نویسنده: صدیق الله بدر

دزد اشنا

 

با رسيدن پوليس و فيرهاي هوايي توسط آنها مردم متفرق شدند. عده يي با خاطر ارام به خانه هاي خود برگشتند و عده يي هم دور تر از دزد ايستادند، تا با روشن شدن چراغ هاي موتر پوليس چهره وي را ببينند. اما دزد هر چند كه مجال شور خوردن از جايش را نداشت و آهسته آهسته ناله می کرد؛ كوشش مي نمود، با چادري كه بر سر داشت، صورتش را بپوشاند.

پوليسي كه نسبت به ديگران زود تر به نزديكي دزد رسيد، با لهجه امرانه به وي گفت:" ايستاده شو!"

دزد خيلي كوشش كرد، ولي نتوانست كه از جايش بلند شود. پوليس خم شد و از دستش گرفت تا ايستاده اش كند ولي نتوانست. تا اينكه با همكاري دو سه پوليس ديگر وي را با مشكل سوار موتر كردند.

هنگام حركت، يكي از پوليس ها با صداي بلند به مردم گفت:" بيچاره ره از لات و بات كشيدين، شما ره كي گفته بود كه لت و كوبش كنين؟ حالش بسيار خراب اس، فكر نميكنم كه زنده بمانه"

وقتي موتر به نزديكي ماموريت رسيد، پوليسي كه در پهلوي دزد نشسته بود، گفت:" زياد ويش و واي نكو، همي سزايت، دگام دزدي ميكني، خدايته شكر كو كه ما خسته و زله استيم، اگه ني تا صوبه ايقه ميزديميت كه لت و كوب مردم يادت مي رفت."

پوليس بعد از مكث كوتاهي، با اين حال كه دندتنهايش را مي جويد؛ گفت:" مگم ني! قصد خوده از پيشيت مي گيريم، سر ما بسيار ظلم كدي، خاو شيرينه سر ما زار كدي"

پوليس؛ هنوز حرفهايشرا تمام نكرده بود، كه دزد از هوش رفت. پوليسی كه متوجه او بود، دو سه بار تكانش داد، ولي او به هوش نيامد. پوليس ديگري بعد از انكه نبضش را ديد، به دريور صدا زد:" زود طرف شفاخانه حركت كو"

صبح هنگام دزد به هوش آمد و همينكه چشمانشرا باز كرد، داكتر و دو پوليسي را كه خيلي بي خواب معلوم مي شدند، در كنار خود ديد. با ديدن پوليس رنگ از صورتش پريد. يكي از پوليس ها  با عجله از اتاتق بيرون شد و صدا زد:" آمر صاحب! آمر صاحب! دز به هوش آمد "

چند لحظه بعد همينكه آمر پوليس همرا با رئيس شفاخانه داخل اتاق شد و نظرش بر دزد افتاد، نزديك دروازه ميخكوب شد. بعد از چند لحظه آمر پوليس از رئيس شفاخانه، داكتر موظف و پوليس هايش خواست كه از اتاق بيرون شوند. با بيرون شدن آنها آمر به نزديك دزد آمد و گفت:" لالا! مه هيچ باورم نميشه! از كي دزي ره شروع كدي؟ اگه مردم بفامه چه خات گفتن؟ بسيار جاي شرم اس. اخر چه كمبود داشتي؟"

پوليس در حالي كه خيلي عصباني معلوم ميشد و پيهم دست هايش را بهم ميفرشد، به دزد گفت:" لا لا صمد! يك كمبوتيت بعد از مرگ ينگه بي زني بود ، او ره هم برت خاستگاري كديم، امروز و سبا برت عروسي هم ميكنيم"

آمر پوليس باز لحظهء در فكر فرو رفت و با ياس گفت:" برو اگه دزي هم ميكدي ده يك جايي دگه ميكدي، ده منطقه خسرت چطو جرت كدي كه دزي كني، كلان شرم اس، اگه اونا بفامن، آویت خت اس، دگه كسي به تو زن هم نميته، بسيار شرم اس پيسه دار ادم و دزي كدن!؟ مه باور نمي كدم خو اغايم راست مي گفت كه تو بسيار ساده و كوتاه فكر استي"

صمد كه تا اين لحظه خاموش بود، يك باره با بي حوصله گي گفت:" كي ميگه كه مه دز استم، كي ميگه كه مه اونجه به دزي رفته بودم؟ نه مه دز استم و نه به دزي رفته بودم.  مه يك كار خصوصي داشتم، به همو خاطر رفته بودم"

- كار خصوصي، چه كار خصوصي، كتي كي؟

- دگه كتي كه، دگه اونجه كي اس؟

- كتي كي؟

- كتي...كتي...كتي نامزاتم!

- كتي نامزاتت؟

- ها! كتي همو!

- برش چه ميگفتي؟

- هيچ! ميديدمش.

- ميديديش! يعني چه؟

- ميديدمش دگه، كتيش گپ ميزدم، راز دل ميكدم.

- كه گپ ميزدي چه؟

- هيچ، دوره نامزاتي خو اي گپا ره داره.

- خوب گپ خو كتيش زدي.

- مه دگه چه خبر بودم كه اسد خسر بره جوانيمرگه مه تا او وخت شو بيدار خات بود. زنش خو گفته بود كه او عين سر شو سرشه زير لياف ميكنه.

- نامزاتت خبر بود؟

- خود خبر بود، زن بيادرش، زن اسد، كتيش اي گپه پخته كده بود. همو دروازه ره برم باز مانده بود. اي همه از دستت زن اسد سرم شد.

با اين حال صمد در فكر فرو رفت و به يادش امد كه ساعت يازده شب با بسيار احتياط نيم تنه داخل حويلي خسرش مي شود، ولي اسد كه همان لحظه از اتاق خود به حويلي بيرون شده او را مي بيند و چيغ ميزند كه دزد... دزد!!! تا اينكه او به وسط كوچه مي رسد، مردم دستگيرش ميكنند و با مشت و لگد به سر و صورتش ميكوبند.