دري شعرونه/ له ۹۴.۲.۱۴ تر۹۵.۶.۲۰

وقتی پای تو در میان باشد
تا پای خستگی حرف می زنم
دل قناعت اش کم است
95.6.20

****************************

حیف که شود کوچه تاریک را تنها گذر 
مرگ را کمی با پای زندگی قدم می زنم
۹۵.۶.۱۹

****************************

آدمم
گاهی از خودم می ترسم
آدم ها 
بم هایی اند که
که نمي داني
چه وقت و در کجا خویش را منفجر مي کنند

95,6,15

****************************

شب با اتاقم کنار آمده است
و من در آغوش تنهایی
لحاف سکوت به بر کشیده ام
تاریکی ترسش خیلی سنگینی می کند 
بر 
اندامم
۹۵.۶.۱۲