه که پیشتر از ما روان بود؛ برایش گفت: " خاله جان! اینا ژورنالست استند، ده یک مجله که کلید نام داره کار می کنند. امدن که با تو گپ بزنند و قصه زندگی توره چاپ کنند."

- خو خو همو که تو دینه روز گفتی. خو بچیم ما کجا و مجله کجا و قصه کجا. مه چه خاد  گفتيم؟

 ماه گل که ما را به یک اتاق رهنمایی می کرد، گفت: " ای خانه از یک ادم بسیار خوب اس. خدا وکیل منطقه ره خیر بته به کمک او به ما داده. خدا خیرش بته از ما کرایه نمی گیره."

وقتی از او پرسیدم که ایا عاید دو پسرش کفایت شان را می کند و روزگار را چگونه سپری می کنند؛ گفت: " قربان خدا شوم. همه چیز از جانب او است. روز ها بچه کلانم دست خالی میایه و کار برش پیدا نمیشه. بچه گک اسپندی مه روزانه پنج شش روپیه می کنه. کتی ای خو گوزاره مشکل است. خو وکیل منطقه ما ادم خوب و ده غم غریبا است. خدا خیرش بته ما ره ده لست خود گرفته و هر شش ماه بعد چند بوجی گندم کتی ما کمک می کنه. روز ها که چیزی نداشته باشیم بچه خوده پیشش روان می کنم تا کتی ما کمک کنه. بسیار روز کمک کده. نان خوده کتی ما نیم کده."

ماه گل باز لحظه به فکری فرو رفت و با چشمان اشک گفت:" او دخترک خوده که ده خوردی عروسی کدم، بسیار وقت میشه که ندیدیمش. هر دقیقه دلم پشتش ریزگی ریزگی میشه خو نه مه پیسه دارم که پیش او برم و نه او پیسه داره که پیش مه بیایه. او هم ده یک منطقه شار ده یک خانه زندگی میکنه که از کسی دگه اس و اونا برخود خس پوشش کدن. نمیفامم تا چه وقت ای درده خاد کشیدم."

او گفت که پریشانی بسیار زیاد و فکر آینده پسران و دخترش بسیار عذابش می دهد: " از دست ای همه غمها ناجور شدیم، اعصابم صحیح کار نمیته، جانم درد می کنه اما پیسه ندارم که برم و بر خود دوا بگیرم."

به گفته ماه گل اولاد هایش به نسبت ناداری و غذای ناکافی لاغر و نحیف مانده اند: " از دست غیبی و کشنگی که گاهی نان یافتیم و گاهی نیافیم، هر سه بچه گکم سوخته سوخته آمده اند، باور کو اگه یک شمال شوه میبرشانه. شو ها شده که گشنه خاو کدیم. باورت میایه یا نه هر شو بعد از پس شوی که با یک گیلاس او یک توته گک نان میخورم، بعد از نماز رو به قبله می افتم و به خدا می کنم که از دربار خود سبب ساز ما شوه. ما خو دگه کس و کویی نداریم که غم ما ره بخوره."

ماه در اخرین سخنانش با گریه گفت که: " بچه گک خورده مه که شما آمدین و او پشت او رفت؛ هر وقتی که از خانه بیرون میشه و پس میایه برم میگه که: مادر جان! امروز او همسایه بسیار چیز به خانه آورد چرا ما چیزی خردیده نمیتانیم. بسیاری شوها پیش مه میایه میشینه و میگه که مادرجان! بویش آمد ده خانه همسایه گوشت پخته کدن. ما چه وقت گوشت پخته خاد کردیم؟ و مه برش جواب ندارم. "

وقتی از ماه گل اجازه گرفتیم و میخواستیم که از خانه بیرون شویم؛ پسرکش با بانگی آب داخل خانه شد و من از او خواستم که چند کلمه با هم حرف بزنیم. او در جواب نخستین پرسشم گفت:" مه صنف چهار و نهم نمره استم. نامم غلام سخی است. مه ده خانه کتی مادر خود می باشم و دو بیادرم کار می کنند."

او که پسر با جراتی معلوم می شد گفت: " مه رنج میبرم که چرا دو بیادر دیگیم درس خانده نمیتانن؛ اما مه کتی یک بیادر خود شوانه درس می خانم تا که او هم با سواد شوه و یک روز شامل مکتب شوه."

وقتی از پدرش پرسیدم گفت: " پدرم هروقت یادم میایه، بخصوص وقتیکه می بینم یگان پدر با بچه های خود ده بیرون میگردن. مه خیلی رنج می برم. خیر اس غریب می بودیم اما پدرم زنده می بود.