نویسنده: صدیق الله بدر

مهمان ناخوانده

 

وقتی از دفتر بیرون شدم، هوا تاریك شده بود. همینکه چشم دریور به من افتاد از موتر پایین شد و كارت عروسی یكتن از همكارانم را برایم داد و گفت:" امر صاحب! ای کارته سه روز پیش نسیمه جان برم داد و گفت كه كارت  4 نفره است"

كارت را خواندم به نام من نوشته شده بود و در یك گوشه ان بقلم سرخ نوشته شده بود:" 4 نفر"

وقتی سوار موتر شدم، دریور دو سه بار خیلی اهسته اهسته نام مرا گرفت. از وضعیت اش فهمیدم كه می خواهد بگوید، به خانه برویم یا به هوتل. همینكه موتر به حركت آمد< برایش گفتم:" اگه ده ای عروسی هم نرفتم، دگه كسی به مه كارت هم روان نخات كد، مه هم خسته استم، طرف هوتل برو"

دریور با شادمانی حركت كرد و فاصله پانزده دقیقه را در 8 دقیقه طی كردیم. در پارك هوتل جایی برای پاركینگ نبود. دریور از این حالت خیلی ناراحت شد و با سردی کامل گفت:" مه مجبور پس به دفتر برم، دیر وقت میشه كه ده هیچ عروسی نه رفتیم"

من هم ناراحت شدم، ولی چاره نبود، با او خدا حافظی كردم. هوتل خیلی كلانی بود، دو دروازه داشت. آهسته آهسته داخل دروازه اولی شدم. دو نفری كه كارت ها را چك می كردند، با یك دیگر چنان گرم صحبت بودند كه حتی كارت را از نزدم نخواستند. داخل سالون مردانه شدم و در یك گوشه نشستم، خیلی زود صدای بلند موزیك و تنهایی ناراحتم كرد. دلم خواست كاش در میزی در كنار همكاران دفتر می بودم. اینسو و انسو نظر انداختم تا اگر یكی از همكاران دفتر را ببینم و كنار آنها بروم، ولی كسی را ندیدم. در همین حال كسی به میز ما امد و از همهء ما خواست تا با  او به اتاق نكاح برویم. خیلی احساس غرور كردم كه آنها برایم اهمیت قایل شدند تا در مراسم نكاح اشتراك كنم. وقتی از جایم بلند شدم، باز به اینسو و انسو نظر كردم، ولی یكی از همكارانم را در آنجا ندیدم. با خود گفتم:" تا حال نیامده اند، هوشیار بودند، كی میتواند كه به این موزیك بلند تاب بیاورد، شاید ده وقت نان بیایند"

شاه با پیراهن و تنبان سفید و كرتی سیاه، خیلی ارام و مودب نشسته بود. تمكین و شرمنده گی او مرا به یاد شب نكاح خودم انداخت كه در مقابل دیگران بیش از او یك نوع احساس كمرویی می كردم.

كسی را كه آنها برای بستن نكاح آورده بودند، ادم با معلوماتی برایم معلوم نشد، چون نمیدانست كه چگونه و از كجا مراسم را اغاز كند و یا شاید مثل شاه زیر تاثیر رفته بود. همینكه در پهلوی شاه نشست به خواندن خطبه آغاز كرد. من برایش گفتم:" صاحب! مگر مه كه دیدیم و میفهمم اول حجاب و قبول صورت میگیره و بعد ..."

او بیش از پیش زیر تاثیر رفت، ولی گفت:" خوب شد متوجیم كدی"

بعد از حجاب و قبول، موضوع تعین مهر به میان آمد. مهر را 1000000 تعین كردند، همینكه به سوی شاه و پدرش دیدم این اندازه برایشان قابل قبول نبود ولی فكر كردم كه از روی نزاكت نمی خواهند چیزی بگویند. در همین حال كسی گفت:" مثل كه شاه قبول داره، پرسانش كنین؟"

كسی دیگری كه از اقارب دختر و هم پسر معلوم می شد، با صدای غر مانندش گفت:" مه همی پیسه ره، تقسیمات می كنم: ده بدل ای پیسه سه جریب زمین و یك اتاق و فرش و ظرف مكمل ...."

من در میان حرفهایش دویدم:" برادر! اول ای كه اندازه پیسه بسیار زیاد اس، باید كم شوه، دیگه ایكه سه جریب زمین و اتاق و فرش و ظرف اگه زیات هم شوه از 400000 بالا نمیپره. یك زره انصاف ده كار اس، حق و مهر نباید ایقه بلند باشه، مه فكر نمیكنم كه از وس شاه و پدرش باشه، دختره می شناسم، مه فكر نمی كنم كه او هم به ای اندازه مهر راضی باشه، او دختر فهمیده اس"

حرفهای من بالای عروس خیل تاثیر خوب نكرد و متوجه بودم كه تعدادی با خیلی پیشانی ترشی به سویم می بینند، ولی از اینكه شاه مسرور بود. احساس رضایت می كردم.

لحظه ای نه گذشته بود كه بین كسانیكه در مراسم نكاح خواسته شده بودند، پسك پسك و زیرگوشی گفتن اغاز شد. یكی از كسانیكه فكر كردم باید از فامیل دختر باشد، به من نزدیك و نزدیكتر شد و آهسته پرسید:" شما را كی دعوت كرده، فامیل دختر یا بچه؟"

من جواب دادم:" فامیل دختر، عروس همکار مه اس"

او غضب شد:" مه كه تو ره نمی شناسم، دختر خوار مه اس"

وقتی او خود را معرفی كرد، دانستم كه، خطا آمده ام، چون من برادر همكارم را گاهی گاهی دیده بودم و این را هم می دانستم كه همكارم فقط همان یك برادر دارد و بس. آهسته آهسته رنگ از رخم پرید ولی كسی كه نزدیك به شاه نشسته بود و آدم خوبی معلوم می شد، مرا تسلی داده و با خود به دهلیز هوتل آورد. تا او چیزی بگوید من برایش گفتم:" من خطا آمده ام، اما آنقدر هم نه، چون نام عروس شما و همكار من یك چیز است، عروسی او هم در همین هوتل است"

آن شخص با من از آن صالون پایین شد و تا دروازهء صالون دیگر مرا همراهی كرد:" برادر! شما به این عروسی آمده اید. از دیدن تان خوش شدم، هر چیز و هر رهنمایی كه كردید، بجا بود. حالا در سخن باز شد، مه نمی گذارم كه مهر زیاد سر برادر زادیم بقبولانند، از شما تشكر"

با او خدا حافظی كردم ولی وقتی داخل صالون دیگر شدم، گارسونها دستر خوان را می برداشتند. یكی از همكارانم با دیدن من صدا كرد:" هر كس كه نا وقت بیایه، همی جزایش."